کد خبر: ۱۱۷۶۹
تاریخ انتشار : ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۰:۱۵
جانباز عباس علی قلی طایفه:

باید منیت ‌‌ها را از جامعه بزداییم

همراه دخترش آمده بود. دخترجوانش با احساس مسئولیتی مشهود و برقی از محبت در نگاهش، دست او را گرفته بود و به داخل دفتر هدایت می‌کرد. به کمک دخترش روی صندلی نشست و کت خود را مرتب کرد. چهره‌ای بسیار آرام و متواضع داشت. شیک بودن و مرتب بودن سر و وضع و لباسش، به چشم می‌آمد. این خوش سلیقگی با اهمیت بودن او را برای خانواده‌اش نشان می‌داد. شاید سلیقه همسرش یا دختر جوان هنرمندش یا خودش! دخترش دانشجو بود و عکاسی هم می‌کرد. در تمام طول مصاحبه او هم عکس می‌انداخت و پدر را از نگاه دوربین، در دل ثبت می‌کرد. با اینکه کم سن بود اما بااراده به نظر می‌رسید. همان‌گونه که پدرش بسیار مصمم و امیدوار بود. معلوم بود که او نقش خود را به خوبی برای دخترش ایفا کرده و تکیه گاهی محکم برای خانواده‌اش است. “عباس علی قلی طایفه” دو چشمش را در روزگار تلخ و شیرین جنگ داده و دلی روشن گرفته‌است با او و دخترش فاطمه خانم، گپی صمیمانه زدیم که می‌خوانید.

گفت و گو از :سعیده نام آور

آقای طایفه ضمن معرفی کامل خودتان، از فعالیت خود بعد از انقلاب برای ما بگویید؟
در سن 18 سالگی و بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی  در درگیری با ضد انقلاب درکردستان شرکت کردم، فعالیت خود را برای پاکسازی این محور‌‌ها ازسال 58 آغاز کردم و در کردستان بودم تا جنگ تحمیلی شروع شد. پس از انقلاب در کردستان وقایعی رخ داد. گروهی بودند بنام حزب دموکرات که به دنبال استقلال کردستان بودند. حزبی بود بنام کومله که آبشخورشان بیرون از مرز‌‌ها بود. بخشی هم با عنوان گروه‌های مردمی که یکسری مطالبات برحق داشتند که ناشی از عدم رسیدگی شاه به آن‌‌ها بود. آن‌‌ها خاضعانه از جمهوری اسلامی می‌خواستند مطالبات به حق  شان را  برآورده کند. اما آن دو گروه قبلی حرف‌هایشان صادقانه نبود و مسائل دیگری را دنبال می‌کردند. به فرمان امام، ارتش و سپاه در زمینه جلوگیری از پیشرفت اهداف این دو گروه، همسو شدند تا مردم را از دست آن‌‌ها برهانند.
حضور شما در کردستان از چه تاریخی بود؟
من از خرداد سال 58 تا شروع جنگ تحمیلی در کردستان بودم. پس از شروع جنگ چون ما لشکر 16 زرهی ارتش بودیم، لشکر از کردستان جاکن شد و به سمت جبهه‌های جنوب حرکت کردیم. 20 روز از جنگ گذشته بود که ما وارد اندیمشک شدیم. انتظار همه رزمنده‌‌‌ها و بچه‌‌‌ها به محض ورود به اندیمشک و دزفول این بود که به مدافعان خرمشهر کمک بکنیم. چون خرمشهر هنوز سقوط نکرده بود و آن‌‌ها درخرمشهر کمک می‌خواستند چه سلاح‌های سنگین، چه سلاح‌های سبک، چه نیروی انسانی. ولی ما شاهد یک خیانت در رأس فرماندهی کل جنگ بودیم که در دست بنی صدر بود و نیروهای تازه نفس آماده به کار را که در 20 مهر سال 59 به جبهه‌های جنوب رسیدند   به دره‌ای پشت سد دز بردند، آنجا مستقر کردند و برای دفاع نفرستادند! که همین باعث سقوط خرمشهر شد.
شما چگونه و کی به مقام جانبازی نایل شدید؟
در عملیات طریق القدس که در تاریخ هشت آذر60 انجام شد. من فرمانده تانک بودم. باران شدیدی می‌بارید. ما به خاکریز دشمن زدیم و چون نیروهای پیاده ما خاکریز اول عراق را تصرف کردند، برای پشتیبانی و حمایت از آن‌‌ها  پشت سرشان با تانک حرکت کردیم که نزدیک خاکریز عراقی‌‌‌ها در دهلاویه تانک بنده دچار سانحه شد و با انفجار خمپاره 60 از ناحیه دو چشم مجروح شدم.
