کد خبر: ۱۸۷۸۶۱
تاریخ انتشار : ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۰:۰۱

ردّ پای «بیدل» درهشت کتاب «سپهری»- بخش پایانی




رضا اسماعیلی
 اشاره:
در بخش اول مقاله، گفته شد که هدف سیدحسن حسینی از تالیف کتاب ارزشمند «بیدل، سپهری و سبک هندی»، لبيك به ندای «بازگشت به خويشتن» انديشمندان مسلمان معاصر است. به این نکته نیز‌ اشاره شد که مهجوری و گمنامی‌‌چهره‌هايي مانند «بيدل» به‌خاطر غفلت از توجه به فرهنگ خودی و خودباختگی در مقابل فرهنگ غرب است. همچنین به بخشی از تأثیرپذیری‌های سهراب سپهری از بیدل دهلوی با ارجاع به‌اشعاری که در «هشت کتاب» آمده است پرداختیم.
اینک در بخش دوم و پایانی مقاله، به ارائه مصداق‌هایی دیگر از تاثیرپذیری‌های سپهری از بیدل دهلوی خواهیم پرداخت.

ادب کلام و سعه صدر ادبی
رعايت «ادب كلام» و برخورداری از «سعه‌صدر» از ديگر ويژگی‌های مثبت نويسنده كتاب «بيدل، سپهری و سبك هندی» است. چنان كه مي‌دانيد يكي از شرايط لازم برای به دست گرفتن يك كار «علمي ـ تحقيقي»، داشتن «استقلال رأی» و «سعه صدر» است. استقلال رأی بدين معناست كه يك محقق «آنچه را مي ‌پذيرد يا رد مي‌ كند شخصاً بررسي نمايد و در صورت وجود دلايل قانع‌كننده يا نبودن دلايل قانع‌كننده به پذيرش يا رد امری اقدام كند». (1)
«ادب كلام» نيز معلول داشتن «سعه‌صدر» است. «كسي كه سعه صدر دارد افكار و عقايد، مكتب‌ها و نظام‌های مختلف عقيدتي و روش‌ها و گرايش‌های گوناگون را مورد بررسي قرار مي‌‌دهد و آنچه را منطقي يافت به آساني مي‌پذيرد. اما فردی كه سعه صدر ندارد متعصب است. آدم متعصب از برخورد با افكار و عقايدی كه با عقايد او اختلاف داشته باشند ‌ترس دارد. چنين فردی افكار و عقايد خود را از روی تقليد و كوركورانه پذيرفته است». (2)
البته ذكر اين نكته نيز لازم است كه بگوييم برای هيچ فرد انساني چنين امكاني وجود ندارد كه بتواند به‌صورت مطلق و صددرصد، بركنار از پسندهای شخصي و تعلقات روحي دست به يك تحقيق علمي بزند. چراكه آدمي ساخته و پرداخته مجموعه شرايطي است كه اين شرايط ناگزير، در تمامي لحظات زندگي بر روی او و بينش‌هايش اثر مي ‌گذارد. در واقع در يك كلام بايد گفت بر روی اين ك‍ُره خاكي، حتي يك انسان بي‌ طرف و بي ‌تعصب نمي ‌توان پيدا كرد. ولي قدر مسلم آن است كه به اين بهانه نيز نمي‌توان جوازی برای جهت ‌دار بودن تحقيقات علمي، فرهنگي صادر كرد و يك محقق نيز تا آن‌ جا كه مي ‌تواند بايد بركنار از تعلقات روحي و پيش‌داوری‌های ذهني ـ و يا به تعبير فلاسفه «سَبَق ذهني» ـ به كار تحقيقي مبادرت ورزد.
حسيني نيز با ‌اشراف به اين مسئله و در حد توانايي خويش، خود را مقيد به رعايت اين اصل كرده است، ولي با توجه به اين‌ كه به هر حال او نيز يك انسان است در بعضي از فصل‌های كتاب ـ به‌صورت ناخودآگاه ـ تحت تأثير پاره‌ای از تعلقات روحي خويش قرار گرفته است. ولي تا همين اندازه كه او خود را متعهد به اصل «استقلال رأی و سعه‌صدر» معرفي كرده است قابل ستايش است. چنان كه خود مي ‌گويد:
«...اما علي رغم اين‌ها برای ادای اين دين روحي كوشيدم كه شيفتگي را در نقد و بررسي حتي‌الامكان دخالت ندهم و اگر مي ‌خواستم از ديد يك شيفته بيدل، اين دفتر را رقم بزنم به يقين كار به گونه‌‌ای ديگر صورت مي‌ گرفت». (فصل خاتمه ـ ص 150- 149)
کاستی‌های کتاب
تا بدين جا بیشتر به محاسن و برجستگی‌های کتاب پرداختیم. حال وقت آن است كه به بعضی از کاستی‌های کتاب نیز‌ اشاره کنیم تا سخن كامل شود.
