کد خبر: ۱۸۷۷۲۲
تاریخ انتشار : ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۵

خورشید از نبودن تو تار می‌شود(چشم به راه سپیده)



  Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
  بارش باران
نایی برای ناله ز هجران نمانده است
اصلا در این فراق به تن جان نمانده است
من هر چه چوب می‌خورم از دوری شماست
در این دل جنون زده سامان نمانده است
بی‌تو به آخر خط دنیا رسیده‌ایم
چیزی دگر به نقطه پایان نمانده است
بی‌تو خزانی است تمام فصول سال
شوقی برای بارش باران نمانده است
هر جا نسیمی از سر زلفت رسیده است
ردی ز پای قلب پریشان نمانده است
دیگر بس است این همه دوری ز آفتاب
آقا بیا که فرصت جبران نمانده است
هر کس برای تو ز جهان دست شسته است
سوگند می‌خورد که پشیمان نمانده است
تا قلب مهربان تو راضی شود ز من
راهی به غیر ذکر «حسین جان» نمانده است
امیرحسین حیدری
آن بهار مهربان...
آه می‌کشم تو را، با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا، ‌ای کرامت بهار!
در رهت به انتظار، صف به صف نشسته‌اند
کاروانی از شهید، کاروانی از بهار
ای بهار مهربان! در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش! گل بکار و گل بکار!
بر سرم نمی‌کشی دست مهر اگر، مکش
تشنه محبتند، لاله‌های داغدار
دسته دسته گم شدند، سهره‌های بی‌نشان
تشنه تشنه سوختند، نخل‌های روزه‌دار
می‌رسد بهار و من، بی‌شکوفه‌ام هنوز
آفتاب من، بتاب! مهربان من، ببار!
علیرضا قزوه
بهار من
ای ناگهان‌تر از همه اتفا‌ق‌ها!
پایان خوب قصه تلخ فراق‌ها!
یک جا ز شوق آمدنت باز می‌شوند
درهای نیمه‌باز تمام اتاق‌ها!
یک لحظه بی‌حمایت تو ‌ای ستون عشق
سر باز می‌کنند ترک‌ها به طاق‌ها!
بی‌دستگیری‌ات به کجا راه می‌بریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاق‌ها
باز آ بهار من! که به نوبت نشسته‌اند
در انتظار مرگ درختان اجاق‌ها
ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن!
تا کم شود ابهت پر‌طمطراق‌ها
مهدی عابدی
تالار آیینه
و خورشید را چشم تو خانه شد
نگاهت غزلخوان میخانه شد
تو آبی‌تر از آسمانی هنوز
برای تن خسته، جانی هنوز
نفس‌های تو سبز و روحانی است
دلت مثل آیینه نورانی است
من و آرزوی زیارت کجا؟
تمنای من تا اجابت کجا؟
نشان تجلی ایمان شدی
بر این خاک تفتیده باران شدی
تو را می‌شناسد دل ساده‌ام
به راه تو بر خاک افتاده‌ام
من از نسل پروانه‌ها نیستم
هلا آسمانی بگو کیستم؟
شبی سرد بر خاک من جاری است
و گندم فریبی که تکراری است
تو می‌آیی و شب سحر می‌شود
نگاهم به شوق تو،‌ تر می‌شود
از این شب، به فردا پناهم بده
به تالار آیینه راهم بده
که تالار آیینه چشمان توست
دلم تا قیامت غزلخوان توست
تویی حجت سبز این انتظار
تویی یادگار رسول بهار
بگو ‌ای بلندای شعر و شعور
کجا می‌دمد نور سبز ظهور
انیس حاجی‌پور
من بَدم اما...
فکری برای وضع بد این گدا کنید
باشد قبول من بدم اما دعا کنید
هر کار می‌کنم دلم احیا نمی‌شود
قرآن به نیت من بیچاره وا کنید
بی‌دردی‌ است دردِ من در به در شده
بر درد عشق جان مرا مبتلا کنید
برگشته‌ام به سوی شما ایها العزیز
در خیمه‌گاه خویش مرا نیز جا کنید
بی التفاتِ دوست تقلا چه فایده؟
قدری به دست و پا زدنم اعتنا کنید
در پشت خانه‌ تو نشستن مرا بس است
اصلاً که گفته حاجت من را روا کنید؟!
محمدجواد شیرازی