برادران دیروز ما، قهرمانان امروز ایران هستند
بعضی قصهها را نمیتوان فقط در چند سطر از زندگی یک انسان خلاصه کرد؛ قصههایی که از دل خانههای ساده آغاز میشوند، با خاطرات شیرین کودکی و مهر خواهرانه جان میگیرند و سرانجام به نقطهای میرسند که داغ فراق، تمام زندگی بازماندگان را رنگ دیگری میزند. قصه شهدا از همین جنس است؛ مردانی که روزی در کنار خانوادههایشان زندگی میکردند، میخندیدند، آرزو میساختند و برای آینده نقشه میکشیدند، اما روزی راهی را برگزیدند که نامشان را در دفتر ایثار و مقاومت ماندگار کرد.
در این میان، خواهران شهدا راویان بخشی از زندگی برادرانشان هستند که شاید کمتر در روایتهای رسمی دیده شده باشد؛ روایت روزهایی که شهید هنوز قهرمان یک قاب عکس یا نامی بر سنگ مزار نبود، بلکه برادری مهربان، همبازی دوران کودکی، تکیهگاه خانواده و عضوی جداییناپذیر از خانه بود. خواهرانی که هنوز صدای خنده برادرانشان را به یاد دارند، سفارشهایشان را از خاطر نبردهاند و با مرور خاطرات، گاهی لبخند میزنند و گاهی بغض سالهای دور دوباره در گلویشان مینشیند.
آنچه از زبان این خواهران روایت میشود، تنها شرح لحظه شهادت نیست؛ سخن از سبک زندگی مردانی است که ایمان را در رفتار روزمره معنا میکردند، به پدر و مادر احترام میگذاشتند، دستگیر دیگران بودند، از داشتههایشان میگذشتند و در بزنگاههای بزرگ، پای اعتقاد و میهن خود ایستادند. گاهی یک خاطره ساده از تقسیم خوراکی با همکلاسی، یک سفارش به مادر، یک وصیت کوتاه یا جملهای که سالها پیش در جمع خانواده گفته شده، تصویری روشنتر از شخصیت شهید پیش چشم ما میگذارد؛ تصویری از انسانهایی که پیش از شهادت نیز با منش و رفتارشان، راهی از جنس محبت و مسئولیت را نشان داده بودند.
در این روایتها، از مهربانی و خوشخلقی برادری که آرزوی سربلندی خانواده را داشت تا ایمان و دلبستگی جوانی که راه دفاع از اعتقاداتش را برگزید؛ از حکایت شگفتانگیز شفای پدر به برکت فرزندان شهیدش تا خاطرات رزمندگانی که در سکوت و سادگی، معنای ایثار را زندگی میکردند، هر خاطره دریچهای به دنیای انسانی و معنوی شهدا باز میکند. روایتهایی متفاوت از زندگیهایی که هرکدام قصه خود را دارند، اما در یک نقطه به هم میرسند: ایمان، مهربانی، فداکاری و مسئولیتپذیری در برابر خانواده و جامعه.
این صفحات، تلاشی است برای شنیدن صدای خواهرانی که با گذشت سالها، هنوز برادرانشان را در جزئیات زندگی به یاد میآورند؛ در عکس کنار طاقچه، در خاطره یک دیدار، در جملهای از وصیتنامه یا در خوابی که پس از سالها به آنان آرامش داده است. روایتهایی از دلتنگیهایی که پایان ندارند، اما در کنار آنها چراغی از امید و افتخار روشن مانده است.
در صفحه فرهنگ مقاومت، این بار به سراغ خاطرات خواهران شهدا میرویم؛ برای آنکه از ورای سالها و از زبان نزدیکترین شاهدان زندگی آنان، دوباره با انسانهایی آشنا شویم که نامشان با شهادت ماندگار شد، اما ریشههای بزرگیشان را باید در زندگی ساده، انتخابهای روزانه و محبت بیادعایشان جستوجو کرد. این روایتها یادآورند که شهدا فقط بخشی از تاریخ نیستند؛ آنان در حافظه خانوادهها، در سفارشهای بهیادمانده و در راهی که از خود به جا گذاشتهاند، همچنان زندهاند.
