کد خبر: ۳۴۱۰۰۸
تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۴۰۵ - ۱۹:۴۳
در گفت‌وگوی کیهان با خواهران شهدا روایت شد

از روزهای عادی تا لحظه قیام

خیلی از ما وقتی نام شهید را می‌شنویم، فقط به یک اسم و یک تاریخ فکر می‌کنیم؛ اما پشت هر کدام از این نام‌ها، یک زندگی پر از جزئیات و یک خانواده بزرگ است که تمام دنیاشان با آن یک نفر گره خورده بود. این روایت‌ها، از زبان کسانی است که این جزئیات را بهتر از هر کسی می‌دانند؛ از خواهران شهدا.
کسانی که از روزهای عادی زندگی می‌گویند؛ از چای خوردن‌های صبحگاهی، از حرف‌های خنده‌دار برادر در شب‌های آرامی که حالا خیلی دور شده، و از آن لحظه سختی که همه چیز تغییر کرد. آن‌ها نه از مقام و جایگاه، بلکه از آدم بودن برادرشان می‌گویند. این نوشته‌ها، تلاش می‌کند آن زندگی واقعی و پر از احساس را به ما برگرداند؛ تا بدانیم این قهرمان‌ها، قبل از آنکه به تاریخ بچسبند، آدم‌هایی بودند که مثل ما می‌خندیدند، می‌ترسیدند و با تمام وجود، برای چیزی که به آن باور داشتند، ایستادند.
در این بخش، با روایت مستقیم و بی‌پرده خواهران شهدا، به سراغ زندگی کسانی می‌رویم که در لحظات حساس تاریخ، تصمیم بزرگ خودشان را گرفتند. از خاطرات روزمره زندگی تا آخرین ایستادگی‌هایشان در برابر فتنه‌ها، همگی در این صفحات جمع شده‌اند تا نشان دهند که شهادت، فقط یک واقعه نیست، بلکه نتیجه یک زندگی درست و بااصالت است.
سیدمحمد مشکوةالممالک

برادرم جانش را سپر مردم کرد...
خاطره‌نگار: زهرا شوشتری، خواهر شهید فرج‌الله شوشتری
ولادت: ۱۶/۱۲/۱۳۵۶- روستای ینگجه سرولایت، نیشابور، استان خراسان رضوی
شهادت: ۱۹/۱۰/۱۴۰۴- مشهد مقدس
نحوه‌ شهادت: اصابت ضربات متعدد چاقو و سنگ در فتنه صهیونیستی دی‌ماه ۱۴۰۴
مزار شهید: مشهد مقدس، بهشت رضا (ع)، در جوار پدر شهیدش
نوشتن از برادری که سال‌ها سایه‌اش بالای سرمان بود و حالا جایش در خانه خالی است، کار آسانی نیست. هنوز هم وقتی در خانه باز می‌شود، ناخودآگاه دلم می‌خواهد صدای قدم‌هایش را بشنوم. فرج‌الله در روستای ینگجه سرولایت نیشابور به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای که ایمان و غیرت ستون‌های اصلی تربیت ما بود. پدرمان خودش مرد میدان بود و با روحیه جهادی زندگی می‌کرد. ما با خاطره ایثار بزرگ شدیم. فرج‌الله بیش از همه از پدر تأثیر گرفته بود؛ کم‌حرف، باوقار، مسئولیت‌پذیر و اهل عمل. از نوجوانی حس می‌کردم نگاهش با بقیه فرق دارد. وقتی از آینده صحبت می‌شد، او بیشتر از شغل و درآمد، از «وظیفه» حرف می‌زد. می‌گفت: «اگر آدم جای درست نایستد، بعداً باید جواب وجدانش را بدهد.»
این جمله‌اش همیشه در گوشم است. او از جنس مردم بود. اگر همسایه‌ای مشکلی داشت، اگر خانواده‌ای نیازمند بود، اگر کسی گرفتار بود، بی‌سروصدا کمک می‌کرد. حتی ما بعدها گاهی متوجه می‌شدیم که بخشی از درآمدش را صرف کمک به دیگران کرده است. 
می‌گفت: «اگر خدا تو را وسیله‌ای قرار دهد برای گره‌گشایی از مردم، یعنی دوستت دارد.»