در كتاب «بيدل، سپهری و سبك هندی» چند مورد وجود دارد كه هرچند نمي‌ توان به‌طور کامل نام «كاستي» يا «نقطه ضعف» بر پيشاني آنها نهاد، ولي در عين حال جزء‌ نقاط قوت و مثبت كتاب نيز به شمار نمي‌ رود.
علل پیچیدگی شعر «بیدل»
حسيني در فصلي كه به بررسي «علل پيچيدگي شعر بيدل» اختصاص داده است، در مجموع دو عامل عمده را در ايجاد اين پيچيدگي سهيم مي‌ داند كه عبارتند از:
1ـ پيچيدگي آبشخور معنوی بيدل، يعني فلسفه عرفاني وحدت وجود.
2ـ پيچيدگي سبك هندی كه در دست بيدل پيچيده‌تر نيز مي‌ شود و به تعبير خود نويسنده- در مقایسه با‌اشعار شاعرانی چون صائب-  به‌صورت «سبك هندی مضاعف» در مي‌آيد.
هم چنان كه پيش‌‌تر‌ اشاره شد، حسيني هرچند كه نهايت تلاش خود را در دور ماندن از تعصب به خرج داده است، ‌ولي با اين وجود به‌خاطر شيفتگي و تعلق خاطری كه به بيدل دارد، در پاره‌اي از موارد بي ‌اختيار و به‌صورت ناخودآگاه در موضع جانبداری متعصبانه از بيدل قرار گرفته است كه يكي از آن موارد،
همين فصل است.
آنچه كه مسلم است قبل از بيدل نيز شاعراني بوده‌اند كه پای فلسفه را به شعر باز كرده‌اند كه ازجمله آنان مي ‌توان از عطار، سنايي و مولوی نام برد. چنان ‌كه در‌اشعار مولوی «فلسفه وحدت وجود» به‌صورت مكرر و با تعبيرات مختلف آورده شده است كه ابیات زیر نمونه‌ای از آنهاست:
تفرقه برخیزد و شرک و دویی
وحدت است اندر وجود معنوی
مثنوی ما دکان وحدت است
غیر واحد هرچه بینی آن بُت است
ما عدم‌هاییم و هستی‌ها نما
تو وجود مطلق و هستی ما
* * *
ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی
زاری از ما نه تو زاری می‌کنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
ما چو شطرنجیم، اندر بُرد و باخت
بُرد و مات ما ز توست، ‌ای خوش صفات
ما که باشیم ‌ای تو ما را جان جان
تا که ما باشیم با تو در میان؟
ما عدم‌‌هاییم و هستی‌های ما
تو، وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران، ولی شیر عَلم
حمله‌مان از باد باشد دَم به دَم
حمله‌ شان پیدا و ناپیداست باد
جان فدای آن که ناپیداست باد
* * *
باد ما و بود ما از داد توست
هستی ما جمله از ایجاد توست
* * *
هیچ‌کس را تا نگردد او فنا
نیست ره تا بارگاه کبریا
چیست معراج ملک؟ این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی
ولي مولوی هيچ‌گاه حاضر نشده است در بيان حقايق فلسفي و عرفاني، معني را فدای لفظ نمايد و خواننده شعرش را در پيچ و خم‌های مضامين و اصطلاحات پيچيده و دور از ذهن سر در گم نمايد. ولي متأسفانه بيدل ـ به هر علت ـ سخت در تكاپوی آراستن زبان شعر خويش به زيورهای مضامين ناياب و معني بيگانه بوده است كه همين وسواس بيش از حد، شعر او را تا حدودی از فصاحت، صراحت و همه‌فهمی ‌دور كرده و به وادی پيچيدگي و ابهام افراط‌گونه كشانده است، تا بدان‌ جا كه به گفته خود نويسنده يكي از مشكل‌ پسندترين ذائقه‌های شعری معاصر ـ دكتر شفيعي كدكني ـ را واداشته است كه در مقاله‌‌ای تحت عنوان «بيدل دهلوی» كه در شماره هفتاد و چهارم مجله «هنر و مردم» به چاپ رسيده است در‌باره اين خصوصيت شعر بيدل چنين بگويد:
«يكي از خصوصيات شعر بيدل، كه زبان او بيشتر مبهم و پيچيده ساخته، نوع‌تركيبات و بافت‌های خاصي است كه وی در شعر خويش استخدام كرده و با سيستم طبيعي و محور همنشيني زبان فارسي چندان سازگار نیست.»