سیدمحمد مشکوهًْ الممالک
برادران دیروز، قهرمانان امروز
مرد بیادعای گمنام در مسیر ولایت
خاطرهنگار: زهره هادی، خواهر شهید ابراهیم هادی
ولادت: ۱/۲/۱۳۳۶- محله آیتالله سعیدی، استان تهران
شهادت: ۲۲/۱۱/۱۳۶۱- فکه، کانال کمیل، عملیات والفجر مقدماتی
نحوه شهادت: مفقودالأثر
یادبود مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۶، ردیف ۵۲، شماره ۱
ابراهیم از همان ابتدا با اهلبیت (ع) گره خورده بود. توسلش به اهلبیت همراه پدر بود. یادم است پدر همیشه میگفت: «کسی که نام مرا زنده میکند، ابراهیم است.» و واقعاً همینطور شد. او از همان جوانی مسیرش را پیدا کرد. با ورزشهای باستانی شروع کرد، اما نه برای زور و قدرت. مرام پوریای ولی، راه امیرالمؤمنین (ع) و اخلاق، اساس زندگیاش بود. از ورزش، درس اخلاق گرفت؛ درس ایثار، صبر، مقاومت و ازخودگذشتگی. برای ابراهیم، قهرمانی در انسانبودن خلاصه میشد. نمازش همیشه به جماعت بود؛ حتی اگر یک نفر در خانه کنارش میایستاد. نکتههای درسی را از آیات قرآن استخراج میکرد و درسش را با آنها پیش میبرد. در دوران تحصیلش، فقط یک دانشآموز نبود؛ آموزگار اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی و ورزشی برای اطرافیانش بود. عاشق امام بود و مطیع امر ولی. همه کارهایش فقط برای رضای خدا بود. از همان سالهایی که اعلامیههای امام خمینی (ره) بین مردم پخش میشد و انقلاب جان میگرفت، ابراهیم مسیرش را پیدا کرده بود. باور داشت همه وجودمان باید در مسیر ولایت خرج شود و برای زمینهسازی ظهور. لحظه ورود حضرت امام خمینی (ره) از فرودگاه را هیچوقت فراموش نمیکنم. ابراهیم پابهپای ماشین میدوید، لبخند روی لبهایش نشسته بود. میگفت: «رهبر آمد...»
او معتقد بود شهدا دوست دارند این پرچم تا ظهور ادامه داشته باشد، تا به دست فرمانده اصلی برسد. ابراهیم از همان ابتدا دنبال شهادت نبود. او هم مثل خیلی از جوانها مسیر رشد را قدمبهقدم طی کرد. با انقلاب، با رهنمودهای روحالله خمینی وارد جریان خودسازی شد. اول خودش را ساخت، بعد خانوادهاش را، بعد جامعه را. او خودش را خادم امام حسین (ع) میدانست. عاشق حضرت زهرا (س) بود. اگر روضهای میخواند، گریز روضههایش به نام مادر سادات ختم میشد. در مکتب حضرت زهرا (س) حرکت میکرد. برای او جنگ فقط یک مقطع تاریخی نبود؛ یک مدرسه تربیتی بود. میگفت: «اگر فقط بگوییم جنگی بود و تمام شد، پس الگو گرفتن از آن چه میشود؟ مگر نمیتوان از مقاومت و ایثار درس گرفت؟»
در فکه، تا آخرین لحظه در کانال کمیل ماند. گفت: «اگر لایق بودم و شهید شدم، دنبالم نگردید... مادرم پیشم هست.» و رفت... گمنام، بیادعا. حتی خبرش هم بیسروصدا بود؛ نه چراغی، نه مراسمی. گمنام، مثل مادرش حضرت زهرا (س).
اما ابراهیم نماند که تمام شود. او برای ما یک راه گذاشت، یک رسالت. به همین دلیل است که امروز با اینکه سالها از شهادتش گذشته، هنوز بر دلها اثر میگذارد. من احساس میکنم وظیفه دارم پیام شهدا را برسانم، قافله را همراهی کنم، این مسیر را روشن نگه دارم. امروز در شهرها، استانها، روستاها و حتی با دوستانی که در کشورهای دیگر فعالیت دارند، همراه هستم. در ترکیه کنار جوانهایی ایستادهام که شهدا را راهنمای مسیرشان میدانند. شهدا زندهاند. ما با کمک شهدا کار میکنیم. با دستور آنها و الهامشان پیش میرویم. ابراهیم اگر امروز بود، راضی نبود از تفرقه. همیشه توصیه میکرد: «همدل باشید... همانطور که انقلاب با ندای اللهاکبر به ثمر رسید، امروز هم باید همه در یک مسیر حرکت کنیم.» خیلیها برادرم را ندیدهاند، اما با خواندن خاطراتش مسیر زندگیشان تغییر کرده است. وقتی از من میپرسند: «راز محبوبیت ابراهیم چه بود؟» در یک کلمه میگویم: «اخلاص». ابراهیم زندگی عادی داشت، مثل همه جوانها. اما فرقش این بود که هر کاری میکرد برای خدا بود. قصه نبود، افسانه نبود، رؤیا نبود؛ حقیقت یک زندگی خدایی بود. وقتی انسان همهچیزش را برای خدا بدهد، خدا هم او را الگو میکند. او عشق را پوچ نمیدانست. عشق را خدایی میخواست. میگفت: «اگر عاشق میشوید، برای خدا عاشق شوید.»
