پدرم ۴۴ سال پیش شهید شد حالا ۶ نفر از خانوادهام آسمانی شدند
بعضی درسها آموختنی نیست، زیستنی و تجربهکردنی است، مثل درس شهادت، که در مدرسه شجره طیبه میناب مشق میشد. نه با دفتر و کتاب و قلم، بلکه با دل، اخلاق و عمل. درسی که شش نفر از یک خانواده را تا سکوی پرواز برد و یکجا آسمانی کرد.
در میانِ نامهایِ حکشده بر سنگ مزار شهدای این مدرسه، داستانِ خانواده امید ذاکریخواهان، روایتی از یک «پایانِ ناتمام» است. خانوادهای که آن مدرسه، برایشان فقط یک محل کار یا تحصیل نبود؛ خانه بود. الهام کریمی، فراتر از یک معاون، برای شاگردان آن مدرسه، مهربانیهای مادرانه داشت.
بعد از مدرسه، نوبت خانه است؛ خانه ذاکریخواهان، که همیشه پر از نور قرآن بود؛ الهام بهعنوان مادر و همسر این خانه، هر صبح، نفس خانه را با عطر قرآن عجین میکرد. حنانه هم نونهال ششساله و پرورشیافته همین خانه بود. دختری که هنوز شوق بازیهای کودکانه در چشمانش برق میزد و در ابتدای راه کودکی بود، که به پرواز درآمد.
صالح، شهید دیگر این خانواده، نوجوانی بود که رؤیاهای بزرگی در سر داشت؛ از همانهایی که در مدرسه برای «هوافضا» و کشفِ آسمان مشق میکرد؛ پسری که شاید فکرش را هم نمیکرد روزی خودش مسافرِ آسمان شود.
سپهر، انیسه و سوگند نیز هر کدامشان بخشی از باغِ کوچکی بودند، که در مدرسه شجره طیبه ریشه دوانده بودند.
آنها که روز نهم اسفند ۱۴۰۴، مثلِ همیشه صبحشان را با لبخند و امید، در کنار هم آغاز کردند، در حالیکه نمیدانستند قرار است آخرین صبحِ زمینیشان باشد. در آن لحظه که کینه و باروت، سقف مدرسه را بر سرِ فرشتگان آوار کرد، مدرسه در کنار دانشآموزانش، به سوگ یک خانواده کامل، با آرزوهای ناتمامشان نشست. خانوادهای که هنوز در قاب عکسهای بهجاماندهشان، لبخند میزنند؛ لبخندی که بازماندگان، دیگر باید با چشمهای بسته آن را ببینند و فقط با یادش زندگی کنند.
لبخندی که روایتگرِ داغی است بر دلِ امید ذاکریخواهان؛ پدر و همسری که باید بارِ سنگینِ خاطرات را بر دوش بکشد، صبوری کند و همچنان به پدری خود ادامه دهد.
روایت این گفتوگو فقط روایت یک داغ نیست؛ روایتِ خانهای است که در یک صبحِ روشن، دردی ابدی بر قلبش نشست. خانهای که روزی پر از عشق، امید و صدای زندگی بود و حالا برای امید ذاکریخواهان به خانه بغض و خاطرهها تبدیل شده است.
روایت خانوادهای است که شهادت برایشان یک سرمشق دیرینه بود. روایت مسیری است که آغازش با شهید طالب ذاکریخواهان بود و حالا ادامهاش با الهام و حنانه و بقیه شهیدان این خانواده است. روایت این خانواده، روایت یک جاودانگی است.
امید، فرزند شهید دفاع مقدس است و حالا پس از ۴۴ سال، خانهاش بار دیگر میزبان نور شهادت شده است. او از پدری میگوید که پیش از رفتن به جبهه، مادر، خواهر چهاردهروزه و برادر سهسالهاش را به او سپرد و گفت: «تو روزی مرد بزرگی خواهی شد که تمام دنیا به تو افتخار میکنند.»
