کد خبر: ۲۳۹۸۲۷
تاریخ انتشار : ۲۷ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۹:۳۱
گفت‌و‌گو با جانباز هنرمند؛ مجید آریایی‌نژاد

حکایت دستان مجروح یک هنرمند

 
 
 
هنرمند است، هم هنر جنگیدن و ایستادن در مقابل دشمن را دارد و هم هنر نقش زدن روی اشیاء را. آنجا که قرار است تصویر یک گل زیبا را روی یک گلدان سفالی طراحی کند، لطافت روحش به اوج می‌رسد؛ و آنجا که پای دفاع از جان و ناموس وطن در میان است، چون شیری در میدان می‌غرد و با تمام وجود با دشمن دون مبارزه می‌کند. همان دستانی که روزی قلم ظریف نقاشی را به دست داشت، اسلحه سنگین نظامی را حمل می‌کند تا مبادا پای نامحرم خاک وطن را آلوده کند. 
استاد مجید آریایی‌نژاد سال‌هاست که در عرصه هنر پیشتاز است. هنرمندی که مدال پرافتخار رزمندگی و جانبازی را نیز بر گردن دارد. او پس از مجروحیت، با سلاح قلم و رنگ، وارد میدان جبهه فرهنگی شد و آثار بی‌نظیری را از خود برجای گذاشت. برحسب حسن اتفاق، توفیق ملاقات با این بزرگمرد عرصه غیرت و فرهنگ و هنر را در کرمان یافتیم و برآن شدیم تا با او همراه شویم و او از خاطرات تلخ و شیرین سال‌ها مجاهدت، برایمان بگوید.
سید محمد مشکوه ًْالممالک
 
لطفا خودتان را معرفی کنید؟
من مجید آریایی‌نژاد جانباز 35 درصد هستم. در رشته هنر فعالیت دارم و دبیرکل انجمن کارآفرینان برتر شاهد و ایثارگران هستم. به مناسبت دومین سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی سردار دلها به کرمان آمدم و آثار خود را در عرصه فرهنگ ایثار و شهادت به نمایش گذاشتم. آثار بنده روی سفال، مینای هفت رنگ و چراغ‌های لاله عباسی است که به عکس شهدای هشت سال دفاع مقدس مزین شده. در انجمن ما حدود 75 جانباز نخبه هنرمند عضویت دارند که در کلیه مراسم یادواره شهدا و جشنواره‌های شهدا، در عرصه فرهنگ ایثار و شهادت فعالیت می‌کنند. حضرت آقا فرمودند امروز وظیفه ما این است که به خانواده شهدای هشت سال دفاع مقدس، خانواده شهدای مدافع حرم و به بازماندگان جنگ تحمیلی خدمت کنیم. ما هر هفته پنجشنبه‌ها در قطعه شهدای گمنام بهشت زهرا ایستگاه صلواتی داریم و متناسب با فصل، از خانواده شهدا و ایثارگران پذیرایی می‌کنیم.
ما را به نمایشگاه‌های هنری مختلفی دعوت می‌کنند. 6 مرتبه به جشن مبارک رمضان در ترکیه دعوت شدیم. 35 کشور اسلامی در این جشن شرکت کردند. بنده در این جشن به عنوان هنرمند برگزیده شناخته شدم. چهار مرتبه به عنوان کارآفرین برتر در بخش ایثارگران و جانبازان شناخته شدم. در بیش از 450 نمایشگاه داخلی و سراسری شرکت داشتم.
 یکی از علایق و آرزوهای من این است که در زمینه تولید و مشاغل خانگی برای خانواده شهدا و ایثارگران کارگاه آموزشی برگزار کنم. تعداد کمی در کشور هستند که می‌توانند این کار را انجام بدهند من یکی از این افراد هستم و این توانایی را دارم. 
