kayhan.ir

کد خبر: ۲۲۸۶۶۷
تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۴۰۰ - ۲۱:۲۷

 

حضرت آیت الله شهید صدوقی یک دستگاه پیکان به شهید بابایی اهدا کرده بودند؛ ولی ایشان آن خودرو را متعلق به خود نمی‌دانست و با آن کارهای اداری انجام می‌داد. روزی جهت انجام کاری اضطراری ماشین را به امانت گرفتم و به منزل پدرم در اصفهان رفتم. ماشین را جلو خانه پارک کردم. ساعتی بعد وقتی خواستم حرکت کنم، متوجه شدم که قفل صندوق عقب ماشین شکسته و در آن باز است. در را بالا زدم. زاپاس، آچار چرخ و جک به سرقت رفته بود. از اینکه ماشین امانتی بود خیلی ناراحت شدم. آمدم و جریان را برای عباس (شهید بابایی)توضیح دادم. پیش خود فکر کردم، با رابطه و رفاقتی که بین من و او وجود دارد، او خواهد گفت که اشکال ندارد و برو یک زاپاس و جک از انبار بگیر؛ ولی بر‌خلاف آنچه من تصور می‌کردم او گفت: -خوب حالا چیزی نیست. برو یک زاپاس و یک جک بخر و سرجایش بگذار! اول فکر کردم شوخی می‌کند؛ ولی آقای صادقی که بیشتر از من با خصوصیات اخلاقی او آشنا بود گفت: -او جدّی می‌گوید. برو تهیه کن!
حقوق ماهیانه من در آن زمان سه هزار و دویست تومان بود و اگر می‌خواستم فقط یک زاپاس بخرم می‌بایستی حدود دو هزار تومان پول می‌پرداختم. سرانجام با هر زحمتی که بود آنها را تهیه کردم. آن روز و درآن شرایط از برخورد خشک شهید بابایی ناراحت شدم؛ ولی قدری که اندیشیدم؛ بر بزرگی و تقوای او آفرین گفتم: چرا که حاضر نشد حتی در مورد دوست صمیمی اش هم از اموال بیت‌المال کمترین گذشتی را بنماید.
راوی کمال میرمجربیان، برگرفته از كتاب پرواز تا بي‌نهايت

نام:
ایمیل:
* نظر: