کد خبر: ۱۸۵۸۷۹
تاریخ انتشار : ۲۷ فروردين ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۹

ترسم آخر که شب هجر به پایان نرسد(چشم به راه سپیده)




کی می‌شود که؟
قسمت نشد که گاه به گاهی ببینمت
حتی به قدرِ نیم نگاهی ببینمت
تکلیفِ بیقراری این دل چه میشود؟!!!
اصلاً شما اگر که نخواهی ببینمت...
ای کاش یک سه‌شنبه شبی قسمتم شود
در راهِ جمکران سر راهی ببینمت
یا که مُحَرَمی شود و بین کوچه‌ای
در حالِ کارِ نصبِ سیاهی ببینمت
آقا خدا نیاوَرَد آن روز را که من
سرگرم می‌شوم به گناهی ببینمت
با این دلِ سیاه و تباهم چه دلخوشم
بر این خیالِ کهنه واهی: ببینمت!
دارم یقین که روزِ وصالِ تو می‌رسد
ذکرِ لبم شده که الهی ببینمت
محمد رسولی
ای پاسخ آدینه‌ها
من‌گریه می‌ریزم به پای جاده‌ات، تا
آئینه‌کاری کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمیر غائب مفرد کجایی؟
ای پاسخ آدینه‌های پر معمّا
حتمّیِ بی‌چون و چرای سبز برگرد...
راحت شویم از دست اما و اگرها
آب و هوای خیمه سبزت چگونه است؟
اینجا دَمی سرد است و گاهی نیست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده‌های رو به فردا
آقا، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه «می‌آید آیا؟»
یک جمعه می‌بیند نگاه شرقیِ من
خورشید پیدا می‌شود از غرب دنیا
آقا نماز جمعه این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما
علی‌اکبر لطیفیان
 به آتش کشید، دریا را
رها کنید دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نکشد، وصل می‌کشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره کردی و ما
ندیده‌ایم هنوز آن جمال زیبا را
شراره‌های دلم ‌اشک شد، ز دیده چکید
ببین چگونه به آتش کشید، دریا را
قسم به دوست که یک موی یار را ندهم
اگر دهند به دستم، تمام دنیا را
به شوق آنکه ز کوی توام نشان آرد
به چشم خویش کشیدم غبار صحرا را
تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم
اگر به خانه تاریک من نهی پا را
نسیم صبح ز راهی که آمدی برگرد
ببر سلام ز من، آن عزیز زهرا را
به راه عشق سرودست و پا بده میثم
ولی زدست مده دوستی مولا را
غلامرضا سازگار
خورشید درخشان
ترسم آخر که شب هجر به پایان نرسد
روز وصلت به من بی‌سر و سامان نرسد
ماه نو را نزنم با مه روی تو مثل
ذره هرگز که به خورشید درخشان نرسد
هرچه از آتش دل سوزم و فریاد کنم
کس بداد من غمدیده نالان نرسد
دوش گفتم به طبیبی غم دل را گفتا
درد عشق است یقین دان که به درمان نرسد
دل دیوانه ما گشته چه خوش جای گزین
شانه‌ای کاش بر آن زلف پریشان نرسد
آنچنان گشته نهال قدت ‌ای دوست بلند
که مرا دست بر آن سیب زنخدان نرسد
گو به یعقوب تو را صبر فراوان باید
یوسف گم شده‌ات زود به کنعان نرسد
خاطر خضر چه جمع است یقین می‌داند
که سکندر به لب چشمه حیوان نرسد
آنچنان تیز رود مرکب عمر تو نصیر
که به گرد سم آن برق شتابان نرسد
نصیر
خودت دعا کن
خدا کند که مرا با خدا کنی آقا
ز قید و بند معاصی رها کنی آقا
دعای ما به در بسته می‌خورد، ای کاش
خودت برای ظهورت دعا کنی آقا
بیا که فاطمه(س) در انتظار دستانت
نشسته تا حرمش را بنا کنی آقا
؟؟؟؟
در رکاب تو
بیا! و گرنه در این انتظار خواهم مرد
اگر که بی‌تو بیاید بهار، خواهم مرد
به روی گونه من، ‌اشک سالها جاری است
و زیر پای همین آبشار خواهم مرد
خبر رسید که تو با بهار می‌آیی
در انتظار تو من تا بهار خواهم مرد
نیامدی و خدا آگه است، من هر روز
به‌اشتیاق رُخَت، چند بار خواهم مرد
تمام زندگی من در این امید گذشت
که در رکاب تو با افتخار خواهم مرد
پدر که تیغ به کف رفت مژده داد که من
به روی اسب سپیدی، سوار، خواهم مرد
محسن محسن‌زاده