آموزش مشاغل خانگی تاثیرات بسیار خوبی دارد و می‌تواند معضلات بسیاری از خانواده‌ها را برطرف کند. ما بیشتر در کارهای هنری مانند میناکاری، مینیاتور، معرق قرآنی، کتیبه، سفالگری و غیره فعالیت داریم. من همدانی هستم و به کار سفال کاملا آشنایی و تسلط دارم. از سال 54 که در تهران بودم در رشته آبگینه تخصص و درجه استادکاری را از دانشکده هنرهای زیبا گرفتم و علاقه زیادی دارم که در این زمینه فعالیت کنم.
تحصیلات شما چیست؟
بنده مدرک استادکاری و درجه یک هنری از دانشکده هنرهای زیبا دارم؛ این درجه معادل دکترا است. با مدرک دیپلم و تخصص تجربی. درواقع مدرک من، درجه یک افتخاری است.
متولد چه سالی و چه شهری هستید؟
متولد 1335 در باباطاهر استان همدان هستم. 65 سال دارم و مدت 42 سال است که فعالیت هنری دارم.
چه شد که از همدان به تهران آمدید؟
بعد از اتمام سربازی، تابستان که اوقات فراغت زیادی داشتم برای سر زدن به برادرم به تهران آمدم. توی بالکن طبقه دوم منزل برادرم می‌نشستم و چهره ابن‌سینا را نقاشی می‌کردم، من علاقه زیادی به ابن‌سینا داشتم. در نوجوانی شاید چهل یا پنجاه بار چهره ابن‌سینا را نقاشی کردم. چهره ابن‌سینا را روی بشقاب می‌کشیدم و جلوی آرامگاه ابن سینا به توریست‌های خارجی می‌فروختم. خرج مدرسه‌ام را از این راه در می‌آوردم.
 یکی از همین روزها که مشغول کشیدن چهره ابن سینا بودم یک نفر که از آنجا رد می‌شد و توانایی من را دید گفت اتفاقا موسسه ما به دنبال یک استاد طراحی و نقاشی می‌گردد. تو دوست داری بیای در موسسه ما استخدام شوی؟ من آن موقع برای تفریح چند روزه به تهران آمده بودم و می‌خواستم به همدان برگردم. با این حال از آن پیشنهاد استقبال کردم و به دنبال آن کار رفتم. وارد موسسه که شدیم من چند کار طراحی انجام دادم و عکس ابن سینا و حافظ را کشیدم. نقاشی من خوب بود؛ اما نحوه آموزش دادن نقاشی را بلد نبودم. مسئولین موسسه، من را به مدت 6 ماه به دوره مربیگری فرستادند تا بتوانم از نظر روانشناسی با بچه‌ها کار کنم و به آنها آموزش بدهم. در این دوره قبول شدم و به این ترتیب بود که در موسسه استخدام و مربی هنرهای زیبا و نقاشی و صنایع دستی شدم. تا اینکه انقلاب شد.
موسسه‌ای که من در آن کار می‌کردم نزدیک لویزان و گارد شاهنشاهی بود. خانه‌ای هم که گرفته بودم، در منطقه ازگل، نزدیک گارد شاهنشاهی بود. در آن منطقه اگر صدای الله اکبر مردم می‌آمد گارد شاهنشاهی بلافاصله به خیابان‌ها می‌ریختند و شروع به تیراندازی می‌کردند. یادم هست که یک شب برای خرید نان از خانه خارج شده بودم، گاردی‌ها در خیابان به دنبال مردم بودند، من هم شروع کردم به دویدن. در حین دویدن به زمین خوردم و مچ پایم در رفت؛ اما با هر سختی که بود توانستم از دست آنها فرار کنم. 
در آن دوران من هم همراه بسیاری از جوانان، در مسجدها فعالیت‌های فرهنگی می‌کردم. من به بچه‌هایی که به مسجد می‌آمدند آموزش‌های هنری مانند خطاطی و نقاشی می‌دادم. 
