قبول کن که زمانش رسیده برگردی(چشم به راه سپیده)
پُر از آفتاب
تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد
دوباره برف و یخ کوچه، آب خواهد شد
شکوفهها به چمن، دسته دسته خواهد رست
زمین پُر از گل و عطر گلاب خواهد شد
بزن تو پرده به سویی، وگرنه ای همه خوب
در انتظار تو دلها کباب خواهد شد
دلا دعای فرج را بخوان که میدانم
دعای زندهدلان، مستجاب خواهد شد
زلال سبز نگاهت عنایت ار بکند
سؤال تشنگیام را جواب خواهد شد
گل محمدی ار بشکفد به طرف چمن
دهان دوباره پر از شعر ناب خواهد شد
من این فراز، شما را دوباره میگویم
تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد
امیرعلی مصدق
ای پردهدار عالم
خورشید رخ مپوشان در ابر زلف، یارا
چون شب سیه مگردان روز سپید ما را
ما را ز تاب زلفت افتاد عقده بر دل
بر زلف خم به خم زن دست گرهگشا را
فخر جهانیان شد ننگ صنمپرستی
جانا ز پرده بنمای روی خدانما را
ای آشکار پنهان بُرقَع ز رخ برافکن
تا جلوهات ببینم پنهان و آشکارا
بیجلوهات ندارد ارض و سما فروغی
ای آفتاب تابان هم ارض و هم سما را
بازآ که از قیامت برپا شود قیامت
تا نیک و بد ببیند در فعل خود جزا را
ای پردهدار عالم در پرده چند مانی
آخر ز پرده بنگر یاران آشنا را
بازآ که بیوجودت عالم سکون ندارد
هجر تو در تزلزل افکند ماسوی را
حاجت به تست ما را ای حجت الهی
آری بسوی سلطان حاجت بود گدا را
عمری گذشت و ماندیم از ذکر دوست غافل
از کف به هیچ دادیم سرمایه بقا را
ما را فکنده غفلت در بستر هلاکت
درمان کن ای مسیحا این درد بیدوا را
ای پردهدار عالم در پرده چند پنهان
بازآ و روشنی بخش دلهای باصفا را
فواد کرمانی
میدانم که میآیی
نگاه رحمتت بر ماست، میدانم که میآیی
ز اشک دوستان پیداست، میدانم که میآیی
گذشته چارده قرن و هنوز ای یوسف زهرا
تو تنها و علی تنهاست میدانم که میآیی
به گوش شیعه از پشتِ در آتش زده گویی
صدای ناله زهراست میدانم که میآیی
به یاد کربلا، کرب و بلا شد عالم امکان
زمان، هر روز عاشوراست، میدانم که میآیی
هنوز آیات قرآن از لب جدّت به نوک نی
به گوش زینب کبراست، میدانم که میآیی
به یاد آب آب تشنگان، چشم محبانت
ز اشک و خون دل دریاست، میدانم که میآیی
هنوز آن زخم پیکانی که بر چشم عمویت خورد
به چشم خونفشان ماست میدانم که میآیی
تماشای خیالیِّ سر اصغر به نوک نی
شرار آتش دلهاست میدانم که میآیی
به خون پاک مظلومانِ عالم میخورم سوگند
که مهدی مصلح دنیاست میدانم که میآیی
اگرچه غایبی «میثم» به چشم خویش میبیند
لوای دولتت برپاست میدانم که میآیی
غلامرضا سازگار
زمانش رسیده برگردی
گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی
هزار بیت فرج نذر میکنم شاید
به دفتر غزلم ای قصیده برگردی
زمان آن نرسیده کرامتی بکنی
قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبزترین آفریده برگردی
گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا
که پلک شاعری من پریده برگردی
نگاه کن! به خدا بیتو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی
نغمه مستشار نظامی
بوی سیب
دیگر برای هجر تو ما را شکیب نیست
ماییم آشنای تو وا کن، غریب نیست
هر لحظهای که میگذرد این سؤال ماست
یعنی ز وصل روی تو ما را نصیب نیست
از بس که جانگداز بود ناله فراق
فردا که گل به باغ رسد عندلیب نیست
درد فراق را به کدامین مطب برم
رفع غم حبیب به کار طبیب نیست
جوییم عطر بوی تو از جمکران هنوز
بس بوی سیب میدهد و باغ سیب نیست
بیاتانی