قصــههـایی که هنـوز درخانههای شهـدا زنده است
پاسدار ایمان
خاطرهنگار: بتول تقویراد، خواهر شهید محمدحسین تقویراد
ولادت: ۵/۴/۱۳۴۰ – شهرری، استان تهران
شهادت: ۲۹/۵/۱۳۵۸ – پاوه
نحوه شهادت: تیرباران توسط عوامل دشمن داخلی دموکرات و کومله
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۴، ردیف ۲۷، شماره ۴
شهید محمدحسین تقویراد مؤذن مسجد صاحبالزمان(عج) در محله اقدسیه بود و دوران کودکی خودش را با بچههای مسجد محل میگذراند. او فرد مذهبیای بود، مهربان بود و اخلاقی بسیار نیکو داشت. فرد منظمی بود و معتقد به عقاید دینی و مذهبی. ارادت خاص و بسیار زیادی به امام خمینی(ره) داشت و در ایام ماه مبارک رمضان و محرم و صفر در تکایا و هیئتها شرکت میکرد. ایمان و تقوا و معتقد بودن به عقاید مذهبی و ائمه اطهار، از ویژگیهای برجسته برادر شهیدم بود. شهید در ماه مبارک رمضان، سحری خود را میل کرد و نماز صبح را بهجا آورد و راهی پادگان حضرت ولیعصر(عج) در تهران شد. به خانواده خودش گفت: «ممکن است آخرین دیدار ما باشد، مراقب خودتان باشید.» و متذکر شد: «راه امام خمینی را ادامه دهید، تا عاقبتبهخیر شوید.» امر به معروف و نهی از منکر و راه امام خمینی، راه ولایت فقیه است. این آیه قرآن که خداوند مجاهدان را بر نشستگان برتری و فضیلت داده ورد زبان محمدحسین بود و به عقیدهاش شهادت، تنها راه سعادت است. او برای خانواده، احترام زیادی قائل بود. برای دفاع از کشور و اسلام و قرآن، جان خود را فدا کرد. آرزو داشت که امام را ببیند و جان خودش را فدای انقلاب و امام نماید. وی نمازها و دعاهایش را اول وقت بهجا میآورد و در تحصیل بسیار کوشا بود. زمانی که با خانوادهمان، به بهشت زهرا رفتیم برای تشییع شهدا، به ما اطلاع دادند که برادر ما نیز شهید شده و جنازه او را به همراه ۱۸ شهید پاوه، به بهشت زهرا منتقل کردهاند. بهعنوان اینکه محمدحسین، برادر بزرگ ما بود و حامی و پشتیبان خانواده، آن لحظه احساس کردیم دیگر پشتمان خالی شده است. بسیار غمگین و غصهدار شدیم و گرد غریبی و غربت و تنهایی بر چهره خانواده ما نشست. امروز پس از سالها، یاد و خاطره تمام شهیدان کشورمان زنده است. برای ما نیز، یاد محمدحسین، رفتارهای بسیار نیکوی او، میهندوستی، پیرو راه ولایت فقیه بودن و امر به معروف و نهی از منکرش در ذهن و قلبمان به جا مانده و پیرو توصیههایش هستیم.