حالا امید مانده است و جای خالی شش نفر؛ با قرآنی که همسرش هر صبح میخواند، با خاطرات حنانه و سؤالهای بیپاسخ یک پدر، با مزارهایی که صبح زود و دور از چشم دیگران به سراغشان میرود و دلتنگی برای سادهترین لحظههای زندگی؛ برای یک نوای «امید جان»، یک لقمه نان، یک سفر مشهد و حتی یک خرید کوچک در فروشگاه...
روایت امید ذاکریخواهان، روایت مردی است که در میان این همه داغ و دلتنگی برای شش نفر از عزیزانش، هنوز از عشق، ایثار، ایمان و امانتی میگوید که از پدر شهیدش به او رسیده است؛ امانتی که حالا باید آن را با خاطره الهام، حنانه و دیگر عزیزان شهیدش به نسل بعد بسپارد.
سید محمد مشکوةالممالک
***
انیسه جان... معلم نخبهای که دو بار معلم برتر شهرستان شد، رتبه دوم استان را آورد و قرار بود برود کشوری... اما خدا خودش او را به مدرسهای بالاتر برد. بیستوهفت سالش بود، تازه اول راه.
سپهرم... آن پسر آرام و قانع دوازدهساله که عاشق رونالدو بود. میگفت: «دایی جان، آرزو دارم یه روز دست بدم با رونالدو و بهش بگم چقدر خوبی.» آرزویش بر دل ماند... اما حالا خودش ستاره شده، در آسمان.
صالح کوچولو... آن پسری که عاشق موشک و هواپیما بود. میگفت: «میخوام برم هوافضا، موشک بزنم، اسرائیل رو نابود کنم.» چه آرزوی بزرگی برای یک دانشآموز کلاس پنجمی... حالا خودش پر کشیده به آسمان.
سوگندم... خدیجهای که صدایش میزدیم سوگند. پدرش پیش از هدف قرار گرفتن مدرسه شجره طیبه در جاده شیراز تصادف کرد و به کما رفت و در روز شهادت دخترش در حالت کما بود.
شش نفر... شش ستاره از یک خانواده. از یک مدرسه. از یک کلاس. صالح و آن یکی دانشآموز، تنها شهیدان کلاسشان بودند. چهار نفر از یک پدر و مادر، دو نفر از خانوادهای دیگر. اما همه یک چیز مشترک داشتند: پاکی، عشق و راهی که رفتند.
بعد از ۴۴ سال، خدا دوباره ما را امتحان کرد
من امید ذاکریخواهان هستم فرزند شهید طالب ذاکریخواهان از شهدای دفاع مقدس. پدرم در سال ۶۱ در فتحالمبین شهید شد. حالا بعد از ۴۴ سال، خدا دوباره ما را امتحان کرد... و شش نفر از عزیزترینهایم را پیش خود خواند.
برای تکتکشان اگر بنشینم حرف بزنم، ده جلد کتاب هم کم است. اما شاید هیچ کلمهای نتواند این دلتنگی را شرح دهد... جز یک چیز: خدا را شکر که این راه را رفتیم و میرویم.
اشکم که سرازیر میشود، باز هم صدایشان را میشنوم...
مدرسهای که بهشت بود
شجره طیبه؛ مدرسهای که بهشت بود. اسمش بیحکمت نبود. سی درصد معلمانش حافظ کل قرآن بودند و بقیهشان بین سه تا ۱۰ جزء حفظ داشتند. دخترهای کوچولوی مدرسه، با آن چادرهای سفیدشان، آیات خدا را زمزمه میکردند. اینجا یک مدرسه نبود، یک حرم بود.
اما دشمن نمیفهمید. یا شاید هم خوب میفهمید. موشک تاماهاک زدند؛ همان موشکی که یک دقیقه قبل از برخورد فیلم میگیرد. صورت بچهها را دیدند و باز هم زدند. ۲ بار هم زدند. بار اول یکی، بار دوم ۲ تا. سوزاند و ویران کرد.