ولایت‌پذیری برایش یک شعار نبود. بارها می‌گفت: «اگر خط را گم کنیم، دشمن از همان‌جا وارد می‌شود.» اهل تحلیل بود، اخبار را دنبال می‌کرد، اما هیچ‌وقت اسیر هیجان نمی‌شد. همیشه تأکید می‌کرد که باید با عقل و ایمان کنار هم تصمیم گرفت. در سال‌هایی که فضای جامعه پر از جنگ روایت‌ها و فشارهای رسانه‌ای شده بود، بیشتر از همیشه نگران جوان‌ها بود. می‌گفت: «دشمن امروز با اسلحه نمی‌آید، با دروغ می‌آید.» از ما می‌خواست بیشتر مطالعه کنیم، بیشتر فکر کنیم، زود قضاوت نکنیم. می‌گفت: «حقیقت همیشه آرام است، این دروغ است که با هیاهو می‌آید.» روزهای قبل از شهادتش، مشهد حال و هوای ملتهبی داشت. من نگران بودم. به او گفتم: «مواظب خودت باش.» لبخند زد و گفت: «نگران نباش، ما برای این روزها تربیت شده‌ایم.» در چهره‌اش ترس نبود؛ فقط آرامش بود. نمازش اول وقت بود. اهل خلوت با خدا بود. بارها نیمه‌های شب بیدارش می‌دیدم. می‌گفت: «آدم اگر دلش را به خدا بسپارد، از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.» شاید همین اتصال بود که به او آن آرامش عجیب را می‌داد.
روز نوزدهم دی‌ماه، وقتی خبر آوردند که در اغتشاشات، عده‌ای با سلاح سرد به او حمله کرده‌اند، دنیا برایم ایستاد. گفتند ضربات متعدد چاقو و سنگ… باورم نمی‌شد بدن برادرم این‌گونه هدف کینه قرار گرفته باشد. اما همان لحظه به یاد حرف‌های خودش افتادم که می‌گفت: «اگر روزی رفتم، بدانید برای راحتی خودم نرفته‌ام؛ برای آرامش مردم رفته‌ام.» فرج‌الله می‌توانست مثل خیلی‌ها زندگی آرامی داشته باشد؛ کنار خانواده، در امنیت خانه خودش. اما امنیت مردم را بر آسایش شخصی ترجیح داد. او رفت تا شاید مادری نترسد، کودکی با وحشت از خواب نپرد و شهری بی‌پناه نماند. دوستانش می‌گویند «نخ تسبیح» جمع‌ها بود. با هر سلیقه و هر نگاه، می‌توانستی با او حرف بزنی و احساس نزدیکی کنی. اهل تفرقه نبود. همیشه می‌گفت: «اگر ما کنار هم بمانیم، هیچ‌کس نمی‌تواند بینمان فاصله بیندازد.»
امروز که به مزارش در بهشت رضا(ع) می‌روم و می‌بینم کنار پدر شهیدمان آرام گرفته، دلم می‌سوزد؛ اما سرافرازم. خدا دو امانت از خانواده ما گرفت، اما درعوض نامی به ما داد که با افتخار بر زبان می‌آوریم. برادرم رفت؛ اما راهش ماند. راهی که با اخلاص شروع شد و با شهادت به اوج رسید.
فرج‌الله جان... دعایمان کن در این روزگار سخت، حق را از باطل تشخیص بدهیم؛ فریب هیاهو را نخوریم و همان‌طور که تو می‌خواستی، کنار مردم و در مسیر حقیقت بایستیم.
غواصِ خط‌شکنِ ام‌الرصاص
خاطره‌نگار: سرور سلطانزاده زرندی، خواهر شهید عباس سلطانزاده زرندی
ولادت: ۱/۷/۱۳۴۴- زرند، استان کرمان
شهادت: ۳/۱۰/۱۳۶۵- منطقه ام‌الرصاص، عملیات کربلا۴
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: زرند، گلزار شهدا
عباس، شجاع، دلیر و بی‌باک بود؛ خصلتی که از همان سال‌های کودکی در رفتارش آشکار بود و در نگاه و کردارش جلوه می‌کرد. روزهای محرم و عزاداری سیدالشهدا (صلوات‌الله‌علیه) به همراه پدرم در مجالس عزاداری شرکت می‌کرد و پس از بازگشت به خانه، با شوق و ذوق کودکانه سعی می‌کرد اشعار نوحه‌خوانان را بخواند و به اهل خانه می‌گفت: «شما سینه بزنید.» از همان زمان عشق به امام حسین (ع) در دلش ریشه داشت. بسیار بخشنده بود. در دوره ابتدایی، دوچرخه‌اش را به دوستی که از روستاهای اطراف برای تحصیل به مدرسه‌ای در شهر می‌آمد، بخشید و خودش پیاده به خانه بازگشت و موضوع را برای مادرمان توضیح داد. یک‌بار هم کاپشن خود را به یکی از همکلاسی‌هایش داده بود و می‌گفت: «او سردش بود و لباس کافی نداشت؛ ولی من می‌توانم دوباره لباسی تهیه کنم.»
