مرور خاطرات مبارزان انقلاب از روزهای سخت و سرد زندانهای طاغوت (بخش پایانی) (گزارش روز)
از شکنجه و سلول انفرادی تا تحقق انقلاب اسلامی (گزارش روز)
صدیقه توانا
این ذرهذره گرمی خورشید وارهها، یک روز بیگمان سر میزند ز جایی و خورشید میشود و بالاخره پس از تحمل سالها مرارت خورشید انقلاب از افق سر زد و سرزمین تاریک و غمبار ظلم و ستم شاهنشاهی را گرمی بخشید و همین گرمی و نور انقلاب است که یاوران انقلاب را پس از سالهای سال تحمل درد و شکنجههای وحشیانه در زندانهای مخوف ساواک سرپا نگه داشته است.
الان که سیوپنج بهار از پیروزی انقلاب اسلامی میگذرد از یک مسئله مهم غفلت شده است و آن این که چرا این اتفاقها افتاد؟ چرا به سمت یک انقلاب سوق پیدا کردیم؟ و چرا مبارزان انقلاب این همه در طول تاریخ مورد شکنجه و آزار و اذیت بیگانگان و رژیم طاغوت قرار گرفتند؟ اگر در این مسائل دقت شود و ریشهها درست شناسایی و معرفی شود، شاید نسل امروز، انقلاب را یک حرکت احساسی و مبتنی بر ایدئولوژی که مختص یک گروه خاص است فرض نکند.
ضرورت شرح انقلاب برای نسل جدید
به اعتقاد کارشناسان مسائل فرهنگی اگر مفهوم عدالت، رفاه عمومی و سعادت اخروی که از مؤلفههای اساسی انقلاب است برای نسل جدید تشریح نشود، عملاً نتوانستهایم انقلاب را شرح دهیم.
دکتر محمدرضا کرمی، استاد دانشگاه در همین زمینه معتقد است: «امروز باید یک بار دیگر از منظر عدالت اجتماعی تاریخ انقلاب بعد از مشروطه تا امروز بخصوص ازسال41 به بعد را مطالعه کنیم و به مؤلفههایی که ذیل عدالت اجتماعی تعریف میشود، انقلاب را بازشناسی کنیم.» این استاد دانشگاه میگوید: «شکنجهها درهمه انقلابهای دنیا وجود دارد و انقلابیون شکنجه میشوند. در انقلاب کوبا، بولیوار و حتی انقلاب فرانسه نیز مثل این شکنجهها و حتی بدتر هم اتفاق افتاده اما آنچه که انقلاب ما را ویژه و خاص میکند بخش ایدئولوژیک و نگاه آرمانگرایانه مبتنی بر سعادت انقلاب ایران است و این نگاه امروز باید تشریح شود و با شناخت آن خاطرات روزهای انقلاب بازخوانی گردد.»
انقلابی برای تمام جهانیان
براستی نسل جدید چه وظیفهای در برابر دشمنان داخلی و خارجی برای حفظ دستاوردهای انقلاب دارد و چگونه باید حافظ انقلاب عظیم اسلامی باشد. عزتالله مطهری معروف به عزت شاهی در پاسخ به این سؤال میگوید: «از صدر اسلام تاکنون وقتی تاریخ را مطالعه میکنیم میبینیم هنوز جنازه پیامبر(ص) برروی زمین بود که فقط تعداد کمی مسلمان دوروبر حضرت بودند و بقیه مرتد شدند، و یا در زمان حضرت علی(ع) هم شاهد وضعیتی مشابه بودیم. انسان به باطل گرایش دارد و طرف حق را ازنظر کمیت افراد کمتری میگیرند و البته طبق آیات قرآن آنچه که باعث پیروزی میشود عقیده است و کیفیت مهم است نه کمیت و این یک واقعیتی تاریخی است. انقلاب اسلامی ما هم بچههای خاص خود را پیدا کرد و نسل جوان ما نباید در این برهه انقلاب را تنها بگذارند.»