نگویید اشتباه کردند... دقیق میدانستند، میشناختند. نمیدانم. فقط میدانم که مدرسه، داروخانه زدند، کارواش زدند، فروشگاه مبلمان زدند، زمین ورزشی زدند. یعنی همه چیز را میشناختند.
کینه دشمنان از میناب
کینه از میناب... مینابی که به «قم دوم ایران» معروف است. جایی که هیچوقت اغتشاشی علیه نظام در آن نشد. هر جا تشنجی بود، مینابیها خودشان خفه میکردند. به خاطر همین از مینابیها کینه داشتند.
کینه از سپاه و بسیج هم داشتند. به دروغ گفتند شجره طیبه منطقه نظامی است. برای جنایتشان توجیه میتراشند. آنجا یک مدرسه عادی بود. اسلحهای نبود. فقط قرآن بود و بچهها و معلمهایی که عاشق اهلبیت بودند.
همراه زندگی من...
همسرم... الهام، شبهایی بود که میگفت: «امید، یک اتوبوس درست کن، بچهها رو ببریم هتل، شاد بشن.» از جیب خودش هزینه میکرد، اما بچهها را به بهترین هتلهای شهر میبرد.
برای افطاری میگفت: «ده تا غذا باید بدی.» برای ایتام بهترین مداحها را میآورد. میگفت: «امید، برو بهترین آبمیوه و کیک رو بخر، بچهها باید شاد باشن.»
شبی که خانم ذاکری برقگرفتگی داشت و دستش داغون شده بود، خانمم از ساعت چهار بعدازظهر تا ۱۲ شب پیشش ماند. میگفت: «همکارم رو تنها نمیذارم.»
این بود الهام من... این بود زن زندگی من.
حنانهام... شش سال و ده - دوازده ماه باهاش زندگی کردم. یک روز به من گفت: «بابا، میشه من با بابابزرگ که شهید شده حرف بزنم؟ دلم براش تنگ شده.» هنوز صدایش در گوشم است.
پدرم... طالب ذاکریخواهان. سال ۶۱ در فتحالمبین شهید شد. مرد خوبی بود. برای خانه که میوه میخرید، در راه هر بچهای را که میدید، به او پرتقال میداد. آرد که میگرفت، برای مادر خودش، مادر خانمش و خانه خودمان میگرفت.
حنانهام میخواست با او حرف بزند... حالا در بهشت همدیگر را دیدهاند و همصحبت هم هستند.
ما به سوی خدا بازمیگردیم...
گاهی میگویم خدا فرشته کم آورد و دست به دامان مدرسه میناب شد...
ما از خداییم و به سوی او بازمیگردیم. آنها فرشتههایی بودند که مدتی کنار ما زندگی کردند. بیستودو سال و هشت ماه و ۱۵ روز با همسرم زندگی کردم. شش سال و ده، دوازده ماه با دخترم.
اما چه زندگیای... پر از نور قرآن، پر از عشق، پر از ایثار. پدرم از شهدای هشت سال دفاع مقدس هست. پدرم در سال ۱۳۶۱ در عملیات فتحالمبین، از پاسداران نیروی دریایی سپاه بود که به درجه رفیع شهادت نائل شد.
بعد از ۴۴ سال، بالاخره خانواده ما، چون یک خانواده مذهبی و پایبند به اصول و ضوابط هستیم، خداوند توفیق داد که چند نفر از اعضای خانوادهمان در ۹ اسفند ۱۴۰۴، در حادثهای که توسط رژیم منحوس صهیونیستی و آمریکای جنایتکار رخ داد، در مدرسه شجره طیبه به درجه رفیع شهادت نائل شوند.
او خودش را کنار کشید تا دیگری بدرخشد
شش نفر از اعضای خانوادهام به شهادت رسیدند؛ همسرم، الهام کریمی، بهعنوان معاون مدرسه، به «امالمعلمین» معروف بود. چون غصههای همه معلمان و دانشآموزان را به دوش میکشید، بیآنکه کسی بداند خودش چقدر دلنازک است.
متولد اول مهر ۱۳۶۴ بود و اگر بود اکنون وارد ۴۰ سالگی شده بود؛ در زمان حادثه ۳۹ سال و اندی سن داشت. ایشان تمام مشکلات دانشآموزان و معلمان را حل میکرد و بهعنوان یک خیر با هر پولی که داشت، کمک میکرد. من هیچوقت الهام کریمی صدایش نمیکردم؛ ایشان دختردایی من بود. به او خیلی علاقه داشتم، برای همین هم از کلمه «الی جان» برای صدا کردنش استفاده میکردم.
در برههای، بهعنوان معلم پایه ششم، چند بار معلم برتر شهرستان شد. به همین خاطر پیشنهاد دادند که مدیر مدرسه پسرانه بشود، اما ایشان با کمال احترام به خانم قلیپور گفت: «من تو را بهعنوان خواهر بزرگتر قبول دارم.» خودش را کنار کشید تا ایشان مدیر شود. میخواست برخلاف فضایی که بعضیها میگویند مینابیها به بقیه بها نمیدهند، گام بردارد.
رفاقت ایشان سالها ادامه داشت و آخرین سفرمان هم در مشهد کنار هم بودیم. برای هر کدام از این شهدا بخواهم صحبت کنم، شاید ده جلد کتاب هم کم باشد.
حنانه؛ دختری که ترند شد
حادثه دوم در خانواده من، دخترم به نام حنانه ذاکریخواهان بود؛ تقریباً سه، چهار روز به تولد هفتسالگیاش مانده بود. ایشان دختر بسیار منظم، درسخوان و توانا بود و به فضای مجازی بیش از حد احاطه داشت. بدون اینکه سواد داشته باشد، از طریق الفاظ در اینترنت، وضعیتهای دایی و عمو و خالههایش را چک میکرد.
میگفت: «دوست دارم در آینده ترند بشوم.» و خدا را شکر ترند شد؛ در اقصینقاط کشور، اسم حنانه بهعنوان یک سمبل بزرگ مطرح شده است.
شهید سوم ما، انیسه کریمی، خواهر خانمم و معلم نخبه مدرسه شجره بود که دو بار بهعنوان معلم برتر شهرستان و رتبه دوم استان شد. قرار بود به مرحله کشوری برود، اما دیگر شهید شد. او معلم پایه ششم بود و حدود ۲۸ سال سن داشت.
نفر چهارم، سپهر کریمی، برادرزاده خانمم و دانشآموز پایه چهارم بود که حدود ۱۲ سال سن داشت. ایشان نخبه مدرسه، بسیار آرام، قانع و دستودلباز بود. به خلاقیت، رانندگی و درست کردن فیلم علاقه داشت و عاشق رونالدو بود. میگفت: «یکی از آرزوهایم این است که با رونالدو دست بدهم و بگویم چطور اینقدر خوب بازی میکنی؟»
صالح؛ پسری با آرزوی نابودی اسرائیل
شهید پنجم، صالح عباسی، خواهرزاده خانمم و دانشآموز پایه پنجم بود. نکته جالب این است که از این کلاس فقط همین دو نفر شهید شدند؛ صالح و یک نفر دیگر.
آن روز صالح میخواست با زن داییاش، که خواهر خانم بنده است، به مدرسه برود.
چهار نفر از شهدای ما از یک پدر و مادر و یک شهید دیگر از پدر و مادر دیگری هستند.
صالح دوست داشت در هوافضا فعالیت کند، موشک بزند و رژیم جنایتکار اسرائیل را نابود کند.
