چراغ روشن ايمان به دست! ميآيي؟(چشم به راه سپیده)
آفتاب صبح
هر جا که جلوهای ز تو پیداست
چشمان من به کار تماشاست
ای صبح، ای صداقت سیال
مانند عشق، نام تو زیباست
آیا تویی برابر چشمم
یا خوابی و خیالی و رؤیاست
ای شاهد نماز تو مهتاب
هستی به عشق توست که پویاست
ای آفتاب صبح هدایت
شور وصال روی تو ماراست
ای شهسوار، تند گذشتی
اما هنوز گرد تو بر جاست
تا از کدام راه بیایی
ما را نماز و قبله همان جاست
بی گفت مانده طعن رقیبان
برخیز، درع و تیغ مهیاست
ای بس بساط شعبده کاین خصم
از راه کید و مکر بیاراست
امروز رفت در غم دیروز
چشمانمان به جاده فرداست
هر جا که خیمهگاه تو برپاست
بیشک مقام عشق، همانجاست
امیرحسین مدرس
تقویم جلالی
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بیخورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشمهای نگران آینه تردیدند
نشد از سایه خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهیوار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدند
تو بیایی همه ساعات و همه ثانیهها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
قیصر امینپور
شمارش سپیدهها
بی تو شمردهایم هزاران سپیده را
این لحظههای مبهم در هم تنیده را
هر شب برای عشق به چالش کشیدهایم
این چشمهای مضطرب خواب دیده را
امسال در دو سوی خیابان نشان زدیم
این سروهای از غم عشقت خمیده را
ما منتظر که وصل تو آرامشی دهد
سیلاب بغضهای به باران رسیده را
... انگورها شراب شدند و دوا نکرد
مستی، جنون این همه طاقت بریده را
ای آفتاب گمشده در پشت ابرها
پیدا شو و بپاش به ظلمت سپیده را
شعر فراقت ای گل من از غزل گذشت
طولش مده برای خدا این قصیده را
آقا! برای آمدنت نذر کردهایم
این چشمهای خسته مهدی ندیده را
وحیده افضلی
بهانهای کافی است
برای از تو نوشتن بهانهای کافیست
دو چشم خیس سری روی شانهای کافیست
هجوم زرد خزان است و گوشهای خلوت
برای گل شدن تو جوانهای کافیست
تمام شادی دنیا عزیز مال شما
مرا بدون شما کنج خانهای کافیست
اگرچه برف زمستان اگرچه دوری و درد
هنوز گمشدهها را نشانهای کافیست
تو نیستی چه بگویم در این هزاره درد
برای از تو نوشتن بهانهای کافیست
پیام جهانگیری
اشک خورشید
خورشید هم،
شبانه
بیصدا
از دوریت
آهسته میگرید
چرا که صبحگاهان
در طلوع اولین لبخند
بلور اشکهایش را
که بر برگ گل افتاده است، پنهان میکند!
؟؟؟؟؟
وعده آسماني
اميد مردم يكتاپرست! ميآيي؟...
چراغ روشن ايمان به دست! ميآيي؟...
ازل سرشت به توحيد، تا ابد پيوست
به حكم آيه عهد الست، ميآيي؟
به پاي عزم، جهان درنورد و عالمگير
به رغم هر كه در انكار هست، ميآيي؟
بناي دين خدا استوار و پابرجاست
براي آنكه نبيند شكست، ميآيي؟
تو آخرين در رحمت براي انساني
خدات چونكه گشود و نبست، ميآيي؟
تو، اي كه عدل ترا جست در جهان وجود
تو، اي كه ظلم ز تيغت نرست، ميآيي؟
؟؟؟؟؟