روایت صدثانیهای
پیرمـــرد
ابوالقاسم محمدزاده
فرزندش میگفت:
برف میبارید، پدرم از خانه بیرون رفت، وقتی كه برگشت كت به تن نداشت، سردش بود و دستانش
یخ زد.
مادرم با تعجب پرسید:
-چرا این جوری؟
كتتان كجاست؟
چیزی نگفت، دستهایش را روی بخاری گرم كرد، مادرم که اصرار كرد گفت:
-پیرمردی را دیدم كه لباس نداشت،
از سرما بیتاب بود، كتم را تن او كردم.
موضوع : شهید شیرعلی سلطانی