خاطراتی از سید عباس موسوی و مبارزات
حمید داوودآبادی
شهید سیّدعباس موسوی
جا دارد درباره شهید بزرگ سیّدعباس موسوی (رضوان الله تعالی علیه) که از همان اوایل، تمام فعالیت و دعوتش برای اسلام و پیروزی مستضعفان بود و در ذهن خود رویای تشکیل حکومت حق را داشت، نکاتی را بگویم. او در همه مسائل، انسانی هدف مند و جدی بود. ایشان به تقوا، پرهیزگاری، ولایت و احساس مسئولیت معروف بود. همینطور به پشتکار، اخلاص و تواضع شهره بود.
بسیار پیش میآمد که این سیّد جلیل، تلاشهای بزرگی به منظور تزکیه نفس مبذول میداشت، و بدین سبب این نفس زکیه طاهر، نماد تواضع، منبع فیض، محبت و عشق و همچنین مایه افزونی دلبستگی و قرب در قلوب تمام مؤمنین و مستضعفین بود.
همان طاهر بودن، جهاد، اخلاص و همت بلندش بود که او را لایق رسیدن به این درجه رفیع از شهادت گرداند. همانگونه که حضرت سیّد قائد آيتالله خامنهای(دامظله) درباره وی، فرمودند:
- آیا از میان ما، کسی عاقبتی بهتر از کشتهشدن در راه خدا و بهدست یهودیان و قاتلان انبیاء، برای شهید سیّدعباس انتظار داشت؟
دشمن اشغالگر، گمان میکرد با ترور شهید سیّدعباس، مقاومت تضعیف شده، حزبالله به عقبنشینی یا فروپاشی سوق خواهد یافت و مردم مأیوس و سرشکسته خواهند شد. ولی چیزی که در نهایت حاصل شد، کاملاً عکس این بود. مقاومت شدت بیشتری پیدا کرد و روزبهروز، هرچه بیشتر سیر صعودی پیدا کرد. اول اینکه شما هر روز خبر عملیات مقاومت اسلامی را میشنوید. دوم اینکه روحیات مردم بیشتر شده و دلبستگی و تعلقشان به حزبالله و عشقشان به مقاومت، قوت بیشتری پیدا کرده است. سوم هم اینکه به برکت این خونهای پاک، قدرت، انسجام و صلابت حزبالله بیشتر شده است.
یهودیان در اشتباهند که گمان میبرند این جنبش جهادی عظیم در لبنان، بر پایه اشخاص استوار است و بر یک نفر تکیه دارد، این شخص هر که میخواهد باشد. لذا دشمن صهیونیست، هرگز نخواهد توانست پیشرفت، رشد و صعود این موج جهادی- اسلامی را با ترور هر رهبر دیگری متوقف سازد.
شهید سیّدعباس موسوی(رحمهاللهعلیه) جزو سرسختترین ملتزمان و مطیعان ولایت و رهبری حضرت سیّد قائد آيتالله خامنهای(دامظله) بود و در ایشان رهبری حکیمانه و ملهم و متوجه از جانب خدای تبارک و تعالی مشاهده میکرد و همچون عشقی که به امام خمینی(قدسسره) داشت، بینهایت عاشق سیّد قائد بود.
جا دارد خاطرنشان کنم که شهید سیّدعباس، بیش از سه سال بود که بهطور کامل باور پیدا کرده بود که لازم است دعوت به مرجعیت سیّد قائد(دامظله) بشود؛ چرا که این کار تنها راهی است که به امت استحکام بخشیده و اسلام را عزت میدهد.
جالب است اگر برایتان بگویم که شهید سیّدعباس، سالهای زیادی بود که در ماشینش زندگی میکرد. یعنی ماشین، برایش خانه و منزلی شده بود که در آن میخوابید، میخورد، مطالعه میکرد و دائماً در میان روستاها و مناطق لبنان رفتوآمد داشت. چرا که از شدت تواضع، بسیارمواظب بود که مایه زحمت هیچیک از دوستان نشود، یا در میهمانی مزاحمتی برای کسی داشته باشد، پس در نتیجه این شیوه را ترجیح میداد. او زندگی پرمشقت و سختی را گذرانده بود ولی تحمل داشت و هرگز از این مسئله ملول و رنجور نبود.
خیلی کم استراحت میکرد و اگر احیانا پیش میآمد که به اتفاق هم، به جایی زیبا برای استراحت برویم- ولو یک بار پس از چندین ماه- پنج دقیقه بعد از نشستن و آرامش، خسته میشد و ما را صدا میکرد تا با یکدیگر بنشینیم و آنوقت شروع به طرح مشکلات مسلمانان و جنبش اسلامی میکرد و آنوقت استراحت هم به یک جلسه کاری و بحث و گفتوگو تبدیل میشد.