از همان دوران نوجوانی به نماز و فرائض دینی پایبند بود. البته پدر و مادرمان در راهنمایی و ارشاد او نقش بسزایی داشتند. او به خانواده بسیار علاقه‌مند بود، به‌ویژه به پدر و مادر. نسبت به مادر محبت بیشتری نشان می‌داد و علاقه خاصی به ایشان داشت. تحصیل را دوست داشت؛ اما با شروع دفاع مقدس احساس تکلیف کرد. عضو بسیج محل شد و پس از آموزش‌های نظامی، با وجود سن کم، با سماجت توانست به‌عنوان بسیجی به منطقه جنگی اعزام شود.
زمانی که به مرخصی می‌آمد، طاقت ماندن در محل سکونت را نداشت و پیش از اتمام مرخصی آماده بازگشت به منطقه می‌شد. حتی چند باری که به‌علت جراحت در بیمارستان بستری بود، بلافاصله پس از بهبودی جزئی، دوباره بی‌تابانه راهی جبهه می‌شد. یکی از بستگان به او تذکر می‌داد که ادای تکلیف کرده است؛ اما او پاسخ می‌داد: «تا الآن تکلیف خودم را هم ادا نکرده‌ام.» هر زمان که می‌خواست به جبهه بازگردد، شادی و سرور در صورتش نمایان بود. در مرخصی آخر که به زرند، محل سکونت‌مان آمد، با پدر و سایر خواهران و برادران دیدار و خداحافظی کرد؛ اما من و مادرم در مشهد بودیم. او با اتوبوس به مشهد آمد و چون دیروقت رسید، درِ منزل را نزد. به حرم رفت و کنار قبر شیخ بهایی (ره) هنگام نماز صبح ما را دید؛ زیرا می‌دانست که ما غالباً برای خواندن فاتحه کنار قبر شیخ بهایی(ره) می‌آییم. توضیح داد که چون نیمه‌شب بوده و مادرم بیمار بوده، نیامده تا نگران نشود. همان‌جا ما را ملاقات نمود و سپس خداحافظی کرد و یادآور شد که ممکن است دیگر ما را نبیند و این دیدار پایانی باشد. ما باورمان نمی‌شد که پس از این دیدار، شهید شود. با توجه به اینکه حدود هشت سال از او خبری نداشتیم و پدر و مادرمان چشم‌انتظارش بودند، وقتی خبر شهادتش قطعی شد، از این جهت خیال‌شان آسوده شد؛ اما دلتنگی و فقدان چنین فرزند و برادری برایمان بسیار سخت و ناراحت‌کننده بود.
پیام او برای امروز ما، استقامت و مقاومت در برابر زورگویان و مستکبران و توجه به فرامین رهبری است. با توجه به اخلاصی که در عملکرد این رزمندگان بی‌توقع دیدیم، در ما این احساس احیا شد که جز عمل صالح همراه با ایمان، هیچ توشه‌ای راه‌گشای آخرت نخواهد بود و باید بصیرت داشت تا مورد هجمه کوردلان زمانه قرار نگیریم؛ و این بصیرت در پیروی از رهبر آگاه و بابصیرت معنا پیدا می‌کند. حضور او برایم ملموس است؛ به‌ویژه زمان‌هایی که فتنه‌ها به مملکت هجوم می‌آورد و انسان در گردباد این فتنه‌ها گرفتار می‌شود. گاهی غبطه می‌خورم که ای کاش ما جای آن‌هایی بودیم که شهید شدند.
آنچه بیش از همه در وجود عباس برجسته بود، این بود که زمانه‌ خود را درست تشخیص داد و با وجود سن کم، تصمیم به‌موقع و درستی گرفت. توصیه همیشگی او توجه به اوامر رهبر کبیر انقلاب، حضرت سیدروح‌الله خمینی و اهمیت دادن به نماز و رعایت حجاب برای خواهرانش بود. سخن امروز من با برادرم این است: «با این سن کم چه تصمیم درستی برای زندگی جاودانه گرفتی. برداشتن چنین قدمی دشوار است؛ اما برای شما راحت و آسان بود. چقدر با بصیرت و شجاعانه راهت را انتخاب کردی.» من، به‌عنوان خواهرش، عباس را این‌گونه می‌شناسم: «بسیجیِ بابصیرت و شجاع.»
