به بهانه هشتادمین سالگرد شهادت آیتالله مدرس
نماینده ملت در اوج استعمار و اختناق
سرویس ادب و هنر-
هشتاد سال پیش غروب دهم آذر نزدیک افطار، شهر کاشمر را غم و اندوهی سنگین فرا گرفته بود؛ این شهر کهن، نگران بود که خاکش لیاقت جسد پاک فرزندی از نسل امام حسن مجتبی(ع) را نداشته باشد. زیرا باید بزرگ مردی را در خود جای میداد که همچون اجدادش آزادانه زیسته بود و امروز به جرم شجاعت و شهامت و مبارزه با ظلم و جور به دیدار یار میشتافت. آیا این بار سنگین را میتوانست تحمل کند.
ولی امروز کاشمر به خود میبالد و احساس غرور میکند زیرا به لطف آن سید شهیدی که دژخیمان در نیمههای شب و در دل ظلمت و تاریکی به خاک سپردند تا برای همیشه فراموش شود. این شهر برای همیشه بلندآوازه شد و شهر آقای شهید نام گرفت و امروز قبر آقای شهید زیر سایه امام مهربانیها و خورشید خراسان نام و آوازهای یافته است و پرچم زیبای امام رضا(ع) بر فراز گنبد آقای شهید به کاشمر و مردم دیارش عزت و افتخار بخشیده است.
شهید آیتالله مدرس، احیاگر مبارزه با استبداد و استعمار در دورانی بود که کمتر کسی جرأت فریاد علیه ظلم را داشت. او در دوره دوم مجلس از طرف علما به عنوان عالم طراز اول به مجلس شورای ملی راه یافت. از دوره سوم تا پایان دوره ششم توسط مردم تهران به نمایندگی مجلس برگزیده شد که از این دوره ایستادگی مدرس در برابر استبداد رضا خان و استعمار انگلیس جدیتر شد که در نهایت به ترور وی انجامید. در دوره هفتم با دخالت رضاخان آرای شهید مدرس خوانده نشد. طوری که رأی او را «صفر» اعلام کردند که بعد با کنایه جالب مدرس همراه شد که بر فرض که هیچ کس به من رأی نداده باشد، همان یک رأی که خودم به خویش دادم چه شد؟
روایت شده است که یک بار نیمههای شب یک مرد خارجی با یک مترجم به منزل مدرّس آمدند. شخص خارجی شروع به صحبت کرد و دیگری هم ترجمه مینمود و معرّفی کرد که آقا! ایشان نماینده دولت انگلیس هستند. یک چک سفید برای شما آوردهاند که مبلغ آن را هر طور میخواهید بنویسید و به هر طریق که میخواهید خرج کنید.
مدرّس گفت: این چک چیست؟
جواب داد: آقا ! چک کاغذی است که مینویسند و میبرند در بانک، آنجا امضا میکنند و هر مبلغی که در آن نوشته از بانک میگیرند.
مدرّس گفت: چرا حالا (نصف شب) آوردی؟
جواب داد: ما شنیده بودیم شما پول نمیگیرید؛ حالا نصف شب چک را آوردیم.
مدرّس اظهار داشت: نه، هر که به شما گفته بیخود گفته، من پول میگیرم منتهی به این صورت نه، اوّلاً، باید طلا باشد آن هم بارشتر و در میان روز روشن و بعد از نماز در مدرسه سپهسالار با شتر بیاورند در این صورت میگیرم و هیچاشکالی ندارد.
وقتی پاسخ را ترجمه میکند، نماینده یا سفیر میگوید: مدرّس میخواهد آبرو و حیثیت سیاسی ما را در تمام دنیا ببرد.
در نتیجه بلند میشوند و میروند.
این گونه رفتارها در آن زمانه تنها از انسانی بر میآمد که جان بر کف گرفته و دل از دنیا بریده است. همچنانکه مدرس به خاطر اینکه حاضر نشد برخلاف بسیاری از شبهروشنفکران و مدعیان آزادی خواهی به خواسته انگلیس تن دهد، در سال 1307 شبانه به خواف تبعید و مدت 9 سال در داخل قلعهای زندانی شد. سرانجام در مهر سال 1316 شمسی به کاشمر انتقال یافت و دهم آذر همان سال به شهادت رسید.
به همین دلایل است که رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت امام خامنهای درباره او فرمودهاند: «مدرّس خصوصیت عمدهاش این بود كه هیچ عامل ارعاب و تهدید و تطمیع و فریبگری در او اثر نمیكرد. همان وقتیكه علیالظّاهر فضا را بر ضدّ او آنچنان متشنّج كرده بودند كه علیهاش شعار میدادند، او ایستاد و حرف خودش را زد. این خصوصیت یك نماینده خوب در مجلس است.»
مرحوم نادر ابراهیمی در رمان «سه دیدار با مردی که فراسوی باور ما میآمد» دیدار حضرت امام خمینی(ره) در دوران جوانی با شهید مدرس را اینگونه ترسیم کرده بود:
«در ابتدای پاییزی هنوز گرم، اما یکپارچه زرد و مغموم، آقا روحالله به دیدار آقای مدرس رفت.
-آقا روحالله عزیز: احوالتان را از اخوی بزرگتان حاج آقا مرتضی پسندیده میپرسم... ببینم! در ما تکیهگاه و امیدی نیافتید که رفتید و بازنگشتید؟
-خیر آقا! در خودم آن نیرویی را که به کار بیاید نیافتم. دلم میخواست دست پر به زیارتتان بیایم، اما نشد و میبخشید.
- حاج آقا مرتضی پسندیده خبرم کرد که وقت اجتهادتان رسیده است. با این سن کم، خطرناک نیست پسرم؟
- بیست و شش سالهام آقای مدرس! قصد آن داشتم که در بیست سالگی از این مرز بگذرم و دغدغههایش را فرو بگذارم...
آقا روح الله...چند ماه بعد، باز دلش دوری از آقا را تاب نیاورد و آمد. مدرس، مشغول دعا بود- پشت به در اتاق؛ مشغول گفتوگو با کسی بود... آقا روحالله، آهسته وضو گرفت، رفت پشت سرآقا زانو زد، نشست و به راز و نیاز مشغول شد.»