عاشقان راه حق
خاطرهنگار: معصومه حیدرتأمینی، خواهر شهیدان حیدرتأمینی شهید محسن حیدرتأمینی
ولادت: ۵/۱/۱۳۳۷ – استان تهران
شهادت: ۲۶/۱۲/۱۳۶۰ – پادگان امام حسن مجتبی(ع)، بزرگراه تهرانپارس
نحوه شهادت: اصابت تیر به سر در عملیات آموزش جهت اعزام
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۴، ردیف ۱۰۹، شماره ۳۲
جانباز و شهید منصور حیدرتأمینی
ولادت: ۲۳/۱/۱۳۴۰ – استان تهران
جانبازی: ۱۵/۹/۱۳۵۹ – جاده اهواز – ماهشهر
نحوه جانبازی: اصابت ترکش خمپاره به کمر در حین دیدهبانی و قطع نخاع
شهادت: ۲۹/۴/۱۴۰۱
نحوه شهادت: بر اثر نارسایی کلیه پس از ۴۱ سال درد و رنج جانبازی
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۳۲، در کنار مادر
من یازده سالم بود که برادرم محسن شهید شد. کودکیاش را که ندیدم، جوانیاش همیشه با درس و کتاب بود. برادرم نابغه علمی بود و در بهترین دانشگاههای ایران رشته راه و ساختمان تحصیل میکرد. کودکی من و برادرم زیاد یادم نیست، ولی چون من کوچکتر بودم، مرا دوست داشت. مادرم آرایشگر خانگی بود و او از ما مراقبت میکرد تا مزاحم مادرم نباشیم. خصوصیاتش مهربانی با خانواده و دوستان بود و در واقع، بچه درسخوان بود. شب قبل از رفتنش به جبهه با برادر سومم، که سال قبلش جانباز شده بود، داشت وصیتنامه مینوشت. مادرم ناراحت شد و سرش غر میزد. قبل از رفتن به جبهه به برادر کوچکم که ۱۷ سالش بود توصیه کرد، خیلی مراقب برادر جانبازمان باشد، چون خودش توی این یک سال همه کارهای او را انجام داده بود. عشق و علاقهاش به ما، یعنی خانواده، خدایی خوب بود؛ همه را دوست داشت و احترام میگذاشت. در آخرین روزهای سال ۶۰، شهادتش را به ما خبر دادند؛ ولی به خودم، دوستم خبر داد. برادرم صبور بود و عشقش این بود که به جبهه برود. محسن با علم و ایثارش برای جبهه، همیشه در خاطرم زنده است. شهادتش پیش از اعزام، نشان از اراده قویاش برای دفاع از میهن دارد.
کودکی منصور یادم نیست، ولی جوانی خوبی داشت. خودش میگفت این ۱۹ سال زندگیاش، همیشه بهخوبی گذشته است. هیچوقت حسرت نخورد و هیچوقت از جانباز بودنش ننالید و افتخار میکرد. برادرم مرد بزرگی بود، چون ما خیلی زود در سال ۶۵، پدرم را از دست دادیم و از آن موقع، برای ما حکم پدر داشت. دیدار آخر قبل شهادتش، زیر دستگاه دیالیز بود که برای همیشه به خواب ابدی رفت. تمام حرفش این بود که در کنار مادرم خاک شود. همیشه ما را به اعتقاد، صبر و محکم بودن تشویق و حجاب را گوشزد میکرد. برادرم، در خانهاش آشپزخانهای طراحی کرده بود که اول برای نیازمندها، به نیت ائمه معصومین غذا طبخ شود. این آشپزخانه را به من و پسرش سپرد تا راهش را ادامه دهیم. عاشق خانوادهاش بود. تمام عمرش را به مادر و من و بقیه خواهر و برادرها خدمت مالی و جانی کرد. عاشق کشور و رهبر بود. ایمان زیادی به اعتقاد مذهبیاش داشت. تحصیلاتش زیر دیپلم بود. خبر جانبازیاش را دوستش، از ستاد ارتش، به برادرم محسن دادند و او به خانواده خبر داد. شهادتش هم متأسفانه جلوی چشمهای من و پسرش زیر دستگاه دیالیز بود. امروز همه، برادرم را به خاطر همین آشپزخانه که در خانهاش است، کلی تحسین میکنند. با شهادت منصور، خدا برای بار دوم، مرا یتیم کرد. با افتخار میگویم، برادرم (پدرم)، شهادتت مبارک باشد.
نماد صبر و غیرت
خاطرهنگار: صدیقه تقیپور، خواهر شهید محمد تقیپور
ولادت: ۱۷/۸/۱۳۴۹ – استان تهران
شهادت: ۲۷/۱۰/۱۳۶۶ – ماووت عراق، عملیات بیتالمقدس ۲
نحوه شهادت: اصابت قناصه (تکتیرانداز) به پیشانی و برخورد خمپاره به آمبولانس در مسیر انتقال به پشت جبهه، منجر به قطع دست و پا
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۴۰، ردیف ۲۹، شماره ۲۳
وقتی محمد نوجوان بود، مدرسه من و او کنار هم بود و با هم به مدرسه میرفتیم. آن زمان محمد ۱۶ سال داشت و من ۱۷ ساله بودم. یک روز که از مدرسه تعطیل شدیم، محمد به دنبالم آمد. دیدم عصبانی است و لباسهایش بههمریخته. پرسیدم: «چه شده؟» اول چیزی نگفت، اما وقتی اصرار کردم، گفت: «یکی از بچهها بالای دیوار رفته بود و حیاط مدرسه شما را نگاه میکرد. عصبانی شدم و به او گفتم خجالت نمیکشی حیاط دخترها را نگاه میکنی؟ بعد با هم گلاویز شدیم و حسابی دعوا کردیم.» وقتی دست روی غیرتش میگذاشتند، دیگر از آن محمد آرام خبری نبود. آخرین بار به من گفت: «آبجی، اگر من شهید شوم، حتماً تو را شفاعت میکنم. تو دعا کن من شهید شوم.» بیشترین توصیهاش به من و خواهرم این بود: «برای من گریه نکنید. هر وقت دلتان گرفت، به جای من، برای سیدالشهدا(ع) گریه کنید.» برادرشوهرم با محمد همدوره بود و بیشتر اوقات در منطقه همدیگر را میدیدند. وقتی عملیات بیتالمقدس ۲ تمام شد، برادرشوهرم سراغ محمد رفت تا حالش را بپرسد، اما فهمید که او به شهادت رسیده است. او نتوانست خودش خبر را به ما بدهد. به همسرم گفت: «اول بگو محمد مجروح شده، بعد کمکم که آماده شدند، بگو شهید شده.» همسرم آمد و گفت: «محمد مجروح شده.»، اما من از دوستان شنیده بودم که معمولاً برای خبر شهادت اینگونه میگویند. همان لحظه فهمیدم محمدم شهید شده است. در دلم غوغایی به پا شد. وقتی ازدواج کردم، محمد بلافاصله به جبهه رفت. چون هنوز به من دلبستگی داشت، هر وقت مرخصی میآمد، روزی یکبار به من سر میزد و گاهی در خانهمان میماند. هنوز شیرینی آن لحظات در خاطرم زنده است. او نماد صبر، مهربانی و درعینحال، غیرت بود. با رفتارش نشان داد که میتوان هم مهربان بود و هم باغیرت. از چهار، پنج سالگی، بچهها با پدرشان به هیئت میرفتند و نماز میخواندند. محمد وقتی بزرگتر شد، بلند میشد و نماز شب هم میخواند. بسیار مهربان بود و اولین الگویش برادرش، علی بود. وقتی علی به جبهه رفت، محمد هم گفت میخواهم به جبهه بروم. گفتم: «صبر کن تا برادرت برگردد، بعد برو. پدرت هم تنهاست.» اما گفت: «من با برادرم کاری ندارم، او برای خودش رفته است.» وقتی به دیدار امام خمینی(ره) رفت، برگشت و گفت: «امام را که دیدم، حال عجیبی داشتم. نمیدانی چقدر خوشحال شدم.» از آن موقع به بعد، دیگر آرام و قرار نداشت و حضورش در منطقه، شکل دیگری گرفت. به مادرم میگفت: «اگر من شهید شدم، هر هفته به مزارم بیا!» این حرفها مادرم را خیلی متأثر میکرد. یکبار از پهلو زخمی شد. حتی در آن مدت هم نمیتوانست در تهران بماند. مدام میگفت: «خوبم، دیگر باید به منطقه بروم.» چند وقت ماند و دوباره رفت. وقتی میخواست به جبهه برود، سنش کم بود. آنقدر پیگیری کرد تا فهمید بچههای همسنش شناسنامههایشان را دستکاری میکنند و به جبهه میروند. او هم همین کار را کرد. وقتی به شهادت رسید، ۱۸ سالش بود. ما فرزندمان را در راه خدا و امام حسین(ع) دادیم.
تجسم تعهد، تقوا و بصیرت
خاطرهنگار: نسرین سماعی یکتا، خواهر شهید حمید سماعی یکتا
ولادت: ۱۴/۱/۱۳۴۲ – آبادان، استان خوزستان
شهادت: ۲۵/۱۲/۱۳۶۲ – جبهههای جنوب، عملیات خیبر
نحوه شهادت: اصابت ترکش به ریه
مزار شهید: حرم مطهر امام رضا(ع)، صحن آزادی، بهشت ثامنالائمه، بلوک ۵۵
حمید در خانوادهای نظامی، در خوزستان بزرگ شد. دوران کودکیاش بین شهرهای آبادان، اهواز و خرمشهر گذشت تا اینکه در سال ۱۳۴۹، با بازنشستگی پدر، به مشهد آمدیم. تحصیل را در مشهد ادامه داد و بهمرور، ویژگیهایی در او شکوفا شد که همه اطرافیان را مجذوب خود کرد؛ نظم، ادب، تقوا و احساس مسئولیت. در دوران دبیرستان، در بحبوحه انقلاب، به همراه دوستانش در راهپیماییها، پخش اعلامیهها و حتی شعارنویسی دیواری نقش فعالی داشت. پس از انقلاب، مسئول پایگاه بسیج مسجدالمنتظر در کوهسنگی شد. سال ۱۳۶۰ به سپاه پیوست و مسئول آموزش گزینش سپاه شد. حقالناس، برایش خط قرمز بود. یک روز که مادرم از او خواست با موتور سپاه نان برود بخرد، گفت: «مادر جان، این وسیله بیتالمال است. اجازه استفاده شخصی ندارم.» برخی شبهای جمعه بههمراه دوستان شهیدش، مسعود گنجآبادی و شهید موحد، به بهشت رضا میرفتند و دعای کمیل را در قبرهای آماده میخواندند. در بین آن جمع پنجنفره (حمید، شهید گنجآبادی، شهید موحد، شهید آلسیدان و شهید ابوالبشری) پیمانی بسته بودند که هرکس زودتر شهید شد، شفیع باقی بماند، اما هر پنج نفر، یکی پس از دیگری، شهید شدند... در مهر ۱۳۶۲، حمید در کنکور سراسری قبول شد و در رشته مهندسی عمران دانشگاه صنعتی اصفهان مشغول تحصیل شد. از اصفهان تماس گرفت و از مادرم اجازه خواست. مادر ابتدا مخالفت کرد و گفت «پدرت در جبهه است، تو فعلاً به درست برس.» اما حمید گفت: «مادر جان، هرکدام باید تکلیف خود را انجام دهیم. دانشگاه من، همان جبهه است... دعا کن در آنجا قبول شوم.» در عملیات خیبر، حمید بهعنوان خطشکن شرکت کرد. چند روز ارتباطشان با پشت جبهه قطع بود. همان روزها، پدرمان شهید شد، اما هیچکدام از ما، حتی حمید، از آن خبر نداشتیم. شب قبل از شهادت، خواب پدر را دیده بود و صبحش به دوستش گفته بود: «پدرم شهید شده یا خواهد شد...» ظهر همان روز، حمید بر اثر اصابت ترکش به ریه، به شهادت رسید. پیکر او و پدرم، با فاصله ده روز، در حرم امام رضا(ع) تشییع و به خاک سپرده شد. چند روز بعد از دفن، نامهای از حمید به خانهمان رسید؛ در آن نوشته بود نامهای در جیب پیراهنش سنجاق کرده که باید برداریم، اما دیگر دیر شده بود. با کسب اجازه از حضرت امام خمینی(ره)، اجازه نبش قبر صادر شد. در شب تحویل سال، با حضور مسئولان آستان قدس رضوی، آرامگاه حمید باز شد. قبر سهطبقه بود و حمید در طبقه پایین دفن شده بود. وقتی جسد او را نمایان کردند، نهتنها بوی نامطبوعی نبود، بلکه بوی خوش بهشت فضا را پر کرد. خادم حرم میگفت: «پمپ گلاب را کنار بگذارید؛ اینجا بوی بهشت میآید.» جیبها را گشتند، اما نامهای نبود. گویا حمید فرصت نوشتنش را پیدا نکرده بود. اما جای اصابت ترکش در بدنش، هنوز خون تازه تراوش میکرد. مادرم، همانجا وصیت کرد کشکول خونآلود لباس حمید را در قبر خودش بگذاریم و ما، سی سال بعد، هنگام دفن او، به این وصیت عمل کردیم. حمید، ما را به تلاوت قرآن توصیه میکرد. خودش، با صدای زیبا، هر روز قرآن میخواند و از ما میخواست هر روز یک آیه حفظ کنیم. هنگام شهادت، ۱۱ جزء از قرآن کریم را حفظ بود. در وصیتنامهاش خطاب به مادر نوشته بود: «باید از جسارتی که کردم و بدون مشورت با شما به جبهه رفتم عذر بخواهم. شاید انجام تکلیف شرعی نیازی به مشورت نداشته باشد، اما احترام به شما، تکلیف بزرگتریست...» پدر و پسر، دو شهید در یک عملیات بودند، که با فاصله ۱۰ روز به فیض بلند شهادت نائل آمدند و هر دو در بهشت ثامنالائمه، در حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شدند.
