کد خبر: ۳۳۹۷۹۲
تاریخ انتشار : ۱۹ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۵

روایت‌هایِ خواهرانه از شهدایی که نمی‌شناختیم

تاریخ، همیشه بی‌رحم بوده است؛ آن‌قدر بی‌رحم که گاهی قهرمان‌هایش را پشتِ سنگرها و شعارها دفن کرده و از یاد برده که این مردانِ بزرگ، پیش از آنکه «شهید» شوند، «برادر» بوده‌اند. ما دهه‌هاست که با روایت‌های حماسیِ جنگ خو گرفته‌ایم؛ با صدای توپ و تانک و روایتِ عملیات‌های بزرگ. اما در «سری پانزدهم» از این مجموعه، قصد داریم مسیر را عوض کنیم. می‌خواهیم از نگاهی دیگر به جنگ نگاه کنیم؛ نگاهی که نه از پشتِ لنزِ دوربین‌های خبری، بلکه از پشتِ پنجره‌های خانه‌ای که هنوز بویِ خاطره می‌دهد، روایت می‌شود.
راویانِ این سری، خواهرانی هستند که سال‌هاست صندوقچه‌ خاطرات‌شان را نه با «مدال‌های جنگی»، که با «جزئیاتِ کوچکِ زندگی» پر کرده‌اند. آن‌ها تنها کسانی هستند که به یاد دارند برادرشان پیش از رفتن به جبهه، چطور به طاقچه‌ خانه تکیه می‌داد، چه کتابی می‌خواند، یا وقتی مادر دلتنگ بود، چگونه با لبخندش سکوتِ خانه را می‌شکست. این روایت‌ها، بازخوانیِ همان لحظه‌هایی است که در تاریخ‌نگاری‌های رسمی گم شده‌اند؛ همان لحظه‌هایی که یک نفر، از آرزوهای ساده‌اش برایِ آینده می‌گفت، بی‌آنکه بداند چند قدم آن‌طرف‌تر، آسمان منتظرِ اوست.
خواندنِ این سری، سفر به عمقِ زیستِ مؤمنانه‌ای است که در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرِ ما جریان داشت. ما در این یادداشت‌ها، با «اسطوره» طرف نیستیم؛ ما با «انسان» روبه‌روییم. با کسی که درد داشت، خنده داشت، دغدغه‌ نان و خانواده داشت و با این‌همه، از همه‌ این‌ها گذشت تا چیزی بزرگ‌تر را نجات دهد. این نوشتار، نه یک گزارشِ معمولی، که دعوتی است به یک خلوتِ خانوادگی؛ دعوتی به اینکه یک‌بار دیگر، چشم‌هایمان را ببندیم و بگذاریم روایتِ این خواهرها، غبارِ فراموشی را از چهره‌ برادرهایِ شهیدشان بروبد. اینجا، در هر سطر، روحی زنده در جریان است؛ روحی که اگرچه سال‌هاست از میان ما پرکشیده، اما در حافظه‌ این خانواده‌ها، همچنان با همان لبخندِ همیشگی، زنده است.
سید محمد مشکوةالممالک

فدایی ارباب
خاطره‌نگار: معصومه خانی، خواهر شهید یوسف خانی
ولادت: ۱۵/۳/۱۳۴۸ – اراک، استان مرکزی
شهادت: ۴/۱۰/۱۳۶۵ – جزیره بوارین، شلمچه، عملیات کربلای ۴
نحوه شهادت: اصابت ترکش، شهدای غواص
مزار شهید: قم، گلزار شهدای علی بن جعفر(ع)
از ویژگی‌های بارز یوسف، پشتکار و تلاشگر بودنش در خاطرم مانده است. هم در شاخه‌ نظری، رشته‌ تجربی در مدرسه‌ شبانه تحصیل می‌کرد و هم در حوزه‌ علمیه‌ قم، مشغول به تحصیل علم حوزوی و معارف اسلامی بود.
بسیاری از مواقع که با دوستان طلبه‌اش مباحثه‌ گروهی داشتند، پدرم را که تحصیلات قرآنی در حد مکتب‌خانه‌های قدیمی دارد، به مباحثه‌های دروس سختی مثل لمعه دعوت می‌کرد و بین دوستانش، از وجود پدر هم استفاده و جایگاه مقام پدر و منزلت ایشان را حفظ می‌کرد. پدرم در خصوص این مورد، تعریف می‌کند که پابه‌پای دوستان برادرم بحث می‌کردند و عالی بودند. همین باعث خوشحالی عمیق پدرم شده بود و ناخودآگاه در دل برادرم، شادی و شعفی از خوشحالی پدر ایجاد می‌شد که توانسته بود دل پدر را شاد کند.
مهربانی زیاد، گذشت فراوان، پشتکار و تلاش خستگی‌ناپذیر، تقوای بالا و پرهیز از هرگونه معصیت از ویژگی‌های برادرم بود.