شهید ششم ما، خدیجه درویشی بود که او را سوگند صدا میکردند. ایشان دختردایی سپهر بود و چون برادرزاده خانمم بود،
به ما وصل میشد. پدر سوگند هم تقریباً سه ماه قبل از حادثه، در مسیر شیراز تصادف کرده و در زمان شهادت دخترش در کما بود.
باید کالبدشکافی شود
علتی که این موضوع را همهجا برجسته کردم، این است که باید کالبدشکافی شود که چرا مدرسه شجره طیبه؟
در مدرسه شجره طیبه، ۳۰ درصد معلمان حافظ کل قرآن بودند. تمام معلمان دیگر بین سه تا ۱۰ جزء حفظ داشتند. حدود سه تا پنج درصد دانشآموزان، بهخصوص دخترها، حافظ قرآن بودند.
موضوع دوم، کینه سختی بود که از میناب داشتند؛ چون میناب بهعنوان «قم دوم ایران» معروف است و هیچوقت اغتشاشی علیه نظام در آن رخ نداده است. فرهنگ مینابیها این بود که هر جا تشنجی علیه نظام میشد، خودشان آن قضیه را خفه میکردند. اینها از قبل با میناب مشکل داشتند.
موضوع سوم، کینهای بود که از سپاه یا بسیج داشتند. آنها از مردم مؤمن و انقلابی میناب کینه به دل داشتند و لذا مدرسه شجره طیبه، را با چند موشک تاماهاک هدف قرار دادند آن هم در زمانی که تمام دانشآموزان و معلمان در مدرسه حضور داشتند.
جالب است موشکهایی که زدند، «تاماهاک» بوده؛ موشکی که یک دقیقه قبل از برخورد میتواند فیلم بگیرد و منعکس کند.
شجره طیبه نگاه ویژهای به خانواده شهدا داشت. همه معلمان این مدرسه به ائمه اطهار ارادت داشتند؛ خالص و بیریا بودند. همسر من و خیلی از خانوادهها موکبدار و مروج فرهنگ ایثار و شهادت بودند. نگاه ویژهای هم به فقرا داشتند؛ بدون منت دستشان را میگرفتند.
وقتی میخواستند اردو بروند، خانم من میگفت: «آقای ذاکریخواهان، آقای بخشدار، برای امشب یک اتوبوس جور کن.» یا برای افطاری میگفت: «ده تا غذا شما باید بدهید.» حتی بعضی مواقع از جیب خودشان میگذاشتند و دانشآموزان را به بهترین هتلهای شهر میبردند، تا آنها شاد باشند. مورد بعد، رسیدگی به ایتام بود. عدهای از دانشآموزان آن مدرسه تحت حمایت بهزیستی بودند. اما افرادی هم بودند که هزینههای تحصیلی آنها را پوشش میدادند.
برای برگزاری مراسم مذهبی این مدرسه، بهترین نقطه شهر را انتخاب میکردند. بهترین مداحان کشور را میآوردند. من بهعنوان کارپرداز خانمم بودم؛ میگفت: «امید، باید برویم بهترین آبمیوه و کیک را بخریم تا بچهها شاد شوند.»
خانمم و بقیه معلمان شجره طیبه بسیار گذشت داشتند. یک شب یکی از معلمان به نام خانم ذاکری، به علت برقگرفتگی دستش آسیب دیده بود. خانمم از ساعت چهار بعدازظهر تا ۱۲ شب پیش او بود و میگفت: «من همکارم را تنها نمیگذارم.» دشمن میخواست با این کار کشور را داغدار کند؛ در صورتی که مدرسه، داروخانه، کارواش، فروشگاه مبلمان و زمین ورزشی را زدند. دو بار موشک زدند؛ بار اول یک موشک و بار دوم دو تا که هم سوخت و هم ویران کرد. قشنگ گِرا داده بودند و میشناختند.
حاصل ازدواج ما سه فرزند بود؛ فاطمه زهرا، دانشجوی مهندسی پزشکی است و کانال «شهیده حنانه» را در روبیکا اداره میکند. او یاد خواهر کوچکش را زنده نگه داشته است.
