عمامهگذاری
حمید داوودآبادی
تقریبا در نیمه دوم سال 1979م (1358هـ..ش) به بیروت برگشتیم. وقتی به لبنان آمدیم، بحثی پیش آمد که کجا درس بخوانیم؟ یعنی میخواستیم درس را ادامه بدهیم. برخی از ما ترجیح دادند تا به قم بروند، اما من و جمعی از برادران، بهسبب علاقه شدیدمان به شهید سیّدعباس، مطیع ایشان بودیم. در بیروت، شیخ «محمدمهدی شمسالدین» حوزه علمیهای داشت، همچنین حضرت «سیّدمحمدحسین فضلالله».
وقتی با سیّدعباس مشورت کردیم، او گفت: «بهتر است شما به بعلبک بروید، موافقت آقایان را بگیرید و در آنجا خودتان حوزهای تأسیس کنید.»
علمای آنزمان یعنی سیّد فضلالله و سیّد شمسالدین، با سیّدعباس در مورد تأسیس حوزه علمیه در بعلبک موافقت کردند.
طبعاً دلیل اینکه سیّدعباس بعلبک را انتخاب کرد، اول این بود که آنجا از جوّ شهر دور بود، یعنی در اصل روستایی بزرگ بود. ثانیاً از جنگ دور بود، یعنی منطقه امنی برای درس و تحصیل بهشمار میآمد.
یادم میآید آن حوزه، از دو اتاق، حمام و یک کریدور- که شما به آن هال میگویید و در حقیقت آشپزخانه ما بود که در آن پخت و پز میکردیم- تشکیل شده بود. این حوزه تقریبا پانزده طلبه داشت که در این دو اتاق سکونت داشتیم. سپس این حوزه شروع به گسترش کرد تا اینکه به ساختمان بزرگی که اکنون در بعلبک وجود دارد، منتهی شد.
ما درسمان را تا سال 1982م (1361هـ.ش) در بعلبک تمام کردیم. تمام مقدمات و سطوح را به پایان رسانده بودیم و نظر به اینکه بحث خارج بهوفور وجود نداشت، یعنی استاد فاضلی بود که هنوز هم در بعلبک هست و آن حضرت «شیخ العفی» بود، ما دراین دوره «برزخ» یعنی مباحثی در اصول فقه سیّد خویی و
«مستمسک العروه الوثقی» «سیّدمحسن حکیم» را نزد او خواندیم.
من بین تحصیل و کار، عموم را جمع میکردم؛ یعنی ما به تبلیغ میرفتیم که این هم از خاطرات زیبا بود. ما هیچکدام ماشین نداشتیم. پس ماشین کرایه میکردیم. مثلا سه یا چهار نفری سوار آن میشدیم - که مهمترینمان سیّدعباس بود - و به روستاهای نزدیک میرفتیم. اولین نفر در جایی پیاده میشد و سپس راه را ادامه داده و به روستاهای بعدی میرفتیم و نفر دوم و سوم نیز پیاده میشدند و بدین ترتیب همگی منتظر میشدیم تا ماشین بیاید و سوار شویم و برگردیم. به همراه سیّدعباس برای تبلیغ میرفتیم و او به روستایی میرفت و برادران دیگر به روستاهای دیگر و تبلیغ میکردیم. این جریان متعلق به پیش از 1982م بود.
در آن دوره شیخ «محمد یزبک» نیز از نجف به لبنان آمد و به حوزه ملحق شد. همینطور شیخ «حسین کورانی» که از قم آمد و به حوزه پیوست. یعنی گروه بسیار خوبی از استادان شروع به پیوستن به این حوزه کردند.
اولین باری که لباس روحانیت پوشیدم، طبعاً شکی نیست که از خوشحالی در جایم بند نبودم و دست و پا میزدم. برای اینکه از بچگی منتظر چنین لحظهای بودم. اما واقعاً احساس سنگینی کردم و اینکه، الان شخص دیگری شدهام و آزاد نیستم که هر کاری را انجام دهم.
من نزد شهید آیتالله سیّدمحمدباقر صدر معمم شدم. عمامهگذاری من هم داستانی دارد. یک حاجیای بود بهنام «مصطفی یاسین» که فرزندانش را برای تحصیل به نجف آورده بود که الان پدر همسر من شده است. طبعاً من او را در آنموقع نمیشناختم و او دو فرزند خود شیخ «حسن یاسین» و شیخ «حسین یاسین» را آورده بود و دوست داشت که آنها نزد شهید صدر معمم شوند. کسی پیش او آمد و به او گفت:
- اگر بچههایت نزد محمدباقر صدر معمم شوند، اطلاعات عراق آنها را تحت تعقیب قرار میدهد و فلانی و فلانی آنها را اذیت میکنند.
