به بهانه سومین سالگرد کوچ پیرِعرصه ادب و فرهنگ و هنر، امیرحسین فردی
سلام پیرمرد!...
زهره یزدان پناه قره تپه(نویسنده و مستند ساز)
خوش به حالت که دیگر درد نداری و روزهایت زخمی نیست....
اما فرهنگ و ادب و هنر ما، درد دارد و ما نیز، روزهایمان زخمی است...
چه زود گذشت! انگارهمین دیروز بود؛ پنجم اردیبهشت سال92 که خِیل جمعیت، پیکرت را بر دوش گرفته بودند و تا جلوی درخانهات و بعد، به سوی مسجد جوادالائمه (ع) میبردند تا آنجا، تو و آن آشنای دیرینهات، بار دیگر، دیدار تازه کنید و بعد، وداع؛ هم مسجد جوادالائمه (ع) با تو وداع کند و هم تو با مسجد جوادالائمه(ع)؛ سپس همه، همراه پیکرت راهی حوزه هنری شدند. چه زود گذشت!
این روزها که سالگرد رفتنت است، نمیخواهم از سن و سالت بگویم که هنگام رفتن، شصت و چهارسال، طلوع و غروب خورشید را دیده بودی؛ یعنی، درآسیاب زندگی و کار و تلاش و فعالیت، مو سپید کرده بودی و دیگر، پیرمردی شده بودی برای خودت؛ یعنی دیگر هر وقت کسی میدیدت، باید میگفت: «سلام! پیرمرد!...» پیرِ مرد، یعنی دانای مردها.. یعنی سرد و گرم چشیده روزگارها... یعنی آنچه دیگران درپیچش مو میبینند، تو درخشت خام میبینی.....؛ نمیخواهم از زادگاهت بگویم که همه میدانند، دامنههای زیبا و با صفای سبلان بوده است و روستای قره تپه؛ اصلاً نمیخواهم از قلم زدنها و نویسندگی و مو سپیدکردنهایت درعرصه ادبیات بگویم؛ از مسئولیتهای مختلفت ازحوزه هنری و کیهان بچهها گرفته تا فعالیتهایت درمسجد جوادالائمه (ع) و یادگارش یعنی جشنواره ادبی شهید حبیب غنیپور هم نمیخواهم بگویم و از چندین و چند مسئولیت و تلاشهای دیگرت هم نمیگویم که هیچوقت، نه توی بوق و کُرنای تبلیغاتی میشد و نه پول سیاهی، تِه جیبت میانداخت. از کتابهایت هم نمیگویم؛ نه از«گرگ سالی»، نه از«اسماعیل» و نه از«سیاه چمن» و «آشیانه در مه» و «کوچک جنگلی»؛ از دیگر کتابها و داستانها و نوشتههایت هم نمیگویم. از چگونه رفتنت هم نمیگویم که چطوردرعصر یک روز از روزهای اردیبهشت، دچارمشکل تنفسی شدی و تا تو را به بیمارستان برسانند، درهمان راه بیمارستان، همه و همه چیز را جا گذاشتی و خودت، تنهای تنها، رفتی و اینکه آنقدرخوب و ساده، اما با شکوه و عزت، زندگی کرده بودی که بدرقه رفتنت هم، با شکوه بوده است و مزَّین به پیام تسلیت عزیز دلت، حضرت آقا.
این بار میخواهم، از دردهایت بگویم؛ یعنی از دردهای مشترک تو و اهالی فرهنگ و ادب و هنرمتعهد...؛ دریکی ازدلنوشته هایت، گفته بودی: «روزهايم زخمي است. درد دارم. با درد راه ميروم. با درد نفس ميکشم. بعد هم از زور درد، نه راه ميروم و نه نفس ميکشم. يک جايي ميايستم و به رودخانه زندگي نگاه ميکنم که شُر و شُر جاري است و اصلاً و ابدا با من که بينفس و بيرمق درساحلش ايستادهام کاري ندارد. محلم نميگذارد، حتي بگو يک ثانيه. بود و نبودم برايش يکي است….. ميخواهم يک روز، دورازچشم ديگران، خودم را در پيادهرو و يا درکوچه خلوتي جا بگذارم و بروم پي کار خودم. خسته شدهام. از بس اين پيکر پر درد و سنگين را به دوش کشيدهام و اين طرف و آن طرف بردهام…. ميخواهم از دست خودم رها بشوم. ميخواهم سبک بشوم. ميخواهم هرجا که خواستم بروم، ميخواهم وزن نداشته باشم، ميخواهم تخته بند زمين نباشم. ميخواهم مثل يک خيال باشم. ميان ذرات آسمان جاري بشوم.»1
