کد خبر: ۲۴۶۶۴۷
تاریخ انتشار : ۰۹ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۹:۳۵
یک شهید، یک خاطره

اين گريه ميمنت دارد

 
 
مریم عرفانیان
عبدالحسین از جبهه آمده بود تا دخترم زينب به دنيا بيايد؛ اما تا به دنيا آمدن فرزندم فرصت زيادي مانده بود. برای همین گفت: «شما نگران نباشيد من می‌روم و برمی‌گردم.»
 صبح روز بعد قرار بود با نيروها به منطقه عازم شود. صبح مرا به بيمارستان برد و دخترم به دنيا آمد، بعد هم جبهه نرفت.
ساعت 10 صبح پيش من آمد و گفت: «من جبهه نمی‌روم تا شما مرخص شوي.» بعدازظهر آن روز مرا مرخص کردند. زينب 3 روزه که شد گفت: «بايد بروم. وقتي زينب را به حمام بردي کسي توی گوش او اذان و اقامه نگويد تا خودم برگردم.» به جبهه رفت و وقتی زينب 17 روزه شد برگشت. پرسید: «زينب را حمام برده‌ای؟»
 جواب دادم: «بله.»
 گفت: «دوباره به حمام ببر تا اذان و اقامه را در گوشش بگويم.»
 ما زينب را به حمام برديم. عبدالحسین بعد از نماز مغرب و عشاء زينب را بغل گرفت، بقيه را از اتاق بيرون کرد و گفت: «برويد نمازتان را بخوانيد.»
پس از چند لحظه که به اتاق وارد شدم، ديدم آن‌قدر گريه کرده که پيراهنش خيس شده است. نمی‌دانم توی گوش بچه چه گفته بود!
زينب 20 روزه بود که آقای برونسی گفت: «بايد بروم جبهه. ديگر نمی‌توانم بمانم.»
 شب همگی به حرم امام رضا‌(ع) رفتیم و عبدالحسین بچه‌ها را یکی‌یکی دور ضريح طواف داد و اشک ريخت. به زينب که رسيد، زينب را بغل گرفت و اطراف ضريح گرداند. گريه کرد و با امام رضا‌(ع) حرف زد.
موقع برگشت رو کرد به من و گفت: «هر موقع کاري داشتيد پيش امام رضا‌(ع) بياييد. سفارش شما را به امام رضا‌(ع) کردم و گفتم: به شما سر بزند.»
شب به تک‌تک خانه‌های فاميل سر زد و از آنها خداحافظي کرد... صبح روز بعد آماده شد که به منطقه برود. هر موقع که قرار بود جبهه برود بچه‌ها را یکی‌یکی بيدار می‌کرد و می‌بوسید. قرآن و آب که می‌آوردم از زير قرآن رد می‌شد و اگر گريه می‌کردم می‌گفت: «گريه نکن! بادمجان بم آفت نداره.»
اما آن روز بچه‌ها را بيدار نکرد و قرآنی را که آوردم، گرفت و بوسيد؛ ولي از زير آن رد نشد!‌ گریه‌ام گرفت، گفت: «اين دفعه هرچقدر که می‌خواهی گريه کن. اين آخرين ديدار من و تو هست. ديدار بعدي من و تو قيامت است. اين گريه ميمنت دارد، هرچقدر می‌خواهی گريه کن.»
عبدالحسین به جبهه رفت. بعد از چند روز به خانه تلفن کرد و خواست با تک‌تک بچه‌ها صحبت کند. به زينب که رسيد، گفتم: «بچه خواب است.»
گفت: «به گريه بيندازيدش تا صدايش را بشنوم.»
 تا گريه زينب را نشنيد تلفن را قطع نکرد!
وقتي از پشت تلفن پرسيدم کي برمی‌گردی؟ گفت: «هنوز هم که می‌گویی کي برمی‌گردی. اين دفعه ديگر برنمی‌گردم. من چند سال بيشتر از امام جواد‌(ع) عمر کنم؟ بايد بگويي کي خبر شهادتت می‌آید.»
 ولي بعد از گفتن اين حرف‌ها، ادامه داد: «شوخي می‌کنم.»
اما حرفش جدی بود، چون بعد از چند روز شهید شد.
بر اساس خاطره‌ای از شهید عبدالحسین برونسی 
راوی: معصومه سبک خیز، همسر شهید