نگاهی به فیلم بادیگارد
ابراهیم باش؛ حاتمیکیا!
محمد هاشمی
بادیگارد، داستان یک بادیگارد نیست؛ ماجرای یک محافظ است. محافظی که از بیخوابی رنج میبرد و اولین سوالش در آغازین لحظات داستان این است: «من کی میتوانم بخوابم؟»؛ محافظی که خسته است شبیه قلعهای سالخورده اما همچنان ایستاده تا از ساکنانش محافظت کند. در این میان هستند سیاستمدارانی که خود را به این قلعه تاریخی میچسبانند تا بر مسند قدرت بنشینند.
سياستمدار قصه اما شخصيتي خاكستري دارد؛ مشاوراني كه امين نيستند او را احاطه كرده و اميال خود را از رهگذر ضعف شخصيتي او كه همان قدرتطلبي است؛ دنبال ميكنند. ضعفي كه نه تنها او را آزار ميدهد و به مسلخ ميكشد بلكه حتي تركشهاي قدرتطلبيِ او، اطرافيانش را بينصيب نميگذارد تا ما تا انتهاي فيلم شاهد دست و صورت زخمي حاج حيدر، الياس و حتي خبرنگاران اطرافش باشيم.
حاج حیدر محافظی زخمدیده است؛ ایستاده در مرز تردید میان حفاظت از شخص و یا شخصیت نظام؛ شیفته سادگی سیاستمردان دهه شصت و سرخورده از تشریفات سیاستمداران دهه نود؛ دلبسته به اتومبیلی قدیمی که در تقابل با مدلهای جدید و بهروز شدهاش همنشینی تضادها را به نمایش میگذارد. جدال تضادها اما به اينجا ختم نميشود. باید پای یک دانشمند جوان به داستان باز شود تا این بار حاج حیدر در تقابل با او به چالش کشیده شود. نماد نسلی تازه نفس که نه انقلاب دیده و نه جنگ را. قدرتش در نبوغ علمیاش نهفته و نه در حکم کارگزینیاش و همین عاملی است تا مثل سیاستمداران به وفور یافت نشود! «میثم زرین» یک دانشمند هستهای است که در هیاهوی قدرتطلبیهای سیاسی بزرگ شده، اگر چه از نسل حاج حیدر دلخور است اما پیوندش را با آرمانهای این نسل حفظ کرده و این همان انگیزهای است که بار دیگر حاج حیدر را به میدان میکشاند؛ بدون تردید و مصمم به انجام وظیفه؛ حاج حیدری که این بار دفاع از آرمانها را در محافظت از نسلی تازه میبیند و برای دفاع از این آرمانها جان میدهد.
در این میان نباید از نقش «قیصری» به سادگی عبور کرد. نقشی که به نظر میرسد فیلمساز، بخش مهمی از ناگفتههایش را با به تصویر کشیدن او به زبان میآورد. شخصيتي كه نماد بخشي نا كارآمد از يك سيستم اطلاعاتي و امنيتي است. سيستمي كه به امكانات روز دنيا، تجهيز شده اما همچنان ناتوان است؛ درست مثل معلولي كه حتي صندلي چرخدار الكترونيكي نيز برايش جاي راه رفتن را پر نميكند و دست آخر انگشت اتهام را به سمت حاج حيدر نشانه ميرود و او را قرباني ميكند. حاج حيدري كه نويسنده از ابتدا براي او نقش قرباني را در نظر گرفته بود و به درستي نام خانوادگياش را «ذبيحي» نهاد. و درست در همين لحظه بايد تصويري از حاج حيدر به عنوان محافظ رهبر انقلاب ببينيم تا ما را به اين باور برساند كه بخشي علیل از يك دستگاه امنيتي ميتواند سربازان رهبري را خانهنشين كند.
حاج حیدر بیدار است، او همیشه بیدار است و این بیداری همیشگی آزارش میدهد. دقیقا وقتی که او برای اولین بار به خوابی عمیق فرو میرود، شاهد مرگ سیاستمدار داستان هستیم. شاید کارگردان بخواهد به خواب رفتن محافظ را مصادف با مرگ شخصیتها قلمداد کند اما او به ما اجازه داده است تا برداشتی عمیقتر از این صحنه داشته باشیم و پاسخ سوال ابتدای فیلم را درست در همین نقطه جستوجو کنیم؛ سوالی که از زبان حاج حیدر بیان میشد: «من کی میتوانم بخوابم؟» و حال که او را غرق در خواب میبینیم باید به چنین پاسخی برسیم که لحظه مرگ قدرتطلبی، لحظه آرامش اوست.
نویسنده اگرچه داستان را در گونه حماسی و حادثهای دنبال میکند اما از تبدیل شدن به اثری کاملا مردانه پرهیز دارد و در نقاط مختلف سعی در به نمایش گذاشتن خانواده، عواطف زنانه و مادرانه دارد. این را باید در راضیه، همسر حاج حیدر دید که راضی است به زندگیاش و دلسوزانه همسرش را همراهی و مداوا میکند. فیلمساز این معانی را نه در گفتار که سعی دارد در قالب تصاویری بدیع بریزد، از این منظر باید ایده فیلمساز را ستود اما تصویر مرهم گذاشتن بر زخمهای حاج حیدر در لباسی احرامگونه اگرچه به اندازه کافی شاعرانه است اما این حجم از شاعرانگی در ساختار منطقی و واقعگرایانه داستان بیش از حد خودنمایی میکند. لحظاتی اینچنین میتواند به مثابه پاشنه آشیلی برای یک اثر بالغ باشد.حاج حيدر، باديگارد نيست او محافظ است و به شدت بر این تعریف اصرار دارد و بارها از اینکه بادیگارد خطاب شود گلایه میکند اما با این حال نام داستان «بادیگارد» است چون زمانه، زمانه بادیگاردهاست؛ آنها که پول میگیرند تا از قدرت دفاع کنند و ناگفته پیداست که در این شرایط، یک محافظ از کار تعلیق خواهد شد. محافظ اما با انفصال از خدمت دست از وظیفه برنمیدارد چرا که در تمام طول داستان نشان داده انگیزه او برای به خطر انداختن جانش نه یک فیش حقوقی بلکه آرمانهایی است که با آنها زندگی میکند. حالا باید به آخر داستان رسید، جایی که حاج حیدر دیگر نمیتواند بادیگارد باشد چون از کار منفصل شده، او فقط یک محافظ است، محافظی که اکنون در دالانی منتهی به نور در خون خود میغلطد.
این نوشتار تعریف و تمجید از یک اثر خلاقانه و یا هر چیز دیگری نیست بلکه تنها كوششي است براي نشانهشناسي و نگارش حرفهاي به زبان نياورده يك كارگردان. کارگردانی که ظاهرا میل سازش با اصحاب سیاست را ندارد، گاه به راه میرود و گاه بیراه.... اما هر کجا هستی، ابراهیم باش حاتمیکیا و همیشه به خاطر بسپار تبر را باید به گردن «غرب» بیندازی.