نازنینزهرا کلاس نهم است؛ دختری که حالا بیمادر و بیخواهر بزرگ میشود. هر دو مثل مادرشان پاک و بیریا هستند. و شهید حنانه... دخترکوچولوی کلاس اولی که میگفت: «بابا، میشه من با بابابزرگ شهیدم حرف بزنم؟ دوست دارم باهاش حرف بزنم. حالا خودش کنار بابابزرگش نشسته...»
دلم برای «امید جان» گفتنهای همسرم تنگ شده
غمناکترین خاطرهای که در این چند ماه مدام یادم میآید، «امید جان» گفتنهای خانمم است، که دلم برای آنها تنگ شده است. برای وقتی که میگفت: «امید جان، بریم چیزی بخریم.»
من با همسرم مثل دو دوست بودیم. اختلاف سنی ما هشت سال بود. خانمم همیشه همگام من بود.
الان با خواهرم درد دل میکنم. من در محرومترین نقاط هرمزگان، مثل لیردف که از بشاگرد هم بدتر بود، خدمت کردهام. در آن روزها نیز خانمم همراه من بود. دلم برای لقمههایی که با هم میخوردیم تنگ شده است. خندههای حنانه خیلی شیرین بود.
من صبح زود یا وقتی کسی نیست، سر مزارشان میروم تا گریه کنم. همسرم همیشه نماز و دعا و عبادتش سر جایش بود. زیارت عاشورا، قرآن و دعای توسل میخواند و به ائمه اطهار ارادت داشت. عاشق امام رضا(ع) بود. در طول ۲۲ سال زندگی، هر سال، بهجز سال کرونا، مشهد میرفتیم. حتی اگر پول نداشتیم، وام و قرض میگرفتم و میرفتیم. در حرم امام رضا منقلب میشدیم. توسل به شهدا هم جزو اولویتهای او بود.
دخترها برکت هستند
حنانه را یه کم لوس بار آورده بودم. وقتی بچه دوممان دختر شد، خانمم کمی دلش گرفت. گفتم: «ما پیرو پیامبر هستیم؛ اگر خدا بخواهد دختر میدهد، اگر بخواهد پسر.»
در بچهی سوم هم وقتی جواب سونوگرافی را گرفتیم، دیدم بغض کرده، گفتم: «خانمجون، شوهرت کیه؟» گفت: «امید.» گفتم: «به چی زندهای؟» گفت: «امید.» گفتم: «پس نگران نباش، اینها برکت هستند.»
هر وقت خرید میرفتیم، از این مغازه به آن مغازه میرفت و هر چیزی میخواست، میخرید. گاهی سخت میگرفتم، اما نهایتاً کوتاه میآمدم.
حالا دختر بزرگم به یاد آن روزها میگوید: «بابا، کاش حنانه الان بود و این کارها را میکرد!»
دلم برای خرید رفتن با حنانه و سوار ماشین شدنمان تنگ شده است. دیروز رفتم دو تا دوقلوهای خواهر خانمم را دیدم.
خدا را شاکرم که خانواده ما در این راه به شهادت رسیدند؛ در راه وطن و دین اسلام شهید شدند.
این جنگ ثابت کرد که رهبرمان مثل مردم عادی زندگی کرد و شهید شد. پیامم به رهبر جدیدمان، حضرت آقا سیدمجتبی خامنهای، این است که حاضرم خودم و بقیه خانوادهام را هم تقدیم انقلاب کنم تا کشورمان استوار باقی بماند. تا پای جان برای نظام و کشورم ایستادهام و جان میدهم، همانطور که پدرم جان داد.
خانه مانده و خاطرههایشان
دلم برای حرفهای همسرم تنگ شده؛ وقتی میگفت: «امید جان، دلم میخواد نون تازه بگیری.» یا شبها که لیوان آب به او میدادم که قرص بخورد. همه اینها خاطره است و دلم برای اینها تنگ شده.
