یک شهید، یک خاطره
جای من خوب است
مریم عرفانیان
بعد از شهادت پسرم، خیلی به خواجه ربیع میرفتم و ساعتها سرمزارش مینشستم. یکشب که سر بر بالش گذاشتم دیدم توی خانه پدرم در همدان هستیم. ایرج هم روی ایوان نشسته بود و داشت قرآن میخواند. نمیدانم چرا بین ما پرده قرار داشت؛ او آنطرف نشسته بود و ما اینطرف پرده. یکهو با صدایش قلبم لرزید.
- مامان! اینقدر میگویی حسن بیا بیا... اصلاً جای شماها خوب نیست که برگردم، جای من خوبه... اینقدر جای خوبی دارم. من هیچوقت پیش شماها نمیآم. اینقدر نیا در خونة من و بگو بیا بیا... پیش شما حسین، علی، مهدی، محمد و زهرا هستند.
داشت از خانوادهمان حرف میزد که فوری گفتم: «ولی من میخوام تو هم باشی...»
یکدفعه چشم باز کردم، توی خانه خودم بودم و داشتم خواب میدیدم!
از فردایش دوباره کارم شد رفتن بر سر مزارش...
کمی بعد، باز هم خوابش را دیدم. لباس بسیجی به تن داشت و روبهرویم در مه صبحگاهی ایستاده بود.
- ایرج کجا بودی مادر؟
در جوابم گفت: «اومدم یک سری بهت بزنم.»
دستم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم: «حالا که اومدی دیگه نمیگذارم بری.» دیدم یواش یواش بالا رفت و از دستانم رها! همانطور که بهطرف آسمان میرفت، برایم دست تکان داد.
- نرو...
این حرف توأم با جیغ کوتاهی که کشیدم، مرا از خواب پراند... نفسنفس میزدم... هر بار که میآمد به خوابم حال خوشی داشت... باید بیقراری نمیکردم، جای پسرم خوب بود، خوبتر از من که مدام غصهاش را میخوردم...
بر اساس خاطرهای از شهید ایرج (حسن) مسعودی
راوی: مادر شهید