مثل همه عصرها
مریم عرفانیان
درست به ياد نداشت كه خواب بود يا بيدار! اما نه، انگار بيدار بود. بيدارِ بيدار. بيدار بود و سر مزار پسرش رفته بود. شيشهای گلاب از پيرمرد خريده بود. همان پيرمردي كه هميشه ميديدش كه نبود، يكي ديگر بود. نميدانست پيرمردي كه هميشه از او گلاب ميخريد كجاست؟
فقط چشمهاي پيرمرد را به ياد داشت. ابروهاي پرپشتِ جوگندمي، كه روي پلكهاي چروكيدهاش افتاده بود. محاسني سفيد و بلند و شالی سبز بر گردن داشت.
شيشه گلاب را كه از دست پيرمرد گرفت، خواست اسكناسي از كيسه آويخته به گردنش درآورد. سر بلند كرده بود تا اسكناس را به دست پيرمرد بدهد، اما او ديگر نبود؟ هيچجا نبود!
نه در مسير آسفالتِ با حاشيه پر از درختان پاييزي؛ و نه ميان مزارها!
چرخي دوباره زد. پيرمردي سلانهسلانه روي سنگها پيش ميرفت. شال سبزي بر شانههاي افتادهاش انداخته بود و كلاه سياهي بر سر داشت. قامت كوتاهش از پشتسر، تكيده و استخواني به نظر ميرسيد. زن، شيشه گلاب را با يك دست محكم گرفت و با دست ديگر بالِ چادر سياهش را زير بغل زد و به دنبال پيرمرد دويد.
ـ حاجآقا!... حاجآقا!...
پيرمرد، درجا ايستاد.
ـ حاجآقا!... پولِ گلابتون...
پيرمرد سر برگردانده بود.
همانی بود كه همه عصرها از او گلاب ميخريد. با صورت چروكيده و استخواني، و چشمهای بادامي.
ـ گلاب ميخواستين؟
زن هاج و واج سر تكان داده بود و از سويي ديگر دويده بود.
***
كنار مزار نشسته بود و با انگشت، حاشیههای حکاکیشده بر سنگ را دنبال میکرد.
مثل همه عصرهايي كه ميآمد، برگ زرد و خشكيدهای را از روي نام حكشده بر سنگ، كنار زد؛ سنگريزههاي لابهلاي شيارها را با انگشت پاك كرد؛ مثل همه عصرها. درِ شيشه گلاب را باز كرد و روي سنگ ريخت؛ مثل همه عصرها. اما عطر گلاب آن روز، عطر گلاب همه عصرها نبود! عطر گلاب، عجيب به مشامش نشست. انگار گلاب، گلاب زميني نبود! قلب زن لرزيد. دو كف دست را بر سنگ خيس از گلاب گذاشت و سپس به صورت كشيد. نگاه پيرمرد با آن ابروهاي پرپشت جوگندمي، لحظهاي از نظرش محو نميشد. هر چه فكر كرد كه او را كجا ديده است، به ياد نياورد.
دوباره دست بر سنگ كشيد. سر خم كرد و گونه راستش را روی سنگ گذاشت و زير لب زمزمه كرد:
ـ كاش ميدونستم الان كجايي و چيكار ميكني؟ خونهات چه شكليه؟ هنوزم پردههاي آبي رنگ رو دوس داري؟ اتاقت همون اتاق همیشگیه... با همون پردههاي آبي... كليدش دست خودمه.
كليدي را كه به گردن آويخته بود، رو به سنگ گرفت و با آن چند ضربه به سنگ زد و ادامه داد:
ـ نگا كن، هيچ وقت از خودم دورش نميكنم. چند بار دوقلوهای مرضيه، نقشه كشيدن كليد رو تو خواب از گردنم در بيارن، اما نتونستن. انگاری هزار تا زنگ تو گوشم صدا كرد. از خواب که پريدم، دوتايي پا گذاشتن به فرار...