چون در آخرین دیدار با ایشان، سن من کم بود، تنها آغوش گرم و بامحبتش زمان خداحافظی به جبهه، در خاطرم مانده است. مهم‌ترین توصیه‌اش که در وصیت‌نامه هم با تأکید فراوان ذکر شده، این بود که پشتیبان ولایت فقیه باشیم.
عشق به آقا امام زمان (عج)، برادرم را بر آن داشت که سه‌شنبه‌ها زیارت مسجد شریف جمکران و نماز امام زمان (روحی فداه) را جزء برنامه‌های گروهی با دوستانش قرار دهد. نماز شبش ترک نمی‌شد، زیارت حضرت معصومه(س) جزء برنامه‌های لاینفک زندگی‌اش بود. بسیار ولایی بود و با اعلام دستور امام خمینی(ره)، داوطلبانه راهی جبهه شد.
خبر شهادت برادر عزیزم، خیلی دیر و سخت به خانواده رسید. چند روزی از عملیات کربلای ۴ گذشته بود، پدرم از برادرم بی‌خبر بود. به دزفول رفتند تا از حال او خبری بگیرند، اما متأسفانه مسئول مربوطه به پدرم گفت اسم برادرم جزء رزمنده‌ها، اسرا و شهدا نیست. بله، یوسفِ پدر، آن زمان مفقود بود، تا حدود ۵۰ روز بعد از عملیات مظلومانه‌ کربلای ۴ که بسیاری از غواص‌ها دست‌هایشان را بسته بودند و بسیار مظلومانه در اروندرود، شهید شدند، خبر شهادت برادرم را به پدرم دادند. همان لحظه که جنازه‌ مطهرشان را آوردند، به دلیل ماندن زیاد در آب‌های آلوده به مواد شیمیایی، بدن، شیمیایی شده بود و قابل شناسایی نبود. تنها از روی پلاک و انگشتر عقیق شناسایی شد. پدرم تاب این‌همه درد را در قلبش نداشت و سکته کرد، و بعد از مدتی به هوش آمد. خیلی سخت بود؛ ولی پدر با افتخار، با سرفرازی و سربلندی، یوسف عزیزش را فدای علی‌اکبر(ع) ارباب کرده بود. امروز بعد از سال‌ها، پاکی و تقوای ایشان در دل من زنده است. اینکه در اوج جوانی، آن‌قدر از معصیت و گناه دوری کرد تا اینکه توسط ارباب، انتخاب شد. خوش به سعادتش. او به‌واقع، نوکر باوفا برای ارباب بود، که اگر در این دنیا به زیارت کربلا نرفت، برای همیشه روزی‌خور آقا اباعبدالله شد و فدایی و عاشق امام و ولایت فقیه.
متن وصیت‌نامه شهید یوسف خانی
از شما پدر و مادر و برادرانم می‌خواهم حلالم کنید، حساب سخت است، حق‌الناس سخت است، سخت‌تر از آن چیزی که ما فکر می‌کنیم، عقایدتان را درست کنید، اصول دین، فروع دین، نماز و... قرآن را بخوانید و به آن عمل کنید، دنیا محل امتحان است، مرگ به سراغ همه ما می‌آید در لحظه مقرر، نه یک لحظه زودتر، نه یک لحظه دیرتر. فقط باید آن لحظه آماده باشیم و چون نمی‌دانیم آن لحظه چه زمانی‌ست، پس باید همیشه آماده باشیم. پشتیبان ولایت فقیه باشید، از رهبر عزیزمان حمایت کنید، از انقلاب اسلامی حمایت کنید که خیلی سخت به‌دست آمده است. مطیع خدمتگزاران انقلاب باشید...
نماد ایثار و مهربانی
خاطره‌نگار: زهرا زمردیان، خواهر شهید مجید زمردیان
ولادت: ۲۹/۱۰/۱۳۳۶ – سبزوار، استان خراسان رضوی
شهادت: ۷/۱/۱۳۶۱ – شوش، تنگه رقابیه، عملیات فتح‌المبین
نحوه شهادت: اصابت گلوله به شقیقه در محاصره دشمن
مزار شهید: سبزوار، گلزار شهدا، قطعه شمال غربی، ردیف ۵، شماره ۳
شهید مجید زمردیان، بسیار سخاوتمند بود و کمک‌های مالی فراوانی به نیازمندان می‌کرد؛ ولی حساس بود که در مصرف مواد غذایی، اسراف نشود. روزی سر سفره‌ غذا، وقتی دست از غذا کشیدم، با مهربانی گفت: «خواهرم، چند عدد برنج کف ظرفت مانده، بیا بشماریم...» گفتم: «هشت تا...» گفت: «خب اگر در ظرف من و بابا و مامان هم هرکدام هشت تا بمونه، چندتا می‌شه؟ حالا در ظرف خانواده‌ خاله‌ها و دایی‌ها و عموها و عمه‌ها... بعد در یک شهر... بعد در یک کشور...» خلاصه بدون امرونهی مستقیم، این‌گونه به من فهماند که نباید اسراف کنم.
