«قلبم بیمار و غمگین است»؛ جملهای که آمریکا هنوز هم نشنیده است(نگاه)
امینالاسلام تهرانی
امروز، در جهانی که قدرتها هنوز با زبانِ آزادی سخن میگویند و با دستِ غصب عمل میکنند، چیزی از گذشته همچنان مثل تیغی بر وجدان جمعی میکِشد: «قلبی که بیمار و غمگین است...» پنجم اکتبر ۱۸۷۷، در کوههای سرد و بیرحم «بیر پاوِ» مونتانا، مردی که نامش به عنوان نمادی از ایستادگی بومیان بود، سرانجام تسلیم شد. چیف جوزف، رهبر قبیله
«نیز پرس»، پس از ۱۱۷۰ مایل عقبنشینی حماسی در برابر ارتش آمریکا، ایستاد و جملهای گفت که تا ابد در تاریخ آمریکا طنینانداز است: «قلبم بیمار و غمگین است...» این جمله نه اعتراف به شکست، بلکه گواهی بر جنایتی بود که از همان روز نخست تأسیس آمریکا، در شالوده این کشور ریخته شد. آمریکا نه بر آرمان آزادی، که بر خون بومیان بنا نهاده شد؛ و تسلیم چیف جوزف تنها یکی از هزاران نقطه این بنای خونین است.
داستان «نیز پرس» داستان پیمانشکنی سیستماتیک است. دولت آمریکا بارها و بارها با سرخپوستان پیمان بست و هر بار که منافعش ایجاب کرد، پیمان را پاره کرد. نیز پرسیها در سرزمینهای اجدادی خود در دره والوا زندگی میکردند، سرزمینی که دولت آمریکا در پیمان ۱۸۵۵ به رسمیت شناخته بود. اما طلا پیدا شد، مهاجران سفیدپوست هجوم آوردند و واشنگتن یکشبه تصمیم گرفت که نیز پرسیها باید به رزرویشن منتقل شوند. چیف جوزف و مردمش مقاومت کردند، نه از سر جاهطلبی، بلکه برای دفاع از حق حیات و حفظ خانه خود. ارتش آمریکا، همان ارتشی که خود را مدافع حقوق بشر مینامد، آنها را تعقیب کرد، زنان و کودکان را کشت، روستاها را سوزاند و سرانجام، پس از ماهها جنگ نابرابر، آنها را تا مرز کانادا راند. تنها چهل مایل تا آزادی فاصله داشتند که نیروهای ژنرال نلسون مایلز راه را بستند.
این صحنه را تصور کنید: مردانی خسته، زنان گرسنه، کودکان بیمار، در سرمای پاییزی مونتانا، در حالی که ارتش متمدن[!] آمریکا با توپ و تفنگ آنها را محاصره کرده بود. چیف جوزف که دیگر امیدی به ادامه جنگ نداشت، تسلیم شد تا جان بازماندگان را نجات دهد. اما ارتش آمریکا حتی در لحظه تسلیم هم رحم نکرد. «نیز پرسیها» را به اردوگاههای دور از سرزمینشان تبعید کرد، بسیاری از آنها را از گرسنگی و بیماری کشت و باقیمانده را تا نسلها تحت کنترل نگه داشت. این همان الگویی است که آمریکا از روز نخست دنبال کرده است: پیمان ببند، نقض کن، قتلعام کن، و بعد ادعا کن که تمدن آوردهای!
آمریکا از آغاز بر خون بنا نهاده شد. پیش از آنکه قانون اساسی نوشته شود، پیش از آنکه جورج واشنگتن سوگند یاد کند، کشتار بومیان آغاز شده بود. از کشتار سرخپوستان پکوت در ۱۶۳۷ تا مسیر اشکهای چروکی در ۱۸۳۰، از کشتار ساند کریک تا وونتد نی، تاریخ آمریکا تاریخ نسلکُشی است. مانیفست سرنوشت، آن ایدئولوژی منحوس که میگفت سفیدپوستان حق دارند از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام پیش بروند، چیزی نبود جز توجیه مذهبی و نژادی برای غصب زمین و نابودی انسانها. چیف جوزف فقط یکی از هزاران رهبری بود که در برابر این ماشین کشتار ایستاد و شکست خورد؛ چون دشمنش نه ارتشی معمولی، که نظامی بود که خود را حق مطلق میدانست.
