یادی از شهید غلامعباس محمدی
سورة یوسف
سعید رضایی
نماز صبح را خواند و لباس بسیجی اش را پوشید، ساک جبهه را مادر آماده کرده بود، کنار چارچوب درِ حیاط، مادر صدایش زد؛ یک لحظه صبر کن مادر.
به آسمان نگاه کرد، دیر شده بود، باید خیلی زود، و آفتاب نزده، خودش را به محل اعزام رزمندهها به جبهه میرساند، خنکی هوای صبح را در گونهها و در عمق ریههایش احساس کرد، دنبال مادر چشم برگرداند، دید دست یک سینی است که رویش کاسه آب و یک قرآن گذاشته است.
مادر از زیر قرآن ردش کرد، دوباره برگشت قرآن را از دست مادر گرفت، بوسید سمت قبله ایستاد؛ دعایی زیر لب زمزمه کرد و قرآن را گشود، بخشی از سوره یوسف در پاسخ آمده بود، مادر بیتابی کرد،- غلامعباس پس چی شد، برای من هم بخوان!
غلامعباس از عمق دلش خندید و گفت:
- مادر هجران یوسف در پیش داری!
دل مادر لرزید، آب را که پشت سرپسر، بر زمین میریخت، گفت: « خدا پشت و پناهت». مادر تا سالهای سال اشک از چشمانش جاری بود و میگفت: «خدایا شکرت»
***
غلامعباس محمدی اول تیر 1345 در تهران متولد شد، او از همان دوران کودکی با قرآن و مسجد آشنا شد.در روزهای کودکی پدرش او را با خود به کلاسهای قرآن و مجالس مذهبی میبرد و او نیز به شدت جذب معارف دینی شد.
او علاقه عجیبی به روضه و منبر داشت تا جایی که بیشتر اوقاتش را در مسجد میگذراند و حتی مطالعات اسلامی و دینی خود را نیز در مسجد انجام میداد.
دوستانش میگویند: غلامعباس عشق عجیبی به جمعآوری حدیث داشت و چند دفترچه داشت که در آن آیات و احادیث را مینوشت و هرجا که سخنرانی بود و یا کسی حدیثی میخواند که او آن را نشنیده بود، سریعا دفترش را بیرون میآورد و شروع به نوشتن میکرد.
در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی در مراسم راهپیمایی و تظاهرات شرکت فعالانه داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز عمده فعالیتهای خودش را در انجمن اسلامی و بسیج مسجد محل ساماندهی کرد.
در مدرسه، مسئول دو انجمن اسلامی بود که در آن مبارزات جدی را در علیه منافقین ساماندهی میکرد، آن مراکز در حقیقت خاری بود بر چشم منافقین و بدخواهان انقلاب درمنطقه که خشم مخالفان اسلام و انقلاب را برانگیخته بود.
سال 58 در محله خودشان یک کتابخانه درست کرده بود و با جذب جوانان و کودکان آنها را با معارف اسلامی آشنا میکرد و در همین سال در مجله عروه الوثقی حزب جمهوری اسلامی مقالهای نوشت: به عنوان وظیفه یک دانشآموز در موقعیت کنونی انقلاب.
در سال 59 با کمک دوستانش انجمنی را بنا نهاد بنام انجمن اسلامی فلق که درآن موقعیت زمانی نقش بسیار زیادی در منطقه داشت این انجمن به سرعت گسترش یافت تاجایی که دهها نفر درآن مشغول به فعالیت بودند منافقین بازهم از دست این انجمن بستوه آمده بودند.
پدرش میگوید: او در مورد بيت المال و حقالناس دقت زيادي داشت. روزي مادرش با گوشت كوپني غذا درست كرده بود. گفت: «چون بابا قصاب است، براي ما گوشت خوب میآورد، و این از گوشتي كه به همه ميدهد، بهتر است و براي همين من از اين غذا نميخورم!»
غلامعباس شهریور 1359 به حوزه علمیه قم رفت و در مدرسه حقانی تحصیل علوم دینی را آغاز کرد.
او همزمان به تحصیل در دبیرستان نیز میپرداخت و همچنین تحصیل او را از کارهای فرهنگی باز نداشته بود.او در كنار حوزه دروس مدرسه را نيز ادامه داد و ديپلم گرفت و حوزه را تا پايان لمعتين و اصول فقه ادامه داد.برگزاری دعای توسل کلاسهای عقائد- احکام- اخلاق از جمله فعالیتهای فرهنگی وی در محل بود.
غلامعباس با آغاز جنگ خود را به جبهه رساند، و در چندین نوبت به عنوان مبلغ و رزمنده به جبهههای جنوب وغرب اعزام شد. و در عملیاتهای رمضان، والفجر 4 والفجر مقدماتی حضور داشت.
مادرش میگوید: موقع اعزام به او گفتم: «مادر، سه درد من رو اذيت ميكنه. اول شماتت دشمنان. دوم اينكه چند بار جبهه رفتي ولي موفق به زيارت كربلا نشدهاي و سوم اين كه ازدواج نكردهاي!»
جواب داد: «در مورد شماتت دشمن ببين منافقين با رسول خدا چه كردند! در مورد كربلا انشاءالله با شهادتم، خود حسين را به جاي كربلا زيارت ميكنم. در مورد ازدواج هم، ازدواج در بهشت و با آنان كه وعده دادهاند از ازدواج دنيوي و زنان دنيا بهتر است.»
او در عملیات والفجر 4 مجروح شد و دوماه نیز بر اثر آن بستری بود و سرانجام در 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در منطقه شرق دجله به شهادت رسید.
مادرش میگوید: «اگر جنازهام روي خاك و زير آفتاب چند روز نماند و به دست شما رسيد، جنازهام را چهارده روز روي پشتبام بگذاريد و بعد دفن كنيد. ميخواهم پيكرم چون مولايم حسين عليهالسلام زير آفتاب باشد.»
صبح همان روز كه براي آخرين بار او را از زير قرآن رد كردند، قرآن را بوسيد و باز كرد. سوره يوسف آمد. خيلي خوشحال شد. گفت: «جانميجان! مادر يوسف گم شده داري! هجران يوسف چهارده سال است.»
خدا دعايش را مستجاب كرد. به جاي چهارده روز زير آفتاب يا پشتبام، پيكرش را بعد از چهارده سال برايمان آوردند.»
توصیه آخر شهید:
شهید غلامعباس محمدی در وصیتنامه اش نوشته بود: «هيهات منا الذله. ما را تكه تكه كنيد. بدنهاي ما را زيرتانكهاي خود له كنيد. با وسائل قتاله خود، ما را پودر كنيد، اما ما دست از حسين(ع) بر نداشته از آقايمان حمايت خواهيم كرد و طومار شما را در هم خواهيم پيچيد.»