برادرم خانواده‌دوست و خوش‌مشرب بود، همیشه لبخند به لب داشت و به اطرافیان و بستگان سر می‌زد. اگر کسی نیاز به کمک داشت، در حد توانش، خدمت می‌کرد. بسیار خوش‌فکر و باسلیقه بود و بهترین استفاده را از حداقل امکانات می‌کرد.
در سفری بودیم و من چون تکلیف خط درشت (با قلم نی) داشتم و دفترم (که مخصوص انجام این تکلیف بود) را جا گذاشته بودم، خیلی ناراحت بودم که روز بعد باید بدون تکلیف به مدرسه بروم و گریه می‌کردم. مجید اول مرا آرام کرد و بعد گفت: «بیا فکر کنیم ببینیم چه راه‌حلی برای این کار وجود دارد.» (امروزه اگر این مشکل پیش بیاید، اولین راهکاری که به کوچک‌ترها می‌دهیم این است که برایت یک دفتر دیگر می‌خریم.) خلاصه با آرامش و همفکری و با توجه به اینکه دفتر نقاشی داشتم، با مداد رنگی سرمه‌ای، دفتر نقاشی مرا ماهرانه و با فاصله‌ مناسب، خط‌کشی کرد و من با آرامش، تکلیفم را انجام دادم.
آخرین توصیه‌ای که مجید به من کرد، در مورد نماز صبح بود. روزی برای نماز صبح خواب ماندم و خیلی ناراحت بودم. با مهربانی همراه با جدیت به من گفت: «اگر نماز برای کسی مهم باشد و به آن اهمیت دهد، هیچ‌وقت خواب نمی‌ماند.» توصیه‌اش همیشه این بود که راه ایشان را زینب‌وار ادامه دهیم. از عشق و علاقه‌ شهید به خانواده اگر بخواهم بگویم، مجید معلم بود و اهتمام فراوانی به تربیت کودکان داشت؛ ولی چون احساس وظیفه می‌کرد و عشق به شهادت در دلش موج می‌زد، خودش را به مدت ۶ ماه، مأمور به خدمت در سپاه پاسداران کرد و در همان ماه اول، عازم جبهه شد و به شهادت رسید. به نماز خیلی‌خیلی اهمیت می‌داد. خبر شهادت برادرم را به یاد دارم. 
بعد از تعطیلات نوروز سال ۱۳۶۱ و در چهاردهم فروردین که به مدرسه رفتم، دوستم آهسته به بقیه گفت که برادر فلانی شهید شده (چون برادرم همکار پدر یکی از دوستانم بود، او اطلاع داشت). من، اتفاقی شنیدم و خیلی حس بدی بود. نمی‌خواستم باور کنم... دلشوره‌ عجیبی پیدا کردم. 
سریع از ناظم اجازه گرفتم و به خانه رفتم. همه‌جا سیاه‌پوش شده بود. مجید صبح جمعه هفتم فروردین به شهادت رسید و چندین روز پیکر پاکش در سردخانه بوده؛ ولی نتوانسته بودند به ما اطلاع بدهند.
همیشه حاضریم ...
خاطره‌نگار: زهرا ترابیان، خواهر شهید محمدرضا ترابیان
ولادت: ۱۰/۸/۱۳۳۹ – بیجار، استان کردستان
شهادت: ۱۳/۱/۱۳۶۳ – مناطق عملیاتی سقز، کردستان
نحوه شهادت: اصابت گلوله در درگیری با گروهک‌های ضدانقلاب کومله و دموکرات
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدا
محمدرضا از همان کودکی، پرجنب‌وجوش و فعال بود. بیشتر وقتش را با فوتبال و بازی می‌گذراند. با همه‌ این شیطنت‌ها، مهربان و خوش‌اخلاق بود. هیچ‌گاه صدایش را برای پدر و مادرم بلند نکرد. احترام عمیقی برایشان قائل بود و از ته دل دوستشان داشت. از همان سنین کم، خوش‌مشرب بود و با دیگران گرم می‌گرفت. صله‌ رحم برایش اهمیت داشت و همیشه در کنار خانواده و فامیل بود. در کمک کردن به دیگران، پیش‌قدم بود.
وقتی انقلاب شروع شد، محمدرضا از چهره‌های اصلی جریان انقلابی در بیجار بود. عکسی از او باقی مانده که در حال پایین آوردن مجسمه‌ شاه است... تصویری که هنوز هم برایمان یادآور غیرت و ایمان اوست.
