کد خبر: ۳۳۸۹۰۵
تاریخ انتشار : ۰۵ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۵
«امید و شکست» خاطرات سال‌ها فعالیت اطلاعاتی- امنیتی یعقوب نیمرودی برای اسرائیل- ۹۴

خروج‌ تانکر سوخت از بندر و آغاز مرحله سوم عملیات

پس از سختی‌های فراوان «آبشا» موفق شد تا جای وزیر انرژی و نفت را پیدا کند و او به باتومی رسید. خیلی سریع مشخص شد که چیزی که در تفلیس وعده داده شد در باتومی به دست نیامده است. «آبشا» تصمیم گرفت تا فرآیندها را کوتاه کند. «او را به کناری بردم و مستقیم در چهره‌اش به او گفتم: «اگر من از این‌جا با سوخت برنگردم، تو هم برنمی‌گردی. تو الان با من با کشتی می‌آیی و به هر کسی که آنجاست اطلاع می‌دهی که این نفت من است و من آن را برمی‌دارم.»
رهمیلویچ که این سخنان را برای وزیر ترجمه می‌کرد، رنگش تغییر کرد. کسی از آنها نمی‌دانست عکس‌العمل وزیر انرژی چه چیزی خواهد بود.
پس از سکوتی که چند ثانیه طول کشید وزیر لبخند زد و سعی کرد «آبشا» را آرام کند: «همه چیز مرتب است. نگران نباش. من مجبور نیستم با ‌تانکر بیایم. دیزل برای توست. نامه‌ای از رئیس‌جمهور داری و تو می‌توانی آن را هروقت که بخواهی دریافت کنی. اگر مشکلی به وجود آمد– من اینجا هستم.»
«آبشا» آرام نگرفت. «سوخت یکی از با ارزش‌ترین چیزها در گرجستانِ همان ایام بود، طلای سیاه. چنین چیزی را قبول نمی‌کنند، باید بدانند تا بگیرند. به وزیر به طور واضح توضیح دادم که سند حواله کافی نیست. من می‌خواهم سوار کشتی شوم و ببینم که سوختی که من باید دریافت کنم روی آن قرار دارد.»
وزیر گرجستانی خواست تا به بندر تلفن کند و به پرسنل امنیتی دستور داد تا برایشان امکان ورود به بندر و سوار شدن به ‌تانکر دیزل را فراهم کنند. «به سرعت به سوی بندر پرواز کردیم که یکی از بیشترین مکان‌های محافظت شده در گرجستان بود»، «آبشا» نقل می‌کند. «در گیت درباره آمدن ما می‌دانستند و مشکلی برایمان ایجاد نکردند. به سرعت به سمت ‌تانکر رفتیم، همان ‌تانکری که از پنجره هتل دیدم. 
از شانس من، کاپیتان شخصی بسیار دلسوز بود که بدون مشکل چیزی که من از او خواستم را فهمید. شیر کشویی [شیر قطع جریان] را باز کردم و اطمینان حاصل کردم که ‌تانکر از سوخت دیزل پر شده است. به کاپیتان سند حواله را نشان دادم و به او گفتم که ما می‌خواهیم در ساعات پایانی شب از بندر به آب بزنیم. بر روی سند حواله مقصد کشتی مشخص شده بود– بندر تریست در دریای مدیترانه.»
در راه برگشت به اسکله، بر روی رمپ ‌تانکر دیزل، «آبشا» متوجه مردی شد که به سوی ‌تانکر می‌آمد. مردی بلوند که آلمانی یا استرالیایی به نظر می‌آمد. چهره‌ای داشت که در نگاهش التفات پیدا نبود. «آبشا» بلاهایی را استشمام کرد. «به سرعت راهش را در بالای پله‌ها به سمت ‌تانکر مسدود کردم. مقابلش قرار گرفتم و بدون ابهام برایش توضیح دادم: «سوخت داخل برای من است، فقط من، که گیج نشوی.» مرد که به نظر می‌رسید برای دیزل من نقشه کشیده، پیام را فهمید. اوکی، اوکی، به سرعت مرا آرام کرد و دستش را بر روی سینه‌اش گذاشت. سوگند اسطوره...»
اما «آبشا» آرام نشد. او در نزدیکی بندر ماند و هر لحظه بر کشتی نظارت می‌کرد. بعد از همه چیزهایی که گذشت نمی‌خواست کسی او را در لحظه آخر غافلگیر کند. پیش از غروب متوجه شد که یک کشتی از بندر خارج می‌شود و به سوی دریای سیاه حرکت می‌کند. او به سرعت از تپه‌ای در نزدیکی بندر بالا رفت و با تلفن ماهواره‌ای که در اختیارش بود با من در لندن تماس گرفت و به من اطلاع داد که مأموریت انجام شد، که ‌تانکر سوخت بندر را به سمت دریای مدیترانه ترک کرد.
و این‌گونه سهم «آبشا» و الی رهمیلویچ در عملیات به پایان رسید. مرحله «ب» با موفقیت به پایان رسید. آنها مأموریت را دقیقاً همان‌طور که می‌خواستم اجرا کردند. خوشحال شدم که از آنها این خبر را که ‌تانکر سوخت از بندر خارج شده، دریافت کردم. ‌تانکر به دریای سیاه آمد و ما به سرعت وارد مرحله «ج» عملیات شدیم. مأموریت، فروش دیزل بود تا قبل از اینکه ‌تانکر از تنگه بسفر عبور کند و از دریای مدیترانه رد شود. به کمک پروفسور زامزوف که در تفلیس ماند، ساختار شیمیایی دیزلی که در کشتی وجود داشت، مبلغ دقیق و نام جزئیات ‌تانکر را دریافت کردم. به کمک دوستم در لندن، مرد نفتی شناخته شده، با چند شرکت خارجی تماس گرفتیم و به آنها پیشنهاد کردیم تا سوخت بیشتری را در دل دریا بخرند و این امر مؤثر واقع شد. به کمک روابط همان دوستم به یک شرکت آمریکایی رسیدیم که مبتنی بر داده‌هایی که به آن ارجاع کردیم از ما دیزل را خرید. همه این زمانی انجام شد که ‌تانکر هنوز در آب‌های دریای سرخ در حرکت بود. شرکت آمریکایی به عنوان مؤثرترین ظاهر شد. زمان کوتاهی پس از اینکه از من دیزل را خریدند، آنها همان را به عامل سومی فروختند. این هم در قلب دریا انجام شد، وقتی که ‌تانکر در دریای مدیترانه بود.
در ساعاتی که سوخت بین آمریکایی‌ها دست به دست می‌شد، «آبشا» و رهمیلویچ به تفلیس بازگشتند. قبل از اینکه از شهر بندری خارج شوند «آبشا» مجدداً ملاقاتی را با وزیر انرژی و نفت گرجستان تدارک دید و از او به خاطر کمکش تشکر کرد. وزیر و همراهانش از «آبشا» در مورد قصدش برای بازگشت سریع به تفلیس شنیدند و به او هشدار دادند که به سفر در شب مبادرت نکنند. «آبشا» که به ماشین اداری پشت‌گرمی داشت، هشدار را رد کرد و به همراهان وزیر پیشنهاد کرد که به او بپیوندند. یکی از آنها موافقت نکرد و گفت: «آنها به من همچون یک دیوانه نگاه می‌کنند». «و واقعاً همچون دیوانگان حرکت کردیم و نزدیک به نیمه شب به تفلیس رسیدیم. آنجا در رستوران مرکز شهر، دو محافظی را که قبول نکردند مرا دیروز همراهی کنند ملاقات کردم. با لبخند به آنها نزدیک شدم و آنها را به تجارت‌های نفتی که نزدیک محل بود فرستادم. شاید آنجا بزرگ‌ترین موفقیت‌ها را داشته باشند.»
فقط زمانی که به اسرائیل برگشتم برایم فاش شد که اگر چند روز دیر می‌کردیم سوخت را از دست می‌دادیم. یک هفته بعد از اینکه ‌تانکر بندر باتومی را ترک کرد، آتش‌بس فرو ریخت. شورشی‌های آبخازی شهر بندری سوخومی را اشغال کردند، موفق شدند ارتباط بین تفلیس پایتخت و بنادر دریای سیاه را قطع کنند و شهر بندری باتومی را هم تصرف کنند. ‌تانکر دیزل من یکی از آخرین‌ها بود که موفق شد قبل از این که به دست شورشی‌ها بیفتد بندر را ترک کند.
به سبب وضعیت سختش و از ترس اینکه شورشی‌ها بر کل کشور مسلط شوند، رئیس‌جمهور شواردنادزه مجبور شد تا به کمک روسیه روی بیاورد. شرط روسیه برای تثبیت وضعیت در گرجستان پیوستن این کشور به اتحادیه کشورهای مستقل بود. شواردنادزه دندان‌ها را به هم می‌سایید و علی‌رغم این که به متهم کردن روسیه در حمایت از شورشی‌های آبخازی ادامه می‌داد، نامه الحاق به اتحادیه کشورهای مستقل را امضا کرد. در ازای آن سربازان روسی برای تسلط بر خط راه‌آهن تفلیس به دریای سیاه فرستاده شدند که توسط شورشی‌ها نگاه‌داشته می‌شدند. بعدها واحدهای ارتش گرجستان موفق شدند تا از نو بر بخشی از مناطقی که آبخازی‌ها تصرف کرده بودند مسلط شوند. شورش آبخاز سرکوب شد. رهبر شورشیان، گامساخوردیا متوقف شد و بعدها در زندان گرجستان در اوضاع عجیب و غریبی درگذشت. اما گرجستان موفق نشد کنترل بر آبخاز را به خودش بازگرداند.

captcha