وداع با شهادتطلبان
حمید داوودآبادی
شهید «حسین انیس ایوب»
ما هیچ عملیاتی را پنهان نکردهایم و هر عملیاتی که داشتهایم، اعلام کرده و برعهده گرفتهایم. عملیاتی که شهید حسین انیس ایوب (ربیع) در آن به شهادت رسید، شهادتطلبانه نبود.
او از برادران شهادتطلب بود، اما در یک عملیات معین شرکت کرد و در همین عملیات به شهادت رسید. اما عملیاتش عملیات شهادتطلبانه نبود. او در کنار گروه همراهش کار میکرد و مواد منفجره هم با خود داشت. یعنی این در یک عملیات بود. یعنی اینکه با ماشین مملو از مواد منفجره نبود. از این نوع، تعداد بسیاری از برادران هستند. بهعنوان مثال، در همین اواخر برادری بود بهنام «بلال اخرص» که ما او را شهادتطلب نامیدهایم. او در جایی بود که تقریباً پانزده صهیونیست به آنجا آمدند و او درحالیکه مسلسل سبک در دست داشت، وارد جمع آنها شد و به آنها تیراندازی کرد. کاری شهادتطلبانه انجام داد، اما در عرف عامه او را شهادتطلب نمینامند.
او هشت نفر از صهیونیستها را کشت و خودش به شهادت رسید. البته صهیونیستها گفتند که یک نفر کشته دادهاند، ولی ما مطمئنیم که هشت تن از آنها را کشت. این جوانان اقدام به اجرای عملیات میکنند، اما ما عملیات آنها را برحسب عرف عام، عملیات شهادتطلبانه نمینامیم.
عملیات «شهیدالحیّ»
عملیات شهیدالحیّ هم نوعی عملیات استشهادی بود. از این برادر خواسته شد که در منطقهای خیلی عمقی، یعنی در مرز لبنان و فلسطین در داخل منطقه اشغالی، تعدادی بمب بزرگ بر سر راه کاروان صهیونیستها کار بگذارد، سپس در نزدیک همان منطقه منتظر بنشیند و اقدام به انفجار بمبها از طریق بیسیم بکند.
بعد از اینکه بمبها را منفجر کرد، درحالیکه خیلی خوب به سلاح، بمب و مواد منفجره مسلح بود، بهتنهایی به کاروان حمله ببرد و با هرکس که زنده مانده است بجنگد و همه آنان را بکشد. وقتی کاروان آمد، او اقدام به انفجار بمبها میکند و تعدادی از صهیونیستها را میکشد. سپس بر سرشان فرود میآید تا با آنها درگیر شود. به همه ماشینها شلیک میکند، اما کسی را نمییابد. صهیونیستها به کوهها گریخته بودند و او تنها مانده بود و کسی را پیدا نکرده بود تا خودش را منفجر کند یا به آنها تیراندازی کند. او برگشت و من به او گفتم:
- چرا زنده برگشتی؟
که او گفت:
- کسی را پیدا نکردم که مرا بکشد، خب برگشتم به مواضع خودمان.
و بدینسان برگشت و بهعنوان «شهید زنده» نامیده شد. او هم مثل دیگر شهادتطلبان، مقابل دوربین فیلمبرداری وصیتنامه خود را خواند که موجود است. او آمد و با من خداحافظی کرد و خیلی با هم صحبت کردیم. اما او زنده برگشت. البته از خود عملیات هم از دور فیلمبرداری شده است.(1)
ناگفتههای عملیات شهادتطلبانه
در مورد هر آنچه که مربوط به بعد فنی عملیات است، چیزی فاش نمیکنم. اما در مورد چیزهایی که به خود این برادران، مثلاً شهید صلاح غندور، مربوط میشود، خواهم گفت. شهید صلاح خودش هدف را شناسایی و انتخاب کرد و برادران هم با او موافقت کردند و او خود مواد منفجره را به داخل مناطق اشغالی منتقل نمود و ماشین را به همراه دیگر برادران آماده میکرد. یعنی خودش هم در این کار شرکت میکرد و به اصطلاح مرکبش را خودش آماده کرد. او برادران را تهدید میکرد که اگر من این عملیات را انجام ندهم، آن را برای شما بههم میزنم. میترسید که به او اجازه ندهیم. برادران آمدند و به من گفتند:
- این برادر بر اجرای این عملیات خیلیخیلی مُصِر است، درحالیکه او ازدواج کرده و چند فرزند هم دارد.