سردار هور
خاطرهنگار: زهرا هاشمی، خواهر سردار شهید علی هاشمی
ولادت: ۱۰/۱۰/۱۳۴۰ – اهواز، استان خوزستان
شهادت: ۴/۴/۱۳۶۷ – هورالعظیم، عراق
نحوه شهادت: هدف موشک هلیکوپترهای بعثی در عملیات منطقه هورالعظیم
مزار شهید: اهواز، گلزار شهدای بهشتآباد
شهید حاج علی هاشمی، در سال ۱۳۴۰، در محله عامری اهواز، در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشود. ما ۹ خواهر و برادر هستیم و حاج علی، فرزند ارشد خانواده بود. با شروع جنگ تحمیلی، او در محور کرخهکور به مقابله با دشمن بعثی پرداخت. با تشکیل یگانهای رزم سپاه، حاج علی مأمور تشکیل تیپ ۳۷ نور شد و در عملیات الی بیتالمقدس، نقش مهمی در آزادی خرمشهر ایفا کرد. در آستانه عملیات والفجر مقدماتی، تیپ ۳۷ نور منحل شد و او به فرماندهی سپاه سوسنگرد منصوب گردید. در سومین سال جنگ، آقای محسن رضایی، فرمانده کل سپاه، حاج علی را به فرماندهی قرارگاه سری نصرت برگزید. در سال ۱۳۶۶، او به فرماندهی سپاه ششم امام صادق(ع) منصوب شد. سرانجام در ۴ تیر ۱۳۶۷، پس از حمله رژیم بعث برای بازپسگیری منطقه هورالعظیم، حاج علی مفقودالأثر شد. پس از ۲۲ سال، در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، با انجام آزمایش DNA از مادرم، خبر شناسایی پیکر پاکش در اخبار سراسری اعلام شد. حاج علی، انسانی مهماننواز، مهربان، دلسوز و خوشاخلاق بود. ارادت ویژهای به حضرت فاطمه زهرا(س) و سادات داشت و در ماه مبارک رمضان، اگر فرصتی برای حضور در خانه پیدا میکرد، میگفت: «دوست دارم یک سید مهمان سفره افطارمان باشد.» بهخاطر خلوص نیتش، گاه این اتفاق میافتاد و سیدی بر سر سفره افطارش مینشست.
او بسیار به فکر یتیمان و نیازمندان بود. مادرم تعریف میکرد، در هشت یا نه سالگی او، وقتی برایش کت نو خریدند، از پوشیدن آن امتناع کرد و گفت: «برایم لباس معمولی بخرید. در مدرسه بعضیها یتیم یا نیازمند هستند. درست نیست من لباس نو بپوشم و آنها نگاه کنند.» حاج علی، حتی در دوران تحصیل، تابلویی بر در خانهمان نصب کرد که نوشته بود: «کلاس دروس تقویتی در مسجد محله برگزار میگردد. هزینه: ۱۰ صلوات و قبولی با خدا.»
او در دانشگاه علوم پزشکی مشهد پذیرفته شد، اما جبهه و دفاع از وطن و اسلام را برگزید. او خود را شریک غم خانوادههای شهدا و همرزمان شهیدش
میدانست. بچههای محله، که برخی همرزمانش بودند، در خانهمان جمع میشدند و تیمی به نام «شهباز» تشکیل داده بودند و با هم فوتبال بازی میکردند. خاطرهای که هرگز فراموش نخواهم کرد، به شب آخر دیدار خانواده با حاج علی بازمیگردد. ظهر روز ۲ تیر ۱۳۶۷، حاج علی به خانه مادر آمد و به او گفت: «میخواهم تمام خواهران و برادران را ببینم.» خواهر بزرگترمان، همه خانواده را برای شام به خانه مادری دعوت کرد. آن شب برای همه ما، بهیادماندنی و خاطرهانگیز بود.
در لحظه خداحافظی، حاج علی مرا در آغوش گرفت و وصیتی کرد: «هرگز حجاب و چادر را ترک نکن و بدان که برای این حجاب، شهدای زیادی دادهایم.» او سردار هور، نمادی از ایمان، مهربانی و غیرت بود. خصوصیات بارز او آنقدر زیاد است که قلم و زبان از توصیف آنها قاصرند. او با ایثار و فداکاریاش، راه شهدا را جاودانه کرد و یادش همیشه در دلهایمان زنده است.
فداکار جزیره مجنون
خاطرهنگار: زهرا نادی، خواهر شهید حسن نادی
ولادت: ۱/۲/۱۳۴۷ – روستای حصارقاضی، ورامین، استان تهران
شهادت: ۱۰/۱۲/۱۳۶۲ – جزیره مجنون، عراق
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: ورامین، امامزاده جعفر پیشوا
برادرم حسن، از همان کودکی حس ایثار و فداکاری بسیاری داشت. به یاد میآورم وقتی یکی از فامیلها به جبهه رفته بود، حسن کمکحال همسر و کودک خردسال او بود و با مهربانی در کنارشان حضور داشت. او فوقالعاده مهربان و خوشاخلاق بود. رفتارش در فامیل بسیار قابل تحسین بود و همه از اخلاق بینظیرش تعریف میکردند. او با مهربانی و گشادهروییاش، در دل همه جا داشت. آخرین باری که حسن به خانه آمد و قصد رفتن به جبهه را داشت، با خنده و ذوق و شوق گفت: «من این دفعه میروم و شهید میشوم.» انگار عاشق شهادت بود و با تمام وجود به دنبال آرزوی قلبیاش میرفت. همینطور هم شد و او به خواستهاش رسید. مهمترین توصیه حسن به ما خواهرها این بود: «زینب زمان باشید و پشتیبان ولایت فقیه.» او همیشه بر حفظ ارزشهای انقلاب و تبعیت از ولایت تأکید داشت. او عشق عمیقی به کشورش داشت. میگفت: «ما باید به جبهه برویم و نگذاریم کشورمان به دست اجنبی بیفتد.» این عشق به میهن، انگیزه اصلی او برای حضور در جبهه بود. وقتی خبر شهادت حسن را به ما دادند، بسیار ناراحت شدم، اما دانستن اینکه او به آرزوی قلبیاش، یعنی شهادت، رسیده بود، کمی از غمهایمان را تسکین داد. شهادتش، تحقق عشق و ایمانش بود. فداکاری، مهربانی و خوشاخلاقی حسن، همیشه در ذهنم ماندگار است. خندههای زیبایش هنوز در قلبم زنده است و یادش هرگز از خاطرم نمیرود. در وصیتنامهاش، اینگونه نوشته بود: «اگرچه دنیا زیبا و دوستداشتنی است و آدم را به سوی خود میکشد، اما خانه آخرت، خیلی زیباتر است.» برادرم با شهادتش، فداکاری، مهربانی و نیکوکاری را به ما آموخت. امیدوارم بتوانیم راه او و دیگر شهدا را ادامه دهیم.
