روایت صدثانیهای
اشکهایم را ندید غیر از خدا...
ابوالقاسم محمدزاده
عمار عزیزم! دلم برایت تنگ شده و من از دل هزار تکهام برایت مینویسم. از آرزوهای به دل ماندهام.
یک سال دیگر از نبودنت گذشت. بهار آمد و باز هم دلم برایت تنگ است.چه سخت گذشت. چه تلخ گذشت. چه سخت با نبودنت کنار آمدم. تو نیستی و باز هم اسم تو را هر لحظه صدا میزنم.
عمارم! از دیشب که دلم گرفته، مرور خاطراتت قلبم را آتش زده است. هیچ کس نفهمید و اشکهایی که کنار سجاده ریختم را ندید؛ غیر از خدا...
نازنین پسرم!
قاب عکست را در بغل گرفتم؛ اشک امانم را گرفته! چشمهایم تار میبینند. دیگر نمیتوانم اسمت را بخوانم. دیگر با چشم سرم نمیبینم. با چشم دلم میخوانم خط قرمزی که زیر عکست نوشته «شهیدعمار بهمنی». دیگر چشم نمیخواهم. دیگر عکست را هم نمیخواهم. دلم در محراب ابرویت نماز میخواند. مثل نماز عشقی که تو، مادرم! آن روز در حجله خون خواندی...