ما معمولاً برای عملیات، افراد مجرد را بر متأهل ترجیح میدهیم. اما در نتیجه اصرار و پافشاری او، به او گفتیم که مشکلی نیست، حتی اگر متأهل باشد و چند فرزند هم داشته باشد. ما میترسیدیم اگر او را از این عملیات محروم کنیم، امکان دارد در یک عملیات عادی به شهادت برسد یا ممکن است در تصادف از دنیا برود یا... و ما او را از این مسئله محروم نمیکنیم و خصوصاً اینکه اجرای عملیات توسط او بهتر خواهد بود. برای اینکه او منطقه را خوب میشناسد، هدف را خوب شناسایی کرده و همه مقدمات را دارد. چون صلاح، برای یک مدت طولانی مسئول اطلاعات و عملیات یکی از محورها در قسمتی از جبهه بود. این در مورد صلاح بود.
طبعاً برادران وقتی برای انجام عملیات شهادتطلبانه میروند، معمولاً آن را پنهان میکنند. یعنی کسی متوجه نمیشود که او آماده عملیات است. برای اینکه ممکن است عملیات را اعلام کنیم و ممکن است نکنیم. شرایطی را که بهوجود میآید، نمیدانیم. او بهطور معمولی با خانواده و همسرش خداحافظی میکند. با این اساس که به زیارت اماکن مقدسه یا به مکه- مثل صلاح غندور چون ایام حج بود- میرود و آنها را ترک میکند. آنها نمیدانستند که او به کجا میرود. این چیزی است که بهخاطر دارم. حالا اگر جزئیات دیگری یادم آمد، انشاءالله خواهم گفت.
معمولاً دو روز قبل از انجام عملیات و احیاناً یک هفته، و گاهی ده روز- که این هم متفاوت است- فرد شهادتطلب برای توجیه آخر و خداحافظی، اینجا میآید.
من هنگام خداحافظی، از تمام شهادتطلبان طلب شفاعت میکنم. این را میخواهم و این نکته ثابتی است. در همه دیدارها، من از آنها طلب شفاعت میکنم و میگویم شما الان به سوی شهادت میروید، در راه خداوند کشته میشوید و نزد خداوند جایگاه بلندی دارید. ما سیاستمداران، خطا زیاد میکنیم و مرتکب گناهها و معاصی میشویم و معلوم نیست که توفیق شهادت پیدا کنیم. یعنی ممکن است در بستر بمیریم و حال و اوضاعمان را در روز قیامت نمیدانیم. به همین خاطر من بر شما دین میگذارم، یعنی از آنها قول میگیرم که مرا در روز قیامت مشمول شفاعتشان بگردانند. البته آنها هم تواضع میکنند و قول میدهند. انشاءالله ما اینطور هم نیستیم!
مثلاً در جلسه آخر آن برادر میآید و با او خداحافظی میکنیم، با هم صحبت میکنیم و فیلمبرداری میکنند و توضیح آخر عملیات انجام میشود. اساساً، در این ساعت من چیزی احساس نمیکنم. یعنی تو احساس نمیکنی که در دنیا هستی، احساس میکنی که در عالمی دیگر هستی و وجود این شهادتطلب تو را به عالم دیگر منتقل میکند. یعنی وقتی که به او مینگری که این اندکی بعد در جوار اباعبداللهالحسین(ع) و رسولالله(ص) خواهد بود، گویی به انسانی از عالم دیگر مینگری و این نیاز به کنار رفتن پردهها ندارد. او عملاً حاضر است. یعنی با روح و جان خود. وقتی با یک ولی از اولیاء خداوند مینشینی- اینها حقیقتاً از اولیاءالله عزوجل هستند. انسانی که به این مرحله میرسد، یعنی واقعاً از تمام علائق و دلبستگیها جز خداوند، قطع پیوند کرده است. وقتی با ولیای از اولیاء خداوند همراه شوی، احساسات و مشاعرت چگونه خواهد بود؟
طبیعی است که به ذهنتان برسد که کاش من به جای او بودم. همیشه ایکاش میگوییم. مَثَل ما مَثَل کسی است که کلید در را دارد، و به دیگران اجازه میدهد که وارد شوند، اما خودش نمیتواند وارد شود.
دقیقاً بهخاطر ندارم اولین باری که با یک شهید استشهادی که برای انجام عملیات میرفت خداحافظی کردم، کی بود.