پرواز با نماز
خاطره‌نگار: سمیه اسدی، خواهر شهیدان اسدی
کارمند پاسدار شهید حمید اسدی
ولادت: ۲/۳/۱۳۵۶- استان کرمانشاه
شهادت: ۳۰/۳/۱۴۰۴- همدان، شهرستان بهار
نحوه‌ شهادت: حمله پهپادی رژیم صهیونیستی در جریان جنگ دوازده‌روزه
مزار شهید: کرمانشاه، جوار امامزاده قاسم (ع) 
میاندربند
سرهنگ پاسدار شهید علی اسدی
ولادت: ۱۰/۱/۱۳۶۷- استان کرمانشاه
شهادت: ۳۰/۳/۱۴۰۴- همدان، شهرستان بهار
نحوه‌ شهادت: حمله پهپادی رژیم صهیونیستی در جریان جنگ دوازده‌روزه
مزار شهید: کرمانشاه، جوار امامزاده قاسم (ع) 
میاندربند
حمید، برادرم، مردی بود از جنس سکوت و یقین. کم‌حرف، اما اثرگذار و اهل عمل. حضورش همیشه آرامش می‌آورد. استوار بود و ستون خانه، در میان طوفان‌های زندگی. نماز برای حمید فقط واجب شرعی نبود؛ روح زندگی‌اش بود. نماز اول وقت و به‌خصوص جماعت را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کرد. هر وقت به منزل پدری می‌آمد، قبل از اینکه بگوید با بچه‌ها دارند می‌آیند اینجا، می‌گفت: «پدر نماز را شروع نکن تا من بیایم و جماعت بخوانیم.» می‌گفت: «آدم اگر نماز را نگه دارد، خدا بقیه‌اش را نگه می‌دارد.» در روزهای سخت جنگ دوازده‌روزه، وقتی شهر در التهاب بود، او همچنان صف نماز جماعت را ترک نمی‌کرد. چند بار از طرف پایگاه و پادگان حکم تشویقی گرفته بود. خودش تنها لبخند می‌زد و می‌گفت: «راحت‌تر نفس می‌کشم، وقتی صف نماز را می‌بینم.» همان روزها بود که جمله‌ای گفت که بعدها شد نماد وجودش: «نماز را نگه دارید، من می‌آیم».
حمید فقط برای خانواده‌اش نمی‌زیست. چند کودک یتیم را بی‌سروصدا حمایت می‌کرد، بی‌هیاهو، بی‌نام. همیشه طوری کمک می‌کرد که عزت طرف مقابل حفظ شود؛ حتی ما خواهر و برادرهایش بعدها فهمیدیم چه‌ها کرده است. در خانه، پدری مهربان و مسئول بود. به فرزندانش نماز را آموزش می‌داد و بارها به دخترش می‌گفت: «حجاب، رکنِ زندگی است، دخترم.» شب‌هایی که دیر به خانه می‌رسید، آرام کنار بستر بچه‌ها می‌نشست، دستی بر سرشان می‌کشید و بی‌صدا نگاه‌شان می‌کرد.
روز سی‌ام خرداد ۱۴۰۴، در حمله‌ پهپادی دشمن، در شهرستان بهارِ همدان، پر کشید. آرام، همان‌طور که زیسته بود. شهادتش ناگهانی بود؛ اما برای ما عجیب نبود؛ گویی سال‌ها در انتظارش بود. وقتی خبر رسید، در ذهنم فقط یک جمله تکرار می‌شد: «نماز را نگه دارید، من می‌آیم.» او آمد... نه با صدا، نه با هیاهو، بلکه با ایمان، با نماز، با مسئولیت. درست همان‌گونه که زیست، آرام، محکم، سرباز خدا. علی، برادرم، تصویر رفتن بود؛ بی‌هیاهو، با عظمت. نه از آنان که فقط سخن از شجاعت می‌گویند؛ شجاعت در رفتار و تصمیم‌های روزمره‌اش جاری بود. 
فرمانده‌ای بود که پشت اسم نمی‌ایستاد، جلوتر از جمع می‌رفت. می‌گفت: «فرمانده‌ای که عقب بایستد، فرمانده نیست.» وابستگی به دنیا در او معنا نداشت. خانه، مقام، ظاهر... هیچ‌کدام دلش را نمی‌بردند. دلش فقط به ولایت گرم بود. بارها تکرار می‌کرد: «اگر سرباز ولایت نباشیم، هرچه هستیم، بی‌فایده است».