در مورد اين نكته كه شعر بيدل از فصاحت كلام و كلمه بي‌بهره است، ‌شايد توضيح بيشتری لازم باشد، البته منظور ما اين نيست كه شاعری چون بيدل از اصول فصاحت بي ‌اطلاع بوده است، بلكه آنچه مورد نظر ماست، اين است كه بيدل به عمد كوشيده است که در جست‌وجوی «معني بيگانه» و مضمون ناياب، در وادی پيچيدگي و ابهام گام بردارد.
«در نظام بديعي كهن گفته شده كه كلمه و كلام شاعر بايد از فصاحت برخوردار باشد. فصاحت كلمه عبارت است از:
1ـ حروف واژه‌ها هماهنگ و خوش ‌صدا باشد (دوري از تنافر حروف).
2ـ واژه‌ها با ما آشنا باشند (خالي بودن از عيب غرابت استعمال).
3ـ واژه‌ها از روی قاعده‌های لغت و صرف زبان به كار روند (عدم مخالفت قياس).
4ـ به گوش خوش آيد (كراهت در سمع نداشته باشد).
فصاحت كلام هم به اين صورت است:
1ـ كلمات سخن شاعر و نويسنده روشن باشد (فصاحت كلام).
2ـ با هم هماهنگي داشته باشند (دوری از تنافر).
3ـ كلام مطابق قوانين جاری زبان باشد (نداشتن ضعف تأليف).
4ـ گويا و رسا باشد (تعقيد لفظي و معنوی نداشته باشد).
5ـ متنوع باشد (دوری از كثرت تكرار). (3)
البته‌ اشاره به اين قواعد بدان معني نيست كه رعايت آنها را «و‍‌َحي مُ‍نزل» بدانيم و چنان خود را مُقيد به رعايت آنها كنيم كه از هرگونه خلاقيت و نوآوری هنرمندانه باز بمانيم. بلكه بيشتر منظور آن است كه بگوييم به صرف نوآوری نيز نمي ‌توان قواعد را زير پا گذاشت و به زباني صحبت كرد كه برای اكثر مردم قابل هضم نيست. اين ‌كه گفته مي‌ شود ‌اشعار بيدل در افغانستان، پاكستان، هندوستان و... همچون شعر حافظ ورد زبان عام و خاص است، مقوله‌‌ای جداست كه محتاج بررسي و تحقيق است، و ما نيز قصد آن نداريم كه در اينجا به بررسي آن بپردازيم، زيرا برای يافتن علت آن بايد به بررسي مجموعه شرايط فرهنگي ـ اجتماعي اين كشورها پرداخت كه در نهايت موفقيت و محبوبيت بيدل را به‌عنوان شاعری پارسي‌‌گو ثمره داده است. ولي تا همين اندازه مي‌‌توان گفت كه عدم موفقيت بيدل در ايران نيز بي‌‌دليل نيست و شايد يكي از دلايل عمده آن اين باشد كه ذائقه شعری يك ايراني در طول ساليان سال به شعر شاعراني چون حافظ، سعدی، مولوی، عطار، سنايي و... خو گرفته است و در شعر اين بزرگواران حلاوتي يافته است كه شعر شاعری چون بيدل از اين حلاوت و شيريني بي‌‌بهره است. البته نبايد از اين نكته غافل شد كه استقبال عمومي جامعه از شاعران نامبرده نه بدين خاطر است كه ‌اشعار آنان از فرمول قديمي «هلو و گلو» تبعيت مي‌كند، بلكه برعكس شعر اين بزرگان نيز م‍ُصرّانه از پذيرش اين فرمول سر بر مي ‌تابد، با اين تفاوت كه جانمايه اصلي شعر اكثر اين بزرگان «فصاحت» است. برای مثال شعر حافظ علاوه‌بر برخورداری از فصاحت، شعری است «سهل و ممتنع» كه «هرچند در آن هيچ صنعت و تكلفي در بادی نظر به چشم نمي‌آيد، اما لطافت و سلامت آن در نهايت دلپذيری و زيبايي است، به‌طوری كه براي شنونده و خواننده تقليد لفظ و معني آسان مي‌نمايد، ولي از آوردن همانند آن ناتوان مي‌ماند.» (4)
