دیرگاهی است طاقتش طاق است ذوالفقار خمیده تنها(چشم به راه سپیده)
ذوالفقار خمیده
در گلویم دوباره گل کرده، بغضی از جنس نانوشتنها
شانههایم به لرزه افتادند، در غم زیر بار ماندنها
حرفهایم دوباره تکراریست، زخمهایم دوباره وا شدهاند
اشک بیهودهام عیان میکرد، قصه آبها و هاونها
از سماع درختها پیداست، ضربههای تبر خوشآهنگست
وعده میداد و روی هم میریخت، از سر عاشقان چه خرمنها
فرصت عاشقی میسر بود، ما ولی بیخیال او بودیم
دور میشد ز دستهای ما، چین افسوس بخش دامنها
چشم آیینهها به دست تواست، ذکر لاسیف همچنان برجاست
دیرگاهیست طاقتش طاقست، ذوالفقار خمیده تنها
توأمان حماسه و رأفت، سیصد و سیزده نفر همراه
میرسی با نسیم پربرکت، در طلوع خوش شکفتنها
رضا محمدی
آفتاب گمشده
بیتو شمردهایم هزاران سپیده را
این لحظههای مبهم درهم تنیده را
هر شب برای عشق به چالش کشیدهایم
این چشمهای مضطرب خواب دیده را
امسال در دو سوی خیابان نشان زدیم
این سروهای از غم عشقت خمیده را
ما منتظر که وصل تو آرامشی دهد
سیلاب بغضهای به باران رسیده را
انگورها شراب شدند و دوا نکرد...
مستی، جنون این همه طاقت بریده را
ای آفتاب گمشده در پشت ابرها
پیدا شو و بپاش به ظلمت سپیده را
شعر فراقت ای گل من از غزل گذشت
طولش مده برای خدا این قصیده را
آقا! برای آمدنت نذر کردهایم
این چشمهای خسته مهدی ندیده را
وحیده افضلی
طوفان انتظار
حالا غزال عاطفه تنهاست بیشما
یعنی غریب دشت غزلهاست بیشما
امروز بیحضور تو تنهاترین منم
فردا ببین که معرکه برپاست بیشما
جانم به لب رسیده در این قحط سال عشق
کار دلم، همیشه خدایاست بیشما
سمفونی نگاه تو گلخند آرزو
جان، نغمه نوش درد و غم آواست بیشما
دریا اسیر پنجه توفان انتظار
در کشتی شکسته، چه غوغاست بیشما
مولا بیا، که صائب محراب چشم تو
گرم دعا و غرق تمناست بی شما
اشکست و آه و غربت و تنهایی و سکوت
ما را هر آنچه هست، همینهاست بیشما
سیدعلی اصغر صائم کاشانی
خاک حبیب
ز کاروان سفر کردهام نشانی نیست
برای گفتن درد دلم زبانی نیست
برای اینکه به کوی حبیب خود برسم
من غریب چه سازم که کاروانی نیست
شبیه خیمه نازی که خانهام شده بود
برای دیدن دلدار من مکانی نیست
چه چهرههای قشنگی که نور مهدی داشت
شبیه همسفرانم که دلستانی نیست
اذان جبهه سحرگه دل از همه میبرد
چو رفته روح نمازم دگر اذانی نیست
خوشا گلی که به خاک حبیب خود افتاد
نشان ز جسم غریبش جز استخوانی نیست
مرا نبود لیاقت که رخت خون پوشم
کسی که وصل به دنیاست آسمانی نیست
چه عاشقان جوانی که پیر ره بودند
به شور و عشق شهیدان دگر جوانی نیست
برای مرغ شکسته پری که جا مانده
به غیر منزل دلدار آشیانی نیست.
جواد حیدری