وصیتش کوتاه و روشن بود؛ مثل رفتارش: «می‌خواهم مزارم شبیه حاج‌قاسم باشد- نه از روی اسم، از روی راه. روی سنگ مزارم بنویسید: «سرباز ولایت».»
برادر دیگرم، علی نیز مثل حمید، او نیز پناه چند کودک بی‌سرپرست بود؛ بی‌آنکه کسی بداند. وقتی می‌پرسیدیم: «چرا این‌قدر خودت را درگیر می‌کنی؟»، تبسمی می‌کرد و آرام می‌گفت: «اگر ما نایستیم، چه کسی بایستد؟» در خانواده، پدری مقتدر و مهربان بود. مرز میان محبت و اصول را می‌شناخت. احترام، نماز، و عشق به ولایت را از کودکی در جان فرزندانش کاشت. باور داشت: «بچه اگر ریشه نداشته باشد، با هر بادی می‌افتد.»
روز سی‌ام خرداد ۱۴۰۴، در همان میدان نبرد بهار، کنار حمید ایستاد و پر کشید. وقتی پیکرش را آوردند، آرام‌تر از همیشه بود؛ گویی مأموریتش را به پایان رسانده و گزارش آخرش را تقدیم کرده بود. او رفت؛ اما راهش ماند؛ نه‌فقط در سنگ مزار، که در دل ما، در ایمان، در غیرت، و در معنای نابِ سرباز ولایت.
فرزندی که با خواب آمد و با یقین رفت
خاطره‌نگار: نسرین دنیامالی، خواهر شهید حمید دنیامالی
ولادت: ۸/۱/۱۳۳۶- شهریار، استان تهران
شهادت: ۱۲/۲/۱۳۶۵- فکه، عملیات سیدالشهدا
نحوه‌ شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: شهریار، امامزاده اسماعیل (ع)
حمید، پیش از آنکه به دنیا بیاید، به خواب آمده بود. پدرم سال‌ها با خدا راز گفته بود؛ سال‌ها انتظار کشیده بود تا خانه‌ای که با مادرم از شانزده، هفده‌سالگی ساخته بودند، صدای کودکی را بشنود. در یکی از همان شب‌های دعا، خدا فرزندی را به او نشان داده بود؛ پسری با صورتی روشن و نشانه‌ای کوچک: خالی ریز در گوشه‌ چشم چپ. خواب را سی سال در سینه نگه داشت. نگفت. حتی وقتی حمید به دنیا آمد و پدر، با اضطرابی عاشقانه، صورت نوزاد را دید و همان خال را یافت، فقط گفت: «این نشانه است.» و باز سکوت کرد. حمید، اولین نوه‌ پدری و مادری بود؛ عزیزدردانه‌ همه؛ اما هرگز نازپرورده نشد. پدر و مادر، او را نه برای راحتی، که برای مسئولیت بزرگ کردند. 
پدر می‌گفت اگر این پسر درست تربیت شود، چهار دخترم هم از او الگو می‌گیرند؛ از حلال و حرام، از ایمان، از ایستادگی. خانواده‌ ما، خانواده‌ای مذهبی بود. قرآن، نفس خانه بود. پدر، معلم قرآن محل بود و شب‌های جمعه، صدای تلاوت از بلندگو در کوچه می‌پیچید. حمید، از شش‌سالگی نماز می‌خواند، جدول ضرب را حفظ بود، و دلش با کتاب و معنا انس داشت.
من، سومین خواهرش هستم و هفت سال از او بزرگ‌تر. از کودکی‌اش خاطره‌ زیادی ندارم. بعدها، وقتی مدرسه می‌رفتیم، ریاضی‌ام را از او می‌پرسیدم. در همان سال‌ها، تفاوتش با دیگر بچه‌ها آشکار بود. پدر از او خواسته بود هرچه در مدرسه می‌گذرد، بنویسد و گزارش دهد. دفترچه‌ای داشت که همه‌چیز را می‌نوشت. معلم‌ها خواستند برایش داستانی بسازند؛ اما نمی‌دانستند پدر، از همه‌چیز خبر دارد. وقتی پدر را به مدرسه خواستند، گفت: «خودم خواسته‌ام.» همان روز فهمیدند پدر حتی می‌داند که پسرش روزه بوده است.
