کد خبر: ۱۹۰۴۱۱
تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۱:۵۹

دل‌مُرده آمدم که تو احیا کنی مرا(چشم به راه سپیده)



  Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
   سرود عاشقانه‌ای
تو آمدی بهار شد، من از بهار عاشقم
دلم چه بی‌قرار شد، چه بی‌قرار عاشقم
مرا به دار هم کشی، دست ز تو نمیکشم
به خنده ام نگاه کن، به روی دار عاشقم
تو بهترین ترانه‌ای، سرود عاشقانه‌ای
تو نازدانه‌ای و من، ترانه وار عاشقم
تو خوبِ خوبها و من، بد بدان عالمم
بخر مرا ثواب کن، گناهکار عاشقم
هزار جمعه چشم ‌من، شدست چشمه‌ غمت
نیامدی! هنوز هم، هزار بار عاشقم
هزار سال بعد تو، خوشی ندیده روزگار
بدون تو در این شب، سیاه و تار عاشقم
هوای جمعه‌های من، پر است از غریبی ات
غروب جمعه بیشتر، غریب و زار عاشقم
تو آه سرد میکشی، من انتظار میشکم
تو را ندیده ام ولی، در انتظار عاشقم
عماد بهرامی
بی تو چرا …؟
جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخود آگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندی است که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد
جمکران نقطه امید جهان شد که در آن
هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن کعبه تحمل دارد
سید حمید رضا برقعی
دست همه لاله‌ها
جمعه شد و آسمان باز دلش پر كشيد
نم‌نم ‌اشك خدا بر دل گل‌ها چكيد
 بغض غريب نسيم بر دل گل‌ها نشست
بال و پر شاپرك با غم گل‌ها شكست
 قلب شقايق گرفت از غم اين انتظار
چشمه شد از غصه‌اش گريه‌كنان، بي‌قرار
 دست همه لاله‌ها قاصدكي از دعاست
كوه پر از غصه است چلچله هم بي‌صداست
 كاش به پايان رسد سردي اين آسمان
كاش بيايد دگر مهدي صاحب زمان
طاهره اكرمي
این جمعه
دنبال نشانت نشدم این جمعه
پروانه جانت نشدم این جمعه
من آبروی منتظران را بُردم
حتی نگرانت نشدم این جمعه
سید مجتبی شجاع
تا ظهر ظهور
چون تشنه به آب ناب دل می‌بندم
بر خنده ماهتاب دل می‌بندم
ای روشنی تمام تا ظهر ظهور
چون صبح به آفتاب دل می‌بندم
سلمان هراتی
یک جمعه بیا
از پشت نقابمان عیان كن ما را
آئینه عبرت جهان كن ما را
اینجا همه ادعای یاری داریم
یك جمعه بیا و امتحان كن ما را
کاظم بهمنی
سیصد و سیزده نفر
موعود خدا مرد خطر می‌خواهد
آری، سفر عشق، جگر می‌خواهد
ای جمعیت میلیونی عصر ظهور!
او سیصد و سیزده نفر می‌خواهد
محمّدحسین ملکیان

آقا اجازه!
آقا اجازه! خستـه ام از اين همه فريب
از هاي و هوي مردم اين شهر نانجيب
آقا اجازه! پنجـره‌ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي خسته از کوچه بي نصيب
آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه مي زنند
عاشق نديده هاي پـر از نفـرت رقيب
شيــرينـي وجـود مـرا تلـخ مي کـنند
فـرهادهاي کـينه پرست پر از فريب!
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمي شويم! بيـا: ماجراي سيب!
آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ مي شـود
آقا اجازه! ياد شمـا کـرده‌ام عجيب!
باشد، سکوت ميکنم اما خودت ببين!
آقا اجازه! منتظرند اين همـه غریب...
مژگان بهاری 
طفل گمشده
من‌گریه می‌کنم که تماشا کنی مرا
مانند طفل گمشده پیدا کنی مرا
حَجّت قبول دلبر احرام بسته ام
ای کاش در دعای خودت جا کنی مرا
با‌گریه کردن این دل من زنده می‌شود
دل مرده آمدم که تو احیا کنی مرا
اسباب زحمت تو شده این گدا ولی
هرگز مباد از سر خود وا كنی مرا
تو سفره دار‌گریه ماه محرّمی
چشمی پر‌اشک می‌شوم احیا کنی مرا
بیت الحرام سینه زنان، كوی كربلاست
دارم امید محرِم آنجا كنی مرا
همراه خویش زائر شش گوشه ام کنی
خاک قدوم اکبر لیلا کنی مرا
قاسم نعمتی