در کنار تحصیل، سراغ حرفه‌های مختلف رفت؛ از سیمان‌کاری و بنایی گرفته تا جوش‌کاری، همه را بلد بود. یک روز تابستان، در گرمای کار، به خانه آمد و گفت: «هوا خیلی گرم است، مادر اذیت می‌شود.»، یک پنکه خرید. با آن کار، دل مادرم را شاد کرد… همان‌قدر ساده و همان‌قدر عمیق. در خانه، برای مادرم حمام ساخت. تمام کارها را خودش انجام داد. خودش بود، کار می‌کرد، اما همیشه نگاهش به آرامش دیگران بود.
آخرین بار که او را دیدم، آمده بود برای تشییع دوست و هم‌رزمش، شهید جمال صالحی. به مادرم گفت: «دعا کن شهید شوم». مادرم ناراحت شد، محمدرضا خندید، ولی در دلش انگار عهدی بسته بود...
همیشه نوحه‌هایی که دوست داشت را به من می‌داد تا از نوار کاست پیاده کنم و در تقویمش بنویسم. یک‌بار گفت: «این نوحه‌ «بتاب ای مه‌» را دوست دارم. می‌نویسم تا زمزمه‌اش کنم.» بار آخر، نوحه‌ «نیزه‌شکسته‌ها را بزن کنار زینب» را داد…، انگار داشت ما را برای رفتن آماده می‌کرد.
در مراسم چهلم شهید صالحی، ۱۲ فروردین ۱۳۶۳، محمدرضا به بیجار آمد. تمام لباس‌ها و وسایل اضافی‌اش را آورده بود. گفت: «این‌ها سنگینی می‌کنند...» هیچ‌وقت لباس رسمی سپاه نمی‌پوشید. هیچ‌گاه به ما نگفت فرمانده‌ گردان است. فقط در لحظه‌ شهادت، لباس سپاه به تن داشت… همان شد کفنش.
وقتی از خانه رفت، خداحافظی‌اش فرق داشت. حتی از پشت پنجره هم بدرقه‌اش کردیم.
صبح روز ۱۴ فروردین، در دبیرستان بودم که از کلاس صدایم زدند. دوستانم خبر داشتند و مرا تا دم در همراهی کردند…
شامگاه ۱۳ فروردین ۱۳۶۳، در خواب بود. وقتی بیدارش کردند، گفته بود: «از آخرین خواب، مرا بیدار کردید...» کومله‌ها کوه‌های اطراف پاسگاه را محاصره کرده بودند. محمدرضا گفت: «باید آرامش شب را از این خفاش‌ها بگیریم.» با شجاعت همراه گردان حرکت کرد، پاسگاه را نجات داد، اما خودش آسمانی شد…
بعد از او، هر روز صبح با عکسش که اتاقمان را مزین کرده، سلام و علیک می‌کنم. همیشه در کنارم است. هر وقت مشکلی دارم، از او کمک می‌گیرم… خوب برادری است، دستم را می‌گیرد.
در خواب به من گفت: «ما همیشه حاضریم… هرجا که نیاز باشد، تحت امر فرمانده می‌رویم…» ان‌شاءالله، با سپاه شهیدان خواهد آمد...
وصیت‌نامه‌ شهید محمدرضا ترابیان
۹ روز قبل از شهادت
به نام خداوند بخشنده مهربان، درهم‌کوبنده‌ ستمگران و نابودکننده‌ کاخ‌های قارون‌ها، جالوت‌ها، فرعون‌ها و شاهان و یاری‌دهنده‌ راست‌قامتان تاریخ و مستضعفان جهان در تمام دوران بشریت...
با سلام بر منجی عالم بشریت و برپادارنده‌ عدل و قسط و نایب بر حقش امام عزیز، خمینی کبیر.
بر حسب وظیفه‌ شرعی در این لحظات آخر می‌خواهم چند سطری به‌عنوان وصیت بنویسم. از روزی که وارد سپاه شدم، هدفم یاری دین خدا بوده و همیشه از خدا می‌خواستم که شهادت در راه خودش را نصیب من گرداند و اگر در این راه، من به خون خود غلطیدم، شاید خداوند از سر گناهانم 
بگذرد. 
مقداری پول در کمد من می‌باشد که تمام آن مربوط به بیت‌المال است و مال گردان است. دوست دارم قبر من در کنار دوستانم باشد. از مادر و پدرم می‌خواهم در مرگ من گریه نکنند؛ چون من به محبوبم رسیده‌ام. از برادران می‌خواهم که همچنان از یاران امام باشند و گوش به فرمان او، از امت شهادت‌طلب ایران می‌خواهم که جبهه‌ها را همچنان پر کنند. در پایان از تمامی دوستان و فامیل و هم‌سنگرانم می‌خواهم که مرا حلال کنند.
الاحقر محمدرضا ترابیان
سرباز پاک انقلاب
خاطره‌نگار: زکیه روحانی‌نژاد، خواهر شهید احمدعلی روحانی‌نژاد
ولادت: ۱/۳/۱۳۴۵ – شوشتر، استان خوزستان
شهادت: ۱۸/۱۱/۱۳۶۱ – منطقه‌ فکه، عملیات والفجر مقدماتی
نحوه شهادت: اصابت گلوله
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدا
برادرم، مرد بسیار پاکی بود. مردانگی و شجاعت ویژگی ذاتی‌اش بود. همیشه به نماز و حجاب تأکید داشت و صدای اذان و دعای توسل خود را به صورت صوت، ضبط می‌کرد. بسیار خانواده‌دوست بود و به امام علاقه‌ای خاص داشت، همچنین نمازش هیچ‌گاه قضا نمی‌شد. اگر برای رفتن به مهدکودک، چادر نمی‌پوشیدم، می‌گفت: «خواهرم، اگر می‌خواهی به مهدکودک بروی، باید چادر بپوشی.»
حدوداً ۱۶ ساله بود که اجازه‌ حضور در جبهه را از پدر گرفت و سر خواهران و برادران خود را بوسید و خداحافظی کرد. او در عملیات والفجر مقدماتی، با اصابت گلوله به شهادت رسید و به مدت ۸ سال، مفقودالاثر بود.
لحظه شنیدن خبر شهادتش، عمیقاً حس غم‌انگیزی داشتم، البته من آن زمان، سنم کم بود. امروز بعد از سال‌ها، گفتار بسیار خوب و نیک شهید و تأکیدهای او به نماز، حجاب، نماز جمعه، نماز جماعت و... در قلب و خاطرم مانده است. همیشه توصیه به نماز اول وقت داشت و می‌گفت تا جایی که امکان دارد، به نماز جماعت بروید و همیشه حجاب داشته باشید.
متن وصیت‌نامه شهید احمدعلی روحانی‌نژاد
برادران! خودتان را از گناه پاک کنید؛ زیرا اگر خودمان را نسازیم چگونه می‌خواهیم اسلام را به جهان صادر کنیم؟ برادران! تقوا پیشه کنید و از همدیگر سبقت بگیرید...
مادر می‌دانم که هیچ مادری بدی فرزندش را نمی‌خواهد و دوست ندارد که فرزندش در آتش جهنم بسوزد. امیدوارم که از من راضی باشی، زیرا در دنیا انسان همه نوع گناهی می‌کند. نمی‌خواهم انسانی گناه‌کار باشم. البته من افتخار می‌کنم که پیامبری همچون حضرت محمد(ص) و رهبری همچون خمینی داشتم، افتخار می‌کنم که همچون پدر و مادری داشتم که مرا به دنیا آورده‌اند تا بتوانم پروردگارم را ستایش کنم. من غریبی تنها هستم که از شهر عاشقان آمده‌ام، انگار دست غیبی دارد مرا به سوی خود می‌کشد. احساس دیگری به من دست داده است و انگار دارد روحم از جسمم جدا می‌شود و به سوی معشوق خود می‌رود. پدر و مادر اگر که چیزی از من باقی مانده، هرطور که خود صلاح دانستید آن‌ها را در راه خدا انفاق کنید.
«یکی دو نفس بیشتر از عمرم باقی نمانده است، امیدوارم که در بستر مرگ طبیعی نمیرم و زندگی‌ام که به اسلام خدمتی نکرده است، شاید با مرگم به اسلام خدمتی شود. خداوند مرا و کلیه انسان‌ها را آفرید و در مقابل هر عمل خوبی، پاداشی و در مقابل هر عمل زشتی، جزایی و در مقابل این دنیا، آخرتی و در مقابل هر عمل خوبی بدی، و در مقابل هر ظلمی، مظلومی و در مقابل هر ظالم، مسلمانی و برای از بین بردن ظالم قرار داد. اگر قلبم سوراخ‌سوراخ شود و اگر بر خاک افتم و زیر پای دژخیمان زمان لگدمال شوم، حاضر به سازش با دشمنانم نخواهم شد. من افتخار می‌کنم که شهادت نصیبم شود و شوق نوشیدن شربت شهادت همانند شیرینی است که دهانم را تا مدتی شیرین کرده است. دوست داشتم با شور و شوق مردم به جبهه بروم و با شور و شوق مردم به خاک سپرده شوم. مردم، بدانید کسانی که برای شهید گریه می‌کنند هنوز مقام شهید را درک نکرده‌اند، اگر درک کرده بودند گریه نمی‌کردند. مردم مادیات را کنار بگذارید، زیرا که سرانجام مادیات مرگ است و آتش دوزخ.»