مطهری میگوید: «بیان واقعیتهای تلخ رژیم طاغوت برای نسل جدید، بازدید از موزه عبرت، مطالعه کتاب خاطرات مبارزان در حفظ دستاوردهای انقلاب مؤثر خواهد بود.» وی ادامه میدهد: «انقلاب ما با تمام فشارهای داخلی و خارجی و ضعف مدیریتهای داخلی که البته در هر حکومتی وجود دارد، در تمام دنیا الگو شده است هرچند که در برخی شرایط اصل فدای فرع شده است ولی به آرمانهای انقلاب با این ضعفها خدشهای وارد نخواهد شد...»آقای مطهری میگوید: «نسل جدید خفقان دوران پهلوی را ندیدهاند و نمیدانند که در آن شرایط اگر سه نفر دور هم جمع میشدند همه از ترس ساواک سکوت میکردند و کسی جرأت اظهارنظر نداشت چون قطعاً یکی از آن سه نفر ساواکی بود ولی الان شما میبینید جوانان ما در هر شرایطی به راحتی اظهارنظر و ابراز عقیده میکنند بدون آنکه کسی مزاحمتی برای آنها ایجاد کند. جوانان ما این آزادی را مدیون سختیهای مبارزاتی در دوران انقلاب هستند.»
شب قدر بازجویان
عزت شاهی با مرور خاطرات روزهای شکنجه و زندانی و اینکه شب قدر را در بازجویی سخت و دشوار ساواکیها بوده، میگوید: «در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان یک بازجویی دیگری از من کردند، مرا لخت کردند، شمعی روشن کردند، پارافین ذوبشده چکه چکه روی بدنم میریخت و مرا میسوزاند و پوست را سوراخ میکرد، با فندک روشن، هم موهای بدن و هم ریشم را میسوزاندند، از سوزش درد به خودم میپیچیدم، اما احساس خوشی به من میگفت آرام باش، دریایی از نور در برابر چشمانم بود... و فقط با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) روزهای شکنجه و زندان را سپری کردم.»
وی در ادامه با اشاره به اینکه در هر شرایطی باید دنبال اثبات حقانیت و عقاید دینی و مذهبی خود بود، میگوید: «هرگز دنبال اسم و رسم و مقام نبودم از اینرو اسم واقعی خود را که عزتالله شاهی بود و در ساواک به من عزت شاهی میگفتند عوض کرده و به عزتالله مطهری تغییر دادم تا مبادا کسی فکر کند میخواهم از نام خود سوءاستفاده کنم.»وی به جوانان و نسل سوم و چهارم انقلاب توصیه میکند که به مطالعه تاریخ و انقلاب و سیر در زندگی حضرت امام بپردازند، چراکه انقلاب ما احتیاج به آبیاری دارد. الان تاریخ نشان داده است که اگر تبلیغات پشت جریانات انقلابی از جمله نهضت عظیم عاشورا نباشد و اطلاعرسانی دقیق در این مورد صورت نگیرد تاریخ فراموش میشود. لذا در هر شرایطی باید به آگاهیبخشی و روشنگری جوانان بپردازیم و جوانان هم دنبال تحقیق و مطالعه در تاریخ بروند.
آزادی بدون عفو ملوکانه!
35 سال گذشته است، اما هنوز هم هر بوی سوختگی، طاهره را یاد مرد نیمه عریانی میاندازد که در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی، به تختی فلزی بسته شده بود و گوشت تنش ذره ذره روی چراغ الکلی میسوخت. هنوز هم هر شمعی شعله ترسی کهنه را در دلش روشن میکند، از شبهایی که موم داغ روی پوستش میچکید تا اعتراف کند، هنوز هم بعضی وقتها طاهره از خواب میپرد و خیال میکند در تاریکی سلول انفرادیاش چشم باز کرده است، هنوز هم وقتی صحبت از تنهایی زندان میشود وحشت در لرزش صدایش پیدا میشود، هنوز هم صدای پارس سگی در نیمه شب او را به یاد تنها صدای شنیده شده در تنهایی اوین میاندازد.
خانم طاهره سجادی یکی از صدها زن زندانی پیش از انقلاب است که حدود 4 سال از زندگیاش را در زندانهای اوین، قصر و بدتر از همه کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی گذرانده است. اما وقتی نوبت به نقل حوادث گذشته میرسد او هم از کلمات فرار میکند و به سختی وارد آن فضای شکنجه و درد میشود. از این رو ابتدا از شهادت فرزندش در 15 سالگی در سال 66 در شلمچه میگوید.به او میگویم از چه سالی مبارزه علیه رژیم پهلوی را آغاز کردید و چگونه دستگیر شدید؛ میگوید: «از سال 1341 و پس از ازدواج با آقای مهدی غیوران که سابقه فعالیتهای سیاسی علیه رژیم داشت وارد جریان مبارزه شدم، فعالیتهایم بیشتر بر پخش اعلامیه های امام و پناهدادن به مبارزان در منزلمان متمرکز بود. اولین باری که به همراه همسرم دستگیر شدم وانمود کردم زنی خانهدار هستم و از هیچ چیز خبر ندارم، آنها باور کرده و مرا آزاد کردند و اما دومین دستگیریام دوهفته بعد بود. آنها شک نداشتند که با همسرم همکاری کردهام. او در آن زمان از شدت شکنجه یا شوکالکتریکی فلج شده بود.»