حمید، قبل از انقلاب هم یک انقلابیِ تمام‌قد بود. ایمانش آرام و صلابتش عجیب بود. زیبایی داشت؛ اما اهل جلوه نبود. شانزده، هفده‌سالگی، وقتی از او پرسیده بودند: «می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» گفته بود: «می‌خواهم عاقبت‌به‌خیر شوم.» آن‌ها نفهمیده بودند. سال‌ها بعد، دوستش رضا اسماعیلی به پدر گفت: «حمید از سال ۵۲ این را می‌گفت.» دیپلمش را در تهران گرفت، در مدرسه‌ ذوقی. به‌خاطر معدل بالا، به‌جای سربازی، سپاه دانش قبول شد و به سراب رفت؛ روستایی سرد، دور، پر از برف و گرگ. معلم بود، اما نه‌فقط درس، که قرآن، نهج‌البلاغه و نماز هم درس می‌داد. گزارشش را داده بودند. پدر و مادر هر چند ماه یک‌بار به دیدنش می‌رفتند. خودش تعریف می‌کرد که شب‌ها تنها در خانه‌ای کوچک می‌خوابیده است. نترس بود، شجاع، بی‌ادعا، متکی به خدا.
انقلاب که اوج گرفت، حمید در تظاهرات، کم نگذاشت. نوارها را در حیاط دفن کردیم. شعار می‌نوشت. می‌گفت: «امشب چه بگوییم؟» رفت بالای پشت‌بام. مردم ریختند بیرون. اولین عکس امام را دوستانش در دست حمید دیده بودند. 
جلسات انقلابی داشت؛ با روحانیون، با جوان‌ها. ۲۲ بهمن، وقتی پیروزی را شنید، آن شب خانه‌مان پر از نور بود. بعد از انقلاب، کارها روی سرش ریخت. انجمن اسلامی، شورا، کمیته، بنیاد مستضعفان، پاسگاه. حقوقش زود تمام می‌شد؛ می‌داد به مستضعفین. سر قولش بود. خسته می‌آمد خانه؛ اما شکایت نمی‌کرد. چند بار قصد ترورش را داشتند. سال ۵۸، مسئولیت‌ها سنگین‌تر شد. وقتی جنگ شروع شد، مادر بیمار شد؛ می‌گفت: «حمید شهید می‌شود.» خدا مادر را شفا داد و هفت سال به او مهلت داد.
جبهه رفت، برگشت، دوباره رفت. در کربلای ۵ شیمیایی شد، تارهای صوتی‌اش آسیب دید. اما باز ایستاد. ازدواج کرد؛ ساده، بی‌حلقه، بی‌عروسی. گفت: «ما شهید داده‌ایم.» به همسرش گفت: «علی‌وار و زهراوار زندگی کنیم.» دو دختر داشت. یکی‌شان فهیمه بود، که نامش را به عشق دختر امام گذاشت. هنگام تولدشان نبود؛ دلش جای دیگری بود. وصیت‌نامه می‌نوشت؛ بارها. می‌گفت: «از محبوبم مأیوس نمی‌شوم.» سه وصیت‌نامه داشت. در یکی نوشته بود: «خونم اگر بتواند اسلام و قرآن را آبیاری کند، کافی است.» ولایت‌پذیر بود؛ امام را از پدر و مادر هم بیشتر دوست داشت. می‌گفت: «درد من پشت جبهه است؛ سرپیچی از حرف امام.»
هفته‌ آخر، من می‌دانستم. خودش هم می‌دانست که من می‌دانم. وداعی نبود؛ خدا نگذاشت. فقط نگاه. فقط دل. نامه‌ آخر را نوشتم؛ شبیه وصیت، ساعت هشت، ۱۶ فروردین. او هم، وصیت آخرش را ساعت هشت نوشته بود، ۱۱ اردیبهشت. ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۵، روز معلم، در فکه، عملیات سیدالشهدا گفته بود: «امشب عملیات سنگین داریم.» گفته بود: «احساس می‌کنم در زمان مولای متقیان می‌جنگم.» ده دقیقه مانده، گفته بود: «من شهید می‌شوم.» رگبار آمد. سرش از پهلو خورد. 
گردان، ۲۸۰ نفره بود؛ چند نفر برگشتند. خبر را که آوردند، گفتم: «شهادتش مبارک.» گریه نکردیم؛ گفتیم دشمن شاد نشود. شب‌ها گریه می‌کردیم. مادر خواب دیده بود که حمید در آسمان پرواز می‌کند. پیکرش یک ماه در فکه ماند. 
دو بار مجلس گرفتیم. مسجدی که خودش ساخته بود، پر شد. اعلامیه‌ها، عکس‌ها، همه مانده‌اند. بعدها، خودش آمد؛ با خواب. سهمی که خریده بود و نگفته بود، بعد از سال‌ها پیدا شد. وصیت‌نامه‌ای که پنهان مانده بود، خودش نشان داد. گفتنی‌ها را گفته بود: خمس، زکات، مردم، عدالت. هنوز هم می‌آید. هنوز هم راه نشان می‌دهد.
