اولیــن منبـر
حمید داوودآبادی
اولین باری که منبر رفتم، هنگامی بود که چهارده سال بیشتر سن نداشتم. چند ساعتی در روستایمان در بازوریه منبر رفتم. این قضیه به مدد یکی از علما به نام شیخ «علی شمسالدین» بود که در روستای ما بود. او سخنرانی بلد نبود، اما به من سخنرانی را بهصورت نظری یاد داد. یعنی بهصورت نظری او آدم آشنایی بود و مرا خیلی تشویق کرد. این شیخ- که به رحمت خدا پیوسته است- شیخ متدین و نیک مردی بود که خیلی مرا تشویق کرد که به منبر بروم و سخنرانی کنم.
ما در لبنان، برای هر کسی که فوت میکند، تا هفتم مراسم میگیریم که دراین مراسم، مرثیه میخوانیم و یک نفر هم سخنرانی میکند. این شیخ مرا تشویق کرد و گفت:
- تو منبر برو و سخنرانی کن.
یادم میآید که به من گفت:
- هنگام سخنرانی، درچشم مردم نگاه نکن و فقط از بالا به موها و یا سرشان نگاه کن تا مضطرب نشوی. برای اینکه اگر در چشمان یا صورتهایشان نگاه کنی، ممکن است اضطراب در تو بهوجود بیاید.
البته اولین سخنرانیای که کردم، از روی نوشته بود. هفت دقیقه سخنرانی کردم که سخنرانی خوبی بود. تمام حاضران تحسین کردند و از من تعریف و تمجید کردند.
بعد از آن، من روحیه گرفتم. یعنی هیچکس انتقاد نکرد یا اشکال نگرفت و اگر کسی میآمد و اشکال میگرفت، این موضوع بهطور سلبی تمام شده بود. اما همه از من تعریف کردند و احسنت گفتند. سخنرانی دومم هم یک هفته بعد بود که این دفعه بدون ورق نوشته و بهصورت ایستاده، به مدت یکربع- بیست دقیقهای سخنرانی کردم. بهدلیل اینکه در میان اهالی روستای ما هیچ فرد فرهنگیای وجود نداشت، و در سطح اسلامی نیز افراد مسنی داشتیم که فقط بهطور عامی و تقلیدی مذهبی بودند، این سخنرانی تحسین آنها را برانگیخت. از آن روز به بعد، هر وقت کسی در روستای ما از دنیا میرفت، من درحالی که سن کمی داشتم، منبر میرفتم و سخنرانی میکردم.
این موضوع به روستاهای دیگر هم رسید و من میرفتم سخنرانی میکردم. طبعاً من قبل از رفتنم به نجف یعنی در چهارده سالی، خیلی منبر رفتم. فقط یکبار از روی ورق سخنرانی کردم و آن وقتی بود که اولین بار منبر رفتم و فقط بعد از اینکه دبیرکل شدم، از روی ورق سخنرانی کردم.
ازدواج
چند ماه قبل از اینکه از نجف برگشتم، یعنی در اواخر سال 1978م (1357هـ.ش) بهطور تصادفی با خواهر دو شیخی که با آنها شوخی میکردم و برای آنکه سر سفرهشان بروم، به آنان میگفتم: «مرا در غذای خود شریک کنید چون من داماد شما خواهم شد.» ازدواج کردم.
یادم میآید وقتی که در نجف بودم، با این دو شیخ شوخی میکردم. البته میدانستم که آنها دو خواهر دارند که ازدواج نکردهاند، اما من اصلاً این دو خواهر را ندیده بودم، و اصلاً با آنها برخورد نکرده بودم. یکی از شبها، در نجف در خواب دیدم که وارد خانه این دو شیخ شدم و داخل خانه نشستم. یکی از این دو خواهر نیز آمد و بدون حجاب نشست مقابل من، درحالی که دیگری محجبه بود. بهسبب علاقه و رابطه محکمی که مخصوصاً با شیخ حسن یاسین داشتم- که الان امام جماعت مسجدی در بعلبک است- جسارت به خرج دادم و برایش خواب را تعریف کردم. او فقط خندید و هیچ چیز نگفت. من هم دیگر به آن خواب فکر نکردم و با خود گفتم یک خوابی دیدهام دیگر. من اصلاً صورتهایی را که در مقابلم مجسم بود، ندیدم.