ابراهیم رفاقتهای محدود و دایرههای بسته را قبول نداشت. بعضیها میگویند من فقط با فلان آدم رفتوآمد میکنم؛ اما او میگفت: «هنر این نیست که فقط با افراد همسطح خودت دوست باشی. هنر این است که اگر رفاقتی را از صفر شروع کردی، آن را به یک دوستی خدایی برسانی.» من خودم هنوز حس میکنم از قافله اینها عقبم. شهدا با نفس خودشان جنگیدند، مقاومت کردند، صبر و ایثار داشتند. ما باید ببینیم کدامیک از این ویژگیها را در زندگیمان جاری کردهایم. خیلیها میپرسند: «اگر ابراهیم امروز زنده بود چه میکرد؟» من میگویم همان کاری را که آن زمان کرد: «خودسازی و کادرسازی.» نسل امروز را رها نمیکرد. میگفت: «شهدا کار حسینی کردند و ما که ماندهایم باید کار زینبی کنیم.» به نظر من این مسیر ادامه دارد. شهدا محدود به زمان خودشان نیستند. برایشان فرقی نمیکند با چه کسی رفاقت داشته باشند. حتی با من که خواهرش بودم، برخوردی هدفمند داشت. برای اینکه دوستانم را بشناسد و هدایت کند، برایمان هدیه میخرید و میگفت: «اینها را به دوستانتان بدهید و آنها را به حجاب دعوت کنید.» به من الگو معرفی میکرد، میگفت: «فلانی را ببین، از او یاد بگیر.» امربهمعروف و نهیازمنکر را با رفتار عملی انجام میداد، نه با تندی. وظیفه خانواده شهدا فقط داغداری نیست؛ پیامرسانی است. ابراهیم فقط برادر من نبود؛ برادر همه کسانی است که او را الگوی زندگیشان کردهاند. همه ما باید جوابگوی شهدا باشیم. اگر روزی از ما بپرسند برای معرفی راهشان چه کردهایم، باید پاسخی داشته باشیم.
وقتی دلتنگش میشوم، روضه حضرت زهرا(س) گوش میدهم. حس خواهرانه را فقط کسی میفهمد که برادر داشته باشد و جای خالیاش را لمس کند. نبودنش سنگین است... خیلی سنگین. گاهی میگویم ابراهیم کجا و من کجا... اما همان لحظه یادم میآید که او از ما عمل میخواهد، نه اشک تنها. اگر امروز بخواهم پیام برادرم را به نسل سوم و چهارم انقلاب بگویم، این است: «شهدا رفتند و کار حسینی کردند؛ ما که ماندهایم باید کار زینبی کنیم. راه ادامه دارد... و این زندگی هنوز جریان دارد.»
نامی که با مقاومت خرمشهر گره خورده
خاطرهنگار: فاطمه سادات جهانآرا، خواهر شهیدان سیدمحمدعلی، سیدمحسن و سیدعلی جهانآرا
سیدمحمدعلی جهانآرا
ولادت: ۹/۶/۱۳۳۳- خرمشهر، استان خوزستان
شهادت: ۷/۷/۱۳۶۰- تهران، منطقه کهریزک
نحوه شهادت: حادثه سقوط هواپیمای C-130
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۴، ردیف ۹۸، شماره ۴۴
ما سیزده فرزند بودیم؛ هشت برادر و پنج خواهر. سه نفر از برادرانم- سیدعلی، سیدمحسن و سیدمحمدعلی- به شهادت رسیدند. محمد، فرزند پنجم خانواده بود؛ اما در دل و جان ما جایگاهی فراتر از ترتیب تولد داشت.
پدر و مادرم معتقد بودند که پسرها باید در مسجد بزرگ شوند. او از همان کودکی اهل نماز و قرآن بود. وقتی از کلاس برمیگشت، برای مادرم از آیات جهاد و شهادت میگفت. یکبار مادرم با لبخند گفت: «محمد، یعنی در قرآن فقط همین آیات هست؟» گفت: «با این ظلمی که در جامعه هست، این آیات یعنی مبارزه با شاه.» محمد برای ما نهفقط برادر، که یک مربی بود. بعد از نماز صبح، وقتی ما دوباره میخوابیدیم، نوار قرآن با صدای عبدالباسط میگذاشت تا آیات در جانمان بنشیند. مرتب کتاب میداد بخوانیم. میگفت: «باید بینش داشته باشید، فقط احساس کافی نیست.»
در نوجوانی همراه دوستانش پیماننامهای نوشتند برای مبارزه با رژیم پهلوی. بعدها همین جمع، هسته گروه «منصورون» شدند. ساواک بارها به خانهمان ریخت. حتی خواهرم را دو ماه بازداشت کردند، بیآنکه به ما اطلاع بدهند. محمد مدتی زندان بود و بعد زندگی مخفیانه داشت. تلفنهایمان زیرنظر بود. گاهی در پارک یا جایی دور از چشم مأموران او را میدیدیم. همیشه آرام بود، انگار دلش قرصتر از ما بود.
بعد از پیروزی انقلاب، به خرمشهر برگشت و سپاه خرمشهر را تشکیل داد. فرمانده شد؛ اما هیچوقت فرماندهی را به رخ نمیکشید. سال ۵۸ ازدواج کرد. دو پسر از او به یادگار مانده؛ یکی چهل روز بعد از شروع جنگ به دنیا آمد و دیگری چهل روز بعد از شهادتش.
در خرمشهر، اوضاع قبل از جنگ هم آرام نبود. ستون پنجم فعال بود. بمبگذاری میشد. محمد شب و روز نداشت. وقتی جنگ شروع شد و خمپاره به کوچهمان خورد، مادرم و خواهر نهسالهام مجروح شدند. او دو، سه روز بعد فهمید. آنقدر درگیر دفاع از شهر بود که حتی خبر زخمیشدن خانوادهاش هم دیر به او رسید. وقتی خواستیم شهر را ترک کنیم، تا پل بهمنشیر همراهیمان کرد. آنقدر فروتن بود که هیچکس نفهمید این خانواده، خانواده فرمانده سپاه خرمشهر است. برادر کوچکترم میخواست از ماشین پیاده شود و برگردد برای دفاع؛ دخترها هم دلشان میخواست بمانند؛ اما محمد محکم ایستاد و اجازه نداد.
همسرم که از همرزمانش بود، میگفت: «محمد در جبهه مثل یک پدر بود.» وقتی شهر در حال سقوط بود، به بچهها گفت: «شهر دارد سقوط میکند. اسلحه نداریم، نیرو کم است. هرکس میخواهد برود، شب است و تاریک؛ هیچکس از کسی نمیپرسد چرا رفتی.» آن شب هیچکس نرفت. همه ماندند.
آخرین تماسش ششم مهر ۶۰ بود. گفت: «فردا میآیم تهران.» من آنقدر خوشحال شدم که به همسرش زنگ زدم. قرار بود با ماشین بیاید. فردا خبر دادند هواپیمای C-130 سقوط کرده است. چند بار تماس گرفتند و پرسیدند: «آقای جهانآرا به تهران رسیده؟» گفتیم: «نه...» باورمان نمیشد او در آن هواپیما باشد. اما بود... همراه شهیدان فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و دیگر فرماندهان. مادرم آن روز در حرم امام رضا (ع) بود. خواب دیده بود برادر شهیدم آمده و گفته: «میخواهم محمد را با خودم به مکه ببرم.» مادرم پرسیده بود: «من چه؟» گفته بود: «برای تو هنوز زود است.»
محمد همیشه توصیه به نماز، مطالعه و گوش دادن به سخنان امام میکرد. عاشق امام بود. وقتی به خانه میآمد، اول دست مادرم را میبوسید. در گرمای شرجی خرمشهر زیر کولر نمیخوابید؛ روی بام میخوابید. هیچوقت شکایت نمیکرد. بسیار دقیق، صبور و خودساخته بود.
او رفت؛ اما ایمان و غیرتی که در دل مردم خرمشهر کاشت، ماند. ما خواهرانش ماندهایم تا روایت کنیم که محمد فقط یک فرمانده نبود؛ برادری بود که با محبت، با ایمان، با لبخند و با صلابت زیست. خرمشهر شاهد است... محمد رفت، اما نامش با مقاومت این شهر گره خورده است.
برادری که بوی امام حسین (ع) میداد
خاطرهنگار: اعظمالسادات آلهاشم، خواهر سومین امامجمعه شهید تبریز و نماینده ولیفقیه آذربایجانشرقی آیتالله سیدمحمدعلی آلهاشم
ولادت: ۲۷/۵/۱۳۴۱- تبریز، استان آذربایجان شرقی
شهادت: ۳۰/۲/۱۴۰۳- ورزقان، منطقه جنگلی دیزمار
نحوه شهادت: سانحه سقوط بالگرد رئیسجمهور
مزار شهید: تبریز، گلزار شهدای وادی رحمت
برادرم در یکی از قدیمیترین محلههای تبریز به نام سرخاب (وحدت فعلی) چشم به جهان گشود. بعد از تحصیلات ابتدایی و راهنمایی، وارد حوزهای در تبریز شد و بهدلیل علاقه زیاد، بعد از چند سال عازم شهر مقدس قم شد و ادامه دروس حوزوی را در شهر قم گذراند. از سال شصت به تبریز بازگشت و همان موقع در بیت امامجمعه وقت، آیتالله ملکوتی (ره)، بود و همزمان مسئولیت عقیدتی سیاسی ارتش را در تبریز به عهده گرفت. چند سالی در تبریز بود. سپس بهدلیل مسئولیتهای مهمتر در ارتش به تهران رفت و بعد از چند سال با مسئولیت دیگر به تبریز برگشت. بعد از چندین بار رفتن و آمدن، بار آخر مدت زیادی در تهران بود و همزمان در شهر قم ادامه تحصیل میداد تا مقطع دکترا و در سال ۸۸ بود که از طرف مقام رهبری مسئولیت نمایندگی ولیفقیه و ریاست سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی را به عهده گرفت و در آخر، بعد از چند سال با حکم مقام معظم رهبری به نمایندگی ولیفقیه در آذربایجان شرقی و امامجمعه تبریز در سال ۱۳۹۶ منصوب شد و طی این شش سال با جان و دل از هیچ خدمتی به مردم دریغ نکرد. در سال ۱۴۰۲ با بیشترین رأی، منتخب خبرگان رهبری در آذربایجان شد و بالاخره، بعد از ۶ سال خدمت در شب میلاد حضرت ثامنالحجج امام رضا (ع) با پرواز در سیام اردیبهشت آسمانی شد.
از نوجوانی روحیه مدیریتی داشت. علاقه شدیدی به امام حسین (ع) و عزاداری آن حضرت داشت. در همان نوجوانی هیئت یا دسته عزاداری نوجوانان محله را تشکیل داده بود. حیاط خانهمان آن زمان بسیار بزرگ بود. دهه اول محرم، هر روز، با تشویق پدر بزرگوارم، هیئت را به حیاط خانه دعوت میکرد و مراسم عزاداری برپا میشد. این بهترین خاطرهای است که از دوران کودکی در ذهنم مانده است.
این سنت تا قبل از شهادت ایشان و حتی تا امروز ادامه دارد و هر سال یک شب هیئت به خانه پدرم میآید. چه در دوران مسئولیت در ارتش و چه زمانی که نماینده ولیفقیه و امامجمعه تبریز بودند، هر زمان به ایشان زنگ میزدم و بهدلیل جلسه یا سخنرانی نمیتوانست پاسخ دهد، بلافاصله بعد از اتمام برنامه تماس میگرفت. با آنهمه مسئولیت و مشغله، محال بود یادش برود. قلبی مهربان، رئوف و بخشنده داشت و محبتش بیمنت بود. با اینکه برادر بزرگ بود، گاهی خودش برای تبریک عید زنگ میزد. ما، هم خودم و هم بچهها، با او بسیار راحت بودیم. هر حرف یا مشورتی داشتیم، با حوصله گوش میداد و راهنمایی میکرد و بعد هم پیگیر میشد. از هوش زیادی برخوردار بود. به تیزهوشیاش غبطه میخوردم. همیشه به مهربانی و بخشش توصیه میکرد. میگفت: «به شما وصیت میکنم به همه خوبی کنید؛ اگر به شما بدی هم کردند، شما خوبی کنید.» بارها شده بود بهدلیل مریضی یا مشکلات خانوادگی، با پرواز صبح از تهران میآمد و ظهر برمیگشت، او غمخوار همه بود.