دوستدار شما احمدعلی روحانی
عشق به ملکوت
خاطره‌نگار: فاطمه آصفری، خواهر شهید محمدجواد آصفری
ولادت: ۴/۱/۱۳۴۲ – اراک، استان مرکزی
شهادت: ۲۱/۴/۱۳۶۱ – خرمشهر، عملیات رمضان
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به شکم
مزار شهید: اراک، گلزار شهدا
شهید محمدجواد، در سال ۱۳۴۲، در خانواده‌ای مذهبی و متعهد به ارزش‌های دینی متولد شد. پدرش از بزرگان محل و نمازگزار ثابت مسجد بود که هیچ‌گاه نماز جماعتش ترک نمی‌شد. مادرش با هزاران آرزو و امید او را پرورش داد، اما محمدجواد از کودکی عاشق راهی بود که پایانش شهادت بود.
در سال ۱۳۶۰، پس از اخذ دیپلم، به‌جای رفتن به دانشگاه، سپاه را انتخاب کرد. او این تصمیم را «ورود به بزرگ‌ترین دانشگاه» می‌نامید. همراه دوستانی همچون شهید سیدعباس سجادی، محمود معین‌الاسلام، شهید محمد منصوری و رحیم صالحی، گروهی تشکیل دادند که هدف نهایی‌شان چیزی جز شهادت نبود. این گروه، همواره به دعا و مداحی اهل بیت مشغول بودند. جالب آنکه، مقر اصلی فعالیت‌هایشان مزار شهدای اراک بود. محمدجواد حتی درون قبری که اکنون در آن آرمیده است، می‌رفت و می‌خوابید و به دوستانش می‌گفت: «این‌جا جای من است.»
مادرش از کودکی نذر داشت که هر سال، در شب شهادت حضرت علی (ع)، نذری بپزد. سرنوشت چنین رقم خورد که محمدجواد در همان شبِ شهادت مولی‌الموحدین، به درجه رفیع شهادت نائل شد.
روزی که می‌خواست به جبهه برود، به همراه دوستانش به خانه آمد. مادر دو نوع خورشت آماده کرده بود، اما شهید با مهربانی گفت: «نه مادر، یک خورشت کافی‌ست.» محمدجواد در شب ۲۱ رمضان ۱۳۶۱، هم‌زمان با شب شهادت امام علی (ع)، در جبهه‌های نبرد به آرزوی دیرینه‌اش رسید و روحش به ملکوت اعلی پیوست. او نمادی از عشق بی‌شائبه به خدا و اهل بیت بود و همان‌گونه که امام خمینی (ره) فرمودند: «سربازان من اکنون در گهواره‌ها هستند»، محمدجواد از همان گهواره‌ای برخاست که عطر شهادت در آن موج می‌زد.
پاسدار ایمان و وطن
خاطره‌نگار: جمیله جزینی، خواهر شهید جواد (محسن) جزینی
ولادت: ۱۲/۶/۱۳۴۸ – شهرری، استان تهران
شهادت: ۱۶/۴/۱۳۶۵ – ارتفاعات قلاویزان، مرحله آخر عملیات کربلای ۱، آزادسازی مهران
نحوه شهادت: اصابت گلوله در حین پاکسازی سنگرهای بعثیون و تثبیت خط مقدم
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۵۳، ردیف ۱۲۳، شماره ۱۰
برادرم محسن، از همان کودکی بسیار آرام، صبور و مهربان بود. مؤدب بود و به خانواده، به‌خصوص پدر و مادرم احترام ویژه‌ای می‌گذاشت. زمانی که از جبهه به مرخصی آمده بود، در ایام مرخصی، اقدام به جمع‌آوری کمک‌های مردمی برای جبهه کرد. کمک‌ها را بار کامیونی کرد که قرار بود به جبهه برگردد و راهی شد. من با سایر اعضای خانواده او را بدرقه کردیم. آخرین دیدار ما، همان سحرگاه شب ۲۳ ماه مبارک رمضان بود. مهم‌ترین توصیه یا وصیتش به ما، وحدت اعضای خانواده و انسجام آن بود. تأکید داشت هر از گاهی، همه‌ اعضای خانواده دور یک سفره جمع شوند و با هم معاشرت کنند. بسیار به اسراف نکردن توصیه می‌کرد و همیشه به مادرم می‌گفت: «غذاهایی که اضافه می‌آید را بیرون نریز. آن‌ها را نگه دار تا وعده‌های بعد مصرف کنیم.» معمولاً خودش داوطلب مصرف این غذاها می‌شد. خواهرزاده‌اش را بر رعایت حفظ حجاب و یاد گرفتن قرآن تشویق می‌کرد. دخترم اکنون که ۴۵ سال سن دارد، به خاطر احترام به دایی شهیدش چادر می‌پوشد و من هم به او افتخار می‌کنم.
