کد خبر: ۳۳۹۵۹۸
تاریخ انتشار : ۱۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۸:۵۳
روایت صدثانیه‌ای

پیرمـــرد

ابوالقاسم محمدزاده

فرزندش می‌گفت:
برف می‌بارید، پدرم از خانه بیرون رفت، وقتی كه برگشت كت به تن نداشت، سردش بود و دستانش 
یخ زد. 
مادرم با تعجب پرسید: 
-چرا این جوری؟ 
كتتان كجاست؟ 
چیزی نگفت، دست‌هایش را روی بخاری گرم كرد، مادرم که اصرار كرد گفت:
-پیرمردی را دیدم كه لبا‌س نداشت،
از سرما بی‌تاب بود، كتم را تن او كردم.
موضوع : شهید شیرعلی سلطانی

captcha