خانم سجادی به وحشیگریهای ساواک و شکنجههای شبانهروزی آنها اشاره میکند و میگوید: «یک سال و نیم در کمیته مشترک، 2 سال در زندان اوین و 20 روز در زندان قصر بودم. اما کمیته مشترک واقعا کابوسی دردناک است. زندانیان آنجا برای شکنجهشدن و تخلیه اطلاعاتی نگهداری میشدند. باورش سخت است اما 2 ماه در انفرادی بودم و آفتاب یک سال از من دریغ شد، کتک خوردن در کمیته مشترک شب و روز نداشت. آنها حتی در نیمه شبها ناگهان میآمدند فرنچی (پارچهای) را روی سرزندانی میانداختند یاچشمها را میبستند و برای شکنجه میبردند. البته چون حجاب را از سر ما برداشته بودند این فرنچها برای ما حکم روسری را داشت. البته آنها نباید این را میفهمیدند. شکنجهها متنوع بود، گاهی سوزن را زیر ناخن زندانی میکردند؛ بعضی وقتها با اشیای نوکتیز، زخمهای بدن زندانی را عمیق میکردند، بعضی وقتها دندانها یا ناخنهارا میکشیدند یا از سقف آویزان میکردند و شلاق میزدند. با شمع دستها و سینهها را میسوزاندند و... بندهای عمومی بینور و پر از شپش و خیلی کثیف بود و زندانبانها ناچار میشدند زیلوها را بیرون ببرند و سمپاشی کنند و زندان کاملا بوی تعفن میداد. مرا با کابل میزدند، موهای سرم را میکندند و دور محوطه میچرخاندند با موم مذاب بدنم را میسوزاندند و البته از نظر روانی هم با گفتن این جملات که بچههایت را هم به زندان آوردهایم سعی میکردند روحیهام را تضعیف کنند، گاهی پیش میآمد که فکر میکردم صدای بچههایم را از داخل سلولها میشنوم ولی در هر حال سعی میکردم روحیه خودم را حفظ کنم.»به او میگویم شما هم روی صندلی آپولو نشستید، میگوید: «بله ولی چون خیلی ضعیف شده بودم تحت نظر شکنجه میشدم. گاهی ازسر تا پا با کابل مرا سیاه میکردند و بازجو دستور توقف شکنجه را میداد. بازجوهای ما آرش و منوچهری بودند و شکنجهگر حسینی بود.»
ایام سخت انفرادی
از آن دو ماه که در انفرادی بودید بگویید، چه میکردید و چگونه این ایام سخت را سپری میکردید؟ و خانم سجادی که البته کسالت هم دارد و با رویی گشاده دعوت ما را برای مصاحبه میپذیرد در ادامه میگوید: «البته آنجا اصلا فرصت فکر کردن نبود، آنقدر میزدند که وقتی داخل سلول پرتم میکردند فقط درد میکشیدم. آنجا در انفرادی آخرین تصاویر خودم را فراموش کردم. آخرین باری که به یاد خودم افتادم وقتی بود که فهمیدم صورت و بدنم پر از تاول و کورکهای قرمز رنگ شده است و دیگر به خودم نگاه هم نکردم. در انفرادی حتی نوری نبود فقط به اندازه یک سکه 10 ریالی از پنجره آفتاب میافتاد و کمی اطرافم را میدیدم و یک لامپ 10 هم در راهروها روشن بود و کورمال کورمال جایی دیده میشد. روزهای اول با نان خشک چیزی شبیه مداد درست کردم و روی دیوارها خط میکشیدم تا حساب و کتاب روزها و شبها از دستم در نرود. اما یواش یواش شب و روز برایم یکی شد. دیگر چوبخط نکشیدم. فقط دیوارنوشتهها را میخواندم و خودم هم با گوشهای از نان خشک سوره انشراح را روی دیوار نوشتم.»
خانم سجادی در ادامه میگوید: «اولین روزی که وارد انفرادی شدم سرم به شدت درد میکرد صدای قرآن شنیدم گوشم را به دیوار چسباندم. کسی با صدایی محزون قرآن میخواند. گفتم، اسمت چیست؟ گفت: علیرضا و گفت مورس بزن، پایین دیوار مورس هست، جدول را پیدا کردم. نمیدانم نگهبانها چطور آن را ندیده بودند. با مورس با هم حرف میزدیم، مامورها فهمیدند و سلولش را عوض کردند. هیچوقت نفهمیدم آن جوان که بود و بعد از آن تنها شدم.»
سکوت انفرادی کشنده بود
وی از خاطره دیگری که در انفرادی دیده بود برایم میگوید: «در انفرادی بودم همیشه صدایی میشنیدم که دائم روی زمین کشیده میشد و صدای تقتق میآمد. یک بار برای دستشویی بیرون رفتم در سلول کناری باز شد دیدم یک جوان روی یک مقوا نشسته و پاهایش زخمی و خونین است و یک لیوان در دست دارد. با دستهایش راه میرود و مقوا را روی زمین میکشد. تازه فهمیدم این صدای چیست.»به او میگویم وضعیت شما در کمیته ضدخرابکاری بهتر بود یا در ساواک. میگوید: «البته در اوین بهتر بود. کاسه، بشقاب و تشک داشتیم ولی سکوت حاکم بر فضای زندان کشنده بود. حتی نگهبانها هم روی پنجه و با کفش پلاستیکی و ابری راه میرفتند که صدایی بلند نشود ولی در کمیته صدای داد و فریاد، رفت و آمد بود و همین باعث میشد بفهمیم دوروبر ما چه میگذرد ولی سکوت اوین خیلی کشنده و دردناک بود!
به او میگویم چه سالی آزاد شدید و هنگام خروج چه حسی داشتید، میگوید: «در سال 57 آزاد شدم. هم خوشحال بودم و هم عصبانی. وقت خروج از زندان رئیس زندان برگهای را جلویم گذاشت که روی آن را کاملا با دست پوشانده بود و گفت: باید زیر این برگه را امضا کنی تا آزادت کنیم. گفتم تا نخوانم امضاء نمیکنم. بحث ما بالا گرفت و به ناچار متن را نشانم دادند نوشته بود «آزادی با عفو ملوکانه!» حاضر نشدم برگه را امضاء کنم. گفتم اصراری به آزادشدن ندارم. برمیگردم سلولم که در نهایت کاملا بدون عفو ملوکانه آزاد شدم!»
جوانان در سلولهای انفرادی نماز حاجت میخواندند
عبدالله عزیزیان از راهنمایان موزه عبرت و خود یکی از مبارزان انقلابی در رژیم طاغوت است. او که طعم تلخ شکنجههای دردناک ساواک را چشیده از صندلی آپولو و روزهای سختی که پشتسرگذاشته این طور میگوید: «وقتی روی صندلی آپولو مینشستیم و کلاه فلزی را بر سرما میگذاشتند آنقدر درد و فشارهای عصبی به مغز ما وارد می شد که قابل وصف نیست. وقتی دستها و پای ما تحت فشار قرار میگرفت ما فریاد میزدیم و صدای خودمان در کلاهی که بر سرمان بود میپیچید و این وضعیت خیلی دردناک بود.»
به او میگویم بودن هر روز شما در این فضا و یادآوری آن روزهای سخت برایتان دشوار نیست، میگوید: «این سؤالی است که همه از ما میپرسند و البته ما هم احساس داریم و بیان و دیدن این صحنهها برایمان سخت است وقتی که اینجا خلوت می شود در آن حال و هوا میرویم، ولی وقتی میبینیم ایران اسلامی از آن ذلت و زیریوغ استکباری نجات یافته است و نبض فرهنگ و اقتصاد و نظام ما که دست مستکبران بودآزاد شده و الآن از آن همه مذلتها رها شدهایم تمام این سختیها برای ما شیرین میشود.»
عزیزیان که پدر یک شهید و جانباز 35 درصد هم میباشد با تاکید بر حضور جوانان و نوجوانان در موزه عبرت به تأثیر برپایی این نمایشگاهها در استانهای کشور بین جوانان بخصوص نسل جدید اشاره میکند و میگوید: «نسل جدید ما هیچ چیز از قبل از انقلاب نمیداند و وقتی به این موزه میآیند، یا ما در شهر و استان آنها حضور پیدا میکنیم و برای آنها از آن روزها میگوییم خیلی تحت تأثیر قرار میگیرند. همچنین از کشورهای دیگر از جمله ترکیه، پاکستان و لبنان برای بازدید از موزه عبرت استقبال میکنند.»
این پدر شهید در ادامه میگوید: «در سال 90 در همدان موزه عبرت دایر کردیم وقتی از روزها و شبهای شکنجه در سلولهای انفرادی صحبت میکردم بازدیدکنندگان جوان هقهق گریه سرمیدادند و وقتی میفهمیدند که خون شهدا دراین سلولها ریخته شده نماز حاجت میخواندند. این صحنهها واقعا در تاریخ ماندگار است.»
این ذرهذره گرمی خورشید وارهها، یک روز بیگمان سر میزند ز جایی و خورشید میشود و بالاخره پس از تحمل سالها مرارت خورشید انقلاب از افق سر زد و سرزمین تاریک و غمبار ظلم و ستم شاهنشاهی را گرمی بخشید و همین گرمی و نور انقلاب است که یاوران انقلاب را پس از سالهای سال تحمل درد و شکنجههای وحشیانه در زندانهای مخوف ساواک سرپا نگه داشته است.
الان که سیوپنج بهار از پیروزی انقلاب اسلامی میگذرد از یک مسئله مهم غفلت شده است و آن این که چرا این اتفاقها افتاد؟ چرا به سمت یک انقلاب سوق پیدا کردیم؟ و چرا مبارزان انقلاب این همه در طول تاریخ مورد شکنجه و آزار و اذیت بیگانگان و رژیم طاغوت قرار گرفتند؟ اگر در این مسائل دقت شود و ریشهها درست شناسایی و معرفی شود، شاید نسل امروز، انقلاب را یک حرکت احساسی و مبتنی بر ایدئولوژی که مختص یک گروه خاص است فرض نکند.
ضرورت شرح انقلاب برای نسل جدید
به اعتقاد کارشناسان مسائل فرهنگی اگر مفهوم عدالت، رفاه عمومی و سعادت اخروی که از مؤلفههای اساسی انقلاب است برای نسل جدید تشریح نشود، عملاً نتوانستهایم انقلاب را شرح دهیم.
دکتر محمدرضا کرمی، استاد دانشگاه در همین زمینه معتقد است: «امروز باید یک بار دیگر از منظر عدالت اجتماعی تاریخ انقلاب بعد از مشروطه تا امروز بخصوص ازسال41 به بعد را مطالعه کنیم و به مؤلفههایی که ذیل عدالت اجتماعی تعریف میشود، انقلاب را بازشناسی کنیم.» این استاد دانشگاه میگوید: «شکنجهها درهمه انقلابهای دنیا وجود دارد و انقلابیون شکنجه میشوند. در انقلاب کوبا، بولیوار و حتی انقلاب فرانسه نیز مثل این شکنجهها و حتی بدتر هم اتفاق افتاده اما آنچه که انقلاب ما را ویژه و خاص میکند بخش ایدئولوژیک و نگاه آرمانگرایانه مبتنی بر سعادت انقلاب ایران است و این نگاه امروز باید تشریح شود و با شناخت آن خاطرات روزهای انقلاب بازخوانی گردد.»
انقلابی برای تمام جهانیان
براستی نسل جدید چه وظیفهای در برابر دشمنان داخلی و خارجی برای حفظ دستاوردهای انقلاب دارد و چگونه باید حافظ انقلاب عظیم اسلامی باشد. عزتالله مطهری معروف به عزت شاهی در پاسخ به این سؤال میگوید: «از صدر اسلام تاکنون وقتی تاریخ را مطالعه میکنیم میبینیم هنوز جنازه پیامبر(ص) برروی زمین بود که فقط تعداد کمی مسلمان دوروبر حضرت بودند و بقیه مرتد شدند، و یا در زمان حضرت علی(ع) هم شاهد وضعیتی مشابه بودیم. انسان به باطل گرایش دارد و طرف حق را ازنظر کمیت افراد کمتری میگیرند و البته طبق آیات قرآن آنچه که باعث پیروزی میشود عقیده است و کیفیت مهم است نه کمیت و این یک واقعیتی تاریخی است. انقلاب اسلامی ما هم بچههای خاص خود را پیدا کرد و نسل جوان ما نباید در این برهه انقلاب را تنها بگذارند.»
مطهری میگوید: «بیان واقعیتهای تلخ رژیم طاغوت برای نسل جدید، بازدید از موزه عبرت، مطالعه کتاب خاطرات مبارزان در حفظ دستاوردهای انقلاب مؤثر خواهد بود.» وی ادامه میدهد: «انقلاب ما با تمام فشارهای داخلی و خارجی و ضعف مدیریتهای داخلی که البته در هر حکومتی وجود دارد، در تمام دنیا الگو شده است هرچند که در برخی شرایط اصل فدای فرع شده است ولی به آرمانهای انقلاب با این ضعفها خدشهای وارد نخواهد شد...»آقای مطهری میگوید: «نسل جدید خفقان دوران پهلوی را ندیدهاند و نمیدانند که در آن شرایط اگر سه نفر دور هم جمع میشدند همه از ترس ساواک سکوت میکردند و کسی جرأت اظهارنظر نداشت چون قطعاً یکی از آن سه نفر ساواکی بود ولی الان شما میبینید جوانان ما در هر شرایطی به راحتی اظهارنظر و ابراز عقیده میکنند بدون آنکه کسی مزاحمتی برای آنها ایجاد کند. جوانان ما این آزادی را مدیون سختیهای مبارزاتی در دوران انقلاب هستند.»
شب قدر بازجویان
عزت شاهی با مرور خاطرات روزهای شکنجه و زندانی و اینکه شب قدر را در بازجویی سخت و دشوار ساواکیها بوده، میگوید: «در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان یک بازجویی دیگری از من کردند، مرا لخت کردند، شمعی روشن کردند، پارافین ذوبشده چکه چکه روی بدنم میریخت و مرا میسوزاند و پوست را سوراخ میکرد، با فندک روشن، هم موهای بدن و هم ریشم را میسوزاندند، از سوزش درد به خودم میپیچیدم، اما احساس خوشی به من میگفت آرام باش، دریایی از نور در برابر چشمانم بود... و فقط با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) روزهای شکنجه و زندان را سپری کردم.»
وی در ادامه با اشاره به اینکه در هر شرایطی باید دنبال اثبات حقانیت و عقاید دینی و مذهبی خود بود، میگوید: «هرگز دنبال اسم و رسم و مقام نبودم از اینرو اسم واقعی خود را که عزتالله شاهی بود و در ساواک به من عزت شاهی میگفتند عوض کرده و به عزتالله مطهری تغییر دادم تا مبادا کسی فکر کند میخواهم از نام خود سوءاستفاده کنم.»وی به جوانان و نسل سوم و چهارم انقلاب توصیه میکند که به مطالعه تاریخ و انقلاب و سیر در زندگی حضرت امام بپردازند، چراکه انقلاب ما احتیاج به آبیاری دارد. الان تاریخ نشان داده است که اگر تبلیغات پشت جریانات انقلابی از جمله نهضت عظیم عاشورا نباشد و اطلاعرسانی دقیق در این مورد صورت نگیرد تاریخ فراموش میشود. لذا در هر شرایطی باید به آگاهیبخشی و روشنگری جوانان بپردازیم و جوانان هم دنبال تحقیق و مطالعه در تاریخ بروند.
آزادی بدون عفو ملوکانه!
35 سال گذشته است، اما هنوز هم هر بوی سوختگی، طاهره را یاد مرد نیمه عریانی میاندازد که در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی، به تختی فلزی بسته شده بود و گوشت تنش ذره ذره روی چراغ الکلی میسوخت. هنوز هم هر شمعی شعله ترسی کهنه را در دلش روشن میکند، از شبهایی که موم داغ روی پوستش میچکید تا اعتراف کند، هنوز هم بعضی وقتها طاهره از خواب میپرد و خیال میکند در تاریکی سلول انفرادیاش چشم باز کرده است، هنوز هم وقتی صحبت از تنهایی زندان میشود وحشت در لرزش صدایش پیدا میشود، هنوز هم صدای پارس سگی در نیمه شب او را به یاد تنها صدای شنیده شده در تنهایی اوین میاندازد.
خانم طاهره سجادی یکی از صدها زن زندانی پیش از انقلاب است که حدود 4 سال از زندگیاش را در زندانهای اوین، قصر و بدتر از همه کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی گذرانده است. اما وقتی نوبت به نقل حوادث گذشته میرسد او هم از کلمات فرار میکند و به سختی وارد آن فضای شکنجه و درد میشود. از این رو ابتدا از شهادت فرزندش در 15 سالگی در سال 66 در شلمچه میگوید.به او میگویم از چه سالی مبارزه علیه رژیم پهلوی را آغاز کردید و چگونه دستگیر شدید؛ میگوید: «از سال 1341 و پس از ازدواج با آقای مهدی غیوران که سابقه فعالیتهای سیاسی علیه رژیم داشت وارد جریان مبارزه شدم، فعالیتهایم بیشتر بر پخش اعلامیه های امام و پناهدادن به مبارزان در منزلمان متمرکز بود. اولین باری که به همراه همسرم دستگیر شدم وانمود کردم زنی خانهدار هستم و از هیچ چیز خبر ندارم، آنها باور کرده و مرا آزاد کردند و اما دومین دستگیریام دوهفته بعد بود. آنها شک نداشتند که با همسرم همکاری کردهام. او در آن زمان از شدت شکنجه یا شوکالکتریکی فلج شده بود.»
خانم سجادی به وحشیگریهای ساواک و شکنجههای شبانهروزی آنها اشاره میکند و میگوید: «یک سال و نیم در کمیته مشترک، 2 سال در زندان اوین و 20 روز در زندان قصر بودم. اما کمیته مشترک واقعا کابوسی دردناک است. زندانیان آنجا برای شکنجهشدن و تخلیه اطلاعاتی نگهداری میشدند. باورش سخت است اما 2 ماه در انفرادی بودم و آفتاب یک سال از من دریغ شد، کتک خوردن در کمیته مشترک شب و روز نداشت. آنها حتی در نیمه شبها ناگهان میآمدند فرنچی (پارچهای) را روی سرزندانی میانداختند یاچشمها را میبستند و برای شکنجه میبردند. البته چون حجاب را از سر ما برداشته بودند این فرنچها برای ما حکم روسری را داشت. البته آنها نباید این را میفهمیدند. شکنجهها متنوع بود، گاهی سوزن را زیر ناخن زندانی میکردند؛ بعضی وقتها با اشیای نوکتیز، زخمهای بدن زندانی را عمیق میکردند، بعضی وقتها دندانها یا ناخنهارا میکشیدند یا از سقف آویزان میکردند و شلاق میزدند. با شمع دستها و سینهها را میسوزاندند و... بندهای عمومی بینور و پر از شپش و خیلی کثیف بود و زندانبانها ناچار میشدند زیلوها را بیرون ببرند و سمپاشی کنند و زندان کاملا بوی تعفن میداد. مرا با کابل میزدند، موهای سرم را میکندند و دور محوطه میچرخاندند با موم مذاب بدنم را میسوزاندند و البته از نظر روانی هم با گفتن این جملات که بچههایت را هم به زندان آوردهایم سعی میکردند روحیهام را تضعیف کنند، گاهی پیش میآمد که فکر میکردم صدای بچههایم را از داخل سلولها میشنوم ولی در هر حال سعی میکردم روحیه خودم را حفظ کنم.»به او میگویم شما هم روی صندلی آپولو نشستید، میگوید: «بله ولی چون خیلی ضعیف شده بودم تحت نظر شکنجه میشدم. گاهی ازسر تا پا با کابل مرا سیاه میکردند و بازجو دستور توقف شکنجه را میداد. بازجوهای ما آرش و منوچهری بودند و شکنجهگر حسینی بود.»
ایام سخت انفرادی
از آن دو ماه که در انفرادی بودید بگویید، چه میکردید و چگونه این ایام سخت را سپری میکردید؟ و خانم سجادی که البته کسالت هم دارد و با رویی گشاده دعوت ما را برای مصاحبه میپذیرد در ادامه میگوید: «البته آنجا اصلا فرصت فکر کردن نبود، آنقدر میزدند که وقتی داخل سلول پرتم میکردند فقط درد میکشیدم. آنجا در انفرادی آخرین تصاویر خودم را فراموش کردم. آخرین باری که به یاد خودم افتادم وقتی بود که فهمیدم صورت و بدنم پر از تاول و کورکهای قرمز رنگ شده است و دیگر به خودم نگاه هم نکردم. در انفرادی حتی نوری نبود فقط به اندازه یک سکه 10 ریالی از پنجره آفتاب میافتاد و کمی اطرافم را میدیدم و یک لامپ 10 هم در راهروها روشن بود و کورمال کورمال جایی دیده میشد. روزهای اول با نان خشک چیزی شبیه مداد درست کردم و روی دیوارها خط میکشیدم تا حساب و کتاب روزها و شبها از دستم در نرود. اما یواش یواش شب و روز برایم یکی شد. دیگر چوبخط نکشیدم. فقط دیوارنوشتهها را میخواندم و خودم هم با گوشهای از نان خشک سوره انشراح را روی دیوار نوشتم.»
خانم سجادی در ادامه میگوید: «اولین روزی که وارد انفرادی شدم سرم به شدت درد میکرد صدای قرآن شنیدم گوشم را به دیوار چسباندم. کسی با صدایی محزون قرآن میخواند. گفتم، اسمت چیست؟ گفت: علیرضا و گفت مورس بزن، پایین دیوار مورس هست، جدول را پیدا کردم. نمیدانم نگهبانها چطور آن را ندیده بودند. با مورس با هم حرف میزدیم، مامورها فهمیدند و سلولش را عوض کردند. هیچوقت نفهمیدم آن جوان که بود و بعد از آن تنها شدم.»
سکوت انفرادی کشنده بود
وی از خاطره دیگری که در انفرادی دیده بود برایم میگوید: «در انفرادی بودم همیشه صدایی میشنیدم که دائم روی زمین کشیده میشد و صدای تقتق میآمد. یک بار برای دستشویی بیرون رفتم در سلول کناری باز شد دیدم یک جوان روی یک مقوا نشسته و پاهایش زخمی و خونین است و یک لیوان در دست دارد. با دستهایش راه میرود و مقوا را روی زمین میکشد. تازه فهمیدم این صدای چیست.»به او میگویم وضعیت شما در کمیته ضدخرابکاری بهتر بود یا در ساواک. میگوید: «البته در اوین بهتر بود. کاسه، بشقاب و تشک داشتیم ولی سکوت حاکم بر فضای زندان کشنده بود. حتی نگهبانها هم روی پنجه و با کفش پلاستیکی و ابری راه میرفتند که صدایی بلند نشود ولی در کمیته صدای داد و فریاد، رفت و آمد بود و همین باعث میشد بفهمیم دوروبر ما چه میگذرد ولی سکوت اوین خیلی کشنده و دردناک بود!
به او میگویم چه سالی آزاد شدید و هنگام خروج چه حسی داشتید، میگوید: «در سال 57 آزاد شدم. هم خوشحال بودم و هم عصبانی. وقت خروج از زندان رئیس زندان برگهای را جلویم گذاشت که روی آن را کاملا با دست پوشانده بود و گفت: باید زیر این برگه را امضا کنی تا آزادت کنیم. گفتم تا نخوانم امضاء نمیکنم. بحث ما بالا گرفت و به ناچار متن را نشانم دادند نوشته بود «آزادی با عفو ملوکانه!» حاضر نشدم برگه را امضاء کنم. گفتم اصراری به آزادشدن ندارم. برمیگردم سلولم که در نهایت کاملا بدون عفو ملوکانه آزاد شدم!»
جوانان در سلولهای انفرادی نماز حاجت میخواندند
عبدالله عزیزیان از راهنمایان موزه عبرت و خود یکی از مبارزان انقلابی در رژیم طاغوت است. او که طعم تلخ شکنجههای دردناک ساواک را چشیده از صندلی آپولو و روزهای سختی که پشتسرگذاشته این طور میگوید: «وقتی روی صندلی آپولو مینشستیم و کلاه فلزی را بر سرما میگذاشتند آنقدر درد و فشارهای عصبی به مغز ما وارد می شد که قابل وصف نیست. وقتی دستها و پای ما تحت فشار قرار میگرفت ما فریاد میزدیم و صدای خودمان در کلاهی که بر سرمان بود میپیچید و این وضعیت خیلی دردناک بود.»
به او میگویم بودن هر روز شما در این فضا و یادآوری آن روزهای سخت برایتان دشوار نیست، میگوید: «این سؤالی است که همه از ما میپرسند و البته ما هم احساس داریم و بیان و دیدن این صحنهها برایمان سخت است وقتی که اینجا خلوت می شود در آن حال و هوا میرویم، ولی وقتی میبینیم ایران اسلامی از آن ذلت و زیریوغ استکباری نجات یافته است و نبض فرهنگ و اقتصاد و نظام ما که دست مستکبران بودآزاد شده و الآن از آن همه مذلتها رها شدهایم تمام این سختیها برای ما شیرین میشود.»
عزیزیان که پدر یک شهید و جانباز 35 درصد هم میباشد با تاکید بر حضور جوانان و نوجوانان در موزه عبرت به تأثیر برپایی این نمایشگاهها در استانهای کشور بین جوانان بخصوص نسل جدید اشاره میکند و میگوید: «نسل جدید ما هیچ چیز از قبل از انقلاب نمیداند و وقتی به این موزه میآیند، یا ما در شهر و استان آنها حضور پیدا میکنیم و برای آنها از آن روزها میگوییم خیلی تحت تأثیر قرار میگیرند. همچنین از کشورهای دیگر از جمله ترکیه، پاکستان و لبنان برای بازدید از موزه عبرت استقبال میکنند.»
این پدر شهید در ادامه میگوید: «در سال 90 در همدان موزه عبرت دایر کردیم وقتی از روزها و شبهای شکنجه در سلولهای انفرادی صحبت میکردم بازدیدکنندگان جوان هقهق گریه سرمیدادند و وقتی میفهمیدند که خون شهدا دراین سلولها ریخته شده نماز حاجت میخواندند. این صحنهها واقعا در تاریخ ماندگار است.»