یک شهید، یک خاطره
همین جا میمانم
مریم عرفانیان
روزهای اولی که پسرم به جبهه رفته بود، یکشب خواب دیدم دوتایی از بهارستان- یکی از باغهای منطقه- میآییم. آنجا بسیار سرسبز و زیبا بود. کنار جوی آبی نشستیم که علیاکبر رو کرد به من:
- پدر، شما بروید.
برگشتم و نگاهش کردم. دوست داشتم بیشتر کنارش بمانم؛ اما چیزی نگفتم.
او ادامه داد: «من همینجا میمانم ...»
از جایم بلند شدم و راه افتادم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که یک لحظه ایستادم و دوباره نگاهش کردم. همانطور که نشسته بود، به آب روان خیره نگاه میکرد ...
یکهو باغ و درختان و آب روان درهم تنید و بیدار شدم!
تا چند روز فکرم مشغول آن خواب بود! او توی بهارستان زیبا مانده بود و من بیرون رفته بودم ...
کمی بعد خبر شهادتش را برایمان آوردند ...
خاطرهای از شهید علیاکبر ارغیش
راوی: غلامحسین ارغیش، پدر شهید