آیا سینمای ایران مرده است؟!
پژمان کریمی
دهه 70 شمسی، در کشور، در همایشها و در بخشهای جنبی جشنوارهها، صحبت درباره این موضوعات فراوان بود:
-آیا هنر با دین همساز است؟
- آیا دین را میتوان در قالب هنر عرضه کرد؟
- آیا هنر ایدئولوژیک پذیرفتنی است؟
-آیا سیاست و هنر قابل جمع است؟
-آیا شان هنر، امتزاج با سیاست است؟
- و...
حوزه هنری یکی از همان نهادها بود که - مثلا در همایش «دین از چشم سینما»- تلاش میکرد با حضور اندیشمندان و سینماگران، از نقطه نظرات مختلف به موضوعهای برشمرده، روی آورد.
با تاسف باید اذعان کرد که بحث درباره موضوعهای یاد شده، منجر به تقویت رویکرد به «هنر دینی» و «هنر در خدمت سیاست دینی» نشد.
دلایل این نتیجه را میتوان؛ طرح بحث در انزوای رسانهای، درگیر بحث نکردن هنرمندان جوان دینمدار، میانداری هنرمندان سکولار دانست!
مضحک این است؛ ما در حالی درگیر پاسخ به موضوعها و پرسشهای برشمرده بودیم و هستیم که اردوگاه صهیونیسم و عمله و وابستگان و وامداران هنری و فرهنگی آن، ضمن تقبیح هنر دینی و هنر ایدئولوژیک و هنر سیاسی خود؛ با جدیت و سخاوت(!)، هنر را در امتداد و بطن دین زمینی و سیاست ضد الهی و غیرانسانی، تعریف کردهاند وعرضه میکنند!
هنوز هنر هفتم، دهه اول تولد خود را تجربه نکرده بود که «توماس آلو ادیسون» فیلم «عرب مسخره» را به پرده سینماها نشاند. در این فیلم، اعراب مسلمان به شکلی بدوی معرفی میشوند و تحقیر میگردند.
هیچ منتقدی نمیتواند منکر وجه سیاسی و عقیدتی فیلم این مخترع جهود آمریکایی شود.
«تولد یک ملت» ساخته فرد جهودی به نام «دیوید وارک گریفیث» در سال 1915 ساخته شد. این فیلم نژادپرستانه، اولین محصول سینمای حرفهای آمریکا نامیده میشود و سازنده آن در ردیف پایهگذاران «هالیوود» معرفی میگردد.
جلوتر بیاییم!
جذابیت ژانر وسترن، پلی میشود برای وحشی نشان دادن سرخپوستان - این ساکنان و مالکان واقعی سرزمین آمریکا - و توجیه سرکوب اینانی که نمیخواستند و نمیتوانستند اشغال وطن و تعرض به نوامیس خود را تحمل کنند.
امثال «جان فورد» در آثارشان مانند «جستجوگران» سیاسیترین بیانیهها و ایدئولوژیکترین رویکردهای هنری را به نمایش گذاشتهاند.
به دامنه «امروز» پا بگذاریم!
هالیوود چنان با جدیت و البته حرفهای، سیاست و دین و هنر را عرضه میکند که مخاطب ساده و از همه جا بیخبر که هنر هفتم را تنها ابزار سرگرمی شناخته است (بهتر بگوییم: یا به او شناساندهاند) تصور نمیکند مثلا اثری به نام «آواتار» ساخته «جیمز کامرون»- این عمله صهیونیسم- اثری آخرالزمانی یا سیاسی و عقیدتی را به او تحمیل کرده است.
صهیونیسم در نهان، بر این دیدگاه پا میفشارد که با هنر، هر اندیشهای را میتوان القاء نمود و اهداف کوچک و بزرگ دینی و سیاسی را میتوان دست یافتنی پنداشت.
در مقابل، باید حریف و دشمن را از بکار بردن سلاح هنر در نسبت با دین و سیاست، بازداشت و منحرف کرد. باید هنرمند غیرخودی غیرصهیونیست را مجاب کرد؛ «شان هنر اجل از دین و سیاست است و ایدئولوژیک بودن، یعنی دوری از اصالت و ارزش هنر! هنرمند نباید بازیچه سیاستمداران شود. کار هنرمند تنها و تنها تصویرسازی و بازآفرینی زیباییهاست و نه فراهم کردن آرزوهای پرچمداران و عالمان دین و قدرتجویان سیاسی!»
چنان که پیداست؛ صهیونیسم ابتدا دین الهی را به عنوان برنامهای برای زندگی درست و عقلانی و رستگاری اخروی انکار میکند و سپس آن را صرفا به منزله سلیقه و روشی برای زیگیتیانه فرو میکاهد. صهیونیسم ؛«سیاست» و به طور مشخص سیاست دینی را نیز در اندازه شیوهنامه اداره زندگی مادی تعریف میکند که لزوما عطیه آن رستگاری تصور نمیشود!
واضح است؛ هنرمندی که فریب میخورد و در توهم مسموم فضیلت هنر نسبت به باورمندی به دین الهی و مسئولیت اجتماعی و سیاسی، غرق میشود، عملا از اعتقاد و تعهد نظری و عملی به ارزشهای الهی و انسانی خلع میشود و هنرش در مسیر نفسانیت قرار میگیرد. چنین فردی نه بیدارگر است و نه اندیشهساز. نه فرهنگ را تصویر میکند و نه رستگاری را موجب میشود.نه نگاهی از آسمان حقیقت دارد و نه دستی برای اشاره به واقعیات هستی!
این روزها در میان اصحاب سینما بحثی در گرفته است:
برخی میگویند سینمای ایران مرده است و برخی میگویند رمقی دارد و برخی قاطعانه از نشاط آن سخن میگویند.
مخاطب در این میان میپرسد: واقعیت چیست؟! چه کسی راست میگوید و در نهایت به کدام گزاره اعتماد کرد؟!
از آنچه در بخشی از این مطلب اشاره شد، میتوان نتیجه گرفت که؛ سینمای منهای هنر متعهد، یعنی سینمای منهای ارزشهایی که زندگی طراز انسان خلیفهالله و رستگاری انسان را به ارمغان میآورد. چنین سینمایی؛ بیدارگر نیست و مسئولیت اجتماعی انسان را نمایش نمیدهد و القا نمیکند. انسانها را به مبدا و غایت حیات اشاره نمیدهد. دلها را به یگانگی نمیخواند. مخاطب را به طواغیت درون و برون عاصی نمیکند.
هنر و سینمای مرده یعنی سترون در برانگیختن انسان در رهایی از دام اوهام و التزامات زمینی و تار رخوت و دره تسلیم نفس دون!
اگرچه در سینمای ما گاه فیلمهایی چون «هور در آتش»، «آژانس شیشهای» ،«سر به مهر» و...سربرمیآورد، اما کلیت آن چیست؟!
آیا دغدغهمندی و گریز از حدیث نفس، و دوری از مطلوبهای صهیونیسم، وجه غالب است؟
پاسخ منفی است و نگرانکننده! یعنی ما در جهت خواست غیرخودیها – خواسته و ناخواسته – گام برداشتهایم و غبار غفلت سراپای ما را فرا گرفته است.میتوان گفت که؛ «آری سینمای ما هنوز نمرده است»!... اما اگر هنر متعهد بیش از امروز در ساحت هنر هفتم به جلوه درنیاید، اگر همچنان بر مرکب غفلت بمانیم و برانیم، اگر همچنان هنر را از دریچه القائات صهیونیستی تعریف کنیم و باور نماییم و بدان پا فشاریم – از این حیث – بله! مرگ سینمای ایران فرا میرسد!
دهه 70 شمسی، در کشور، در همایشها و در بخشهای جنبی جشنوارهها، صحبت درباره این موضوعات فراوان بود:
-آیا هنر با دین همساز است؟
- آیا دین را میتوان در قالب هنر عرضه کرد؟
- آیا هنر ایدئولوژیک پذیرفتنی است؟
-آیا سیاست و هنر قابل جمع است؟
-آیا شان هنر، امتزاج با سیاست است؟
- و...
حوزه هنری یکی از همان نهادها بود که - مثلا در همایش «دین از چشم سینما»- تلاش میکرد با حضور اندیشمندان و سینماگران، از نقطه نظرات مختلف به موضوعهای برشمرده، روی آورد.
با تاسف باید اذعان کرد که بحث درباره موضوعهای یاد شده، منجر به تقویت رویکرد به «هنر دینی» و «هنر در خدمت سیاست دینی» نشد.
دلایل این نتیجه را میتوان؛ طرح بحث در انزوای رسانهای، درگیر بحث نکردن هنرمندان جوان دینمدار، میانداری هنرمندان سکولار دانست!
مضحک این است؛ ما در حالی درگیر پاسخ به موضوعها و پرسشهای برشمرده بودیم و هستیم که اردوگاه صهیونیسم و عمله و وابستگان و وامداران هنری و فرهنگی آن، ضمن تقبیح هنر دینی و هنر ایدئولوژیک و هنر سیاسی خود؛ با جدیت و سخاوت(!)، هنر را در امتداد و بطن دین زمینی و سیاست ضد الهی و غیرانسانی، تعریف کردهاند وعرضه میکنند!
هنوز هنر هفتم، دهه اول تولد خود را تجربه نکرده بود که «توماس آلو ادیسون» فیلم «عرب مسخره» را به پرده سینماها نشاند. در این فیلم، اعراب مسلمان به شکلی بدوی معرفی میشوند و تحقیر میگردند.
هیچ منتقدی نمیتواند منکر وجه سیاسی و عقیدتی فیلم این مخترع جهود آمریکایی شود.
«تولد یک ملت» ساخته فرد جهودی به نام «دیوید وارک گریفیث» در سال 1915 ساخته شد. این فیلم نژادپرستانه، اولین محصول سینمای حرفهای آمریکا نامیده میشود و سازنده آن در ردیف پایهگذاران «هالیوود» معرفی میگردد.
جلوتر بیاییم!
جذابیت ژانر وسترن، پلی میشود برای وحشی نشان دادن سرخپوستان - این ساکنان و مالکان واقعی سرزمین آمریکا - و توجیه سرکوب اینانی که نمیخواستند و نمیتوانستند اشغال وطن و تعرض به نوامیس خود را تحمل کنند.
امثال «جان فورد» در آثارشان مانند «جستجوگران» سیاسیترین بیانیهها و ایدئولوژیکترین رویکردهای هنری را به نمایش گذاشتهاند.
به دامنه «امروز» پا بگذاریم!
هالیوود چنان با جدیت و البته حرفهای، سیاست و دین و هنر را عرضه میکند که مخاطب ساده و از همه جا بیخبر که هنر هفتم را تنها ابزار سرگرمی شناخته است (بهتر بگوییم: یا به او شناساندهاند) تصور نمیکند مثلا اثری به نام «آواتار» ساخته «جیمز کامرون»- این عمله صهیونیسم- اثری آخرالزمانی یا سیاسی و عقیدتی را به او تحمیل کرده است.
صهیونیسم در نهان، بر این دیدگاه پا میفشارد که با هنر، هر اندیشهای را میتوان القاء نمود و اهداف کوچک و بزرگ دینی و سیاسی را میتوان دست یافتنی پنداشت.
در مقابل، باید حریف و دشمن را از بکار بردن سلاح هنر در نسبت با دین و سیاست، بازداشت و منحرف کرد. باید هنرمند غیرخودی غیرصهیونیست را مجاب کرد؛ «شان هنر اجل از دین و سیاست است و ایدئولوژیک بودن، یعنی دوری از اصالت و ارزش هنر! هنرمند نباید بازیچه سیاستمداران شود. کار هنرمند تنها و تنها تصویرسازی و بازآفرینی زیباییهاست و نه فراهم کردن آرزوهای پرچمداران و عالمان دین و قدرتجویان سیاسی!»
چنان که پیداست؛ صهیونیسم ابتدا دین الهی را به عنوان برنامهای برای زندگی درست و عقلانی و رستگاری اخروی انکار میکند و سپس آن را صرفا به منزله سلیقه و روشی برای زیگیتیانه فرو میکاهد. صهیونیسم ؛«سیاست» و به طور مشخص سیاست دینی را نیز در اندازه شیوهنامه اداره زندگی مادی تعریف میکند که لزوما عطیه آن رستگاری تصور نمیشود!
واضح است؛ هنرمندی که فریب میخورد و در توهم مسموم فضیلت هنر نسبت به باورمندی به دین الهی و مسئولیت اجتماعی و سیاسی، غرق میشود، عملا از اعتقاد و تعهد نظری و عملی به ارزشهای الهی و انسانی خلع میشود و هنرش در مسیر نفسانیت قرار میگیرد. چنین فردی نه بیدارگر است و نه اندیشهساز. نه فرهنگ را تصویر میکند و نه رستگاری را موجب میشود.نه نگاهی از آسمان حقیقت دارد و نه دستی برای اشاره به واقعیات هستی!
این روزها در میان اصحاب سینما بحثی در گرفته است:
برخی میگویند سینمای ایران مرده است و برخی میگویند رمقی دارد و برخی قاطعانه از نشاط آن سخن میگویند.
مخاطب در این میان میپرسد: واقعیت چیست؟! چه کسی راست میگوید و در نهایت به کدام گزاره اعتماد کرد؟!
از آنچه در بخشی از این مطلب اشاره شد، میتوان نتیجه گرفت که؛ سینمای منهای هنر متعهد، یعنی سینمای منهای ارزشهایی که زندگی طراز انسان خلیفهالله و رستگاری انسان را به ارمغان میآورد. چنین سینمایی؛ بیدارگر نیست و مسئولیت اجتماعی انسان را نمایش نمیدهد و القا نمیکند. انسانها را به مبدا و غایت حیات اشاره نمیدهد. دلها را به یگانگی نمیخواند. مخاطب را به طواغیت درون و برون عاصی نمیکند.
هنر و سینمای مرده یعنی سترون در برانگیختن انسان در رهایی از دام اوهام و التزامات زمینی و تار رخوت و دره تسلیم نفس دون!
اگرچه در سینمای ما گاه فیلمهایی چون «هور در آتش»، «آژانس شیشهای» ،«سر به مهر» و...سربرمیآورد، اما کلیت آن چیست؟!
آیا دغدغهمندی و گریز از حدیث نفس، و دوری از مطلوبهای صهیونیسم، وجه غالب است؟
پاسخ منفی است و نگرانکننده! یعنی ما در جهت خواست غیرخودیها – خواسته و ناخواسته – گام برداشتهایم و غبار غفلت سراپای ما را فرا گرفته است.میتوان گفت که؛ «آری سینمای ما هنوز نمرده است»!... اما اگر هنر متعهد بیش از امروز در ساحت هنر هفتم به جلوه درنیاید، اگر همچنان بر مرکب غفلت بمانیم و برانیم، اگر همچنان هنر را از دریچه القائات صهیونیستی تعریف کنیم و باور نماییم و بدان پا فشاریم – از این حیث – بله! مرگ سینمای ایران فرا میرسد!