ماجرای باطل شدن ویزای امام در مرز کویت عمامههایی که ساواک پیچیده بود
علی شمس اردکانی در خاطرات خود روایتی دست اول از ماجرای هجرت امام خمینی از نجف به پاریس ارائه میدهد؛ از تلاش برای گرفتن ویزا و فراهم کردن مقدمات ورود امام به کویت تا باطل شدن ویزاها در مرز، دستگیری، و سپس مأموریت عجیب دیپلماتیک برای عذرخواهی از امام در نوفل لوشاتو. روایتی که نشان میدهد چگونه یک تصمیم ناگهانی در آن سوی مرز به یکی از نقاط عطف تاریخ انقلاب اسلامی بدل شد.
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ هجرت امام خمینی از نجف به پاریس در مهر ماه ۱۳۵۷ یکی از نقاط عطف تاریخ انقلاب اسلامی است که اسناد و خاطرات گوناگونی در این رابطه منتشر شده است. علی شمس اردکانی یکی از شاهدان عینی این ماجرای تاریخی در مرز کویت است. شمس اردکانی که در آن دوران به عنوان استاد دانشگاه در کویت حضور داشت به جهت ارتباطش با بیت آیتالله سید عباس مهری نماینده امام در آن کشور، در جریان مسائل قرار میگیرد. او با همکاری دیگر نزدیکان آیتالله مهری مقدمات ورود امام به کویت را فراهم میکنند، اما دست روزگار تقدیر را به گونهای دیگر رقم زده بود.
علی شمس اردکانی در بخشی از خاطرات خود که در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت و ضبط شده است به روایت این ماجرا میپردازد که در ادامه از نظر میگذرد. در خرداد ۱۳۵۷ آخرین سفرم به نجف را رفتم. حاج احمد آقا خیلی علاقهمند بود که سفری به کویت بیاید. ما برگشتیم کویت و به منزل آقای [سید عباس] مهری رفتیم. آقا سید احمد مهری [پسر سید عباس] گفت حاج احمد آقا میخواهد برای سفری به کویت بیاید. پدرش گفت خیلی خوب است. وسط تابستان من به آمریکا رفتم، چون هنوز یک مقدار کارهایم مانده بود، حدود یک ماه نبودم. وقتی برگشتم، جریانات خیلی داغ و حاد شده بود. از احمد آقای مهری پرسیدم که حاج احمد آقا چه شد، آمد یا نیامد؟ گفت نه، حالا که خیلی داغ است، کویت از نجف داغتر است، بگذارید برای پاییز.
ورود کوتاه امام به کویت
شاید ده یا پانزده روز بعد، احمد آقای مهری گفت که امام گفتهاند ما میخواهیم دستهجمعی به کویت بیاییم و قرار شده است که چند تا ویزا بیاورید. حاج احمد آقا گفت من لیست را میفرستم. بعد از چند روز سید احمد مهری زنگ زد و گفت بیا. ما رفتیم آنجا. ایشان گفت حاج احمد آقای خمینی گفته به فلانی [یعنی من] بگویید برای رفیقش دکتر یزدی ویزا بگیرد. قرار شده آقای یزدی برای او از آمریکا مدارک دانشگاهیاش را پست کند. چند روز بعد مدارک آقای یزدی رسید و آقای مهری هم برای بقیه همراهان ویزا گرفت. ما هم خیلی خوشحال بودیم که امام میخواهند تشریف بیاورند. فکر میکردیم حالا چه میشود، چه نمیشود، چه کار کنیم؟
قرار شد آقای مهری و حاجی باران (که از مریدهای آقای مهری بود) دو تا ماشین بردارند و بروند نجف تا آقایان با این ماشینها بیایند. ما هم با یک عده خاصی به مرز برویم؛ چون به کسی نگفته بودیم. ما میدانستیم که داخل ویزای امام اسم خمینی نیست، مصطفوی هست.
آقایان آمدند و ما از این طرف فنس دیدیم که امام آمدند و از ماشین پیاده شدند. مرز کویت مهر ورود امام را زد، امام و همراهان از داخل ایستگاه وارد و از این طرف خارج شده بودند. در این فاصله امام فرموده بودند که برویم نمازمان را بخوانیم.
خمینی کیست؟
بعد که اینها نماز را خواندند، دیدیم معطل شد. آنچه اتفاق افتاد این بود که- بعداً فهمیدیم- مرزدار عراقی به مرزدار کویتی که بینشان مثلاً دویست متر فاصله هست، زنگ میزند به او میگوید این سیدی که آمده میدانید کیست؟ آن کویتی میگوید روحالله مصطفوی. میگوید نه، هذا سید الخمینی. این میگوید خمینی کیست؟ میگوید تو نمیدانی خمینی کیست؟ هو الذی احتزت عرش شاه. این آن کسی هست که تخت شاه را به لرزه درآورده. بعداً وقتی ما را گرفتند اینها را فهمیدیم.
