سرزه پشت بند، روستای گم شده (نامه وارده)
سرزه پشتبند روستای کوچکی است که به جز یک بار که دوربین تلویزیون به همراه مسئولان به این روستا آمد، پای هیچ رسانهای دیگر به آن باز نشده است.
احتمالا سد شمیل را میتوانی روی نقشه استان هرمزگان پیدا کنی، گفتهاند این سد یک پروژه ملی است، سالها پیش، مسئولان استان خواستار همکاری مردم برای ساخت این پروژه شدند و به دنبال آن پیرمردهای ده، خانهها و زمینهای پدریشان را دادند برای ساخت این پروژه ملی...
سال 1380 مردمان این روستای گم شده همه چیز خود را رها کردند تا آبهای رودخانه بیاید پشت این سد جمع شود و مردمان تشنه و زمینهای تشنهتر دیگران را سیراب کنند، مسئولان که میآمدند به سرزه، میگفتند: ما زمین و آب میدهیم که کشت و کار را ادامه دهید، پیاز و فلفل سرزه، «برند» است برای خودش. بروی میدان ترهبار تهران، محبوبیتش را میبینی، روزها گذشت و ماه و سال شد و سالها...
تا که در سال 1391 آمدند این سد را افتتاح کردند و با شادی، روبان آن را چیدند و سرزه پشتبند با دشتهای سنگی، از صفحه تلویزیون دیده شد. حالا اگر بروی روی سد، برگهای بلند نخل و سقف خانههای مردم را میبینی که از زیرآب، سربالا کردهاند و نفس میکشند، ایرادی ندارد بگذار زمینهای دهان باز کرده از تشنگی سیراب شوند...
و اکنون، آن مسئولانی که سخنرانیها میکردند برای مردم ده دیگر نبودند، شاید بودند اما گوشی نداشتند که بشنوند و چشمی که ببینند و حالا دیگر پای خبرنگارها و دوربینهای تلویزیون به اینجا باز نخواهد شد.
زمین و آبی نبود... به غیر از آن خسارت ناچیزی که دادند، وعدهها خشکید و پیمانها پاره و فراموش شد و باد آن را با خودش برد.
مردان روستا مجبور شدند با پسانداز و قرض، زمین بخرند و چاه بزنند تا مجبور نشوند جل و پلاسشان را به شهر ببرند.
و کاش تنها وعدهها فراموش شده بود، حالا یک اتفاق دیگر هم افتاده است. در تاریکی نیمه شب لودرهائی میآیند که این چاهها را پر کنند که چند تایشان را پر کردهاند و برای بقیه هم اخطار دادهاند... تا کشتزارها در زیر آفتاب جنوب بسوزند و بوتههای فلفل و گوجه، از تشنگی بمیرند.
آقای خبرنگار! اکنون تو میخواهی دوربین و قلمت را برداری ببری میان هنرمندان و فوتبالیستها و بپرسی مشکلات جامعه هنرمندان و ورزشکاران چیست؟
پیرمرد روستای سرزه پشتبند پیازکار با چروکهای روی صورت و دستهای سخت کارگری که بلد نیست حرف بزند و تنها نگاهت میکند با هزار و یک مشکل در انتظار کسی است که در حل مشکلات یاریاش کند. ناراحت نکن خودت را، میتوانی چند وقت دیگر بیایی در اینجا، در استان هرمزگان- بخش تخت- دهستان شمیل کمی جلوتر میرسی به سرزه پشت بند و روستای خالی از مردمش را عکاسی کنی برای روزنامهات و با عنوان درشت در صفحه اول آن بنویسی: دلم هوای روستا کرده است و زیرش عکس آن پیرمرد سرزهای را بچسبانی که در شهر شلوغ پای بساط کوچک سیگار فروشیاش ایستاده است.
رضا محسنی
احتمالا سد شمیل را میتوانی روی نقشه استان هرمزگان پیدا کنی، گفتهاند این سد یک پروژه ملی است، سالها پیش، مسئولان استان خواستار همکاری مردم برای ساخت این پروژه شدند و به دنبال آن پیرمردهای ده، خانهها و زمینهای پدریشان را دادند برای ساخت این پروژه ملی...
سال 1380 مردمان این روستای گم شده همه چیز خود را رها کردند تا آبهای رودخانه بیاید پشت این سد جمع شود و مردمان تشنه و زمینهای تشنهتر دیگران را سیراب کنند، مسئولان که میآمدند به سرزه، میگفتند: ما زمین و آب میدهیم که کشت و کار را ادامه دهید، پیاز و فلفل سرزه، «برند» است برای خودش. بروی میدان ترهبار تهران، محبوبیتش را میبینی، روزها گذشت و ماه و سال شد و سالها...
تا که در سال 1391 آمدند این سد را افتتاح کردند و با شادی، روبان آن را چیدند و سرزه پشتبند با دشتهای سنگی، از صفحه تلویزیون دیده شد. حالا اگر بروی روی سد، برگهای بلند نخل و سقف خانههای مردم را میبینی که از زیرآب، سربالا کردهاند و نفس میکشند، ایرادی ندارد بگذار زمینهای دهان باز کرده از تشنگی سیراب شوند...
و اکنون، آن مسئولانی که سخنرانیها میکردند برای مردم ده دیگر نبودند، شاید بودند اما گوشی نداشتند که بشنوند و چشمی که ببینند و حالا دیگر پای خبرنگارها و دوربینهای تلویزیون به اینجا باز نخواهد شد.
زمین و آبی نبود... به غیر از آن خسارت ناچیزی که دادند، وعدهها خشکید و پیمانها پاره و فراموش شد و باد آن را با خودش برد.
مردان روستا مجبور شدند با پسانداز و قرض، زمین بخرند و چاه بزنند تا مجبور نشوند جل و پلاسشان را به شهر ببرند.
و کاش تنها وعدهها فراموش شده بود، حالا یک اتفاق دیگر هم افتاده است. در تاریکی نیمه شب لودرهائی میآیند که این چاهها را پر کنند که چند تایشان را پر کردهاند و برای بقیه هم اخطار دادهاند... تا کشتزارها در زیر آفتاب جنوب بسوزند و بوتههای فلفل و گوجه، از تشنگی بمیرند.
آقای خبرنگار! اکنون تو میخواهی دوربین و قلمت را برداری ببری میان هنرمندان و فوتبالیستها و بپرسی مشکلات جامعه هنرمندان و ورزشکاران چیست؟
پیرمرد روستای سرزه پشتبند پیازکار با چروکهای روی صورت و دستهای سخت کارگری که بلد نیست حرف بزند و تنها نگاهت میکند با هزار و یک مشکل در انتظار کسی است که در حل مشکلات یاریاش کند. ناراحت نکن خودت را، میتوانی چند وقت دیگر بیایی در اینجا، در استان هرمزگان- بخش تخت- دهستان شمیل کمی جلوتر میرسی به سرزه پشت بند و روستای خالی از مردمش را عکاسی کنی برای روزنامهات و با عنوان درشت در صفحه اول آن بنویسی: دلم هوای روستا کرده است و زیرش عکس آن پیرمرد سرزهای را بچسبانی که در شهر شلوغ پای بساط کوچک سیگار فروشیاش ایستاده است.
رضا محسنی