البته تا آن ‌جا كه به ياد دارم حسيني نيز در مقاله ‌ای كه در يكي از شماره‌‌های «جُنگ سوره» به چاپ رسيد، خود در رابطه با صنعت معنوی «سهل و ممتنع» به‌طور جامع و مفصل سخن گفته است و يادآوری اين نكته برای او شايد چندان ضرورتي نداشته باشد. ولي غرض از‌ اشاره به اين صنعت تأكيد بر روی اين نكته است كه هر سخن يا شعری را نمي‌توان صرفاً به بهانه اين‌ كه هركس در حد درك و فهم خويش مي‌تواند از آن برداشتي ـ ولو برداشت تحت‌اللفظي ـ داشته باشد، سخني مبتذل، سطحي و بي‌محتوا قلمداد كرد و البته عكس اين گفته نيز صادق است. چرا جای دور برويم. بهترين مصداق برای تفهيم اين اصل كلام خداست. يعني هركس مي‌ تواند با تلاوت سوره‌ها و آيات الهي قرآن ـ در حد فهم و درك خويش ـ از مضمون آيات برداشتي داشته باشد. در مورد ‌اشعار حافظ نيز اينچنين است. ولي همه ما خوب مي‌ دانيم كه قرآن كتابي است كه حرف حرف واژه‌های آن قابل تفسير است و در دل هر آيه‌‌ای صدها معني شگفت و عميق نهفته است كه شايد تا به امروز نيز قطره‌ای از آن اقيانوس بي‌‌انتها و ژرف در كام انديشه ما نچكيده باشد.
در مورد بيدل هرچند كه ما نيز معترفيم از انديشه‌هايي ژرف و عمیق برخوردار بوده است، ولي صرف ژرف‌‌انديشي و داشتن جهان‌بيني فلسفي ـ عرفاني وحدت وجودی او را نمي‌توان دليلي موجه بر پيچيدگي زبان شعر او دانست. چرا كه نقطه تكامل هنر يك شاعر خوب آن است كه بتواند با توانايي كامل و در نهايت زيبايي عميق‌‌ترين حرف‌ها را در قالب ساده‌ترين واژه‌ها، با زباني صميمي و روشن، بيان كند. متأسفانه بيدل در سراسر ديوان خويش هيچ‌گونه تلاشي جهت اثبات اين توانايي هنرمندانه از خود نشان نداده است و همواره بر پيله پيچيدگي و حيرت تنيده است. آن چنان كه اين وسواس و افراط در پيچيدن به مضامين ناياب و معني بيگانه گاهي شاعر را به خلق ابياتي از اين دست نيز ناگزير كرده است:
حيرت دميده‌ام گل داغم بهانه‌‌ای است
طاووس جلوه‌‌زار تو آيينه خانه‌ای است
كه در تعبير و تفسير آن حتي حسيني نيز ناگزير شده است فصلي را در كتاب به آن اختصاص دهد! كه در نهايت نيز صدالبته گره غموض و ابهام بيت با همه تلاشي كه نويسنده در گشودن آن به خرج داده است، همچنان ناگشوده باقي مانده است. البته اين امر بر حسيني نيز پوشيده نمانده است، چنان‌ كه در فصل «خاتمه» به‌طور غيرمستقيم به اين امر‌ اشاره كرده و مي‌گويد:
«در پايان اين مبحث ذكر اين نكته ضروری است كه ابياتي از اين قبيل كه درك‌شان نيازمند شرح و تفصيل فراوان است، علي‌رغم جاذبه و رمزآلودگي‌های دلنشيني كه دارند، از ديد ما مصداق شعر كامل و ايده‌آل محسوب نمي‌شود، ‌و اختصاص اين فصل به شرح اين بيت نبايد برای خواننده اين توهُ‍ّم را پيش آورد كه ايجاز و تمثيل فشرده‌ای به اين شكل، غايت و مطلوب ذوق شعری ماست...»