چه فعالیت‌های دیگری در دوران انقلاب داشتید؟
من در نیروی هوایی شاهرخی همدان خدمت سربازی را گذراندم. سربازی من تقریبا یک سال قبل از پیروزی انقلاب تمام شد. انقلاب شد و ما نیز مانند سایر مردم در جو انقلاب قرار گرفتیم، به انقلاب و آرمان‌های امام گرایش پیدا کردیم و به عنوان یک مبارز علیه شاه ستمگر فعالیت می‌کردیم. جنگ که شروع شد به فرمان رهبر انقلاب به جبهه رفتیم و در جنگ شرکت کردیم.
در دوران انقلاب من تقریبا 22 سال داشتم. در آن سال‌ها امام خمینی(ره) در نجف تبعید بودند و اعلامیه‌های ایشان به دست مردم می‌رسید. شخصی به نام حاج آقای فنایی و افغانستانی بود. این شخص به دلیل اینکه افغانستانی بود به راحتی به کربلا می‌رفت و ساواکی‌ها به او شک نمی‌کردند و جلوی او را نمی‌گرفتند. او الان پیش‌نماز حرم امام خمینی(ره) است. او علاقه زیادی به امام خمینی(ره) داشت و هر وقت که به کربلا و نجف می‌رفت، به دیدار امام خمینی(ره) هم می‌رفت و اعلامیه‌های امام را با خود به تهران می‌آورد. به ساواکی‌ها می‌گفت می‌خواهم به مشهد بروم، اما می‌آمد تهران. از روی اعلامیه‌ها کپی می‌گرفتند و بین مردم پخش می‌کردند. یک شخص انقلابی به نام حاج عباس بود که ایشان اعلامیه‌ها را از حاج آقا فنایی می‌گرفت، کپی می‌کرد و به ما می‌داد. ما هم شب‌ها اعلامیه‌ها را پخش می‌کردیم، در مرحله اول به کسانی که می‌شناختیم و می‌دانستیم که انقلابی و مومن هستند می‌دادیم. سعی می‌کردیم به هر کسی اعلامیه ندهیم که لو نرویم. بعد از مدتی ساواکی‌ها من را گرفتند. اول کمی من را کتک زدند و بعد هم تعهد گرفتند که دیگر از این کارها نکنم. مردم هم آنها را تحت فشار قرار می‌دادند که باید زندانی سیاسی آزاد شود. من یک تعهد سوری دادم و آزادم کردند. من کمتر از یک ماه در بازداشتگاه موقت ساواک بودم.
مبارزات امام و مردم تا پیروزی انقلاب ادامه پیدا کرد و مدت کمی پس از پیروزی انقلاب، صدام ملعون جنگ تحمیلی را علیه ما آغاز کرد. من هم مانند بسیاری از جوانان انقلابی آن زمان به فرمان امام لبیک گفتم و عازم جبهه شدم.جنگ تقریبا یک سال بعد از اتمام سربازی من شروع شد؛ به همین دلیل من آمادگی بدنی و اطلاعات نظامی را برای حضور در جبهه و جنگ داشتم. 
وقتی تصمیم گرفتید به جبهه بروید خانواده با شما مخالفت نکردند؟
خیر. خانواده مخالفت نکردند. پدر من نظامی بود و اعتقاد داشت وقتی مملکت در خطر است، هر مسلمانی وظیفه دارد که برود و از وطن خود دفاع کند.