سیّدعباس رزمندگان را بسیار دوست داشت و آنها نیز او را دوست داشتند. به شهدا عشق میورزید و مدام از شهادت سخن میگفت و در طلب آن برای خویش بود و خوب میدانست که شهادت به او نزدیک است و در آنزمان با من صحبت میکرد. شهادتش موجب انقلابی شد و منجر به تحول روحی بزرگی در داخل حزبالله گردید که حزبالله را در برابر مرحلهای قرار داد تا حرکت تازهای را آغاز کند.
به حق، حزبالله با حیات و شهادت او بود که ساخته و مستقر شد.
از خداوند تبارک و تعالی میخواهم، چیزی را که روزی او گردانید، روزی من هم بگرداند.
جنگ داخلی
در دوران شدت جنگ داخلی در دهه 70 میلادی لبنان، از خانواده ما کسی در این جنگ شرکت نداشت. برای اینکه ما بچهها سن کمی داشتیم و کسی از ما در آن جنگ شرکت نکرد. پدرم نیز هیچ ارتباطی با این جنگ نداشت و تمام هموغمش این بود که کار کند تا بتواند شکم ما را سیر کند، درس بخوانیم و زندگی کنیم. به همین خاطر هیچ شرکتی در جنگ داخلی نداشتیم.
طبعاً در ذهنم خاطرات خاصی از دوران جنگ داخلی، مثل هر جنگ دیگر مانده است. یعنی از خانهای به خانه دیگر فرار میکردیم و چند ماه در خانهها بهطور آشفته و نگران، میماندیم. زیرا موقعیت مکانی خانه ما طوری بود که نمیتوانستیم وارد یا خارج شویم. برای اینکه رو در روی خط آتش بود. منزل ما در منطقه بیروت شرقی، در خط مقدم بود و ماههای طولانی را داخل آن خانه گذراندیم؛ یعنی از خانه خارج نمیشدیم و اخبار را از رادیو دنبال میکردیم. طبعاً من در آنزمان از وقت استفاده کرده، کتابهای زیادی خواندم. یادم میآید که در آنزمان توجه ویژهای به تفسیر «سیّدعبدالله شبر» داشتم. همه خانوادهمان در این جریان هیچ مشارکتی نداشتند. یعنی خانه ما از ورود به آن جنگ اجتناب میکرد.
البته این را هم بگویم که در آن جنگها، هیچ جنبش اسلامی شرکت نداشت. یعنی فقط احزاب کمونیستی، ملی گرا، بعثی و گروههای فلسطینی بودند که همگی جزو گروههای چپ بودند. جنبش امل در آنزمان بسیار بسیار ضعیف بود. یعنی اصلاً تشکیلاتی اسلامی وجود نداشت که بخواهد وارد جنگ شود.
حبس و زندان
من در دوران سخت در عراق، فرار کردم. ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که از عراق فرار کردم. در نبرد اقلیم التفاح هم در محاصره واقع شدم، اما در هیچ جایی بازداشت نشدم.
و حالا آقا حمید گوش کن!
من در هیچ جایی جز ایران و در جمهوری اسلامی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، بازداشت نشدم. برایتان گفتم که در سال 1982م (1361ه.ش) تصمیم گرفتم به قم بروم. در ابتدا بدون خانواده و به تنهائی رفتم. در هواپیما چندین نفر لبنانی بودیم. در هواپیما و در میان لبنانیها، یک نفر بود که ریشش را تراشیده بود و همراه دختر غیرمحجبهای بود. آنزمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، دیدم مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردنبند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی را که بیحجاب بودند یا ریششان را تراشیده بودند، به سادگی گذاشتند رد شوند و من را که با لباس روحانی بودم و چند نفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه داشتند و به ما اجازه رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه شب در فرودگاه ماندیم. سپس ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. البته زندان به آن معنی نبود و تقریباً ساختمانی بود در جایی که به مصادره درآمده بود و اتاقهای کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاقها کردند. من تقریبا دو روز در آنجا بودم، یعنی در بازداشت. مرا برای بازجویی میبردند. شخصی آمد و چند ساعت از من بازجویی کرد:
- تو کی هستی؟
- درایران قصد انجام چه کاری داری؟
- با چه کسی رابطه داری؟
و درباره لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و الی آخر.
بعد از گذشت دو روز از بازداشت که زیر نظر «اطلاعات نخستوزیری»1 بود، فرد بازجو گفت:
- من معذرت میخواهم و مرا ببخشید.