محسن، خیلی به رعایت حجاب تأکید داشت. یکی از روزهایی که می‌خواست به جبهه برود، خواستم با او عکس یادگاری بگیرم، گفت: «چادر بپوش و بیا عکس بگیریم.» به درس هم اهمیت می‌داد و می‌گفت در جبهه درس هم می‌خوانند. علاوه‌بر علاقه به کشور و امام خمینی(ره)، به‌طور عجیبی حضور در مسجد را دوست داشت، به‌طوری‌که در طول هفته یکی‌دو شب، در مسجد می‌خوابید. از کارهایی که جنبه‌ ریا داشت نیز پرهیز می‌کرد.
او متولد سال ۱۳۴۸ بود، درحالی‌که نوجوانی بیش نبود و مشغول تحصیل در مقطع راهنمایی بود، ضمن فعالیت در پایگاه بسیج مسجد حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در امور اجتماعی محله‌ بهشتی، همکاری و مساعدت شایانی داشت. او به قرآن و ادعیه‌ علاقه‌ فراوانی داشت، سعی می‌کرد ضمن حفظ قرآن، به آن عمل کند. هر شب سوره‌ واقعه را حفظ‌خوانی یا روخوانی می‌کرد. با وجود سن کم، قلبش برای حضور در جبهه می‌تپید، اما ارگان‌های نظامی مانع حضورش می‌شدند، دیگر تاب ماندن در پشت جبهه را نداشت و در رونوشت شناسنامه، عدد ۸ را به ۵ تغییر داد. این‌گونه شد که متولد ۱۳۴۵ ثبت شد و توانست خودش را به جبهه (مأمن ایثارگران دلباختگان دلیران حافظ دین و میهن اسلامی) برساند.
آرزوی برادرم محسن، علاوه‌بر شهادت، مفقودالاثر شدن بود. لذا بعد از عملیات کربلای یک در شهر مهران، با جمعی از رزمندگان گردان انصارالرسول(ص) لشکر ۲۷ تهران، هنگام عملیات ایذایی، از ناحیه‌ سر و گردن به‌وسیله‌ تیر دشمن به فیض شهادت نائل آمد. حتی چند روز، بدن مطهرش در منطقه ماند و با رشادت رزمندگان بازگردانده شد.
در شهرری، با فرمانده‌ برادرم، هم‌محله بودیم. مادر ایشان، خبر شهادت را به ما داد. با شنیدن این خبر، خیلی ناراحت و غصه‌دار شدم؛ ولی چون برادرم همیشه با تمام وجود شهادت را می‌خواست، فکر کردن به اینکه او به خواسته و آرزویش رسیده، باعث آرامش من می‌شد و برای او خوشحال بودم. 
امروز بعد از سال‌ها، چیزی که از او در دل و جانم همیشه زنده است، این است که محسن، همیشه بعد از مدرسه به منزل من می‌آمد. با اینکه من خواهر بزرگ او بودم، قرآن را به من آموزش می‌داد. 
تا همین حالا هم، هر زمان که قرآن می‌خوانم، یاد و خاطره‌ محسن، در دلم زنده می‌شود. من معتقدم که تمثال شهید بزرگوار، محسن جزینی، در بلوار سلمان فارسی شهرری، نظاره‌گر اعمال ماست. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
آری، شهیدان، راه خودشان را شناختند و به آنچه خواستند، رسیدند و ادامه‌ رسالتشان را بر دوش ما سپردند. ان‌شاءالله ما وارثان و امانت‌داران خوبی برای آن‌ها باشیم. خداوند پدر و مادرمان را رحمت کند که ما را حسینی تربیت کردند.
وصیت‌نامه‌ مکتوبی از محسن، نداریم، اما همیشه یاد این توصیه‌ها و دعاهایش، برای ما حکم وصیتش را دارد: «خدایا امام زمانِ ما را از ما راضی و خشنود گردان... و مِهر و عشق به امام حسین (ع) را در قلبمان زیاد کن... ای خواهران! با پیروی کردن از فاطمه زهرا (س) در سنگر حجاب خود، پاسدار خون شهدا باشید...»
سردار گمنام ایثار
خاطره‌نگار: فاطمه مولائی‌قرا، خواهر شهید حاج عقیل مولائی‌قرا
ولادت: ۱/۱/۱۳۳۲ – قائمشهر، استان مازندران
شهادت: ۲۲/۱۰/۱۳۶۵ – شلمچه، عملیات کربلای ۵
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: قائم‌شهر، گلزار شهدای سید میرزا
من فرزند آخر خانواده بودم و خاطره‌ خاصی از کودکی ندارم. برادرم بچه‌محل‌ها را جمع می‌کرد، فوتبال بازی می‌کردند و بعد با آن‌ها صحبت می‌کرد. برای دانش‌آموزانی که در مدرسه تجدید می‌شدند، کلاس جبرانی می‌گذاشت، کنارش اخلاق، قرآن و نماز درس می‌داد.
