بصيرت عمار و استقامت مالک؛ نياز جوانان براي تعالي( بخش سوم وپایانی)
دشمنشناسي مالك اشتر (زلال بصیرت)
مالك بهخوبي و با اعتقاد كامل از مدتها قبل ميدانست كه بنياميه براي حذف بنيهاشم توطئهها و نقشههاي زيادي به كار ميبرند؛ نقشههاي مختلفي را در طول 25سال به شكلهاي مختلف عملي کرده بودند. در اين ميان، دو کشور شام و مصر اهميت فوقالعادهاي داشتند. البته در آن زمان، فلسطين، اردن و لبنان نيز جزء منطقه شامات بود. مصر نيز كشوري متمدن، حاصلخيز و سرمايهدار بود. با توجه به اينكه اين دو كشور در فاصله دورتري از مركز اسلام بودند و بهخاطر اين دوري، آشنايي چنداني با آموزهها و حقايق اسلام نداشتند، بنياميه بر آن بود كه اين دو كشور را در اختيار خود بگيرد و بنيهاشم را از بين ببرد. به همين دليل، بعد از داستان کربلا بلافاصله به مدينه حمله کردند، خون مردم را حلال کردند و حتى به دختران و زنان مسلمان تجاوز کردند. مالک، اين چيزها را تحليل ميکرد و ميفهميد؛ اما مسلمانهاي ساده ميگفتند مسلمان، مسلمان است؛ بنياميه هم پسرعموهاي بنيهاشم هستند؛ اينها همه از قريش هستند؛ چه فرقي براي ما ميکند که اينها باشند يا آنها؛ همه اينها نماز ميخوانند؛ اين طيف از برخي آموزههاي ظاهري اسلام نيز براي توجيه افكار خود استفاده ميكردند. به همين دليل، يك روز با کسي که طرفدار بنياميه بود بيعت ميکردند و روزي ديگر، با فردي ديگر از جبهه مقابل؛ يعني براي اين توده کممعرفت و بيفرهنگ، خيلي فرق نميکرد در كدام جبهه حضور داشته باشند؛ اما مالک از کساني بود که ميتوانست عمق ريشههاي حرکتها را تحليل کند و بفهمد منشأ آنها كجاست و اينها درصدد چه هستند و پيروي از علي يعني چه؛ در عين حال مصالح اسلام را ميسنجيد و نميخواست در داخل دولت اسلامي شورش و بههمريختگي پيش آيد تا دشمن سوء استفاده کند. بر اساس همين نگرش، مالك در قضيه عثمان نيز خيلي تلاش كرد تا عثمان را راضي كند که برخي خواستههاي مصريها را برآورده كند؛ قضيه از اين قرار بود كه عثمان سعيدبنعاص را كه از بنياميه بود، براي حکومت مصر فرستاده بود؛ اما مردم خيلي با او مخالف بودند و همين بهانه اول حرکت مصريها عليه عثمان بود. مردم از حاكم قبلي راضي بودند و به اين تغيير، اعتراض داشتند؛ عثمان نيز اصرار داشت كه همين فرد بايد حاكم باشد. بههرحال، مالك خيلي عثمان را نصيحت ميکرد كه اين كارها به ضرر حکومت اسلامي است؛ او خوب ميفهميد که اطرافيان عثمان چه کساني هستند، چگونه به او خط ميدهند و او را وادار به چه کارهايي ميکنند و اهداف بلندمدتشان چيست؛ ولي در عين حال مصالح اسلام را رعايت ميکرد و نميخواست در مرکز اسلام شورش و خليفهکشي به يك عادت تبديل شود؛ اما عثمان اين نصايح را نپذيرفت و در نهايت کار خودشان را کردند.
بصيرت مالك
ديگر ويژگي خاص مالک اشتر، بصيرتش بود که رهبرمعظم انقلاب نيز بسيار روي اين واژه تأكيد ميکنند؛ اما ما هنوز هم درست به کنه اين حقيقت پي نبردهايم و آنطور که وظيفهمان است، براي کسب آن نكوشيدهايم و قدرش را هم نميدانيم. از نشانههاي بصيرت او اين بود که فريب تقدسمآبيهاي خوارج را نميخورد؛ آنها غالباً رنگهاي زرد و پيشانيهاي پينهبسته داشتند، به قرّاء و حافظان قرآن مشهور بودند؛ اما مالك كه انساني درشتهيكل، قوي، در شمايل يک فرمانده لشكر و خوش قدو قواره بود، به اينها بها نميداد و ميگفت اينها سطحي هستند و خود او بيشتر به بصيرت معنوي و عقلاني اهتمام داشت؛ تا اينكه داستان حکميت پيش آمد. هنوز بسياري از ما از جنگ صفين، و اينكه چه كساني درگير جنگ بودند و چند نفر كشته شدند، اطلاع كافي نداريم، درحاليكه تاريخ ساسانيان و افرادي مانند اردشير بابکان، اردشير دراز دست و شاپور ذوالاکتاف را بهخوبي ميشناسيم! بههرحال، اين جنگ بسيار عجيب بود؛ جنگي كه در آن هر دو طرف به نام اسلام ميجنگيدند، هر دو طرف هنگام ظهر در صف نماز جماعت ميايستادند و به فرماندهشان اقتدا ميکردند. اين جنگ مدت زيادي طول کشيد و بيش از صدهزار نفر در آن کشته شدند؛ آنهم در جنگ تن به تن، نه با بمب؛ يعني بايد يکييکي به ميدان ميرفتند و يا بهطور جمعي به طرف مقابل هجوم ميآوردند و هر کسي يک يا چند نفر را ميکشت. مورخان آوردهاند كه در اين جنگ، در يک شبانهروز ـ که شب آن ليلة الهرير و روز آن يوم الهرير بود ـ بيش از 36 هزار نفر كشته شدند. در چنين موقعيتي مالک وقتي ميديد كه بسياري از يارانش در حال كشته شدن هستند ـ زيرا آنها تجربه و شجاعت جنگي مالك را نداشتند ـ به گريه افتاد. اميرالمؤمنين وقتي ديدند مالک گريه ميکند، گفتند: «ما يُبْکيکَ يا مالک؟ لا اَبکَي الله عَينَيک»؛ چه چيزي موجب گريه تو شده است؟ خدا چشمان تو را نگرياند!مالك گفت: آقا ميبينم اينها به شهادت ميرسند و به بهشت ميروند؛ ولي من از بهشت محروم هستم. امام فرمود: «اَبْشِر بِخَير»؛ بشارت باد بر تو به خير؛ مژدهاي دادند که تو به خواستهات ميرسي. مالك کسي بود با اين قدرت و با اين شهامت، آنهم در چنين جنگي كه وقتي دشمن نام او را ميشنيد، لرزه بر اندامش ميافتاد. وقتي مالک ميگفت «هل من مبارز»، کسي بيايد با من بجنگد، بسياري از شجاعان شام ميلرزيدند و جرئت نميکردند با او مواجه شوند؛ اما چنين کسي گريه ميكند و ميگويد ميبينم اينها دستهدسته به بهشت ميروند و من جاماندهام. از سوي ديگر، وقتي لشكر اميرالمؤمنين در آستانه پيروزي قرار داشت و در لشکر معاويه آثار شکست ظاهرشد، عمروعاص دستور داد قرآنها را سر نيزه کنيد و بگوييد ما با شما جنگ نداريم و هر چه قرآن ميگويد عمل ميکنيم؛ اين قرّاء و حافظان قرآن با پيشانيهاي پينهبسته، دست از جنگ کشيدند! اميرالمؤمنين فرمود: من قرآن ناطقم، اينها حيله است؛ اما گوش ندادند و گفتند ما با قرآن نميجنگيم. کار به آنجا رسيد که گفتند به مالک بگو برگردد، «والا قَتَلْناک نَقْتُلُک کَما قَتَلنا عُثمان» (1) همانطور که عثمان را کشتيم، تو را نيز ميکشيم! بگو مالک برگردد، ما با قرآن نميجنگيم! مالک به امام پيغام داد اگر يک ساعت به من مهلت دهيد، کار را تمام ميکنم. امام فرمود: اگر ميخواهي علي را زنده ببيني برگرد! يعني مالك هم آنقدر بصيرت داشت که فريب نميخورد و هم وقتي امام با قاطعيت فرمود برگرد، گفت حال كه شما ميفرماييد، چشم.
ضرورت شناخت دقيق دشمن و فريبهايش
پس ايمان، اخلاص، تواضع، شهادتطلبي و در نهايت اطاعت از رهبري، مجموعه ويژگيهاي تشكيلدهنده شخصيت مالک اشتر است. اينكه رهبرمعظم انقلاب ميفرمايند شما چنين سربازاني باشيد، يعني بكوشيد اين ويژگيها را در خودتان کسب کنيد تا بتوانيد در راه حق استقامت داشته باشيد و فريب مذاکرات دشمنان و پيشنهاد صلح و... را نخوريد؛ آنها هيچگاه دلشان به حال شما نخواهد سوخت. بهترين شگردهايشان اين است که در نهايت قرآن را سر نيزه ميکنند؛ الان ميگويند بعد از ماركسيسم، بزرگترين دشمن ما در اين عصر اسلام است؛ اما شايد روزي برسد که بگويند ما اسلام را قبول داريم، اما آن روز هم نبايد فريب آنها را بخوريم. بايد اهداف آنها را شناخت، بايد ديد پشتپرده با هم چه صحبتهايي ميکنند و چه قولهايي به هم ميدهند.
نهراسيدن از كمي طرفداران حق
مجموع اينها در داشتن بصيرت، ايمان و تقوا خلاصه ميشود. اگر اين عناصر در کسي جمع شد، حتي اگر يک نفر هم باشد، ميتواند کار يک لشكر را انجام دهد: «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ»(2). نبايد به اين فكر كرد كه تعداد آنها چند ميليون بيشتر از ماست. اين عددها و آمارها معيار نيست؛ ايمانها را در يک کفه بگذاريد، ببينيد کدام کفه سنگينتر است. اينجا کميت ملاک نيست؛ از اينرو، به کميت و تعداد زياد آنها نگاه نکنيد، دنبال کيفيت باشيد. اين جمعيتها در روز واقعه پراکنده ميشوند؛ آن کسي ميماند که با ايمان قوي، دل به خدا سپرده باشد و انگيزهاش اطاعت خدا و پيروزي حق باشد؛ نه از کمي جمعيت خودش و نه از كثرت دشمن بهراسد؛ بلكه به وعده خدا دلگرم باشد و از رهبري اطاعت کند، که مورد رضايت خدا و امام زمان (عج) است.
سخنرانی آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در جمع اعضاي شورا و فعالين پنجاه دفتر جامعه اسلامي دانشجويان 22/12/1392
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 186. (2) بقره، 249.