پيرزن دست در جيبش كرد و عكسي را رو به سنگ گرفت. با انگشت روي عكس اشاره كرد:
ـ اين مرضيهست و اينام دوقلوهاش... يادته چقد گيساي بافتهاش رو ميكشيدي؟ حالا گيساش رو كوتاه كرده. ميگفت؛ هر وقت ميبافمشون ياد داداش ميافتم. وقتي خبر آوردن كه رفتنی شدي، گيساي مرضيه هم شروع به ريختن كرد؛ عينهو برگاي پاييز...
پيرزن همچنان با خودش نجوا ميكرد... نجوا ميكرد، مثل همه عصرها، همان حرفهاي هميشگي و تکراری.
نميدانست كه خواب بود يا بيدار؟ همچنان گونه راستش را روي سنگ گذاشته بود. عطر گلاب مشامش را پر كرده بود. اما نه، انگار بيدار بود. بيدار بود و يك جفت گالش سفيد، روبهروی چشمهایش ايستادند. نگاه زن در امتداد گالشها بالا رفت. شلوار سياه، جليقه كاموايي خاكستري... سپس شانههاي پيرمردی با شال سبز پيدا شد. پيرزن سر از روي سنگ برداشت. چشمهاي پيرمرد با آن ابروهاي جوگندمي بلند كه روي پلكهايش افتاده بود، آرامشي عجيب داشت.
عطر گلاب مشامش را پركرد. لبهايش لرزيد. خواست چيزي بگويد، اما نتوانست. صداي پيرمرد در گوشش پيچيد: «ميخواي ببيني پسرت كجاست؟»
پيرزن سر به تأييد حرفش تكان داد. انگار بيدار بود كه سنگ مزار در برابر نگاه حيرتزدهاش كنار رفت و پلكاني با سنگهاي مرمرین و مارپيچ پيدا شد. اول پيرمرد گام بر پلهها گذاشت و بهدنبال او زن به راه افتاد.
انگار ديوارها با ستارههايی پرنور زينت شده بود. زن بهدنبال پيرمرد، به سالني وسيع قدم گذاشت كه پردههايي به لطافت آبي آسمان داشت. زن چرخي زد و همهجا را از نظر گذراند. تختهايي با آستر اِستبرق كه ميوههايي رنگارنگ در ظرفهايي بزرگ بر روي آن گذاشته بودند. همهجا بوی عطر گلاب داشت. عطر گلابي كه از گلهاي زميني نبودند! دست بر حريرهاي لطيف پرده كشيد، دستش در نرمی حرير فرو رفت. حريرها را با دو دست به صورتش چسباند. بوي تن پسر، مشامش را پر كرد. يكباره پسرش را به يادآورد. سر برگرداند:
ـ مهدي... مهدي... پسرم كجايي؟
صداي پيرمرد در گوشش چون هزار زنگ تكرار شد:
ـ با ملائك به زيارت رفتهاند... با ملائك به زيارت رفتهاند...
رعشهاي بر قلب زن افتاد. صورتش خيس شد. انگار كسي بر صورتش آب ميپاشيد. چشم كه باز كرد، باران صورتش را خيس خيس كرده بود.
سر از روي سنگ برداشت. باران بر مزارها ميباريد. يكباره بر جاي خود نشست و به سينهاش چنگ انداخت. كليدِ آويخته به گردن را ميان انگشتان استخوانياش فشرد؛ از جاي برخاست. انگار همهجا بوي گلاب ميداد. بوي تن پسرش مهدي، بوي پردههاي لطيف آبي رنگ، بوي... و قلبش آرامتر از همه عصرها...
ديگر ميدانست كه او كجاست. صدايي مثل هزار زنگ در فضاي ذهنش طنین انداخت: «با ملائك به زيارت رفتهاند... به زيارت رفتهاند... به...»
انگار خواب ديده بود. اما نه، بيدار بود. بيدارِ بيدار و پيرمرد در برابرش ايستاده بود. همان پيرمرد هميشگي، با چشمهای بادامی... همان كه همه عصرها ميديدش! زير باران ايستاده بود.
ـ گلاب ميخواين حاج خانم...
زن به دستان خالياش خیره ماند. سپس سر بلند كرد. سر و صورت پيرمرد در باران خیس شده بود، خيسِ خيس... و زن هنوز پول گلاب را نداده بود!
برگرفته از خاطره مادر شهید مهدی زیدآبادینژاد