حالا که پیکرت را جاگذاشتهای و رفتهای، خوش به حالت که دیگر درد نداری و روزهایت زخمی نیست.... اما فرهنگ و ادب و هنر ما درد دارد، پیرمرد! ...، ما نیز درد داریم، یعنی همه کسانی که دغدغه فرهنگ و ادب و هنر متعهد و دینی را دارند، درد دارند؛ روزهای همه شان زخمی است؛ فرهنگ و ادب و هنری که دراین سرزمین مردان دلاور و سلحشور و شهیدپرور، قدمتی دیرینه داشته است و اما مدتهاست که دارد مورد هجمههای گوناگون قرار میگیرد و زخم تیر رنگارنگ اما زهرآلود برخی مدعیان ادب و فرهنگ و ادب و هنر و فریادکشانِ «هنربرای هنر»، برپیکرش مینشیند و جراحت آن، هم خودش را و هم، اهالی دغدغهمندش را دردمند میکند. یقین دارم، خودت هم، ناآگاه از این دردها و روزگار زخمیمان نیستی؛ ما درد داریم و روزهایمان زخمی است، چون ادبیات ما درد دارد و زخمی است، چون سینمای ما درد دارد و جراحتی سخت، برپیکرش نشسته است، چون موسیقی ما درد دارد و زخمه برپیکرش خورده است؛ هنرمتعهد ما، درد دارد، پیرمرد!....، هنرمند متعهد ما هم درد دارد؛ فضای هنریمان درد دارد و فضای فرهنگیمان نیز .... دردهایی که به جان فرهنگ و هنرمان افتاده است و دارد ذره ذره آبش میکند و روز به روز، نحیف و با جُرعه جُرعههای درد، سیراب؛ اخلاق فرهنگی – هنری روزگارمان، به نَفَس نَفَس افتاده و تعهدهایی که انگار دیگر، لنگ میزند و ... ؛ و به رغم همه تلاش و جهادهای فرهنگی و هنری سربازان و افسران جبهه جنگ نَرم و همه اهالی دغدغهمند عرصههای فرهنگی و هنری، بازهم نمیدانیم با عمق و انبوهی این دردها، چه کنیم!
نمیخواهم هنرهای متعهد و تعهدهای هنری برخی هنرمندان متعهد درعرصه داستان و شعر و ادبیات و دیگر عرصههای هنری سینما و تئاتر و موسیقی و .... را نادیده بگیرم و با یأس مطلق حرف بزنم؛ هنرهای هنرمندان متعهد و دغدغهمندانی مثل فرج الله سلحشورکه چندی از کوچ و رفتن او هم نمیگذرد و پیکر دردمند او هم، اکنون کنار شهدای گمنام در امامزاده سید جعفر و حمیده خاتون، آرام گرفته است و این روزها، حتماً بیشتر میبینیاش، و هنرمتعهد هنرمندان دیگری که تعدادشان کم هم نیستند و اما، پس ازگذشت بیش ازسی و هفت سال از انقلاب شکوهمند اسلامی، توقع و انتظار برای زدوده شدن پلشتیها از پیکرفرهنگ و ادب و هنر غنی این مرز و بوم و احیای ارزشها و آرمانهایش، بیش از این هست و باید باشد. وقتی بعد ازگذشت این همه سال که از کاشت و رشد درخت تنومند انقلاب اسلامی در این سرزمین که شاخههای انبوه از برگ و گلهای زیبای ارزشها و آرمانهایش، حتی تا اقصا نقاط دنیا کشیده شده و رفته است و جانهایی را احیا کرده و فطرتهایی را نَفَسی دوباره داده است، هنوز، رد پای بیاخلاقیها و دیگر اندیشیها و بیتعهدیها را درعرصههای مختلف فرهنگ و هنر و ادب، از جمله ادبیات و سینما و تئاتر و... میبینی، نباید درد داشته باشی و روزهایت زخمی باشد! وقتی میبینی و میشنوی که برخی هنوز داعیه «هنر برای هنر» را زمزمه میکنند و گاهی هم با عملکردهای مثلاً فرهنگی و هنری و ادبیشان، بسیار طلبکارانه، اصلاً آن را فریاد میکشند، نباید بسوزی و قلبت جریحهدار شود! پس جا دارد که اکنون که سالگردی دیگر از ایام رفتنت است و روزی، تو نیز خالی از همین دردها و دردمندیها نبودی، وقتی میخواهیم یادت کنیم، بگوییم: «سلام پیرمرد!.... خوش به حالت که دیگر درد نداری و روزهایت زخمی نیست.... اما فرهنگ و ادب و هنر ما، درد دارد و ما نیز، روزهایمان زخمی است...»؛ اما، نگران نباش؛ هنوز قلم و دوربینمان، سلاحمان است و از جهاد درعرصه فرهنگی– هنری نایستادهایم و درجبهه هجمههای فرهنگی و هنری، وانخواهیم ماند؛ ایستادهایم و خواهیم ایستاد؛ چون انقلاب اسلامی ما، صاحب دارد و فرهنگ و ادب و هنر ما نیز؛ این سرزمین، سرزمین امام زمان (عج) است و ما نیز، همچون همه دردمندان و هنرمندان و اهالی دغدغهمند عرصههای فرهنگ و ادب و هنرمتعهد، سربازان و افسران جان برکف حضرت ایشان...
ـــــــــــــــــــــ
1- وبگاه امیرحسین فردی