کد خبر: ۳۳۹۱۴۲
تاریخ انتشار : ۱۰ مهر ۱۴۰۵ - ۲۰:۱۸

اگر زودتر شناخته بودمش...

سحر جلیلی ‌پالندی

گاهی با تمام وجود حسرت می‌خورم حسرت حال کسانی که یاد گرفته‌اند در تلاطم سخت‌ترین طوفان‌ها، لنگر صبرشان را به ساحل توکل بیندازند و آرام بگیرند. نه اینکه اهل توکل نباشم نه. اما انگار آنها رازی را می‌دانند که من دیر به آن رسیدم.
مثلاً چقدر دلم می‌خواهد جای بعضی‌ها از نویسندگانی باشم؛ که انگار نبض قلمش با طنین صدای «آقا» می‌زد. همان‌هایی که بی‌چون‌وچرا گوش به سخنانش می‌سپردند و مشتاقانه واژه‌واژه‌ آن سخنان را به سپیدی کاغذ امانت می‌دادند. فکر که می‌کنم، با خود می‌گویم: «کاش من هم مثل آنها، زودتر مقتدایم را می‌شناختم.» مدام با خودم کلنجار می‌روم که اگر این غفلت زودتر کنار می‌رفت، اگر زودتر شناخته بودمش، شاید می‌توانستم چندین‌بار دیدنش را تجربه کنم. آه که تماشای آن چهره از نزدیک، چه صفایی داشت و سهم من، تنها یک‌بار بود!‌ آقای من! قربان مهربانی بی‌حدّت و فدای آن لبخند نجیبی که بر لبت داشتی. حالا که نیستی، هجرانت همچون خنجری بر جگر سوخته‌ام کشیده می شود. نمی‌دانم در میان خیل مشتاقان و یاران دیرین، جایی برای نجواهای من هست؟ برای منی که رو سیاهم و تاریکی‌ام را با آفتاب وجودت می‌زدودم؟
آقاجان! کارم شده بود جست‌وجوی غریبانه میان عکس‌هایت در اینترنت. با چه ذوقی بهترین‌هایش را برای دخترم می‌فرستادم تا او هم سهمی از این شکوه داشته باشد. می‌دانی کدام عکست دلم را برده بود؟ همان که با آرامشی پدرانه، استکانی چای در دست داشتی... همان را مدتی بر پیشانی پروفایلم گذاشتم و بعد، عکست را به دیوار خانه آویختم تا برکت خانه‌ام باشی. اما هنوز عذاب وجدان دست از سرم برنمی‌دارد. نمی‌دانم آقا... آیا سفارش امثال مرا هم کرده‌ای؟ مایی که سهم‌مان از شما، فقط درک همین‌قدر از غربت و عظمت بود؟ به نظرت در دنیای شما، جایی برای دل‌گویه‌های این «دیرآمده» هست؟ مرا ببخش آقاجان، مرا ببخش که وقتی پیدا شدی، که دیگر دیر شده بود.

captcha