دیروز رفتم فروشگاه، یاد حنانه افتادم؛ یادم آمد که شامپو خرسی و خمیردندان انتخاب میکرد. دیگر نیست که برایش اینها را بخرم.
حالا هر چیزی که میبینم، یک خاطره از آنهاست؛ یک «امید جان» گفتن، یک خرید رفتن، یک لیوان آب، یک شامپو خرسی و یک خمیردندان کوچک. چیزهایی که آن روزها شاید ساده به نظر میرسیدند، اما امروز یاد آنها تمام زندگی من شدهاند. خانه مانده و خاطرههایشان؛ من ماندهام و جای خالی الهام و حنانه. خانه مانده و قرآنی که همسرم هر صبح میخواند و قرآنی که حالا همدم من شده است. دلم برای همان روزهای معمولی تنگ شده؛ برای روزهایی که نمیدانستم همین لحظههای ساده، یک روز میشوند تمام چیزی که برای ادامه زندگی به آنها چنگ میزنم.
حالا هر بار دلم برایشان تنگ میشود، به یاد میآورم که آنها رفتند، اما ردّ محبتشان هنوز در خانه و زندگی من مانده است. من ماندهام با دلتنگیشان، با خاطراتشان و با عهدی که با خودم بستهام؛ همانطور که پدرم رفت و امانتش را به من سپرد، من هم تا پای جان پای خانواده، وطن و اعتقادم میایستم.
راضیام به رضای خدا
آخرین بار ساعت ۶:۳۰ یا ۷ صبح روز نهم بود. خانمم لبخند زد؛ آب و روغن ماشین را چک کردم و او رفت. آخرین تصویری که از او در ذهنم مانده، همان لبخند است؛ لبخندی که آن روز نمیدانستم قرار است آخرین لبخندش باشد.
حنانه هم آن روز تا صبح نخوابیده بود. مشتاق بود برود مدرسه؛ انگار مشتاق بود برود بهشت. نمیدانستم آن شوق کودکانه، آخرین شوق او برای رفتن به مدرسه است.
ساعت ۱۱:۲۵ بود که برادر خانمم زنگ زد. صدایش عادی نبود. گفت: «صدایی آمده و ارتباط الهام قطع شده است.» من در بخش بودم و ۱۷ کیلومتر فاصله داشتم. دیگر نفهمیدم چطور از آنجا راه افتادم. فقط میدویدم و خودم را به مدرسه میرساندم. در مسیر، پسرداییام را دیدم. گفت: «شجره طیبه را زدند.»
انگار همان یک جمله، تمام دنیا را روی سرم خراب کرد. همانجا ایستادم و سه بار گفتم: «الهی رضاً برضائک، انا لله و انا الیه راجعون.» تا همان لحظه هنوز دلم به چیزی خوش بود؛ شاید الهام سالم باشد، شاید حنانه جایی باشد، شاید این خبر آن چیزی نباشد که در ذهنم آمده است. اما وقتی گفتند شجره طیبه را زدند، تمام آن تصویرها یکییکی جلوی چشمم آمد؛ لبخند صبح الهام، شوق حنانه برای رفتن به مدرسه... و من فقط میدویدم.
همسرم همیشه میگفت: «من برای خودم آرزویی ندارم.» ولی دوست داشت یکی از دخترها دندانپزشک شود. دختر دیگرمان هم دکترای مهندسی پزشکی بگیرد، پرتوگرافی بزند و یک روز را برای بیماران، رایگان ویزیت انجام دهد.
حنانه هم به نازنین گفته بود: «وقتی دندانپزشک شدی، یک روز برای مردم رایگان کار کن.» دخترم همیشه دوست داشت آدم بزرگی باشد. نمیدانستم خودش قرار است با رفتنش، برای خیلیها یک نام بزرگ شود.