شهید آشنا
شهادتطلبی هست که نامش شیخ «اسعد برو» است. او به قم رفتوآمد داشت و در نزدیکی حرم حضرت معصومه(س) بود. به شکل شخصی و خیلی خوب او را میشناختم. یعنی در میان شهادتطلبان، بیشتر با شخصیت او آشنایی داشتم. با بقیه در دیدارها و جلسات آشنا میشدم، اما با شیخ اسعد که یک روحانی بود، رابطه دوستی داشتیم و با هم رفتوآمد داشتیم.(2)
انتخاب شهادتطلب
نزدیک عملیات، غالباً یک اسم و احیاناً چندین اسم را برای عملیات میآورند. البته ما یک نفر را انتخاب میکنیم. یعنی وقتی که به چهار یا پنج نفر برسد، ما یک نفر را میخواهیم. پس یکی را انتخاب میکنیم و بقیه را جواب میکنیم. اما بقیه در لیست انتظار میمانند. من همه داوطلبان را میشناسم. یعنی با شناخت عمومی، همه را میشناسم.
تا به حال نشده است که بهخاطر دوستی و رفاقت، اسم دوست خودم را برای انجام عملیات انتخاب کنم. یعنی چندین شاخصه وجود دارد و ما در درجه اول، در پی موفقیت عملیات و در نهایت عمل این شهادتطلب هستیم که همگی انشاءالله به دیدار دوست عزوجل نائل خواهند شد. برای ما، مهم موفقیت عملیات است. شخص خود او ممکن است وقتی داخل منطقه اشغالی بشود، شناخت زمین، خبره بودنش و شجاعتش ملاک قرار بگیرد. بهعنوان مثال یک شهادتطلب وجود دارد و شهادتطلب دیگری هم هست. اما این در صورت مواجهه با هر مشکلی میداند که چطور مشکل را حل کند، و شهادتطلب دیگری هم وجود دارد که آماده شهادت است، اما وقتی با وضعیتی روبهرو میشود، قدرت مدیریت او اندک است. مجموعهای از این ویژگیها وجود دارد، و این موضوع هیچ ارتباطی با دوستی و محبت شخصی ندارد.
خصوصیت شهدا
من خصوصیات عموم شهدا را برایت میگویم و این خصوصیت یکی از آنها، مثلاً شیخ اسعد برو یا هیثم دبّوق، نیست. آنها اهل خشوع در نماز بودند. این چیزی است که من از آنها میدانم. یعنی مثل من بدون خشوع یا حضور قلب نماز نمیخواندند. عموم شهادتطلبان را وقتی با روابط اخلاقی و روابط اجتماعیشان آشنا میشویم، میبینیم که بسیار خوب است. با همسر، فرزندانشان و همسایههایشان. این چیز شناختهشدهای است. تا الان من شهادتطلبی را نمیشناسم که با دوستان، برادران یا خانوادهاش مشکلی داشته باشد. سطح اخلاقی همگی آنها در سطح بسیار بالایی است و نیز در سطح اهتمام و توجهشان به امور زندگی. مثل شیخ اسعد برو، هیثم دبّوق، صلاح غندور، یا علی اشمر که زیاد به فکر اینکه چه بخورند، چه بپوشند، چه بنوشند، کجا بخوابند و این جزئیات دنیایی، نبودند. آنها علیالاطلاق چیزی نداشتند. یعنی حالت زهد در دنیا نیز در این جوانان مشخص بود. طبعاً چیزهایی وجود دارد که از برخی از این افراد به من منتقل میشود و نشان از بصیر بودن آنها دارد.
من برای شما اتفاقی را در مورد شهادتطلب هیثم دبّوق تعریف میکنم که جایی چاپ نشده است. من این جریان را به واسطه برادری که با هیثم صحبت میکرده، شنیدهام. معمولاً وقتی شهادتطلبی برای انجام عملیات میرود، یک نفر او را همراهی میکند. با او میرود و در آخرین ایستگاه با او خداحافظی میکند. یعنی مطمئن میشود که او هدف را میزند. این برادر برای من در مورد قبل از اینکه هیثم در آخرین نقطه رهسپار انجام عملیات شود، اینگونه تعریف کرد:
من و هیثم با هم بودیم، به او گفتم:
- حواست باشد که خوب حمله کنی، باید اینطور هجوم ببری و...
یعنی این برادر میخواسته دائماً به او یادآوری کند تا موفقیت در عملیات را تضمین کند. هیثم به او میگوید:
- این عملیات صد درصد موفق خواهد بود.
این برادر به او میگوید:
- از کجا میدانی؟
و هیثم میگوید:
- من میتوانم همین حالا به تو این عملیات را نشان بدهم.