یعنی وقتی از نجف آمدم، فکر نکردم که با خواهر این شیخ ازدواج کنم. مثلاً به دیگران فکر کرده بودم، اما توجهی نکردم که درباره این موضوع بپرسم تا برخی مسائل برایم روشن شود. تا اینکه بهطور تصادفی، وقتی در خانه پدری شیخ حسن یاسین بودیم، خواهرش که از مدرسه میآمد، بر ما وارد شد و من اولین بار بود که او را میدیدم. وقتی که او را دیدم، یادم آمد که این همان کسی است که در نجف خوابش را دیده بودم.
یعنی احساس کردم که اینطور که معلوم است، قسمت و تقدیر من در لبنان است، و آن شب رفتم و درحالی که اصلاً همسرم را نمیشناختم، طلب استخاره کردم و استخاره خیلی خوب آمد و عملاً من از او خواستگاری کردم و ازدواج کردیم. این داستان ازدواج بود.
با توجه به اینکه اوایل فعالیت سیاسی من بود، شرط و شروط خاصی نگذاشتیم. من در ابتدای کار سیاسی بودم و مشکل خاصی وجود نداشت.
همسرم در حزبالله هیچ پست و مسئولیتی ندارد و فقط مسئولیت تربیت بچهها با ایشان است. البته ایشان در برخی موارد کمک میکنند، مثلاً در سطوح اجتماعی و فرهنگی. مثلاً اگر تقاضا شود که ایشان بیایند و سخنرانی داشته باشند، ایشان این کار را انجام میدهند ولی در تشکیلات حزبالله مسئولیتی ندارد. فرزندانم هم همینطور. اصلاً ما، در خانواده بنا را براین گذاشتهایم که اگر تشکیلات کمکی از ایشان بخواهد، حاضرند خدمت کنند، اما مسئولیت خاصی نداشته باشند.
فرزندان
الان هم سه پسر جوان و یک دختر دارم. اولین فرزندم، «سیّدمحمدهادی» بود. تقریباً در سال 1979م (1358هـ.ش) یعنی حدوداً یک سال- یا یک سالونیم بعد از ازدواجمان متولد شد. بعدی «سیّدمحمدجواد» که یک سال از او کوچکتر است، و سومی «سیّده زینب» که تقریباً سه سال از آنها کوچکتر است، و آخری هم «سیّدمحمدعلی» که با زینب یک سال فاصله سنی دارد.
من از ایرانیها تقلید میکنم یعنی تعداد فرزندانم را زیاد نمیکنم!
شهادت سیّدهادی
سیّدهادی عقد کرده و درحال فراهم آوردن منزلی بود تا پس از مدتی ازدواج کند، که به شهادت رسید. او دو سالی بود که درس را رها کرده، به مقاومت رفته بود و چندین ماه آموزشهای مختلف را گذراند و مجموع حضورش در آموزش و جبهه، دو سال میشد که در چندین عملیات مقاومت شرکت کرد و حضور مستقیم داشت.
من کاملاً مطلع بودم که او در خط مقدم میجنگد. اصلاً حضور او در جبهه، با اجازه و اطلاع من بود. البته هیچکس- چه پسرم و چه دیگران- حق ندارند به خط مقدم بروند، مگر با اجازه بنده بهعنوان یک مسئول.
سیّدهادی در جبهه هیچ مسئولیتی نداشت و فقط یک رزمنده عادی بودند. همرزمان او تا یک مدتی نمیدانستند که او پسر من است و او را نمیشناختند.
البته سیّدهادی از یک اسم دیگر استفاده میکرد- اسم مستعار- که اسمش «یاسر» بود و این معمولاً در محورهای عملیاتی وجود دارد که اسم حقیقی و کامل را نمیگویند و اسمهایی همچون جهاد، کمیل، یاسر و غیره... را استفاده میکنند و خیلی هم در جبهه دنبال نمیکنند که این پسر کیست و از کجاست و... خب او هم چیزی نمیگفت. به همین منوال چند ماهی هویتش برای همرزمانش مخفی بود تا اینکه پس از آن دیگر فهمیدند.
طبیعتاً وقتی که از جبهه برمیگشت، برای من از خطوط مقدم جبهه میگفت. ما هم میتوانستیم از او استفاده کنیم تا وضع بچهها را در جبهه بهتر بفهمیم.