بعد از مجروحیت ازدواج کردید؟
نه. کمتر از هشت ماه بعد از ازدواج مجروح شدم و اکنون دارای چهار فرزند هستم؛ سه پسر و یک دختر.
واکنش همسرتان به جانباز شدن چطور بود؟
من اگر بعد از مجروحیتم توانستم فعالیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و علمی داشته باشم،100درصد به دلیل کمک‌های همسرم بود. چون ایشان به خانواده و کارهای بیرون از خانواده رسیده تا من توانستم با فراغ بال فعالیت کنم. عید سال 92 با خانواده به جبهه‌های جنوب رفتیم. رفتیم به سوسنگرد و بستان. با حاج خانم به مکان مجروحیت من رسیدیم. من محل مجروحیتم رابه ایشان نشان دادم. حاج خانم گفتند: این خاک پاک است!
بعد از مجروحیت چطور به وضعیت جدیدتان عادت کردید؟
بعد از مجروحیت دو سه هفته‌ای در بیمارستان بودم و همان روز اول حاج خانم آمد بیمارستان. زمانی که همسرم برای ملاقات آمد ناراحت بود ولی سکوتی به همراه داشت که نشان دهنده‌ی صبوری ایشان بود. بعد از گذشت یکی دو سال به کمک همسرم توانستم خودم را با وضعیت جدیدم تطبیق بدهم. چون آسان نبود. البته خودم خیلی آسان پذیرفتم ولی برای دیگران ناراحت بودم. چون با هدف به جبهه رفته بودم و آمادگی اش را داشتم. شرایط برای ادامه زندگی سختتر بود ولی الحمدلله صورت گرفت.
این سازش با شرایط جدید در طی آن یکی دوسال که گفتید، چطور اتفاق افتاد؟
  سال 63در شهرک ابوذر در افسریه در مجتمعی ساکن شدیم که جانبازان با مجروحیت‌های مختلف حضور داشتند. شرایط فرهنگی و معنوی حاکم بر آنجا به قوی شدن اعتقادات فکری بنیادی بنده و یک بازخوانی مجدد از هدفی که در جبهه داشتم در کنار این جانبازان انجامید. خب من آن وقت 19 سالم بود.به یک تقویت روحی احتیاج داشتم !
بعد از جانبازی ارتباط شما با جبهه قطع شد؟
نه. خبر می‌گرفتیم   و حتی چند بار تلاش کردیم به جبهه برویم. یک بار، تیمی چهار- پنج نفره تشکیل دادند، بچه ‌‌ها   به جبهه بروند.  دائم با مخالفت روبه‌رو بودیم واجازه نمی‌دادند بچه‌های جانباز به جبهه بروند.  درهرحال دوباره فضای جدیدی فراهم شد. از سال 65 بعد از یک وقفه تقریبا” هفت ساله دوباره  شروع به درس خواندن کردم. آمدم دیپلمم را گرفتم و رشته‌ام تجربی بود. تغییر رشته دادم و اقتصاد خواندم. بعد در سال 66 در رشته علوم سیاسی  وارد دانشگاه تهران دانشکده علوم سیاسی شدم و سال 70 لیسانس  علوم سیاسی گرفتم.  سپس وارد بازار کار شدم و مدیریت مجله ماهنامه جانباز بنیاد شهید را به مدت پنج سال از سال‌های 75 تا 80بر عهده گرفتم. فعالیت اجتماعی خود را با نشر فرهنگ ایثار و شهادت ادامه دادم
از فرزندانتان بگویید و اینکه چند ساله‌اند و چه کار می‌کنند؟
سال 64 مصطفی به دنیا آمد. فرزند دومم سال 66 بنام محمد و سومی سال 72 امیر حسین و چهارمی فاطمه خانم بود. فاطمه دانشجوی مهندسی برق هواپیما   می‌خوانند. آقا امیر حسین دانشجوی خلبانی هستند. محمد کار دولتی دارد و مصطفی کارش آزاد است.
موفقیت‌هایتان را مرهون چه چیزی می‌دانید؟
من خاطره‌ای از مرحوم طالقانی بگویم. یکی از آقایان نقل می‌کردند که چیزی که از ایشان یاد گرفتم که او واژه انتظار را برای ما معنا کرد ... یعنی امید به آینده. من سال پنجم ابتدایی بودم. در محضر آیت‌الله طالقانی کلاس تفسیر در خیابان امیریه داشتم. نیمه شعبان بود. آیت‌الله گفتند انتظار یعنی امید به آینده.این را که من شنیدم، این جمله در درون من ماند و من همه برنامه‌های زندگی‌ام را از زندگی تا فعالیت سیاسی با این جمله تنظیم کردم. از زمان طاغوت،همه فعالیت‌ سیاسی، حتی برنامه‌های اقتصادی، ازدواج، تحصیلات، تربیت بچه‌ها... همه چیزم، با امید به آینده و امید به آمدن منجی بشری بوده است.