به نماز اول وقت بسیار سفارش میکرد. در قنوت نمازهایش اغلب میگفت: «اللهم ارزقنی شفاعة الحسین (ع)» یا «اللهم احشرنی مع الحسین فی الدنیا و الآخرة.» اقامه نمازش انسان را به وجد میآورد. علاقه زیادی به امام و رهبری داشت و همینطور به کشور و وطنش. کسانی که شعرهای حماسی ایشان را شنیدهاند، این را باور دارند.
خانواده جایگاه ویژهای برایش داشت. هفتهای یکبار همه خانوادگی در خانه پدر جمع میشدیم. باوجود مشغله، همیشه سعی میکرد در جمع حضور داشته باشد. اگر جایی برنامه داشت، قبل یا بعد از آن حتماً نیمساعتی میآمد و خانواده را میدید. هر روز یکی دو بار با مادر مرحومم تماس میگرفت و جویای حال خانواده و فامیل میشد. از موفقیت فرزندان بسیار خوشحال میشد. زمانی که پسرم کنکور شرکت کرده بود، آن زمان نتایج تلفنی اعلام میشد. حاجآقا تهران بودند. با زحمت فراوان چند ساعت تماس گرفتند تا نتیجه را بگیرند و خبر قبولی پسرم را به ما داد و بسیار خوشحال شد. همینطور از قبولی بچهها در کارشناسی ارشد خوشحال میشد و تشویقشان میکرد.
آخرین دیدارم چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت، سالگرد مادرم بود. آن روز برخلاف همیشه که زود میرفت، خیلی نشست. آرام و ساکت بود. حال عجیبی داشت. نمیدانستم آخرین دیدار است. بعدازظهر خبر سقوط بالگرد در منطقه جنگلی دیزمار ورزقان را شنیدیم. برادرزادهام، آقا سیدمهدی، پسر شهید بزرگوار، بلافاصله از تهران به ورزقان رفت و تا صبح در تماس بود. ما در خانه برادر عزیزم نشسته بودیم و شبکه خبر و زیرنویسها را نگاه میکردیم.
صبح ۳۱ اردیبهشت، بعد از اذان، خبر شهادت شهدای خدمت اعلام شد. آن شب و آن صبح تلخ، از بیانش عاجزم.
برادرم انسانی کامل به تمام معنا بود؛ که مثل او را ندیدهام، به قول مردم عزیز، مرد تکرارنشدنی. باوجود جراحات وارده به پیکر مبارکش، به آرزوی دیرینهاش که شهادت بود، نائل شد و به لقاءالله پیوست. پیکرش با تربت پاک و معطر امام حسین(ع) به دستان پدر بزرگوارم عطرآگین شد.
روحش شاد و یادش گرامی.
بنای عارفی که
زمان و مکان شهادتش را میدانست
خاطرهنگار: زهرا برونسی، خواهر سردار شهید عبدالحسین برونسی
ولادت: ۳/۶/۱۳۲۱- تربت حیدریه، استان خراسان رضوی
شهادت: ۲۳/۱۲/۱۳۶۳- شرق دجله، هورالعظیم، عملیات بدر
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: مشهد مقدس، بهشت رضا (ع)
ما چهار فرزند بودیم: دو برادر و دو خواهر. من متولد ۱۳۳۳ و فرزند آخر خانوادهام. عبدالحسین در روستای گلبو از توابع کدکن نیشابور بزرگ شد. او از کودکی اهل مسجد، نماز اول وقت و قرائت قرآن بود. عشق به اهلبیت (ع) در وجودش موج میزد؛ بهخصوص ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت. در همان کودکی، یکبار در مسجد وقتی روضهخوان مطلبی را اشتباه خواند، با استدلال و منطق تذکر داد و بعد هم ثابت کرد که درست میگوید. در ماه رمضان ما را به روزهداری تشویق میکرد و در محرم برای برپایی مراسم، هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد. پیش از انقلاب، مدتی کشاورزی کرد؛ اما وقتی دید زمینها مربوط به طاغوت است و شبهه دارد، کنار کشید. سپس، در مغازه لبنیاتی کار کرد؛ اما چون صاحب مغازه در شیر آب میریخت، آنجا را هم رها کرد. در سبزیفروشی هم وقتی دید آب به سبزی میزنند تا سنگینتر شود، کار را ترک کرد. سرانجام به شغل بنایی روی آورد و از همین راه، روزی حلال به دست آورد.