عبدِ خدا
خاطرهنگار: فاطمه یزدانی، خواهر شهید محمدهادی یزدانی
ولادت: ۳۰/۶/۱۳۴۶ – مشهد مقدس، استان خراسان رضوی
شهادت: ۲۴/۱/۱۳۶۲ – شرهانی، عملیات والفجر مقدماتی
نحوه شهادت: تخریبچی، بر اثر ترکش مین به دست و پاها
مزار شهید: مشهد، بهشت رضا
در کودکیاش، گریههای زیادش زبانزد بود، اما وقتی بزرگتر شد، تبدیل شد به پسری آرام، مهربان و مسئول. همیشه اولین نفر از خواب بیدار میشد، سماور نفتی را روشن میکرد، چای دم میکرد و اگر نانی بود، میخورد و بیصدا از خانه میرفت. خرید خانه، همیشه برعهده او بود. پیش از مدرسه، به مکتب قرآن میرفت. دبستان را در مدرسهای پشت مسجد حاجآقا گذراند. بعد از آن، وارد حوزه علمیه شد. شهریهاش را با بقیه تقسیم میکرد و حتی برای خرج کردن آن، از ما اجازه میگرفت. از همان ابتدا، اهل دنیا نبود. سادهزیست، خداجو و مهربان بود. هنوز سن زیادی نداشت، اما دلش در جبهه بود. بارها با گریه درخواست اعزام میکرد. وقتی بهدلیل سن کم رد شد، با دستکاری شناسنامهاش و استفاده از مدارک برادرم، موفق شد ثبتنام کند. لباسهای خاکیاش را با دست میشستیم و با زحمت خشک میکردیم. دفعات بعدی که میخواست برود، خودمان به راهآهن رفتیم تا تنقلات و وسایلش را بدهیم. در عملیات والفجر مقدماتی، فقط یک نامه از او دریافت کردیم و دیگر هیچ پاسخی نیامد... آن روز حس عجیبی داشتم. بیقرار بودم. وقتی دو خانم ناشناس با پیکانی سفید آمدند و گفتند فرزندتان مجروح شده، فهمیدم ماجرا چیست. صدایشان میلرزید، اما دل مادر هم لرزیده بود. بعد از آن، همه آمدند، اشک ریختند و مشهد در بهشترضا، ۷۲ شهید را تشییع کرد. پیکر هادی هم در میانشان بود... و من هنوز باور ندارم که دیگر بازنگشت. او اهل نماز اول وقت بود. همیشه احترام والدین را نگه میداشت. سادهزیستیاش مثالزدنی بود. سحرخیز، عاشق مسجد، عاشق شهدا، اهل دعا و اهل قرآن. در دوران انقلاب، اعلامیه پخش میکرد. در راهپیماییها شرکت میکرد، به گروههای جهادی میپیوست و در خانه، بار همه را به دوش میکشید. او در آخرین دیدارمان، بر نماز تأکید داشت. حفظ حجاب، پر کردن جای خالیاش در سنگر، و پشتیبانی از امام خمینی(ره) از دیگر توصیههایش بود. پس از او در آن روزها من فقط یک دختر کلاس سومی بودم، اما امروز، طلبهام… بسیجیام… حضورش همیشه در دلم هست، و دائم خودم را با او قیاس میکنم. با اینکه مثل او سادهزیست نشدم، ولی سعی میکنم شبیه شهدا باشم... عبدالله…، نامی که برازندهاش بود. برادرم «عبد خدا» بود؛ خدایی زندگی کرد و خدایی رفت. پسر یکی از فامیل، شب قبل از تشییع، در خواب، برادر شهیدش را دید که گفته بود: «فردا شب، هادی مهمان ماست.»