شما دعوت می‌شوید در مدارس و دانشگاه‌‌‌ها برای سخنرانی، آنجا چه مسائلی را برای جوان‌‌‌ها مطرح می‌کنید؟
من از همین امید می‌گویم. هم آنچه باید انجام شود و هم از جبهه. من روحیه‌ای دارم که به اکنون فکر می‌کنم البته گذشته راهم فراموش نمی‌کنم. چون گذشته چراغ راه آینده است اما باید به روز بود.  خاطره‌‌‌ها را به روزش می‌کنم و تعریف می‌کنم.
فکر می‌کنید دانشجو‌‌ها و دانش آموزان چقدر به حرف‌های شما توجه می‌کنند و تأثیر می‌گیرند؟
من باتبدیل خاطره‌های جنگ به حرف‌های امروزی، با بچه‌‌‌ها ارتباط برقرار می‌کنم. از خودم کمتر می‌گویم و بیشتر از دیده‌‌‌ها و شنیده‌هام حرف می‌زنم. تأثیر هم داشته. من در ملاقاتی که برای اولین بار با رهبری داشتم، جمله‌ای از ایشان شنیدم. فرمودند:  «من دوست دارم جانبازان همیشه از بهترین‌‌‌ها باشند.» متوجه شدم رهبر معظم  انقلاب از جانبازان نه به عنوان سرداران فرهنگی، به عنوان سربازان فرهنگی انتظار ویژه‌ای دارد. چون بار‌‌ها فرمودند: «جانبازان یادگار شهدا هستند» یعنی ماباید از شهدا حرف بزنیم و منتقل کنیم.
فکر می‌کنیدتوانسته‌اید فرهنگ ایثار و شهادت را به بچه‌های خودتان منتقل کنید؟
این موضوع نسبی است. نگاه ‌‌ها قطعا” متفاوت است. مهم این است که دفاع از اعتقادات و فرهنگ دینی را تکلیف و رسالت خود بدانیم. مهم این است که بچه‌‌‌ها یاد بگیرند از دستاوردهای انقلاب و جنگ دفاع کنند. دستاوردهای جانبازان و آزاده‌‌‌ها که لحظه لحظه دوران اسارتشان سخت بود. آزاده‌‌‌ها به جای اسیر دشمن شدن، دشمن را اسیر خود می‌کردند.
از مسئولان چه انتظاری دارید؟
    من فکر می‌کنم ما بزرگتر‌‌ها و مسئولان کمتر رفتیم در عمق کار. شما اگر یک گفت‌و‌گوی چهار- پنج دقیقه‌ای با فرزندان جانباز، با فرزندان شهدا و آزادگان داشته باشید می‌توانید نتیجه بهتری بگیریدوتأثیر بهتری بگذارید. ما کم توجه کردیم به فرزندان اما زیاد انتظار د اریم. باید بیشتر توجه کنیم. مقدار توجه و مقدار انتظار باید یکسان شود که بر اساس داده ‌‌ها برنامه‌ریزی شود. به عنوان یک رسالت، به عنوان برنامه، رسانه‌های مرتبط با جانبازان مورد توجه قرار گیرد.این فرزندان -این قشر- پل ارتباطی بین این دو نسل هستند. چون این فرزند، مال این نسل هست اما از یک طرف با نسل جنگ مرتبط است و از طرف دیگر با نسل خودش که نسل سوم است. در نتیجه می‌تواند منتقل کننده خوبی باشد از آنچه که از نسل دفاع مقدس گرفته به نسل سوم. می‌تواند آنچه از نسل جنگ گرفته را برای هم سن‌های خودش تعریف کند، احساسش را، آموخته هایش را، انتظاراتش را. من می‌گویم که گفتمان جانبازان  و نسل جدید صورت گرفته. اما یک گفتمان فرزندان ایثارگران با هم دوره‌ای‌هایشان، هم نسل هایشان باید ایجاد شود. باید کرسی‌های گفت‌و‌گو بین فرزندان ایثارگران و بچه‌های نسل سوم ایجاد شود. در دانشگاه‌ها، مدارس، مساجد، محله‌ها. بگذاریم بچه‌های ایثارگران، آن‌‌ها را برای نسل جدید تعریف کنند. این عملی‌تر است. این گفتمان را به محله‌‌‌ها بکشانیم چون از همین محله‌ها بود که بسیج از بچه‌های 14- 15 ساله تشکیل می‌شد و همین بچه‌‌‌ها از بسیج محله‌‌‌ها رفتند و جبهه را پر کردند. فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ والا و باارزشی است. اگر نشر پیدا کند به نفع همه است. چون اگر ایثار باشد همه چیز در زندگی حل می‌شود. منیت ‌‌ها کنار می‌رود. هروقت ما توانستیم منیت‌‌‌ها را از جامعه بزداییم، آن وقت موفق شدیم.