همین روحیه بود که بعدها رهبر معظم انقلاب از او با عنوان «اوستا عبدالحسین بنا» یاد کردند. ایشان شهید برونسی را شخصیتی جامعالاطراف و از عجایب و استثنائات انقلاب دانستهاند. پیش از انقلاب فعالیت سیاسی گستردهای داشت. اعلامیههای حضرت سیدروحالله خمینی را پخش میکرد. چند بار توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد و حتی حکم اعدامش صادر شد؛ اما با پیروزی انقلاب آزاد شد. در دوران سربازی، سرهنگی به او گفته بود باید در منزلش خدمت کند. اما وقتی او وارد خانه میشود و همسر بیحجاب سرهنگ را میبیند، همان لحظه از خانه بیرون میآید. بهخاطر این کار تنبیه شد و باید ۱۸ توالت را بهتنهایی میشست.
بیست روز این تنبیه ادامه داشت، اما گفته بود: «اگر مجبور باشم تا آخر خدمت، کثافتها را به بیابان ببرم، باز هم پایم را در آن خانه نمیگذارم.»
با شروع جنگ، راهی جبهه شد. پدر مشوقش بود، اما مادر دل کندن از او را سخت میدانست. عبدالحسین دست و صورت مادر را میبوسید و میگفت: «مادرجان! رضایت بده، اگر رضایت ندهی من شهید نمیشوم.»
ابتدا بهعنوان بسیجی ساده و تکتیرانداز رفت؛ اما بهخاطر لیاقت و شجاعتش به فرماندهی تیپ ۱۸ جوادالائمه (ع) رسید. خودش میگفت خواب امام زمان (عج) را دیده که به او فرمودهاند این مسئولیت را بپذیرد. جوانان زیادی به عشق او راهی جبهه شدند. نصف بچههای روستای گلبو همراه او رفتند. چنان رشادت نشان داد که صدام برای سرش جایزه تعیین کرده بود.
یکبار از طرف سپاه برای خانهاش فرش و تلویزیون آوردند. همان لحظه جمع کرد و پس فرستاد و گفت: «من برای مال دنیا به جبهه نرفتم.» آخرین بار که میخواست برود، به من گفت: «خواهرجان! من دارم میروم که شهید شوم. شهادت افتخار است. وقتی خبر شهادتم آمد، شادی کنید. لباس مشکی نپوشید تا دشمن شاد نشود.» با اینکه عاشق خانواده بود و هشت فرزند داشت (پنج پسر و سه دختر)، اما از دلبستگیهای دنیا گذشت. زینب، کوچکترین دخترش، چهلروزه بود که پدرش در عملیات بدر، ۲۳ اسفند ۱۳۶۳، در چهارراه خندق شرق دجله (هورالعظیم) به شهادت رسید. سالها مفقودالأثر بود تا اینکه در اردیبهشت ۱۳۹۰، همزمان با ایام فاطمیه، پیکر بیسرش تفحص و به مشهد منتقل شد و در بهشت رضا (ع) آرام گرفت. سرم را روی سینهاش گذاشتم و گریه کردم. قرآن و وسایلش در جیبش بود. یاد غربت حضرت زینب(س) افتادم. به همسرش سفارش کرده بود اگر خواست بعد از او ازدواج کند، آزاد است؛ اما بچهها را به خانواده بسپارد. همسرش با صبوری ماند و فرزندان را بزرگ کرد.
برادرم ارادت خاصی به رهبر انقلاب داشت. افتخار داشتیم در دیدارها ۳۶ عکس یادگاری با حضرت آقا بگیریم. ایشان الگوی عبدالحسین بود و عبدالحسین هم بعدها الگوی جوانان روستا شد. چند بار او را در خواب دیدم. یکبار در بیابان خانه میساخت. همسرش گفت: «این خانه را برای شما میسازد؛ سقفش را نمیزند تا شما بیایید.» به او متوسل میشوم. در مشکلات صدایش میکنم و آرام میشوم. شهادتش برای ما افتخار است. راهش را ادامه میدهیم. تا پای جان پای انقلاب و خون شهدا ایستادهایم. راه شهیدان گرهگشاست. انشاءالله شفاعتمان کند.