گوهر تابان خانواده
خاطرهنگار: زهرا سلطانی، خواهر شهید مسعود سلطانی
ولادت: ۱۴/۴/۱۳۴۸ – شمیرانات، استان تهران
شهادت: ۲۱/۱۱/۱۳۶۵ – شلمچه، عملیات کربلای ۵
نحوه شهادت: موج انفجار و اصابت تیر به پا
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۵۳، ردیف ۵۴، شماره ۱۰
از دوران کودکی مسعود، خاطرات زیادی در ذهنم نقش بسته است، اما چیزی که همیشه در ذهنم ماندگار شده، احساس مسئولیتش بود؛ حتی از همان سالهای کودکی. او از همان ابتدا متفاوت بود، جدیتر، آرامتر و پختهتر از بچههای همسنش. مسعود، سراپا احترام و مسئولیتپذیری بود. نهتنها به خانواده، که به مردم، جامعه و میهنش هم احساس مسئولیت داشت. هیچوقت نمیخواست سربار کسی باشد؛ همیشه دنبال این بود که مفید باشد، حتی در کوچکترین کارها. آخرین دیدارمان لحظهای بود که لبخند میزد، اما نگاهش عمیقتر از همیشه بود. با اینکه چیزی نگفت، گویی نگاهش پر از حرف بود. بعدها فهمیدم آن سکوت، عطر وداع داشت... توصیهاش همیشه روشن و قاطع بود: «حجابتان را حفظ کنید، پشت ولایت بمانید، اسلام در امانت شماست.» ایمانش، ساده و شعاری نبود. با تمام وجود به این حرفها باور داشت و پایش ایستاد. عشق عجیبی به وطن داشت. میگفت: «اسلام در این سرزمین، نعمتیست از جانب خدا... باید قدرش را بدانیم.» برای همین هم رفت. برای حفظ این نعمت. برای اینکه پرچم عزت ایران روی زمین نیفتد. وقتی خبر شهادتش را آوردند، انگار زمان ایستاد. نه صدا میشنیدم، نه میتوانستم حرکت کنم. فقط اشک بود و یک حفره عمیق در دل، اما در دل همان غم، غرور هم جوانه زد. غرور از اینکه مسعود، شجاعانه راه روشن را انتخاب کرده بود. سالها گذشته است، اما هنوز شجاعتش، ایمانش و نگاهش به مرگ بهعنوان افقی روشن، در ذهنم جاریست. او از آنهایی بود که شهادت را انتخاب کرد. برادرم گوهر تابان خانواده ماست. هیچگاه یاد، نام و شجاعتش کمرنگ نمیشود. ایمان قوی، پاکی دل و ولایتمداریاش، او را در آن سن کم، به اوج رساند. باشد که روزی، شفیع ما در درگاه الهی باشد...
نمازش را مقدم میدانست
خاطرهنگار: مریم جلالی مشایخی، خواهر شهید سعید جلالی مشایخی
ولادت: ۱۸/۴/۱۳۴۲ – استان تهران
شهادت: ۲۱/۲/۱۳۶۱ – شلمچه
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر و گردن مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۶، ردیف ۸۸، شماره ۳۴
وقتی سعید شهید شد، من فقط ۹ سال داشتم. آن روزها هنوز کودک بودم و از دوران کودکیاش چیز زیادی خاطرم نیست؛ فقط تصویر برادری مهربان و دلسوز در ذهنم مانده که همیشه مراقب ما خواهرهای کوچکش بود. با اینکه خودش هنوز جوان بود، اما حس مسئولیتپذیری عجیبی نسبت به ما سه خواهر داشت. در همان سن کم، با مهربانی و آرامش همیشه سعی میکرد حامی و تکیهگاه ما باشد.
از آخرین دیدار یا گفتوگو چیزی در خاطرم نمانده، چون هنوز کودک بودم، اما مهر و محبتش در آن روزهای آخر، همه این سالها، در عمق وجودم ماندگار شد. سعید به عشق اهلبیت علیهمالسلام، مخصوصاً امام حسین(ع) و حضرت علیاکبر(ع)، ارادت ویژهای داشت. مهمترین توصیهاش به خانواده، گریه و عزاداری برای این بزرگواران بود. میگفت این اشکها بیپاسخ نمیماند. تا جایی که یادم میآید، وقتی به خانه میآمد، اول وقت نماز میخواند و بعد سراغ غذا یا استراحت میرفت. هنر نجاری را دوست داشت و بیشتر وقتش را به آن اختصاص میداد. ساده بود، اما هدفدار و مؤمن. خبر شهادتش را از مسجد محل به ما رساندند. گرچه آن موقع فقط ۹ سالم بود، اما دلم شکست و غم بزرگی در خانهمان نشست. یادم هست سکوت و اشک، همهجا را گرفته بود. سالها از آن روز گذشته است، اما من هنوز باور دارم شهدا زندهاند. بارها در زندگی، حضور و کرامات سعید را احساس کردهام. همیشه در دل و زندگی ما هست؛ مثل نوری خاموشنشدنی. شهدا زندهاند و حواسشان به ما هست.