چطور گذر شما به جبهه افتاد؟
وقتی رهبر انقلاب حضرت امام خمینی(ره) فرمودند وظیفه هر مسلمان و ایرانی است که از خاک وطن خود دفاع کند، ما هم احساس وظیفه کردیم به فرمان امام لبیک گفتیم و برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کردیم. 15 روز از شروع جنگ می‌گذشت که من برای رفتن به جبهه اقدام کردم.15 روز من را برای آموزش نظامی به عجب‌شیر فرستادند. پس از آموزش نظامی، با قطار به طرف‌ اندیمشک و دزفول راهی شدیم. در ‌اندیمشک ما را تقسیم کردند. کمی پس از اینکه خرمشهر به تصرف عراقی‌ها درآمد، ما که نیروهای تازه نفس بودیم وارد میدان شدیم تا اینکه خرمشهر آزاد شد. سنگر ما در کنار اروندرود بود. گاهی شهید باقری را می‌دیدیم که برای بازدید از خط می‌آمد و به بچه‌ها خسته نباشید می‌گفت. 
لشکر دشمن از نظر نظامی بسیار قوی بود؛ اما شب‌ها می‌ترسیدند و به خاطر همین ترس کار خاصی نمی‌کردند. فقط ضدهوایی‌هایشان روشن بود که وانمود کنند بیدارند. بیشتر عملیات‌های لشکر بعثی هم در روز بود. از این جهت ما شب‌ها کمی راحت‌تر می‌توانستیم تردد کنیم. 
چه زمانی و چگونه به جانبازی رسیدید؟
من در سال 61 و پس از 30 ماه حضور در جبهه مجروح شدم. دم دمای صبح و موقع نماز بود، کمی هوا روشن شده بود و دیده‌بان مشغول دیده‌بانی بود. من از سنگرم بیرون آمدم و به سمت ماشین جیپی که در آن نزدیکی بود حرکت کردم، به یکباره خمپاره 120 دشمن، رگبارش را به سمت ما بست. ماشین روی هوا رفت و من دیگر چیزی متوجه نشدم. در اثر اصابت ترکش‌ها از هوش رفته بودم. تا اینکه در بیمارستان مصطفی خمینی تهران به هوش آمدم.
از اینکه مجروح شده بودم هم ناراحت بودم و هم خوشحال. ناراحت از اینکه نتوانسته بودم بیشتر در جبهه بمانم و با دشمن متجاوز مبارزه کنم. از طرف دیگر از اینکه به انقلاب خدمتی هر چند ناچیز کرده بودم، احساس خوشحالی و غرور داشتم. آن زمان تمام علاقه و انگیزه‌ام این بود که بتوانم نقش مهمی برای وطن و ناموسم ایفا کنم. 
در مدتی که در جبهه بودید در چه عملیات‌هایی شرکت داشتید؟
من منطقه عملیاتی فکه و عملیات آزاد‌سازی خرمشهر حضور داشتم.
از چه ناحیه‌ای جانباز شدید؟
ترکش‌های خمپاره به هر دو دست و دو پایم اصابت کرد. سه مرتبه جراحی شدم، الان هم در دستانم پلاتین است. در مرحله اول 55 درصد جانبازی برای من تشخیص داده شد و پس از مدتی که با فیزیوتراپی و ورزش کمی بهتر شدم، با نظر کمیسیون پزشکی جانبازی من به 35 درصد کاهش پیدا کرد.
تعریف شما از دفاع مقدس چیست؟
جنگ تحمیلی ما، دفاع مقدسی از خاک میهن و ناموس بود. به قول حاج قاسم سردار دلها ما سرباز وطن بودیم و رفتیم تا از خاک مملکتمان دفاع کنیم و نگذاریم صدام ملعون و دشمنان اصلی انقلاب مثل آمریکا و انگیس که چشم طمع به خاک ما داشتند، به هدفشان برسند. امروز هم اگر خدای نکرده جنگ بشود و رهبر معظم انقلاب امر به جهاد کنند، اطاعت امر ولی می‌کنیم و پای کار هستیم و باز هم مثل دوران دفاع مقدس به جبهه می‌رویم.