پس آنها را پیش سیّد خویی برد و آنها پیش سیّد خویی معمم شدند. آن حاجی درحالی که شاعر هم بود، دو بیت شعر نوشت و میخواست بعد از اینکه دو پسرش معمم شدند، این دو بیت را به شهید صدر بگوید که نشد و آن دو بیت را نگه داشت که من هنوز آن دو بیت را حفظ هستم که معنی آن این است که:
«و عمامهای که دو دست شما آن را مبارک گردانید، و از روی کرامت کار این دو را نور بخشید، از پاکترین عمامههایی است که بدون شک کسی که آن را مبارک گردانید. در طول زندگی کرامات بسیاری خواهد دید و این خیلی مسئله جالبی است.»
من بعد از اینکه به نجف رفتم، مشکلی برایم پیش آمد و آن اینکه در آنجا به هر طلبهای که معمم نباشد، اتاق نمیدادند و باید فوراً عمامه بگذارد، و من دوست داشتم که فوراً عمامه به سر کنم. به من گفتند:
- پیش چه کسی معمم شدی؟
و من گفتم:
- پیش محمدباقر صدر.
یعنی هیچکس از من نخواست که پیش شهید صدر معمم شوم و من خودم این تصمیم را گرفتم. آمدند و به من گفتند:
- ضد اطلاعات عراق بهخاطر این کار دستگیرت میکند و اذیتت میکنند.
من هم گفتم:
- هرکاری که میخواهند، بکنند. من پیش او میروم و نزدش معمم میشوم.
وقتی که پیش ایشان رفتم، ریش در صورت نداشتم و نوجوان بودم. یک هفته یا ده روز بود که رسیده بودم نجف. وقتی که وارد شدیم، تعدادی از طلاب معمم میشدند. او مرا با اسم صدا کرد. مرا یادش آمد؛ که من متعجب شدم او اسمم را نیز بهخاطر داشت. طبعاً آن شهید خیلی دلنشین و لطیف بود و من پیش او معمم شدم و برگشتم، و این چیزی است که درباره عمامه بهاد دارم.
شهریه طلبگی
من از سیّد خویی، شهید صدر و امام خمینی شهریه میگرفتم. یادم هست که از شهید صدر دو دینار، از سیّد خویی تا ده دینار رسید، و از امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) پنج الی ده دینار. بیت سیّد حکیم هم پنج دینار شهریه به طلبهها میپرداختند که از دادن آن به من خودداری میکردند. برای اینکه مسئول پرداخت وجوه در نزد آنها، به صراحت به من گفت:
- چون تو مقلد سیّدمحمدباقر صدر هستی، مستحق این شهریه نیستی.
به هرحال، ماهیانه بیست دینار به ما داده میشد که وقتی از نجف خارج شدم، پانزده دینار بود.
جریان جالبی را برایتان بگویم!
در نزدیکی حرم امیرالمؤمنین (ع) بازاری وجود داشت که بازار بزرگی به حساب میآمد. در این بازار، چند غذاخوری بود که یک از آنها «غذاخوری شمس» بود که مشرف به خیابان امام زینالعابدین (ع) بود. این غذاخوری دو قسمت داشت. قسمتی مشرف به خیابان بود که کبابی بود، و قسمت دیگری که مشرف بر داخل بازار بود و در آن غذا پخته میشد. وقتی شهریه را میگرفتیم، سه روز به این کبابی میرفتیم و سه روز هم به قسمت طبخ غذا. بدین ترتیب هفته اول میگذشت و هفته دوم و سوم را در مدرسه میگذراندیم و تمام این دو هفته را سیبزمینی آبپز یا خلال سیبزمینی و روغن و البته پنیر و چای میخوردیم. هفته آخر هم در لشکرکشی و حمله بودیم. یعنی به خانه طلبههای متأهل میرفتیم. یا هر وقت که میدانستیم خانواده یکی از طلاب برایش کمکهایی از لبنان فرستاده است، حمله میبردیم. چون چیزی برای خوردن نداشتیم. این از نعمتهای خداوند عزوجل به من بود که حاج مصطفی یاسین، به فرزندانش که در مدرسه ما بودند، بسیار توجه و اهتمام داشت و برایشان هرچه میخواستند، میفرستاد. حتی برایشان از لبنان خوراکیهایی مثل ماست، پنیر و زیتون میفرستاد.