به او میگوید:
- چطوری؟
و هیثم بر چشمان او دست میکشد. او میگوید:
- وقتی که بر چشمانم دست کشید، محل شهادت هیثم را دیدم و او را دیدم که سوار ماشین میشود و به کاروان حمله میکند.
من به هیثم گفتم:
- تو داری مرا جادو میکنی.
اما هیثم به من گفت:
- تو آزادی، هر طور میخواهی فکر کنی.
و این برادر میگوید:
- اندکی بعد وقتی کاروان صهیونیستها آمد و هیثم به طرف آنها حرکت کرد، با چشمان خودم دیدم که او چگونه عملیات را انجام داد. این درست همان محل شهادت او بود که اندکی قبل مشاهده کردم.
یعنی این برادر مدعی است که هیثم قبل از اجرای عملیات، بر او نوعی مکاشفه به اصطلاح حادث شده است.
مثلاً در عملیات علی اشمر هم فرض شده بود که کاروان قبل اذان ظهر رد میشود. پس کاروان تأخیر میکند و وقت اذان ظهر میرسد. درحالیکه او منتظر میماند که الان کاروان میآید و من خودم را منفجر میکنم و به شهادت میرسم. او برای نماز برمیخیزد، و کاروان میگذرد. برادران با دستگاه بیسیم تماس میگیرند، او جواب نمیدهد. گمان میکنند که نظر او برگشته یا اتفاق بدی برایش رخ داده است. اندکی بعد او با بیسیم تماس میگیرد. درحالیکه کاروان رفته بود، او را مورد سؤال قرار میدهند. او میگوید:
- من نماز میخواندم. پس منتظر میمانم تا کاروان برگردد.
این حادثه را که برخی برادران به یاد دارند، ما را به یاد جریان امیرالمؤمنین در «لیلةالحریر»- شب معروفی در جنگ صفین و از دشوارترین شبهای جنگ- میاندازد که امیرالمؤمنین درحال خواندن نماز بود که کسی نزد او آمده و گفت:
- یا امیرالمؤمنین، چه وقت نماز است؟
و ایشان میگوید:
- ما برای این میجنگیم. من با آنها برای این نماز میجنگم.
پانوشتها:
۱- قهرمان اين عمليات که همچنان جزو رزمندگان گمنام مقاومت اسلامى محسوب مىشد و نامى از او به ميان نيامده است، شهيد «محمد عبدالامير حميد» (حمزه) متولد 1352 هـ.ش بود که چندى بعد در روز یکشنبه 3/12/1376هـ.ش در عملياتى ديگر عليه نيروهاى اشغالگر، به شهادت رسيد و پيکرش يک سال ونيم در دست رژيم صهیونیستی ماند و سپس در بيروت دفن شد.
۲- طلبه جوان «اسعد حسین بّرو» متولد 1344 (1965م) شهر شیعه نشین بَعَلبَک از توابع استان بِقاع ساعت 45/9 صبح روز چهارشنبه 18/5/1368 (6 محرم الحرام1410هـ.ق = 9 اوت 1989م) درحالى که دو ماه از ارتحال بزرگ رهبر آزادگان قرن بیستم و اسوه شهادت طلبان خمینى کبیر مىگذشت و لبنان همچون دیگر جوامع اسلامى در سوگ آن امام فرزانه عزادار بود، انفجارى عظیم همهى نقشهها و بافتههاى تخیل دشمنان را در هم پیچید. کاروانى از نیروهاى اشغالگر از داخل فلسطین اشغالى حرکت کرده و به قصد جِزّین و بقاع غربى در حرکت بود که در مدخل شمالى شهرک قلیعه - مرجعیون در 5/7 کیلومترى شمالى مرز فلسطین اشغالى، گرفتار یک حملهى شهادت طلبانه شد. شیخ اسعد برّو که پیش از آن، سه مرتبه براى انجام عملیات عازم مناطق اشغالى شده بود و هر بار به دلیلى از جمله تدابیر شدید امنیتى دشمن، تقویت پستهاى بازرسى، کم و ناچیز بودن هدف و ... امکان انفجار و حمله را از دست داده بود، براى بار چهارم سوار بر ماشین مملو از مواد منفجره شده بود تا کار خود را انجام بدهد. حزبالله لبنان، در بیانیهاى ضمن برعهده گرفتن مسئولیت این حمله شهادت طلبانه، اعلام کرد: «این حمله براى اعلام وفادارى ما به راه امام خمینى و جانشین ایشان حضرت آیتالله خامنهاى بود.»