پس از جانبازی باز هم به جبهه رفتید؟
خیر، من پس از جانبازی به جبهه نرفتم و فعالیت خود را در کارهای هنری به صورت جدی ادامه دادم و سعی کردم در این عرصه به انقلاب خدمت کنم. پس از اینکه کمی حالم بهتر شد، به مدت چهار سال در آسایشگاهی به نام فدک مسئول فرهنگی شدم. اکثر جانبازان این آسایشگاه جانباز 70 درصد بودند، اما با این حال سعی می‌کردند در تمام کارهایشان مستقل باشند و اگر کاری دارند فردی از میان خودشان آن را انجام دهد و محرمشان باشد. به همین خاطر من هم که جانباز بودم، محرم بچه‌ها شده بودم و مسئولیت کارهای فرهنگی آسایشگاه را به عهده گرفتم. هر کدام از بچه‌ها در این آسایشگاه سعی می‌کردند به طریقی خود را سرگرم و از جهتی پیشرفت یا مهارتی کسب کنند. بعضی‌ها درس می‌خواندند و بعضی به کارهای هنری مشغول می‌شدند. من هم سعی می‌کردم کتاب، وسایل و لوازمی که جانبازان آسایشگاه نیاز داشتند را برایشان تهیه کنم.
من سعی کردم هنرهایی که بلد بودم را با موضوعات دفاع مقدسی ترکیب کنم. مثلا عکس شهدا را روی بشقاب یا سفال طراحی می‌کردم و آثار به دست آمده را در نمایشگاه‌های بنیاد شهید یا بنیاد جانبازان به نمایش می‌گذاشتم. چندین بار هم هنرمند برگزیده شدم و مورد تشویق مسئولین قرار گرفتم. در طول 42 سالی که از پیروزی انقلاب می‌گذرد تقریبا در تمام نمایشگاه‌ها و مراسم مرتبط با انقلاب و دفاع مقدس شرکت کردم. بیش از 450 تقدیرنامه از رؤسای جمهور، مسئولین استان‌ها، و شخصیت‌های دیگر، حتی مقامات کشورهای خارجی ازجمله ریاست جمهوری ترکیه و وزیر فرهنگ عراق دریافت کرده‌ام.
از خاطرات تلخ و شیرین دوران جبهه‌تان بگویید؟
یکی از خاطرات تلخ من مربوط به یک دختر جوان خوزستانی است. بعضی از خانواده‌ها به خاطر خانه و زندگی و گاومیش‌هایی که داشتند قبول نمی‌کردند که از منطقه جنگی دور بشوند. متاسفانه دختر 20 ساله یکی از این بندگان خدا به دست بعثی‌ها افتاد. بعثی‌های از خدا بی‌خبر بعد از اینکه به این دختر بی‌گناه تجاوز کردند، او را به طرز وحشیانه‌ای کشتند و بدنش را شقه کردند. این تلخ‌ترین خاطره من از آن دوران است. این جنایت برای ما بسیار گران تمام شد و بچه‌ها خیلی زود انتقام آن دختر را گرفتند و درسی به بعثی‌ها دادند که هرگز فراموش نکنند.
خاطره شیرینی هم از آن روزها دارم. گاهی رزمنده‌ها یک ماه در جبهه بودند و کمی از نظر روحی خسته می‌شدند. بعضی از اهالی روستاهایی که نزدیک منطقه جنگی بودند حیوانات خود را رها کرده و از روستا رفته بودند. یک روز من به خاطر اینکه کمی بچه‌ها را بخندانم و حال و هوایشان را عوض کنم، یکی از این الاغ‌هایی که در بیابان رها شده بود را گرفتم و با رنگ روی بدن حیوان نوشتم «صدام خره» و فرستادم سمت قرارگاه و بلند صدا زدم «بچه‌ها بیاین بیرون صدام خره رو گرفتم». همه از سنگر بیرون آمدند و با دیدن خر شروع به خندیدن کردند. بعد از اینکه بچه‌ها را خنداندم آن طرف بدن حیوان هم به عربی نوشتم صدام خره و با زدن ضربه‌ای به آن، به سمت عراقی‌ها هدایتش کردم.
