kayhan.ir

کد خبر: ۲۱۶۰۵۴
تاریخ انتشار : ۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۹:۳۸


 عباس هادی می‌گوید: نشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم. صدایی از داخل کوچه آمد. ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد. شخصی موتور شوهر خواهر ابراهیم را برداشته درحال فرار بود. بگیرش... دزد... دزد! بعد هم سریع دوید دم در. یکی از بچه‌های محل، لگدی به موتور زد و دزد نقش بر زمین شد! تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد. چهره‌اش پر از ترس بود و اضطراب. درد می‌کشید که ابراهیم رسید. موتور را برداشت روشن کرد و گفت: سریع سوار شو!
 رفتند درمانگاه با همان موتور. دستش را پانسمان کردند بعد هم با هم رفتند مسجد! بعد از نماز کنارش نشست و گفت: چرا دزدی می‌کنی؟ آخه پول حروم که... دزد گریه می‌کرد. بعد به حرف آمد: همه این‌ها را می‌دانم! بیکارم. زن و بچه دارم و از شهرستان اومدم. مجبورم! ابراهیم فکری کرد رفت پیش یکی از نـمازگـزارها، با او صـحـبت کـرد و خوشـحال برگـشت و گـفـت: خدارو شکر، شغل مناسبی برایت فراهم شد. از فردا برو سر کار. این پول رو هم بگیر. از خدا هم بخواه کمکت کند. همیشه به دنبال حلال باش. مال حرام زندگی را به آتش می‌کشد. پول حلال کم هم باشد برکت دارد.
سلام بر ابراهیم – گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، چاپ هفتاد و ششم، انتشارات ابراهیم هادی،1394 ص 77

نام:
ایمیل:
* نظر: