به بهانه روایت شهادت مدافع حرم «علی انصاری» در مستند «پل»
دنیای ما سزاوار لبخند شماست!
«پژمان کریمی»
سال 61 هجری قمری:
حضرت ثارالله و 72 یار ماه شهیدش، تنها درطول یک نیمروز، در سینه دشتی مهیب و تفتیده و طاولزده، در خروش و التهاب تشنگی و فارغ از گرز و تیر و تیغ، به رغم «اندکی» اما، مستغنی از تمنیات زمینی، طاغوت نفس را به زیرکشیدند و تفرعن و عمله ابلیس را به بذل جان، به دیوارهزیمت کوبیدند!
آن ابرمردان، در عصر «فتن» و در هروله میان گرد و غبار شبهات، در کارزار هیاهوی اصحاب «شکمهای پرشده از حرام»، امام «راستی» و حق آنان را به عنوان مصادیق حق به همیشه بشریت عرضه کرد.
و همانان بودند که عذر و دلمشغولی زن و فرزند و پیشه و معیشت و اسبابالعلل حب دنیا را یکسر فروگذاردند و گرداگرد خورشید عشق - فرزند رسول پاکیها - متخلق به صفت فرشتگی و بلکه برتراز ملائک، به طواف «جانبازی» سراسیمه شدند !
آنان آموختند که: «ای فرزند آدم!دستی که برای خدا به قبضه شمشیر درآید، جنود باطل را تحقیر میکند. هر چند آن دست به چشم سر، تنها دیده شود و یا دستانی اندک، یاریاش دهند!»
شهید «علی انصاری» مدافع حرم علوی (ع)یکی از دردانههای نسل فکری اصحاب نینوا بود که رستگاری را در درازای سالهای «خواب و خور» و کاخ نشینی، معنا نکرده بود. او چون مولای عدالت پیشهاش، رستگاری را در محراب شهادت یافته بود. در گلستانی که چون پا بدان گذاری، گویی که فریاد دلکش «فزت و رب الکعبه» به دل تو تلقین میشود!
شهید ما را چه میشد وقتی در انتظار قریبالوقوع شهادت، لبخند میزند و سیمای نورانیاش آینه خورشید میگردید؟!
او چه صحنه و چه تصویر وکدام نقش و کتیبهای را میدید که لبخند به چهره اش مینشست؟
شاید علی انصاری، در آستانه پر گرفتن و اوجش، حقارت آدمیان را روشنتر از پیش میدید؛ آدمیانی که برای دو روزه عمر، «بهترینها» و «لذائذ» و «خوشی ها» را به نیزه و خون جستجو میکنند.
شاید شهید کربلایی معاصرمان، پردهای از محشر سقوط دلها میدید. دلهایی که مست از شراب خودخواهی و شهوت پرستی، دلواپسان و دلواپسی برای ارزشها را به غر زدنهای معمول و ژورنالیسم بیدردی، محکوم میکنند.
لبخند او شاید رضایت از رهایی و کوچ از «اقلیم خاکی حقارتها» بود!
او کجا و لبخند او کجا و ...ما کجا!
ما که میگویم یعنی ما که سیاستمداریم و وظیفهمان به بهشت و جهنم بردن آدمها نیست!
ما شهروندانی که برای نجات نوع انسان، بالاترین و تنهاترین فداکاریمان مشارکت فراگیر در «چالش آب سرد» است!
ما که جهنم را نه برای دشمن دین و هویتمان که برای منتقد حزب اللهی آرزو میکنیم! حزبالله که امروز همزمان هم کاسب تحریم است و هم برای «هویت» کیان اسلام «جان» میدهد!
بله! شهیدانصاری! ...حق داشتی هنگام رسیدن به فوز شهادت لبخند بزنی!
دنیای ساکن و عفونی دور از آسمان ما، سزاوار خنده شاهدان شهید است!
سال 61 هجری قمری:
حضرت ثارالله و 72 یار ماه شهیدش، تنها درطول یک نیمروز، در سینه دشتی مهیب و تفتیده و طاولزده، در خروش و التهاب تشنگی و فارغ از گرز و تیر و تیغ، به رغم «اندکی» اما، مستغنی از تمنیات زمینی، طاغوت نفس را به زیرکشیدند و تفرعن و عمله ابلیس را به بذل جان، به دیوارهزیمت کوبیدند!
آن ابرمردان، در عصر «فتن» و در هروله میان گرد و غبار شبهات، در کارزار هیاهوی اصحاب «شکمهای پرشده از حرام»، امام «راستی» و حق آنان را به عنوان مصادیق حق به همیشه بشریت عرضه کرد.
و همانان بودند که عذر و دلمشغولی زن و فرزند و پیشه و معیشت و اسبابالعلل حب دنیا را یکسر فروگذاردند و گرداگرد خورشید عشق - فرزند رسول پاکیها - متخلق به صفت فرشتگی و بلکه برتراز ملائک، به طواف «جانبازی» سراسیمه شدند !
آنان آموختند که: «ای فرزند آدم!دستی که برای خدا به قبضه شمشیر درآید، جنود باطل را تحقیر میکند. هر چند آن دست به چشم سر، تنها دیده شود و یا دستانی اندک، یاریاش دهند!»
شهید «علی انصاری» مدافع حرم علوی (ع)یکی از دردانههای نسل فکری اصحاب نینوا بود که رستگاری را در درازای سالهای «خواب و خور» و کاخ نشینی، معنا نکرده بود. او چون مولای عدالت پیشهاش، رستگاری را در محراب شهادت یافته بود. در گلستانی که چون پا بدان گذاری، گویی که فریاد دلکش «فزت و رب الکعبه» به دل تو تلقین میشود!
شهید ما را چه میشد وقتی در انتظار قریبالوقوع شهادت، لبخند میزند و سیمای نورانیاش آینه خورشید میگردید؟!
او چه صحنه و چه تصویر وکدام نقش و کتیبهای را میدید که لبخند به چهره اش مینشست؟
شاید علی انصاری، در آستانه پر گرفتن و اوجش، حقارت آدمیان را روشنتر از پیش میدید؛ آدمیانی که برای دو روزه عمر، «بهترینها» و «لذائذ» و «خوشی ها» را به نیزه و خون جستجو میکنند.
شاید شهید کربلایی معاصرمان، پردهای از محشر سقوط دلها میدید. دلهایی که مست از شراب خودخواهی و شهوت پرستی، دلواپسان و دلواپسی برای ارزشها را به غر زدنهای معمول و ژورنالیسم بیدردی، محکوم میکنند.
لبخند او شاید رضایت از رهایی و کوچ از «اقلیم خاکی حقارتها» بود!
او کجا و لبخند او کجا و ...ما کجا!
ما که میگویم یعنی ما که سیاستمداریم و وظیفهمان به بهشت و جهنم بردن آدمها نیست!
ما شهروندانی که برای نجات نوع انسان، بالاترین و تنهاترین فداکاریمان مشارکت فراگیر در «چالش آب سرد» است!
ما که جهنم را نه برای دشمن دین و هویتمان که برای منتقد حزب اللهی آرزو میکنیم! حزبالله که امروز همزمان هم کاسب تحریم است و هم برای «هویت» کیان اسلام «جان» میدهد!
بله! شهیدانصاری! ...حق داشتی هنگام رسیدن به فوز شهادت لبخند بزنی!
دنیای ساکن و عفونی دور از آسمان ما، سزاوار خنده شاهدان شهید است!