حمید، با خواب آمد؛ با یقین رفت و ما، با یادش، ایستاده‌ایم.
برادرم سال ۶۰-۶۱، مدیرعامل شهرک اندیشه تهران بود. وقتی مسئولیت به ایشان دادند، آنجا بیابان بود و برای پنج ریال ارزان‌تر، برق را از شیراز، درخت‌ها را از گرمدره و اصفهان آورد، که از لحاظ اقتصادی عملاً به نفع مردم بود.
فدایی رهبر
خاطره‌نگار: معصومه عباسی، خواهر شهید مدافع امنیت محمود عباسی
ولادت: ۱/۷/۱۳۵۷- شهرک مدرس، استان قزوین
شهادت: ۱۸/۱۰/۱۴۰۴- قزوین، پمپ بنزین شهید بابایی
نحوه‌ شهادت: ضربات چاقو و قمه از پشت‌سر در فتنه صهیونیستی دی‌ماه ۱۴۰۴
محل مزار: قزوین، گلزار شهدای شهرک مدرس
از همان کودکی اهل نماز و روزه بود. علاقه زیادی به رهبر شهید داشت. وقتی به بچگی‌هایش فکر می‌کنم، همان روحیه دینی و پایبندی‌اش برایم پررنگ می‌شود؛ انگار از همان زمان مسیرش مشخص بود. خاطره‌ای که همیشه در ذهنم مانده مربوط به بازی‌های فوتبالش در کوچه است. آن‌قدر با بچه‌ها گرم بازی می‌شدند که یادشان می‌رفت برای ناهار به خانه برگردند. 
یک روز پدرم گفت: «یک بشقاب پلو بکشید.» غذا را با یک کلمن آب برداشت و خودش برد زمین فوتبال. به او گفت: «پسرم، غذایت را آورده‌ام بخوری، دیگر زحمت نکشی بیایی خانه. آب هم تشنه شدید از کلمن بخورید.» 
آن صحنه هنوز جلوی چشمم است. داداشم بیش از اندازه مهربان بود. به پدر و مادر، خواهر و برادرها و حتی بچه‌های ما ابراز محبت می‌کرد. صله‌رحم را خیلی جدی می‌گرفت و به همه سفارش می‌کرد. در کارش هم بسیار دقیق بود. 
کارمند بانک بود و همیشه سعی می‌کرد وقت‌کشی نکند و کار ارباب ‌رجوع را راه بیندازد. علاقه شدیدی به آقای شهیدمان داشت. نمازش را همیشه به جماعت می‌خواند و بعد از نماز، زمان زیادی را به دعا و قرآن اختصاص می‌داد. یک‌بار که ما عازم سفر خانه خدا بودیم، به درخواست من به خانه‌مان آمد تا وصیت‌نامه‌ام را بنویسد. 
بعد از نوشتن گفت: «من یک خانه مسکونی داشتم که به‌جای مهریه به همسرم دادم. چیزی برای خودم نگه نداشتم که بعد از مرگم دردسر شود.» آن لحظه حس کردم خودش را برای رفتن آماده کرده است.
لبخندش در دورهمی‌های خانوادگی مثال‌زدنی بود. وقتی با فامیل دور هم جمع می‌شدیم، خوشحالی در چهره‌اش موج می‌زد. بیشترین ناراحتی‌اش از بی‌حجابی بود. می‌گفت: «وقتی خانم‌های بی‌حجاب با سر و وضع نامناسب به بانک می‌آیند، خیلی ناراحت می‌شود. چون کارش اقتضا می‌کرد روبه‌روی ارباب‌رجوع بنشیند، از این وضعیت عذاب می‌کشید. حتی یک‌بار گفت: «آن‌قدر ناراحتم که بعضی وقت‌ها به سرم می‌زند خودم را بازخرید کنم.»
مهم‌ترین پیامش برای نسل امروز این بود که پشت ولایت فقیه باشید. بعد از رفتنش احساس کردم باید بیشتر در این مسیر تلاش کنیم. ما خانواده‌ای ولایی هستیم و باید سختی‌های این راه را به جان بخریم و ثابت‌قدم بمانیم تا ان‌شاءالله عاقبت‌به‌خیر شویم. هر وقت خیلی ناراحت می‌شوم، سر مزارش می‌روم و از او کمک می‌خواهم. آرامشی در دلم می‌نشیند که حس می‌کنم خودش کنارم است. اگر امروز روبه‌رویم بود، می‌گفتم: «داداش مهربان و گلم، نبودنت برایم خیلی سخت است؛ تو دوستی بودی که پروردگارم به من هدیه داده بود؛ حالا با فراقت چگونه سر کنم؟ هرچند خوشحالم که به آرزویت که شهادت بود، رسیدی.»