به یاد دارم که آن دو روز خیلی مرا آزرده کرد. یعنی از اینکه تا الان در زندان یا بازداشت نبودهام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شدهام، خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم.
فعالیت سیاسی
در آنزمان، کار در جنبش امل را شروع کردیم و من کار تشکیلاتی در جنبش امل را آغاز کردم و شهید سیّدعباس بیرون از تشکیلات و مسئول و مدیر حوزه باقی ماند، اما کمک میکرد و از این فضا هواداری میکرد. در آن هنگام، من در کنار تحصیل، در امل نیز مشغول به کار شدم و تا سال 1982م (1361ه.ش) مسئولیتهای مختلفی را برعهده گرفتم. مدتی مسئول سیاسی جنبش امل در منطقه «بقاع» و نیز عضو دفتر سیاسی کل در جنبش امل بودم.
درسال 1981م (1360ه.ش) تلاش کردم به قم بروم و رفتم و سه ماه در آنجا ماندم. اما بهدلیل اتفاقاتی که در لبنان، پس از شهادت سیّدمحمدباقر صدر بهدست عوامل صدام، بین برادران ما و حزب بعث عراق- شاخه بیروت- روی داد، نتوانستم در حوزه علمیه قم بمانم و داوطلب برگشت به لبنان شدم.
در سال 1982م رژیم صهیونیستی به لبنان حمله کرد و به دستور امام خمینی مبنی بر آمدن نیروهای ایرانی به منطقه، نیروهایی از سپاه پاسداران به لبنان آمدند. طبعاً معتقد بودند که ممکن است وارد جنگ با رژیم صهیونیستی شوند، اما در اثر شرایط منطقهای و ساختگی و الی آخر، کار سپاه محدود به آموزش، بسیج، آمادهسازی و کمک به لبنانیها شد و مستقیما در جنگ وارد نشدند.
حوزه علمیه ما اولین جایی بود که از سپاه استقبال کرد. ما حوزه را تعطیل کردیم و همگی در سپاه بسیجی شدیم و اولین نفر از ما، شهید سیّدعباس موسوی بود. تقریبا مدت شش ماه که جنگ با اشغالگران در لبنان جریان داشت. حوزه بهطور کامل تعطیل شد و ما در کار با سپاه فراغت پیدا کردیم. شهید سیّدعباس در اولین دوره آموزشی، به سپاه ملحق شد و من و دیگر برادران نیز در دوره آموزشی دوم. بعد از آن هم همراه سپاه، در قسمت پرسنلی کار را شروع کردم.
این قضایا مربوط به اولین گروهی است که از ایران آمد و فرمانده آنها حاج «احمد متوسلیان» بود. البته من با حاج احمد آشنا نشدم؛ برای اینکه اصلاً چند روز بیشتر در لبنان نماند.
من همراه با سپاه مشغول به کار در پرسنلی شدم. یعنی در کار پذیرش داوطلبان و تشکیل پروندهها. بهطور کلی این دستگاه متشکل بود از دو ایرانی و دو لبنانی. یعنی من و یک نفر دیگر از لبنانیها که شهید شیخ «یاسر کورانی» بود. ما، در کار پذیرش، تحقیق و ارزیابی بودیم. یعنی با عضویت نیروهای لبنانی موافقت میکردیم و یا رد میکردیم.
بعدها تشکیلاتی در بقاع شروع به کار کرد و من مسئول آموزش عقیدتی در بقاع شدم. در این مسئولیت، در یک دوره چندماهه مشغول شدم و بعد از آن مسئول بسیج در منطقه بقاع شدم. طبعا تشکیلات جدیدی درست شده بود که در آن کار میکردند؛ یعنی در یک تشکیلات کار میکردند در ترتیبی جدید یک منطقه و مسئول منطقه را مشخص کردند و من اولین مسئول منطقه در بقاع بودم که برای چند سال در آن باقی ماندم.
پانوشت:
1- در اوایل دهه 60 و هنگام نخستوزیری «میرحسین موسوی»، وزارت اطلاعات هنوز تأسیس نشده بود و امور امنیتی و اطلاعاتی کشور، در واحدی با عنوان «اطلاعات نخستوزیری» با مسئولیت «خسرو قنبری تهرانی» و «سعید حجاریان کاشی» انجام میشد. ظاهراً این افراد که از فعالیتهای سپاه پاسداران ناراحت بودند، برای پیبردن به اطلاعات و فعالیتهای نیروهای مرتبط با سپاه، دست به این اقدام زدهاند.