(معني يك بيت بي‌معني! ـ ص 129)
تداخل انگيزه‌ها
«تداخل انگيزه‌ها» دومين موردی است كه‌ اشاره به آن در اين بخش ضروری است. هم چنان كه در آغاز‌ اشاره شد، انگيزه اصلي نويسنده كتاب «بيدل، سپهری و سبك هندی» طرح اين مسئله بوده است كه بگويد شعر سپهری متأثر از بيدل و سبك هندی است و ريشه در فرهنگ و تاريخ اين مرز و بوم دارد. در كنار اين انگيزه، ظاهراً به‌نظر مي‌رسد انگيزه دومي نيز در نگارش اين كتاب دست داشته است ـ كه البته نقش اين انگيزه، نقش فرعي و حاشيه‌‌ای است ـ انگيزه دوم نويسنده، پاسخگويي به موارد و ابهاماتي بوده است كه شاعر و نويسنده معاصر دكتر شفيعي كدكني در مقاله «بيدل دهلوی» در ارتباط با بيدل و سبك هندی عنوان كرده است. حسيني به‌خاطر حساسيت و تعلق خاطر خاصي كه به بيدل و آثار او دارد، با محتمل دانستن اين مسئله كه عدم پاسخگويي به موارد طرح‌شده در مقاله «بيدل دهلوی» ممكن است از شور و شوق شاعران جوان در استقبال و گرايش به سبك هندی و آثار بيدل بكاهد، خود را مقيد دانسته است كه در صدد پاسخگويي به اين موارد برآيد و از همين رو در دو فصل «علل پيچيدگي شعر بيدل» و «معني يك بيت بي‌‌معني!» شاهد ارايه دلايل و استدلالاتي هستيم كه حسيني جهت اثبات حقانيت بيدل و سبك هندي اقامه كرده است.
اين كه نويسنده كتاب در آوردن اين دلايل و پاسخگويي به دكتر شفيعي كدكني مُحق بوده است، جای هيچ‌گونه شك و‌ ترديدی نيست. ولي با توجه به اين ‌كه كتاب «بيدل، سپهری و سبك هندی» كتابي است كه به بررسي خصوصيات سبك هندی و نقد آثار بيدل مي‌پردازد، بهتر آن بود كه نويسنده همه فصل‌های كتاب را به همين مسئله اختصاص مي‌‌داد و از اين محدوده پا را فراتر نمي‌گذاشت. مسلماً اگر حسيني همه تلاش خود را در اين جهت شكل مي‌داد و در اين كتاب فقط به اين مقوله مي‌پرداخت و از پرداختن به مسايل حاشيه‌‌ای و فرعي خودداری مي‌كرد، شايد حاصل كار چيزی بهتر از اين مي‌شد ـ هرچند كه اين كتاب نيز به سهم خود در گشودن باب بيدل‌‌شناسي و آشنايي با سبك هندی كتابي ارزنده و راهگشاست ـ در واقع نويسنده در اين دو فصل به نقد نظرات دكتر شفيعي كدكني در مقاله «بيدل دهلوی» پرداخته است كه همين حساسيت فوق‌العاده نسبت به اين مسئله او را از انگيزه و هدف اصلي خود در كتاب دور كرده است. گذشته از اين، مطالعه دو فصل «علل پيچيدگي شعر بيدل» و «معني يك بيت بي‌معني!» تنها برای كساني سودمند خواهد بود كه كه قبلاًً مقاله «بيدل دهلوی» را خوانده باشند ـ البته منظور من مطالعه قسمت‌هايي از اين دو فصل است كه به نقد نظرات دكتر شفيعي كدكني در مقاله مذكور پرداخته است ـ در غير اين صورت بدون داشتن يك پيش‌زمينه ذهني مناسب و تنها با شنيدن دلايلي كه حسيني در رد نظرات دكتر شفيعي كدكني آورده است، قضاوت خوانندگان كتاب در مورد مقاله فوق‌الذكر، قضاوتي يك‌طرفه و دور از واقعيت خواهد بود. البته ممكن است بعضی این نقد را بر نتابند و در پاسخ بگویند که نويسنده فقط قسمت‌‌هايي از مقاله «بيدل دهلوی» را كه مورد نظرش بوده در كتاب آورده‌ است، ولي مسلماً اين جواب قابل قبولي نيست. چراكه با مطالعه كامل يك مقاله بهتر مي‌توان با نقطه نظرات و ديدگاه‌های نويسنده آن مقاله آشنا شد، تا با مطالعه قسمت‌هايي از آن. به‌‌خصوص با در نظر گرفتن اين مسئله که در زمان چاپ این کتاب، اكثريت خوانندگان كتاب هنوز با بيدل و سبك هندی آشنايي چنداني نداشتند و اين همان نکته‌ای است كه حسيني از آن غافل مانده بود.
