دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ - ۱۵:۱۳
کد خبر: ۱۳۴۶۷۶
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۱:۲۵
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir

پژواک
نَمی از چشم‌های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از ردّ پای توست جنگل، کوه، صحرا هم
تو از تورات و انجیل و زبور، از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین مات شکوهت، آسمان‌ها هم
جهان نیلی‌ست طوفانی، جهان دل مرده ظلمانی
تویی تو نوح، موسی هم، تویی تو خضر، عیسی هم
نوایت نغمه داوود، حُسنت سوره یوسف
مرا ذوق شنیدن می‌کشد، شوق تماشا هم
«تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا»
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اسیر روی ماه تو، هوا‌خواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم
«تمام روزها بی‌تو شده روز مبادا» نه
که می‌گرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی‌تو تیره و تلخ‌ست چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمی‌خواهد
نمی‌خواهم نمی‌خواهم نمی‌خواهم نمی‌خواهم
 سید محمدجواد شرافت

بی تو
جمعه‌ها را همه از بس که شمردم بی‌تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی‌تو
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی‌تو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی‌تو
چاره‌ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی‌تو
سال‌ها می‌شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی‌تو
با حساب دل خود هر چه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی‌تو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی‌تو
 محمدجواد پرچمی

برایم بنویس
معنی فاصله‌ها چیست برایم بنویس
درد این واژه‌سرا چیست برایم بنویس
تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله‌ای
علت دوری ما چیست برایم بنویس
همه جا غرق دعا می‌شوم از آمدنت
معنی ‌اشک و دعا چیست برایم بنویس
خون دل خوردنت از بار گناهان من است...
معنی شرم و حیا چیست برایم بنویس
مثنوی نه، غزلی نه، نه قصیده آقا
مصرع از درس وفا چیست برایم بنویس
دست من را تو نگیری به زمین می‌افتم
حکمت دست شما چیست برایم بنویس
تو برایم بنویسی به یقین می‌فهمم
حرمت خون خدا چیست... برایم بنویس
 مهرشاد واحدی

طراوت باران
ای آخرین ستاره چشم انتظارها
حلقه زدند دورِ نگاهت، مدارها
خورشیدی و تبلورِ نور زلالِ تو
سرسبز کرده وسعتِ آیینه‌زارها
ما شبنمیم و مِهرِ تو، مُهرِ قبول ماست
یک جرعه نور ریز به گوشه کنارها
تا شعله شعله عشق تو عیوق‌مان کند
ما ذرّه ذرّه دور تو گردیم بارها
ما را عصای دستِ کلیمانه‌ات ببین
تا بشکند طلسم همه شبهِ مارها
یک جمعه در طراوت باران ظهور کن
یک جمعه محو کن همه گرد و غبارها
از این بعد، خیمه  آرامِ چشمتان
باشد قرارگاهِ دلِ بی‌قرارها
باید همه به سمت نگاهت سفر کنند
باید یکی شوند خطوط قطارها
 عارفه دهقانی

ماه حقیقی
دوباره پنجره را بي‌خبر نخواهي ديد
وَ چشم خسته من را به در نخواهي ديد
همين که ماه حقيقي بر آيد از دل چاه
در آسمان اثري از قمر نخواهي ديد
ميان ماست، همين جا؛ به دور‌تر هر قدر -
که خيره‌تر بشوي بيشتر نخواهي ديد
چنين که در پي او خيره‌اي به صحرا، هيچ -
به جز دو بوته بي بار و بر نخواهي ديد
تمام درد همين‌ست، مرد کم هست و -
ميان سينه مردان جگر نخواهي ديد
ز خير تيغ گذشتيم دستشان حتّي
براي ولوله طبل و سپر نخواهي ديد
ولي من و تو دو کوهيم، کوه‌هايي که
ميان سينه‌مان جز شرر نخواهي ديد
دو کوه تکيه به هم داده‌ايم و از دشمن
به خون سينه ما تشنه‌تر نخواهي ديد
خلاصه حرف زيادست، اگر به هم برسيم
جداي اين که زمين را زبر نخواهي ديد
دوباره پنجره را بي‌خبر نمي‌بيني
وَ پلک خسته من را به در نخواهي ديد
  جواد شیخ‌الاسلامی


نام:
ایمیل:
* نظر: