بهار فصل قشنگی است... بیتو، اما نه! (چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
بیتو اما، نه!
سوال: «عید رسیده؟» جواب: «این جا نه»
بهار آمده امسال خانه ما؟ نه
چهار فصل پیاپی، اگر زمستان شد
یخ قدیمی این فصل میشود وا؟ نه
بدون تو همه سال برف بوده؟ بله.
تمام هم شده یک لحظه فصل سرما؟ نه
بدون موج نگاهت، جهان که یک ماهیست
رسیده است به آغوش گرم دریا؟ نه
تمام زلزلهها لرزهی نبودن توست!
و هیچ بعد تو آرام بوده دنیا؟ نه
تو ماه صفحه نقاشی جهان بودی
به روی صفحه ببین ماه مانده حالا؟ نه
اگرچه اول تقویمها نوشته بهار
بهار میرسد از راه، بیتو آقا؟ نه
بیا و پس تو خودت از خدا بخواه، که داد-
جواب خواهش ما را همیشه او با: نه
خودت بگو به خدا که به چشم یک عاشق
بهار فصل قشنگیست، بیتو اما نه
مهدی زارعی
قنوت اشک
جز آسمان چشمتان جایی ندارم
خود را به دست مهربانت میسپارم
- شاید، ولی، اما، ندارد، عشق یعنی
باید به عرش زیر پایت سرگذارم
تا که سر ما بین سرها در بیارد
باید دلم را در مسیر تو بکارم
من با قنوت اشکهایت زنده هستم
وقتی که دائم دردی از جنس تو دارم
- بخت بلند چشمهایم هست این که
هر روز بر تنهایی چشمت ببارم
ای دل خوشی روزهای هفته آقا
تا جمعه، من زخمیترین ساعت شمارم
در انزوای تلخ شنبه مینویسم
... این جمعه هم جمعه نشد، در انتظارم
حسن کردی
ندبههای خیس
هر بامداد جمعه از این جمعههای نور
یعنی درست ساعت مستی... زمان شور
در من کسی شبیه خودم زار میزند
یعنی بساط ندبه من گشت جفت و جور
شعر است آنچه میچکد از چشمهای من
اشک است آنچه میکند از دفترم عبور
این صبحگاه گریه برایم مبارک است
این واژههای شسته، برایم پر از سرور
مولای من! تو حس مرا درک میکنی
تو ندبههای خیس مرا میکنی مرور
وقتی که واژههای من از دست میروند
تو شعر میشوی به دلم میکنی خطور
من با همین دعای فرج عشق میکنم
من مست میشوم ز همین وعده ظهور
این بیتهای خسته تو را ندبه میکنند
پایان گرفته در طلبت پشت این سطور
وحیده افضلی
کمی دیر است
شب است و شهر پر از سایههای تزویر است
و این که میشنوی ماجرای تقدیر است
سکوت میوزد از سمت کوچه باغ خیال
سکوت یعنی شعری که بیتو دلگیر است
برای از تو سرودن بهانهای کم نیست
در این حوالی، چیزی که هست تصویر است
غزل غزل نفسی تازه میکنم دیریست
هوای تازه در این شهر مثل اکسیر است
دوای این همه تشویش و این همه تردید
اگر تبسم گل نیست، برق شمشیر است
فقط نه من که تماشای شعر من آبیست
که آسمان به تماشای تو زمینگیر است
تمام شهر نفس میزند به دلتنگی
بیا فدای نگاهت، بیا! کمی دیر است
محسن حسنزاده لیلهکوهی
بیتو اما، نه!
سوال: «عید رسیده؟» جواب: «این جا نه»
بهار آمده امسال خانه ما؟ نه
چهار فصل پیاپی، اگر زمستان شد
یخ قدیمی این فصل میشود وا؟ نه
بدون تو همه سال برف بوده؟ بله.
تمام هم شده یک لحظه فصل سرما؟ نه
بدون موج نگاهت، جهان که یک ماهیست
رسیده است به آغوش گرم دریا؟ نه
تمام زلزلهها لرزهی نبودن توست!
و هیچ بعد تو آرام بوده دنیا؟ نه
تو ماه صفحه نقاشی جهان بودی
به روی صفحه ببین ماه مانده حالا؟ نه
اگرچه اول تقویمها نوشته بهار
بهار میرسد از راه، بیتو آقا؟ نه
بیا و پس تو خودت از خدا بخواه، که داد-
جواب خواهش ما را همیشه او با: نه
خودت بگو به خدا که به چشم یک عاشق
بهار فصل قشنگیست، بیتو اما نه
مهدی زارعی
قنوت اشک
جز آسمان چشمتان جایی ندارم
خود را به دست مهربانت میسپارم
- شاید، ولی، اما، ندارد، عشق یعنی
باید به عرش زیر پایت سرگذارم
تا که سر ما بین سرها در بیارد
باید دلم را در مسیر تو بکارم
من با قنوت اشکهایت زنده هستم
وقتی که دائم دردی از جنس تو دارم
- بخت بلند چشمهایم هست این که
هر روز بر تنهایی چشمت ببارم
ای دل خوشی روزهای هفته آقا
تا جمعه، من زخمیترین ساعت شمارم
در انزوای تلخ شنبه مینویسم
... این جمعه هم جمعه نشد، در انتظارم
حسن کردی
ندبههای خیس
هر بامداد جمعه از این جمعههای نور
یعنی درست ساعت مستی... زمان شور
در من کسی شبیه خودم زار میزند
یعنی بساط ندبه من گشت جفت و جور
شعر است آنچه میچکد از چشمهای من
اشک است آنچه میکند از دفترم عبور
این صبحگاه گریه برایم مبارک است
این واژههای شسته، برایم پر از سرور
مولای من! تو حس مرا درک میکنی
تو ندبههای خیس مرا میکنی مرور
وقتی که واژههای من از دست میروند
تو شعر میشوی به دلم میکنی خطور
من با همین دعای فرج عشق میکنم
من مست میشوم ز همین وعده ظهور
این بیتهای خسته تو را ندبه میکنند
پایان گرفته در طلبت پشت این سطور
وحیده افضلی
کمی دیر است
شب است و شهر پر از سایههای تزویر است
و این که میشنوی ماجرای تقدیر است
سکوت میوزد از سمت کوچه باغ خیال
سکوت یعنی شعری که بیتو دلگیر است
برای از تو سرودن بهانهای کم نیست
در این حوالی، چیزی که هست تصویر است
غزل غزل نفسی تازه میکنم دیریست
هوای تازه در این شهر مثل اکسیر است
دوای این همه تشویش و این همه تردید
اگر تبسم گل نیست، برق شمشیر است
فقط نه من که تماشای شعر من آبیست
که آسمان به تماشای تو زمینگیر است
تمام شهر نفس میزند به دلتنگی
بیا فدای نگاهت، بیا! کمی دیر است
محسن حسنزاده لیلهکوهی