سیّدهادی یک رزمنده عادی بود و گروهی که همراه او به شهادت رسیدند، مسئولیتشان را فرد دیگری برعهده
داشت.
آخرین بار، دو روز قبل از رفتن، آمد از من خداحافظی کرد و گفت:
- انشاءالله برای انجام ماموریتی عازم منطقه اشغالی هستیم. آیا شما اجازه میدهید؟
ما هم گفتیم:
- بله و برایتان دعا میکنیم.
و او خداحافظی کرد و رفت. این عکس دو نفرهای هم که با او گرفتهام و منتشر شده، در مجلس عقد ایشان است.
وقتی که آنها در منطقه اشغالی با دشمن درگیر شدند، مسئولین عملیات آمدند و به بنده گفتند که تماس ما با چهار تا از این بچهها قطع شده است و ما با آنها تماسی نداریم؛ اما نگفتند که این چهار نفر چه کسانی هستند، ولی از لحظه اولی که این خبر را به من دادند، در دلم احساس کردم که سیّدهادی هم یکی از این چهار نفر است. تا نیمه شب به همین منوال گذشت. تا اینکه یکی از این چهار نفر برگشت و تأکید کرد که سه نفر دیگر به شهادت رسیدهاند- معمولاً در چنین مواقعی، وقتی چنین موردی برای بچهها پیش میآید، ما پیگیری میکنیم تا حقیقت موضوع روشن شود.
من تا ساعت 2-3 صبح بیدار ماندم و در همین موقع بود که با بچهها تماس گرفتم و به آنها گفتم:
- شما هیچ احساس خجالت یا تردید نکنید. من احساسم این است که سیّدهادی هم جزو این سه نفر است، حقیقت را به من بگویید تا من بدانم به مادرش چه بگویم و چه کاری انجام دهم.
آنها هم گفتند:
- همینطور است، سیّدهادی هم جزو این سه نفر است.
یعنی بچهها نمیخواستند به من بگویند و در نتیجه من پیشدستی کردم و به بچهها گفتم، که آنها هم گفتند که سیّدهادی هم شهید شده است. ما هم گفتیم:
- اصلا مشکلی نیست، سیّدهادی هم مثل یکی از این شهدا.
تا پانزده ساعت بعد از درگیر شدن آنها با دشمن، شک داشتیم و احتیاط میکردیم؛ تا اینکه دیگر یقین حاصل کردیم که او به شهادت رسیده و اسیر نشده است. یعنی از نظر شرعی هم اطمینان حاصل شد که او کشته شده است. همینطور منتظر بودیم، تا اینکه آنها از دو جسد فیلمی را در تلویزیون نشان دادند و ما دیدیم که یکی از این دو جسد متعلق به شهید سیّدهادی است و ما دیگر شهادت او را اعلام کردیم.
قبل از اینکه رسماً شهادت سیّدهادی را اعلام کنیم، صبح همان شب من به مادرش گفتم:
- سیّدهادی در عملیاتی شرکت کرده و تماسی با او نیست، ممکن است به شهادت رسیده باشد، ممکن است اسیر شده باشد، ممکن هم هست که برگردد، شما در جریان باشید.
ایشان هم وقتی این را شنید، گفت:
- بسیار خب. من دعا میکنم که یا او برگردد، یا شهید شود ولی بهدست آنها نیفتد؛ چرا که اگر اینطور شود، این پیروزی بزرگی برای دشمن خواهد بود و ممکن است از اسارت او برای تخریب روحیه حزبالله و مجاهدان سوءاستفاده کنند. من دعا میکنم که اگر قرار است فرزندم برگردد، حتما شهید شود.
دو سه ساعتی گذشت تا اینکه من به ایشان خبر شهادت سیّدهادی را دادم و مشکل خاصی پیش نیامد.
اینکه خانواده ما حاضر به تبادل پیکر سیّدهادی با دشمن نشدیم، طبعاً در تبادل با رژیم صهیونیستی، اسرا در اولویت بودند و بدن شهید یک روزی میآید، ولی اصل بر این است که اسرا برگردند و الحمدلله ما هم بهخاطر اینکه صبرکردیم، توانستیم طی مدت کمتر از یک سال، هم جسد ایشان و هم بقیه شهدا، و هم تعداد خوبی از اسرا را در این تبادل آزاد کرده و بازگردانیم.