کد خبر: ۸۷۴۴۳
تاریخ انتشار : ۱۷ مهر ۱۳۹۵ - ۱۹:۴۳

حکایت



  منصور ایمانی
فدای آن بی‌سوادی که وقتی ازش پرسیدند: عشق چند حرفه؟ گفت: چهار حرف!               
 جماعت خندیدند، ولی بعد دیدند زیر لب زمزمه می‌کنه:
حسین، حسین، حسین...

ما دُور سواد خط کشیدیم
 با عشق حسین قد کشیدیم

 البته نه این که بی‌سوادیم
بی‌دفتر و دستک و  مدادیم

ما چاکر عشق و عقل سوزیم
با نوکری حسین، به‌روزیم

 از طائفۀ مُحرّمیم ما
 بیگانه مخوان که مَحرمیم ما

 گر باده کِش خُم حسینیم    
مُغبچّۀ ساقی خمینیم

 از عِلم و عَلَم، عَلَم گرفتیم
زنجیر زدیم و دَم گرفتیم:

ای خونِ  خدا خدائی‌ام کن
در راه خودت فدائی‌ام کن...