امروز آمریکا در جهان خود را قهرمان دموکراسی و حقوق بشر جا میزند. از تریبون سازمان ملل درباره حق تعیین سرنوشت ملتها سخن میگوید، اما تاریخ و عملکرد امروز خودش را فراموش کرده است. همان کشوری که امروز درباره تمامیت ارضی دیگران موعظه میکند، سرزمینهای بومیان را با زور و فریب تصرف کرد. همان قدرتی که دیگران را به نقض حقوق بشر متهم میکند، خود نسلکشی سیستماتیک بومیان را سازمان داد. آمارها وحشتناکاند: پیش از ورود اروپاییان، میلیونها نفر در آمریکای شمالی زندگی میکردند؛ تا پایان قرن نوزدهم، جمعیت بومیان به کمتر از یکدهم رسیده بود. بیماریها، جنگها، گرسنگی عمدی و اردوگاههای اجباری، همه ابزارهای این پروژه بودند. چیف جوزف نماد زنده این حقیقت است که آمریکا هرگز سرزمین بکر و خالی نبود، سرزمینی بود که با ریختن خون صاحبان اصلیاش تسخیر شد.
لحن امروز سیاستمداران آمریکایی درباره آزادی و عدالت، وقتی در برابر این تاریخ قرار میگیرد، چیزی جز ریاکاری محض نیست. آنها از «استثناگرایی آمریکایی» سخن میگویند، گویی این کشور از آغاز بر پایههای اخلاقی «برتری» بنا شده است. استثناگرایی واقعی آمریکا در این است که توانسته جنایات خود را با موفقیت از حافظه جمعی پاک کند یا آنها را به «حوادث ناگوار گذشته» تقلیل دهد. تسلیم چیف جوزف را در کتابهای درسی آمریکا معمولاً به عنوان لحظهای غمانگیز اما اجتنابناپذیر روایت میکنند؛ گویی پیشرفت تمدن غرب ناگزیر از قربانی کردن بومیان بود. این روایت دروغ است. این پیشرفت نبود؛ غصب بود. این تمدن نبود؛ بربریت سازمانیافته بود.
نیز پرسیها جنگیدند نه برای فتح سرزمین دیگران، بلکه برای حفظ آنچه از نیاکانشان به ارث برده بودند. آنها کشاورز و دامدار بودند، نه مهاجم. چیف جوزف بارها اعلام کرد که خواهان صلح است، اما صلح برای سیاستمداران تنها به معنای تسلیم بیقیدوشرط بود. وقتی نیز پرسیها پیشنهاد کردند که در سرزمین خود بمانند و با سفیدپوستان همزیستی کنند، پاسخ واشنگتن یک کلمه بود: نه. باید بروید. باید زمین را خالی کنید تا مهاجران سفیدپوست و شرکتهای معدنی جایشان را بگیرند. این منطق همان منطقی است که بعدها در ویتنام، عراق، افغانستان و دهها نقطه دیگر جهان تکرار شد: منافع ما بر حق حیات و... دیگران مقدم است.
پنجم اکتبر هر سال باید روز یادآوری باشد، نه فقط برای بومیان آمریکا، که برای همه کسانی که هنوز فریب روایت رسمی واشنگتن را میخورند. چیف جوزف تسلیم شد، اما تاریخ تسلیم نشد. جمله و تاریخ او هنوز زنده است، چون حقیقتی را فاش میکند که آمریکا هرگز نخواسته است بپذیرد: این کشور از خون ساخته شد. از خون پکوتها، از خون چروکیها، از خون سیوکسها، از خون نیز پرسیها. و تا زمانی که این حقیقت انکار شود، ادعای آمریکا درباره آزادی و عدالت چیزی جز نقابی بر چهره یک امپراتوری غاصب نخواهد بود. خورشید هنوز بر کوههای بیر پاو میتابد، اما قلب تاریخ آمریکا همچنان «بیمار و غمگین» است؛ نه از سر شکست چیف جوزف، که از سر جنایتی که هرگز تمام نشد.