خلاصه ما دیدیم اینها به ایستگاه عراقیها برگشتند. بعد هم دیگر از وقتی رفتند داخل آن ساختمان آن طرف را ندیدیم، یعنی در دید ما نبود. یک مدتی صبر کردیم، دیدیم آقا سید احمد مهری و حاجی باران آمدند. اینها که برگشته بودند، عراقیها راهشان نداده بودند. گفتیم چی شد؟ گفتند در فاصلهای که امام آمدند نماز بخوانند، گفتند ویزاها باطل است. حالا نگو زنگ زده بودند به معاون وزیر کشور و خلاصه کار بالا گرفته بود. در این فاصله جواب داده بودند که این مایه دردسر هست، راهشان ندهید.
فردای آن روز من و سید احمد مهری و... همه را گرفتند. خلاصه این زنگ میزند به رئیس خودش، اگر اشتباه نکنم اسم رئیس اداره جوازات آقای سلیمان المشعان بود، چون بعد از انقلاب که ما سفیر شدیم آمد دیدن ما، عذرخواهی هم میکرد، ده بار شاید عذرخواهی کرد.
نقشه ساواک
بعد از انقلاب فهمیدیم که دولت ایران هیچ خبری از این قضیه نداشته و هیچ دخالتی هم نداشته که بیایند به کویت یا نیایند. بعدها یکی از این ساواکیها به اسم آقای عطاری مصاحبه کرده بود، گفته بود که به من اطلاع دادند، گفتند که دوازده تا عمامه، شش تا سیاه، شش تا سفید بپیچید در قوطی کیک بگذارید، تحویل سفارت ایران در کویت بدهید. اینها میخواستند آخوند دروغی درست کنند، شاید امام را ترور کنند. تنها چیزی هست که سند آن هم در کویت درآمد و ما روزی که رفتیم سفارت را گرفتیم، گفتند آقای قشقایی که رئیس ساواک کویت بوده، این دوازده تا قوطی را برداشته، با خودش برده. رانندههای سفارت به ما گفتند بعد فهمیدیم که داخل آنها شش عمامه مشکی و شش عمامه سفید بود.
از دستگیری تا ماموریت دیپلماتیک
فردای آن روز که ما در دانشگاه بودیم، یک دفعه از دفتر دانشکده به ما گفتند که بیایید. ما رفتیم دفتر و دیدیم دو نفر با دشداشه آنجا هستند. فکر کنم برای امنالعام بودند. اینها به ما گفتند «حضرتک دکتر علی؟» گفتم نعم. گفت یک جمله عربی. گفتیم برای چی؟ گفت که... به رئیس دانشکده گفتیم دکتر محمد، قضیه چیست؟ گفت فیامانالله. خلاصه ما را بردند آنجا و یارو شروع کرد به درشتی کردن. من هم گفتم «I am a university professor». گفت چرا انگلیسی حرف میزنی؟ گفتم من اینجا استاد دانشگاه هستم و در قرارداد من این است که به انگلیسی درس بدهم و زبان عربیام خوب نیست. خلاصه یک مقداری هم بیادبی کرد و اینها. بعد ما فهمیدیم حاج سیداحمد مهری را هم همان روز گرفتند. خلاصه یک شب و دو روز ما آنجا بودیم. فردا عصر گفتند که حالا شما بیایید بروید و اگر کار داشتیم بعداً شما را صدا میزنیم.
حالا امام وارد پاریس شده بود. یک دفعه خبر منفجر شده بود. کویتیها حسابگر و کاسب هستند، دیده بودند که نه، مثل اینکه همینجوری هم نیست. سه روز بعد از واقعه لب مرز، اخبار مرز و اینها را در روزنامههای کویتی نوشتند... و از همان اول هم نوشتند الامام خمینی... قبل از اینکه برود پاریس، آمده لب مرز و بعد به ملاحظات دولت ایران، در مرز ویزای ایشان باطل شده. خلاصه جزئیات را نوشتند.
شاید سه چهار روز گذشت. یک روز رئیس دانشگاه زنگ زد به من و گفت دکتر علی بیا، من کارت دارم. رفتیم آنجا. گفت یک مأموریتی از طرف دولت میخواهند به شما بدهند. گفتم من؟ گفت بله. گفتم چی هست؟ گفت والله من نمیدانم. راننده من شما را به وزارت خارجه میبرد. ما را بردند پیش آقای راشدالراشد، قائممقام وزیر. گفت شنیدم شما را گرفته بودند و اینها خلاصه اشتباه شده بود و... ما حالا یک مأموریتی میخواستیم به شما بدهیم. شما حاضر هستید از طرف دولت کویت بروید از امام خمینی عذرخواهی کنید؟ ما هم بلافاصله گفتیم بله! فکر کردیم که میرویم، یک زیارت امام در این انفجار اخبار نصیب ما میشود. گفتم ویزا و اینها چه میشود؟ گفت ما ترتیب آن را میدهیم، شما نگران
نباش.