آن آرام باوقار
که عطر نمازش آسمانی بود
خاطرهنگار: حکیمه مغفوری، خواهر شهید عبدالمهدی مغفوری
ولادت: ۵/۱۱/۱۳۳۵- سرآسیاب، استان کرمان
شهادت: ۴/۱۰/۱۳۶۵- عملیات کربلای ۴
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر
مزار شهید: کرمان، گلزار شهدا
از همان کودکی فردی آرام، باوقار و مؤدب بود. همین ادب و متانت، دورنمای بسیار عجیب و درخشانی را در ذهن تداعی میکرد؛ گویی از همان ابتدا مسیرش روشن بود. من از او کوچکتر بودم و خاطرات زیادی از جزئیات کودکیاش ندارم؛ اما آنچه خوب به یاد دارم، احترامش حتی نسبت به بچهها بود. با همه باادب رفتار میکرد. سه ویژگی بارزی که او را متمایز میکرد، سختکوشی و پشتکار در امور شخصی و اجتماعی، توجه جدی به فرائض دینی حتی قبل از رسیدن به سن تکلیف، و رعایت دقیق حلال و حرام در رفتار و منش شخصی و مراقبت بر لقمه پاک بود. وقتی به خانه میآمد، در میزد و اجازه میگرفت. هنگام ورود، دست پدر و مادر را میبوسید. این احترام برایش اصل بود، نه ظاهر. نسبت به کشور و میهن، دلبستگی توأم با ایمان داشت و به حدیث «حب الوطن من الإيمان» بسیار توجه میکرد. به همین دلیل، نسبت به اعزام به جبهههای نبرد حق علیه باطل، تعصب خاصی داشت و حضورش را تکلیف میدانست. به نماز اول وقت و جماعت اهمیت ویژه میداد. به مستحبات، ازجمله نافله شب، پایبند و عامل بود. ارادت عجیبی به حضرت سیدروحالله خمینی داشت و معتقد بود امام، فرشتهای از جانب خدا برای نجات بشریت است و حکم ایشان را بهعنوان پیر و مراد خود واجب میدانست. نسبت به دعاها اهتمام خاصی داشت؛ بهویژه دعاهای توسل، ندبه و کمیل. از عشاق سینهچاک امام زمان (عج) بود. پیش از انقلاب، همراه یار نوجوانی و برادر صمیمیاش، شهید علیاکبر بختیاری، مراسم نیمهشعبان را در سرآسیاب فرسنگی (محلهای در کرمان) به شکلی باشکوه برگزار میکردند که هنوز در خاطرهها مانده است.
گاهی که نمازش را میخواند، گویی در این دنیا نبود. انگار در عالمی دیگر سیر میکرد. نورانیتی در سیمایش دیده میشد که عجیب و معنادار بود. همان زمان حس میکردم دلبسته این دنیا نیست. او مصداق این جمله بود که «المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه». همیشه متبسم و خوشرو بود. اگر غمی داشت، بروز نمیداد. به معنای واقعی متخلق به اخلاق اسلامی بود.
دوستی عجیبی با آقا ملا احمد جمشیدی داشت. با اینکه فاصله سنی داشتند، انس و الفت میانشان کمنظیر بود. هر دو عاشق امام حسین(ع) بودند و در مجالس سیدالشهدا شرکت میکردند. از مریدان آیتالله روحانی در مسجد خواجه خضر کرمان بودند.
نقل شده که شهید مغفوری صبحهای پنجشنبه آیتالله روحانی را برای درس اخلاق به سپاه کرمان دعوت میکردند. وقتی ذکر مصیبت «السلام علیک یا اباعبدالله» گفته میشد، گریه امانشان نمیداد و فضا عطر حسینی میگرفت و گویا بیش از همه، این دو یار صمیمی منقلب میشدند.
پس از رفتن برادرم، سعی کردم رفتاری داشته باشم که شهیدان و بهویژه او از من راضی باشند. حضورش را بارها حس کردهام. با او حرف میزنم، حتی گاهی با او شوخی میکنم و همین برایم آرامشبخش است.
اگر امروز مقابلم بود، از او میخواستم دعایم کند و مراقبم باشد. شهدا حاضر و ناظر ما هستند. اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم، میگویم: «برادر شهیدم انشاءالله از مقربین خدای مهربان است و امیدوارم ما را هم ببیند.» اگر قرار بود جملهای بر سنگ مزارش بنویسم، مینوشتم: «برادر شهیدم، از خدا بخواه پدر و مادرم در آرامش ابدی در بهشت برین و در کنار تو باشند.»
آخرین دیدارش با من، همراه با محبت و توصیه به تقوا و احترام به والدین بود. پیام او برای نسل امروز، توجه به ارزشهای دینی و انقلاب که با خون شهیدان گلگونکفن به دست آمده است و دوری از رذائل و هر آنچه انسان را از خدا دور میکند، است. خبر شهادتش را از طریق اجتماع و ازدحامی که در منزلمان شد، فهمیدیم. تحملش بسیار سخت بود. امروز بعد از سالها، آنچه بیش از همه در دلم زنده است، یاد و
خاطرات اوست.