پرهیز از افراط و تفريط
در حوزه بیدل‌شناسی
و اما مورد سوم: هرچند گشودن باب بيدل‌شناسي را در ايران بايد به فال نيك گرفت و از آن استقبال كرد، ولي از اين امر نيز نبايد غافل ماند كه طرح بيدل در شرايط كنوني به تنهايي نمي‌تواند برای شاعران نوپرداز جوان كارساز و راهگشا باشد و چه ‌بسا كه طرح اينچنيني بيدل بدون زمينه‌سازی‌های قبلي و مقدمه‌چيني‌های لازم، باعث آن شود كه بسياری از اين استعدادهای جوان و نوشكوفا به‌خاطر عدم شناخت كامل فراز و نشيب‌های شعر بيدل و سبك هندی، و صرفاً به‌خاطر تقليد عجولانه و ناآگاهانه از او، در وادی ادبيات راه به جاهايي برند كه پای هيچ ذوق سليمي به آنجا نمي‌رسد! احتمال يك چنين مسئله‌‌ای چندان بعيد به‌نظر نمي‌رسد. به همين خاطر بر پژوهشگرانی كه باب بيدل‌‌شناسي را در ايران گشوده‌اند واجب است قبل از آن كه اين مسئله به‌صورت اپيدمي درآيد، جهت پيشگيری از انحراف و گمراهي مشتاقان اين وادی، در فكر چاره برآيند و از هم‌اكنون در مسير بيدل‌شناسي با احتياط و حساب‌شده گام بردارند. زيرا به تجربه ثابت شده است كه ما هميشه چوب «افراط و تفريط» را خورده‌ايم و از حول حليم در ديگ افتاده‌ايم. در درستي اين حرف كه شناخت بيدل و آثار او بر پارسي‌زبانان واجب است، جای هيچ‌گونه شك و شبهه‌‌ای نيست، ولي در صحت اين گفته كه عدم شناخت درست بيدل و سبك هندی ممكن است باعث انحراف ذوق و ذائقه ادبی جامعه گردد نيز جای هيچ‌گونه ‌ترديدی نيست. آنچه كه مسلم است ما قصد نداريم با طرح بيدل، راه ناشناخته و تجربه‌ناشده‌ای را پيش‌پای مشتاقان اين راه بگذاريم و آنان را در پيچ و خم‌های اين راه ناآزموده سردرگم سازيم. بنابراين خوب است در اين كار بيش از حد عجله به خرج ندهيم و بگذاريم تا اين ميوه شيرين و جادويي بر شاخه ذوق و احساس ايراني، و در آفتاب «شناخت» خوب برسد، تا آن روز كه خود به‌ خود از شاخه جدا شود و در زنبيل ذائقه ما جای گيرد.
عدم تبیین تأثیرپذیری سپهری از بیدل
و اما آخرين نكته اين كه به شهادت فصل‌های كتاب، حسيني نهايت سعي و تلاش خود را به‌كار گرفته است تا با چيدن مقدمه‌های لازم به اين نتيجه برسد كه سپهري با ديوان بيدل حشر و نشر و ا‌ُنس مداوم داشته است و بهترين و محكم‌‌ترين دليلي كه برای اثبات اين ادعا در سراسر طول كتاب به چشم مي‌خورد، نمونه‌های فراواني است كه نويسنده از‌ اشعار سپهری آورده كه در اين نمونه‌ها به خوبي ميزان تأثيرپذيری سپهری از بيدل ديده مي‌شود كه آوردن يكي از اين نمونه‌ها در اينجا خالي از لطف نيست. مضمون يكي از رباعيات بيدل چنين است:
در كلبه بيدلان، نيازانديش آی
هرچند كه س‍ُلطان‌منشي، درويش آی
از صحبت ما تا به حضوری برسي
خود را بيرون در گذار و پيش آی!