من به این دو شیخ میگفتم:
- من میخواهم دامادتان باشم.
این را به آنها میگفتم و آنها هم ما را که سن و سال چندانی نداشتیم، در طعام خود شریک میکردند و اینطوری ایام را میگذراندیم. البته این را فقط از روی مزاح و شوخی به آنها میگفتم، چون اصلا خواهرشان را - که البته الان همسر من است - نمیشناختم.
طبعاً خانواده من برایم پولی نمیفرستادند؛ زیرا پدرم چیزی برای سیر کردن شکم مادر و برادران و خواهرانم نداشت، و من هم کلاً به شهریه ماهانهای که در نجف میگرفتم تکیه داشتم.
کتب خوانده شده
در دوران طلبگی، کتب مختلفی میخواندم. مثلا کتب عقاید و تمام تألیفات شهید صدر را میخواندم. ما توجه و اهتمام ویژهای به تمام تألیفات ایشان داشتیم و نیز برخی کتب دیگر، اما تعداد کمی از کتب. بیشتر وقتمان را در تحصیل میگذراندیم. برای اینکه روزی پنج درس میخواندم. یعنی چهار یا پنج قسمت، و هیچ تعطیلی نداشتیم. تمام وقت صرف تحصیل مواد درسی بود و اغلب مطالعات من بعد از اینکه از نجف برگشتم، شروع شد.
در چند سال اخیر بیشتر کار میکنم و مطالعه در فرصتهای مناسب است. شاید در هفته چند ساعت مطالعه داشته باشم. مثلا در روزهایی مثل روز جمعه یا یکشنبه که کار کمی سبک میشود. در حال حاضر بیشتر روزنامههایی مثل «السفیر» و کتب سیاسی و فرهنگی و در کتابهای سیاسی بیشتر کتابهایی را میخوانم که خود صهیونیستها مینویسند مثل کتابی که «بنیامین نتانیاهو»1 نوشته است و یا کتاب «خاطرات شارون»2. بیشتر در این جهت اهتمام دارم. زیرا میخواهم بدانم اینها چگونه فکر میکنند و طرز تفکرشان چیست.
من خیلی کم تلویزیون نگاه میکنم و بیشتر برنامه اخبار آن را مشاهده میکنم.
در جلسات متعدد، برخی خاطراتی که تعریف کردهام ضبط شده است، اما کار جامعی در این مورد که بنشینم خاطراتم را تعریف کنم و ضبط شود، صورت نگرفته است. البته این کار باید صورت بگیرد، اما تا الان به آن فکر نکردهام تا آن را به مرحله اجرا در آورم.
خودم اهل شعر و شاعری نیستم ولی پدرم شاعر است و نیز پسرم سیّدجواد. خب البته من در جوانی یعنی شانزده هفده هجده سالگی چیزهایی نوشتهام، ولی بعدا بهخاطر تحصیل و دیگر ملاحظات آن را ول کردم، چون وقت میبرد. الان هم استعداد آن هست ولی وقتش نیست. به نوشتن هم علاقه زیادی دارم ولی فرصت آن را ندارم. تا به حال خودم کتابی منتشر نکردهام، ولی در گذشته مقاله بسیار نوشتهام. اما در مدت اخیر - بهدلیل مشغله زیاد - هیچ چیز اعم از کتاب یا مقاله، در جایی ننوشتهام.
پانوشتها:
1 - «بنیامین نتانیاهو» نخست وزیر اسبق و فعلی رژیم صهیونیستی.
2 - «آرییل شارون» 27فوریه 1928م (7 اسفند 1306 هـ.ش) از پدر و مادری لهستانی بهدنیا آمد. وی در مقاطع مختلف وزیر دفاع و نخست وزیر رژیم غاصب صهیونیستی بود که در طی سالهای عمر خود، جنایات بسیاری در حق فلسطینیها مرتکب شد. شارون سرانجام در روز شنبه 5 ژانویه 2006م (15 دی 1384 هـ.ش) بر اثر سکته مغزی سنگین به کما رفت.
با توجه به این که مرگ شارون بهعنوان یکی از نمادهای سقوط صهیونیسم محسوب میشد، صهیونیستها تلاش بسیاری کردند تا او را ولو به شکل جسدی بیحرکت، نگه دارند تا روحیه متجاوزین اشغالگر تضعیف نشود!