اگر قرار بود جمله‌ای روی سنگ مزارش بنویسم، می‌نوشتم: «فدایی رهبر، شهادتت مبارک.»
آخرین دیدارمان روز پدر بود. خانه ما آمده بود و همان‌جا گفت: «اگر من شهید شوم، چه خاطره‌ای از من تعریف می‌کنید؟» آن حرفش هنوز در گوشم می‌پیچد. شب که شهید شد، صبح به ما زنگ زدند و گفتند آقا محمود زخمی شده. وقتی به خانه‌شان رفتیم، دیدیم داداشم شهید شده و به آرزویش رسیده است.
امروز بیش از هر چیز، محبت بی‌حد و اندازه‌اش برایم زنده است؛ به‌خصوص محبتی که به من داشت. مهم‌ترین توصیه‌اش این بود که با ولایت فقیه باشید، صله‌رحم را به‌جا بیاورید، واجبات را انجام دهید و محرمات را ترک کنید. 
یادش همیشه در دل من زنده است…
تا آخر پیرو خط ولایت فقیه بمانید
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
الحمد لله رب العالمین و صلی الله على محمد وآله الطاهرین
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله (ص)
و اشهد ان علی و ابنائه المعصومین حجج الله
بار خدایا رفتن در دست توست، من نمی‌دانم چه موقع خواهم رفت؛ ولی می‌دانم که از تو باید بخواهم مرا عاقبت‌به‌خیر دنیا و آخرت نمایی و مرا در راه اسلام و قرآن و ائمه اطهار (ع) هدایت کنی و زندگی و مرگم را مانند آن‌ها قرار دهی و مرگم را در میدان جنگ، با شهادت برسانی؛ اگرچه بنده خوبی برایت نبودم، پیوسته در دام هواهای نفسانی و حیله‌های شیطانی قرار می‌گرفتم، ولی مصداق فرمایشت در سوره توبه آیه شریفه ۱۰۲ «و دیگرانی هستند که به گناهان‌شان اعتراف کردند و اعمال شایسته را با اعمال بد درآمیختند، امید است خدا توبه آنان را بپذیرد؛ زیرا خدا بسیار توبه‌پذیر، آمرزنده و مهربان است.»
و اما بعد، از همه کسانی که این وصیت‌نامه را می‌خوانند یا می‌شنوند، می‌خواهم که پیرو خط ولایت فقیه باشید و تا آخر بمانید تا ان‌شاءالله جزو یاران و سربازان آقا امام زمان(عج) مقبول گردید. ضمن درخواست غفران الهی، از پدر و مادر عزیزم در دیار باقی و همه اعضای خانواده عزیزم در دیار فانی، چه خانواده عباسی و چه خانواده کشاورززاده و همچنین همسر و فرزندان عزیز و دلبندم که در حق آن‌ها خواسته یا ناخواسته کوتاهی یا بدی کرده‌ام و همین‌طور از همه‌ دوستان و آشنایان و همکاران که به‌نوعی حقی به گردن من دارند، ملتمسانه و عاجزانه تقاضای عفو و بخشش و حلالیت دارم و از همسر عزیزم می‌خواهم که مثل گذشته با حفظ حجاب و عفت خود در تربیت اسلامی فرزندانم بکوشد و همیشه مراقب انجام دادن واجبات و ترک محرمات‌شان باشد، تا ان‌شاءالله عاقبت‌به‌خیر گردند و از فرزندان عزیزم می‌خواهم که صله‌رحم را در حق همه فامیل مخصوصاً عمه معصومه انجام دهند و فرزندی برای او باشند و به ایشان خدمت کنند.
در پایان، ضمن عذرخواهی مجدد از همسر عزیزم که همواره کمی و کاستی‌های من را تحمل کردند، از ایشان می‌خواهم که با انجام حساب و کتاب من بار سنگین حق‌الناس را از دوشم ساقط کرده و برای جبران نماز و روزه‌های من نیز پنج سال نماز و روزه انجام دهند. همه عزیزانم را به خدای بزرگ می‌سپارم و آرزوی عاقبت‌به‌خیری برایشان دارم.
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و من رستگار
بنده کوچک خدا
محمود عباسی
۲۱/۹/۱۳۹۵  

captcha