سپهری نيز همين مضمون را در شعر «بي‌‌پاسخ» بدين‌گونه آورده است:
در تاريكي بي‌‌آغاز و پايان
دری در روشني انتظارم روئيد
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم.
 (انديشه‌های بيدل در مثنوی و رباعي ـ ص 138)
اما حسيني با اين‌ كه خود معترف است «صائب» نيز يكي از دو قله شعر سبك هندی است، ولي هرگز به اين سؤال نپرداخته است كه آيا سپهری از صائب نيز متأثر بوده است يا نه؟ شايد در نظر بعضي تأثيرپذيری سپهری از بيدل غيرممكن و غيرمنطقي باشد و اگر هم اين تأثيرپذيري را تا حدودی بپذيرند، از آن به‌عنوان نوعي «توارد» ياد كنند، ولي همين عده تأثيرپذيری سپهری از صائب را نمي‌توانند به همين سادگي انكار كنند. چرا كه سپهری شاعری ايراني و پارسي‌زبان بوده است كه همين خصوصيت كافي است كه بپذيريم سپهری با دواوين شعرای متقدم ايراني كه در زمان خويش صاحب سبك و آوازه‌ای بوده‌اند حشر و نشر و ا‌نس و اُ‌لفت داشته است و طبيعتاً ديوان ‌اشعار صائب نيز به‌عنوان يكي از شاعران خوش‌ذوق و صاحب سبك مورد مطالعه و توجه سپهری قرار گرفته است. قبول همين يك اصل مسلم و بديهي ما را از آوردن هرگونه استدلال و برهان ديگری در اثبات اين‌ كه سپهری از صائب نيز متأثر بوده است بي‌نياز مي‌سازد. بنابراين جای تعجب است كه چگونه حسيني به اين مسئله نپرداخته و فصلي را در اين كتاب به بررسي اين رابطه و تأثيرپذيری اختصاص نداده است! گذشته از اين من معتقدم كه اگر بخواهيم برای بيدل در ميان قلوب اين مردم كه قرن‌ها با عطار و مولوی و حافظ و سعدی نشست و برخاست داشته‌‌اند جايي سزاوار و شايسته دست و پا كنيم، ابتدا بايد از «صائب» شروع كنيم و سبك هندی را با صائب به مردم بشناسانيم. در واقع نيز كليد شناخت بيدل، «صائب» است. چنان كه خود حسيني نيز اذعان مي‌كند كه «شعر سبك هندی در مسير تطور خود از وضوح حكيمانه در شعر صائب و اقمارش به سوی غموضي عارفانه در شعر بيدل سير مي‌كند». (5)
با توجه به مطالبي كه گفته شد، جا داشت كه حسيني در نگارش این کتاب، به صائب و آثار او نيز به‌عنوان يكي از قلل رفيع شعر سبك هندی توجه می‌کرد و حقي را نيز كه «صائب» به گردن اين سبك دارد، آن‌گونه كه شايسته است ادا می‌نمود. پرداختن به صائب از آن جهت ضرورت دارد كه راه را برای شناخت بيدل همواره مي‌كند و علاوه ‌بر آن از افراط و تفريط‌‌های نوپردازان جوان در پيروی از سبك هندی جلوگيری به عمل مي‌آورد و آنان را رفته رفته به صراط مستقيم و اعتدال ادبي سوق مي‌دهد.
كوتاه سخن آن ‌كه كتاب «بيدل، سپهری و سبك هندی» كتابي است كه بشارت آغاز يك راه را مي‌دهد و به باز شدن روزنه‌‌ای مي‌ماند كه اين روزنه در آينده مي‌تواند به پنجره‌هايي سبز و نوراني
تبديل شود.
ـــــــــــــــ
منابع و مآخذ:
1 ـ دكتر علي شريعتمداري ـ روشنفكر كيست؟ ـ انتشارات قائم ـ ص 82.
2 ـ همان كتاب ـ ص 83.
3 ـ عبدالعلي دستغيب ـ نيما يوشيج (نقد و بررسي) ـ چاپ دوم ـ صص 115ـ116.
4 ـ دكتر سيدحسن سادات ناصري ـ قافيه و صنايع معنوي ـ انتشارات آموزش و پرورش ـ ص 70.
5 ـ حسن حسيني ـ بيدل، سپهري و سبك هندي ـ ص 140.