حکایت
منصور ایمانی
فدای آن بیسوادی که وقتی ازش پرسیدند: عشق چند حرفه؟ گفت: چهار حرف!
جماعت خندیدند، ولی بعد دیدند زیر لب زمزمه میکنه:
حسین، حسین، حسین...
ما دُور سواد خط کشیدیم
با عشق حسین قد کشیدیم
البته نه این که بیسوادیم
بیدفتر و دستک و مدادیم
ما چاکر عشق و عقل سوزیم
با نوکری حسین، بهروزیم
از طائفۀ مُحرّمیم ما
بیگانه مخوان که مَحرمیم ما
گر باده کِش خُم حسینیم
مُغبچّۀ ساقی خمینیم
از عِلم و عَلَم، عَلَم گرفتیم
زنجیر زدیم و دَم گرفتیم:
ای خونِ خدا خدائیام کن
در راه خودت فدائیام کن...