شهید مجید سوزوکی که فیلمش هم ساخته شد از رفقای من بود و اهل میدان خراسان. 80 درصد فیلمی که درباره او ساخته شد براساس واقعیت است. من افتخار می‌کنم که با این شهید بزرگوار و مخلص دوست بودم. دوستان جانبازم به خاطر اینکه اسم من هم مجید است و مثل مجید به موتورسواری علاقه دارم من را هم مجید سوزوکی صدا می‌کنند. بنده در جبهه مدتی هم سقا بودم و با‌تانکر به منطقه آب می‌رساندم. مدتی هم یک موتور تریل داشتم و با آن به سنگرها سر می‌زدم یا برای شناسایی می‌رفتم.
از دیگر خاطراتی که از جبهه دارم، مربوط به حقوقم هست. هر یک ماه که ما در خط مقدم می‌ماندیم مبلغی در حدود 1500 تا 2000 تومان دریافت می‌کردیم. چند ماهی بود که حقوق نگرفته بودم و مبلغی جمع شده بود و حقوق چند ماه را یکجا دریافت کردم. وقتی داشتم از جبهه برمی‌گشتم به یک جنگ زده برخورد کردم که در خرج خانواده خود مانده و مستاصل شده بود و داشت از صاحب مغازه‌ای خواهش می‌کرد که با او مدارا کند. این صحنه خیلی من را متاثر کرد و نیمی از حقوقم را تقدیم آن فرد جنگ‌زده کردم. خوشحالی و احساس رضایت آن بنده خدا یکی از خاطرات و صحنه‌های شیرینی است که از دوران جنگ برای من به یادگار مانده است.
آیا تا به حال حضرت آقا را ملاقات کردید؟
یک‌بار حضرت آقا را از نزدیک دیدم. زمانی که مقام معظم رهبری به همدان آمدند، در دیداری که از نمایشگاه توانمندی‌های استان همدان داشتند ایشان را از نزدیک دیدم. من در آن نمایشگاه غرفه داشتم و تولیدات هنری ام را به نمایش گذاشته بودم. حضرت آقا با خانواده محترمشان به همدان آمده بودند. وقتی از غرفه من دیدن کردند، از کارهایم خوششان آمد و من را تشویق کردند. یکی از آنها را تقدیم حضرت آقا کردم؛ اما ایشان به صورت هدیه نپذیرفتند. هر چه خواهش کردم که این هدیه را از من قبول کنند آقا فرمودند اگر پولش را نگیری نمی‌برم و این‌طور شد که حضرت آقا آن کار را از من خریدند.
الگوی شما کیست؟
الگوی من حاج قاسم سلیمانی سردار دلها، شهید همت، شهید همدانی، شهید چمران و همه شهدا هستند.
بعد از اینکه از جبهه برگشتید ازدواج کردید؟
بله. بعد از برگشت از جبهه ازدواج کردم و حاصل ازدواج ما یک پسر و سه دختر است. 
چرا وقتی حرف از جنگ می‌شود، نسل شما بیشتر از معنویت جنگ می‌گویند؟
جبهه و جنگ همه‌اش معنویت بود. معنویت بود که باعث می‌شد رزمنده‌ها همه علایق و آرزوهای خود را رها کنند و برای دفاع از خاک و ناموسشان به جبهه بروند و جان خود را به خطر بیندازند. وقتی به عنوان مثال به شما اطلاع می‌دهند که خانواده‌ات دچار مشکل شده‌اند، به سرعت خودت را به آنها می‌رسانی. دفاع از میهن هم همین است و این معنویت جبهه است.
شما آزاد‌سازی خرمشهر را دیدید؟ 
بله. هر چه از خرمشهر بگوییم تمامی ندارد. در خرمشهر کسانی می‌جنگیدند که هر کدام یک دلاور و فرمانده بزرگ بودند. قدم به قدم خرمشهر خاطره است. وجب به وجب خاک شلمچه مقدس است. در این مناطق صدها جوان شهید شدند و خون پاکشان بر زمین ریخته شد. بسیاری از دوستان و همرزمان من در این منطقه شهید یا مجروح شدند.
دلتان برای آن انسان‌ها و حال و هوای جبهه‌ها تنگ می‌شود؟
بسیار زیاد. من هر سال عید نوروز به راهیان نور می‌روم. به فرزندانم می‌گویم این چند روز را بگذارید به حال خودم باشم. به یاد آن روزها، کنار اروند می‌نشینم و خاطراتم را مرور می‌کنم. معنویت آنجا را با تمام وجود حس می‌کنم. اصلا هوای مناطق جنگی هنوز هم هوای خاصی است و معنویت بالایی دارد. بوی نسیمی که می‌وزد و بادی که بین نخل‌ها می‌پیچد صدای بچه‌ها، صدای بیسیم، صدای گلوله و تمام صداهای آن روزها را به گوشم می‌رساند.
از همسرتان و صبوری‌های ایشان بگویید؟
او خیلی من را تحمل کرده است. در بداخلاقی‌ها و کم و زیادها همیشه همراه من بوده و با خوب و بد من ساخته است. همسران جانبازان انسان‌های بسیار شریف و بزرگواری هستند و یک عمر خالصانه، بی‌چشمداشت و بی‌ریا از همسر خود‌پرستاری می‌کنند. من تا ابد به همسرم بدهکار هستم و همیشه برای ایشان دعا می‌کنم. از خدا می‌خواهم همسران شهدا و ایثارگران در قیامت مهمان حضرت فاطمه‌(س) باشند و خداوند دستشان را بگیرد.
اگر امروز کسی بخواهد روحیه شهدا را داشته باشد باید چکار کند؟
پنجشنبه‌ها به زیارت شهدا رفتن، زیارت عاشورا خواندن و شرکت در هیئات مذهبی انسان را به راه و مرام شهدا نزدیک می‌کند.
خواسته شما به عنوان یک جانباز از مسئولین چیست؟
من بعد از جنگ سعی کردم در عرصه هنر به انقلاب خدمت کنم و این را به نوعی در امتداد همان جنگ و جهاد می‌دانم. تا عمر و نفس دارم کار هنری را ادامه می‌دهم که این آثار زینب بخش خانه‌ها باشد. من خودم را وقف خانواده‌های جانباز و شهدا کردم و هیچ چشمداشتی هم به مسائل مادی نداشته‌ام و زندگی ساده‌ای دارم.
یکی از فعالیت‌های من این است که به همراه تعدادی از رزمنده‌های قدیمی و جانبازها در بهشت زهرا(س) ایستگاه صلواتی داریم. هر هفته آنجا جمع می‌شویم و در حد وسع خودمان از خانواده‌های ایثارگران و زائران شهدا پذیرایی می‌کنیم. خوب است که این‌طور برنامه‌ها در روستاها و شهرستان‌های کوچک هم برای شهدا دایر شود. حاضرم از حقوقم کم کنند و برویم در سایر مکان‌ها نیز این برنامه‌ها را اجرا کنیم. شاید این طور کارها به ظاهر ساده به نظر برسد؛ اما تاثیر خود را دارد و به نوعی زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و یادآوری راه و رسم آنها است.
یکی از دغدغه‌های من این است که مکانی را برای آموزش کارهای هنری به خانواده‌های شهدا و ایثارگران داشته باشم. تنها خواسته من از مسئولین همین است، حال که من این توانایی را دارم چرا از آن استفاده نکنم. آموزش این هنرها به خانواده‌های ایثارگران علاوه‌بر اینکه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت است ثمرات بسیار خوب دیگری هم دارد و می‌تواند برای آنها اشتغال‌زایی کند و از معضلات اجتماعی دورشان کند.