ما آمدیم و زنگ زدیم به حاج سیداحمد مهری، گفتیم بیا که ما دیپلمات شدیم. گفت چی؟ گفتیم اینجوری گفتند. گفت کِی هست؟ گفتم وقت آن را نگفتند. گفت پس با هم برویم. چند روز بعد خبر دادند که ویزای شما آماده هست. ما آمدیم و به مهری گفتیم قرار شده با هواپیمایی کویتی پرواز مثلاً روز چهارشنبه برویم، تو هم با ما بلیط بگیر. گفت خیلی خوب. دوباره ما رفتیم پیش دکتر شهابالدین رئیس دانشگاه، بلیط و حق مأموریت و اینها هم به ما داد که معتنابه بود، بیش از حق مأموریت استاد دانشگاه بود. مثلاً پیک ویژه بودیم. بعد هم گفت که آقای راشدالراشد میخواهد تو را امروز ببیند، که فردا میخواهی بروی بگوید که چه کار کن. گفتیم خیلی خوب. فردا دوباره رفتیم پیش آقای راشدالراشد گفت شما که آنجا رسیدی، سفارت کویت در اختیار شماست، ماشین در اختیار شما میگذارد، هر کاری داشتید اطلاع بدهید، اگر هتل خواستید بروید آنها میگیرند و... گفتیم خیلی خوب.
ما رفتیم و با سیداحمد مهری تصمیم گرفتیم که از هم جدا نشویم، به سفیر هم زنگ زدیم، گفتیم خیلی ممنون، ما رفتیم و با آقای فردوسیپور هموعده شدیم. آن روزی که رسیدیم، رفتیم خانه شماره ۲۴ که خانه احمد غضنفرپور اینجا بود. ما که رسیدیم گفتند امام امروز جابهجا شدند، رفتند نوفللوشاتو. شب همانجا خوابیدیم و صبح بلند شدیم رفتیم نوفللوشاتو. به حاج احمد آقا گفتیم دولت کویت گفته که شما بروید از طرف ما رسماً عذرخواهی کنید، اگر لازم هست سفیر کویت هم میآید اینجا عذرخواهی میکند. احمد آقا خندید و گفت زمانه چه جوری هست، شما را که گرفته بودند. گفتیم حالا این جوری شد. حاج احمد آقا گفت که بعد از نماز مغرب و عشاء بیایید این مطلب را بگویید.
حالا آن روز حسنین هیکل آمده بود که برود خدمت امام. حاج احمد آقا زرنگی کرده بود، میخواست این مطلب را حسنین هیکل هم بشنود. خلاصه ما رفتیم خدمت امام، دستبوسی و گفتیم ما از کویت آمدیم و دولت کویت خیلی عذرخواهی کرده که قصد اظهار بیادبی نداشتند و یک چیزی هم آقای راشدالراشد گفته بود من نوشته بودم که عین جمله را بخوانم. من اینها را خواندم و حسنین هیکل آنجا نشسته بود. این آقای فهمی هویدی هم با او بود.
تصویری از مصاحبه حسنین هیکل
با امام خمینی
فردای آن روز قرار بود که من ناهار پیش آقای الطارق سفیر کویت بروم. چون مأموریت دیپلماتیک داشتیم. تا که رفتیم، شماره روزنامه الاهرام بینالمللی را گذاشت جلوی ما، حسنین هیکل این بحث را همان شب مقاله کرده و نوشته بود. خلاصه سفیر گفت مأموریت خیلی موفقیتآمیز بود. تیتر اول الاهرام هست مثلاً شیخ کویت خودش را میکشد که صفحه اول هست.
وقتی ما برگشتیم، ما را دعوت کردند، رفتیم دوباره پیش قائممقام وزیر خارجه؛ و بعد ما را برد پیش شیخ صباح وزیر خارجه. گفت این دکتر علی که میگفتیم این هست. خلاصه اینها فکر کردند که ما یک شقالقمر دیپلماتیک کردیم، در صورتی که اصلاً اینجوری نبود. این اتفاق بود و این هم شاید از زرنگی حاج احمد آقا بود.
منبع: خاطرات علی شمس اردکانی، جلسه چهارم، گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه و گفتوگو مرتضی میردار