پرستوی سیزدهم
زینب زارعی
امروز مدام صدای مادر در گوشم است. باورم نمیشود از میانمان رفته. بعد از آنکه مادر را به خاک سپردیم، به مجلس ترحیم نرفتم؛ آمدم خانه قدیمیمان. در را که باز کردم، گردِ غربت توی صورتم پاشید. یکجا بند نمیشدم. دلم میخواست هوای خانه را یکجا ببلعم. جایجای خانه بوی مادر را میداد: بوی عطر مشهدی، بوی گل محمدی، بوی کاشی خیس و بوی خاک آبخورده.
جارو را برداشتم و افتادم به جان قالیها. روی رجبهرج گلها میکشیدم و اشک میریختم. ریشهها را شانه زدم تا صاف شوند. میز تلفن را گردگیری کردم. بعد رفتم سراغ کمد. آلبوم قدیمیمان را از طبقه دوم درآوردم و شروع کردم به ورقزدن. انگشت سبابهام ردّ خاک گرفته بود.
در عکس، من و احمد و آقاجان بودیم و باقی خواهر و برادرها. از خاطرات سیزدهبهدر آن سالها و دوچرخه آبی احمد گذشتم و رسیدم به عکسهای جبهه. میان آن همه لباس خاکی، یک قاب تازه چشمم را گرفت. معصومهخانم محکم به او چسبیده بود و احمد، با لباس جبهه، دستش را دور شانه مادر انداخته بود. آخرین عکس دوتاییِ مادر و احمد بود.
بغضم ترکید. قطرهای اشک روی آلبوم چکید. دستم را تکاندم و قطره مزاحم را گرفتم. چادر نماز مادر را انداختم روی سرم؛ میخواستم احساس کنم مادر بغلم کرده است. اشک در حلقه چشمم نشست. سعی نکردم مهارش کنم. شب اولِ نبودنش بود. عادت نداشتم بیآنکه صدایش را بشنوم بخوابم.
عکس را برداشتم و به اتاق احمد رفتم. نمیدانستم چند وقت است دستنخورده مانده. کنار پنجره ایستادم. نگاهم به تیر برق افتاد؛ به پرستوهایی که یکییکی روی آن نشسته بودند. باز وقت کوچ بود. با نگاهم شمردمشان. با این آخری، سیزده تا شده بودند. حس کردم برای مادر سیاهپوش شدهاند و برای بدرقهاش آمدهاند. هر سال میدیدمشان. هر سال، پیش از کوچ یا بعد از بازگشت، سری به ما میزدند؛ انگار جلدِ ما بودند.
نورِ پایه چراغ در سیاهی حیاط پخش شده بود. چادر مادر را مچاله کردم و به صورتم فشردم. بغض مثل مایعی لزج تا زیر گلویم بالا آمد. یکآن حس کردم نفسم بند آمده است. دریچه را باز کردم تا کمی هوای تازه به ریههایم برسد. همان لحظه یکی از پرستوها از میان ردیفشان پرید و خودش را از دریچه به داخل انداخت.
سرم را چرخاندم و دنبالش گشتم. نزدیک سقف پر میزد؛ یک دور، دو دور... تا نزدیک هفت دور شمردم. پیچید توی پذیرایی. انگار از من راهبلدتر بود. رفت توی اتاق مادر و دور سجادهاش که هنوز پهن بود، چرخ زد. بعد سه بار دور قاب عکس مادر که روی میز گذاشته بودم، طواف کرد. کاری به ظرف خرمایی که تازه چیده بودم نداشت. به روبان مشکی قاب عکس بند کرد و آن را به دهان گرفت. همین که خواست بلند شود، سقوط کرد و پشت پشتیگیر افتاد.
مثل همان شب بود؛ شبی که هنوز نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است. آن سال، دوازده تا بودند. دوتایشان آمدند توی خانه و دور عکس احمد چرخیدند. بعد از چند دور بالزدنِ نمایشی، رفتند؛ انگار کارگردان برای ضبط تصویر وقفه انداخته باشد و آنها هم کارشان را بهخوبی اجرا کرده باشند. در دور آخر، یکیشان خواست از زمین اوج بگیرد و بهسوی آسمان برود، اما پشت همین پشتی گیر کرد و بنا کرد به تقلا کردن.
مادر داشت برای سلامتی رزمندگان قرآن میخواند. رو به من کرد و گفت:
ـ اسیر شده، فریده. برو آزادش کن. اینها دستهای کوچ میکنند؛ از ایل و تبارش جا نماند، مخلوق خدا.