حاج عقیل، به خانواده و ملت بسیجی می‌گفت: «در پای صندوق‌های رأی حضور داشته باشید تا منافقین و لیبرال‌ها رأی زیادی نیاورند.» می‌گفت: «حجابتان را حفظ کنید، پشت رهبر را خالی نکنید و در هیچ گروه و دسته‌ ضد ولایت وارد نشوید. در خط ولایت فقیه باشید. نمازتان را ترک نکنید. دست خدا بر سر ماست و دست خدا همیشه پیروز است. صبور باشید.» 
همیشه به داشتن فرزندان زیاد و تربیت خوبشان تأکید داشت. باگذشت و مهربان بود. دوست‌دار مستضعفان بود و پیرو ولایت فقیه. زندگی سالمی داشت و برای احترام به بزرگ‌ترها ارزش زیادی قائل بود. قلب پاک و گشاده‌ای داشت. برای ازدواج جوانان خیلی تلاش می‌کرد. انتظار نداشت کسی از او تشکر یا تعریف کند، همیشه گمنام بود. می‌گفت: «بسیجی خستگی را خسته کرده است.» دست بسیجی‌های جوان را می‌بوسید و به چشمانش می‌کشید. به خانواده‌ شهدا خیلی احترام می‌گذاشت.
عشق و علاقه زیادی به خانواده داشت، با همه دوست بود. من پدرم را از کودکی از دست دادم؛ ولی با حضور حاج عقیل، هیچ‌وقت جای خالی پدر را حس نکردم. برای کشور، جانش را فدا کرد. عشق به امام و رهبر داشت، حاضر بود روزی ده بار بمیرد، ولی امام زنده بماند. نماز سر وقت، دعای کمیل، دعای توسل و دعای ندبه را هیچ‌گاه ترک نمی‌کرد. می‌گفت: «با تحصیل علم و دانش، و مطالعه‌ کتاب‌های غیردرسی، آگاه شوید، تا منافقین از شما بیشتر ندانند.»
یک روز، پیرمردی را در بازار دیده بود که خرید می‌کرد. چون او ناتوان بود، برادرم بارهایش را تا منزل برایش برد. پرسیده بود چرا پسرت برای خرید نمی‌آید؟ پیرمرد گفت: «من پسر ندارم.» برادرم گفته بود: «می‌خواهی من پسرت شوم تا کارهایت را انجام دهم؟» پیرمرد قبول کرد.
محله‌ ما ۵ شهید داشت. همسرم، از همسایه، خبر شهادت برادرم را شنیده بود، چون علاقه‌ من به برادرم زیاد بود، کسی به من چیزی نگفت. همسرم از خانه بیرون رفت. پدرشوهرم به من گفت: «بیا به منزل برادرت برویم و خبری از او بگیریم.» نزدیک که شدیم، دیدم ماشین زیادی جلوی منزلش هست و آنجا شلوغ است. همان‌جا کمرم شکست، فقط گفتم: «امان از دل زینب!» و از هوش رفتم.
برادرم بسیار مظلوم بود و مظلومانه رفت. یک‌بار با ترکش خمپاره زخمی شد، داشتند زخمی‌ها را می‌بردند، که دوباره خمپاره به ماشین زخمی‌ها خورد و شهید شدند. به آرزویش رسید. حاج عقیل، مثل شهید رئیسی عزیز مظلوم بود، شهید زندگی کرد و شهید از دنیا رفت. ولی همیشه در سختی‌ها و خوشی‌ها او را کنارم احساس می‌کنم.پسرم رضا، ۲۷ ساله بود، تصادف کرد و از پیش ما رفت. خیلی از خصوصیت اخلاقی دایی‌اش را داشت. من خیلی بی‌قراری می‌کردم. همسرم می‌خواست بر سر مزار پسرم برود، گفت: «می‌آیی؟» گفتم: «پاهایم توان رفتن به مزار پسرم را ندارد.» وقتی آن‌ها رفتند، من در خانه خوابم برد.
مادرم، که بعد از شهادت برادرم، از دنیا رفته بود، و برادرم را در خواب دیدم که در کنار من، بر سر مزار پسرم هستیم. مادرم نوازشم می‌کرد، من محکم بغلش کردم و گریه می‌کردم. حاج عقیل، دستی به دست‌هایم کشید و نوازشم کرد، آرام شده بودم.
از خواب پریدم. با همسرم تماس گرفتم، خواستم که بیاید و مرا هم با خود بر سر مزار پسرم ببرد. احساس می‌کنم که حاج عقیل، همیشه خیلی هوایم را دارد و کمکم می‌کند. الهی با امام حسین(ع) محشور و هم‌نشین شود.گذشت، اخلاص و دست‌گیری از ضعیفان، ایثار و مردانگی‌اش، از جمله ویژگی‌های اوست که در قلب و جانم زنده است. من با افتخار به او، راهش را ادامه می‌دهم.

captcha