    فاطمه خانم! شما از اینکه دختر یک جانباز هستید چه حسی دارید؟
من احترام خیلی زیادی برای جانبازان قائلم. بابا که به نظرم کلا” با بقیه فرق دارند. یعنی احترامی ده برابر بقیه جانباز‌‌ها برای ایشان قائلم. خیلی از ایشان در زندگی الگو گرفتم. از تلاش ایشان، پیگیری ایشان، امید ایشان... اینکه بعد از جراحت و آن سختی و طی کردن طول درمان بتوانی به زندگی برگردی و تحصیلات و فعالیت  اجتماعی را ادامه دهی.
پس به نظر شما پدرتان کار خیلی بزرگی کرده است؟
بله. من هیچ وقت حس نکردم بابا نمی‌توانند ببینند. همیشه همراهمان بودند و هرجا رفته ایم، با ما آمده اند. همیشه پشتمان بوده‌اند اما می‌بینیم برخی پدر‌‌ها همراه بچه هایشان نیستند! بچه هایشان نمی‌توانند با آن‌‌ها ارتباط برقرار کنند.
واکنش دوستانتان درباره پدرتان چه طور است؟
با دوستانم که صحبت می‌کنم آن‌‌ها فکر می‌کنند که پدر به خاطر این شرایطش خیلی از کار‌‌ها را نمی‌تواند انجام دهد. فکر می‌کنند که خیلی نیاز به کمک دارد و... ولی بابا شرایط را در خانه طوری فراهم کرده‌اند که ما در خانه این حس را به ایشان داریم. که اگر ایشان خانه نباشد خیلی از کار‌‌ها را نمی‌توانیم انجام دهیم. یعنی در همه کار‌‌ها باید با ایشان صحبت کنیم و مشورت بگیریم و ایشان کمکمان کنند. حتی در درس ‌‌ها هم همین طور. با اینکه کمی درس‌های ما و بابا با هم تفاوت داشته اما ایشان با پیگیری، اطلاعات به دست می‌آورند و در درس‌‌‌ها هم خیلی کمکمان می‌کنند.
شما راحت پدرتان را به دوستانتان معرفی می‌کنید؟
بله. اول این را بگویم که خیلی از دوستان من بابا را خیلی دوست دارند. ولی خب عکس العمل بد هم دیده‌ام اما خوب‌‌‌ها بیشتر بوده‌است. یادم است اولین روزی که به مدرسه رفتم، پدر یکی از بچه ‌‌ها مدیر یکی از مدارس بودند و برای بچه‌‌‌ها صحبت می‌کردند. جانباز نبودند اما کمی معلولیت داشتند. عکس العمل‌های دوستانم را دیدم. چند روز بعد از بابا خواستند که به مدرسه برود. آن روز تفاوت واکنش‌های بچه‌‌‌ها بین بابا و پدر دوستم خیلی مشخص بود. روزهای بعد بچه‌‌‌ها در مدرسه به من می‌گفتند: فاطمه ! پدرت را خیلی دوست داریم.
عکس العمل‌های بدی که دیده اید، چه بوده است؟
زیاد به آن‌‌ها فکر نمی‌کنم. می‌شنوم و فراموش می‌کنم. از دوستانم کمتر دیده‌ام. بیشتر تا به دوستانم گفته‌ام پدرم جانباز است، از نحوه جانبازی اش پرسیده‌اند. از شرایط زندگی و... ولی متأسفانه بعضی‌ها، در مورد سهمیه حرف‌های تلخی به من زده‌اند و گاهی حرف‌هایی بیشتر از آن. یعنی یک‌سری جزئیات که تنها ساخته ذهن آنهاست!
عکس العمل‌های خوب چطور؟
  ابراز ارادت بیشتر دیده‌ام. پیگیری برای اینکه پدر را ببینند و با او صحبت کنند. خیلی مواقع که زنگ می‌زنند منزل اول که با بابا صحبت می‌کنند، بعد   با واکنش خوبی با من حرف می‌زنند. با پدرم و من ارتباط خیلی خوب برقرار می‌کنند.