فردای آن روز خبر آمد که احمد اسیر شده است.
پرستو را از پشتِ پشتی بیرون آوردم. توی دستم آرام گرفت. روبان را از دهانش جدا کردم و به لب پنجرهء اتاق احمد رفتم. دورش را شل کردم. سرش را نزدیک دهانم بردم تا ببوسمش. از دستهای آزادم استفاده کرد و به سوی آسمان پرید.
دسته پرستوها همین که پر زدنش را از پنجره دیدند، عزم رفتن کردند. دوازدهتایی از روی سیم برق بال گشودند و خودشان را به پرستوی سیزدهم رساندند. انگار همه منتظر همین یکی بودند. شاید مادرِ یکی از آنها میان این سیزده پرستو چشم انتظار بوده و گفته بود: «تا نیاید، کوچ بیکوچ.»
کنار پشتی نشستم. تلفنِ بیصدا کنار دستم بود. هر لحظه ممکن بود همه دنبالم بگردند. سیمش را از برق کشیدم. صدایش آزارم میداد؛ برخلاف مادر که همیشه میپرسید:
ـ مطمئنی وصل است، فریده؟
سر به سرش میگذاشتم و میگفتم:
ـ منتظر یوسفتی، معصومهخانم؟
سر تکان میداد و میگفت:
ـ هرچه خدا بخواهد، خواستِ خداست؛ خواستِ خدای یعقوب.
دلم از غروب آرامتر میسوخت. همسایهها راست میگفتند:
ـ مادر اگر یک بند انگشت از بچهاش را پیدا کند و زیر خاک دفن کند، آن خاک داغِ مادر را سرد میکند.
خاک واقعاً سرد است.
از وقتی مادر را به خاک سپردیم، حالش را بهتر میفهمم. بیشتر میفهمم چرا وقتی از او میپرسیدم خواب احمد را میبیند یا نه، قاطع میگفت: «نه.» من میدیدم اشک مجالش نمیدهد؛ میدیدم بغض میکند. چهلوسه سال زمان کمی نیست برای خمبهابرو نیاوردن.
آخرین بار که از شوق خبر بازگشت احمد به هولوولا افتاد و بعد از کذب بودن خبر به بیمارستان رفت، دیگر ندیدم از آمدن یوسفش بگوید. خودم را جای مادر میگذارم. آتش به دلم میافتد. به قاب عکس و لبخندش نگاه میکنم؛ به چروکهای ریز صورتش. شروع میکنم به نجوا کردن:
ـ تو خواب احمد را نمیدیدی؛ تو با احمد زندگی میکردی، مادر. با خودش، با لباسهایش، با درِ همیشهباز خانه، با غذاهای موردعلاقهاش و این آخریها، با اسمنبردن از او. یادت هست یکبار برای عرض تسلیتِ سالگرد اسارت آمدند خانه؟ یکیشان سهواً ـ شاید هم عمداً ـ پیش از اسم احمد گفت «شهادت». یادم است اخم کردی. یادم است آن شب تا صبح یواشکی اشک ریختی. نقاشی احمد را یادت هست؟ همان که موهایش را سفید کشیده بودند. وقتی نگاهش کردی، دیدم میان اشکهای داغت خندیدی. تو هم همان چیزی را تصور کردی که من تصور کردم؟
باید فردا قد علم کنم، مادر. باید از تو بگویم. باید جملههایم را آماده کنم. هرکس آمد و چهلوسه سال چشمانتظاریات را به رخمان کشید و خواست ترحم کند، سینه سپر کنم. حرف خودت را تحویلشان بدهم و بگویم: «احمد راه درست را رفته؛ ما که ماندیم، چه کردیم؟»
مادر، اگر احمد را آنجا دیدی و بالاخره بغلش کردی، بگو واقعاً هرچه خدا بخواهد، میشود. اگر هم ندیدی، من جای پای تو میگذارم. منتظر مینشینم تا ماجرای پرستوها واقعی شود. چشم میدوزم به کوچ بعدی. وقتی آمد، بغلش میکنم، بویش میکنم و بعد میگویم:
ـ آنقدر نیامدی که آنچه خدا خواست، شد. مادر بین جهنمِ نیامدنت و بهشتِ خدا، بهشت را انتخاب کرد. دل کند از قاب عکسی که در آن موهایت را سفید کشیده بودند. میدانی که مادر همیشه میگفت: «آخرِ همهچیز با خداست»؟
روایتی داستانی، هدیه به جاویدالاثر احمد متوسلیان و مادر گرامیاش