تو آنقدر بزرگی و عاشق که وصف تو در شعر ناسروده من جا نمیشود(چشم به راه سپیده)
بیتو فردا نمیشود!
آبیتر از نگاه تو پیدا نمیشود
دریا بدون چشم تو معنا نمیشود
تو آنقدر بزرگی و عاشق که وصف تو
در شعر ناسروده من جا نمیشود
در انتظار تو به که باید پناه برد
وقتی که پلک پنجرهها وا نمیشود
این آسمان شبزده این لحظههای تار
در غیبت حضور تو فردا نمیشود
بغضی که راه حنجرهام را گرفته است
جز با حضور چشم تو دریا نمیشود
محبوبه بزم آرا
کیستم من...؟
کیستم من سائلی در پای دیوار شما
با همه فقر و تهیدستی خریدار شما
دیدهام را شستهام یک عمر از خون جگر
در هوای لحظهای از فیض دیدار شما
چون درخت خشک دارم بر فلک دست نیاز
بلکه یابم حاصلی از نخل پر بار شما
سر برون آوردهام چون رشته از شمع خموش
تا مگر نوری نصیبم کرد از نار شما
پیشتر از آنکه بگذارند نامی روی من
بوده نامم با خط خوانا به طومار شما
پای تا سر دردم و باشد دوایم یک نگاه
ای شفای عالمی در چشم بیمار شما
فخر بر بلبل فروشم ناز بر گل آورم
گر چو خاری سر برون آرم ز گلزار شما
کس مرا نشناخته خود خوب دانم کیستم
سائلی در مسلک تجار بازار شما
پای در زنجیر نفس و دست بر دامان یار
یا گرفتار دل استم یا گرفتار شما
چون شود روزی از این زنجیر آزادم کنید؟
ای نجات خلق از روز ازل کار شما
دست «میثم» را بگیرید از ره لطف و کرم
تا که آرد سر به خاک پای عمار شما
غلامرضا سازگار
جمکران
صد قافله دل، به جمکران آوردیم
رو جانب صاحب الزمان آوردیم
دیدیم که در بساط ما آهى نیست
با دست تهى، اشک روان آوردیم!
محمدعلى مجاهدى
یک هفته بیقراری
در پای سرو قدت سر مینهم به زاری
باشد که یک قدم هم بر چشم من گذاری
تو آسمانی و من، افتاده چون زمینم
ره میبرم به سویت دستی اگر برآری
جان شکستهام را امید عافیت نیست
جز آنکه با نگاهی وی را علاج داری
در سایة بلندت اقبال کوته من
آن بخت جاودان را دارد امیدواری
ای تکیهگاه هستی از غربتم برونآر
از تنگنای ظلمت تا اوج رستگاری
ای آرزوی دلها در صبح دولت تو
خوش میرسد به پایان، یک عمر انتظاری
چشمان بیفروغم در انتظار رویت
هر جمعه میشمارد یک هفته بیقراری
ابراهیم سیفینژاد
وصل يار
بردار از رخ پرده را اي ماه دلآراي من
کز نازنين سيماي تو روشن شود سيماي من
جانم ز هجران سوختي آتش به جان افروختي
سوزد دل از هجر و فراق اي واي من اي واي من
دل ميگدازد سوز تو جان پر کشد در کوي تو
در دلستاني شهرهاي اي يار بيهمتاي من
هر دم شميمي ميرسد زان کوي عطرآگين تو
تا بزم سرمستان ببر جانا دل شيداي من
من بيقرارم بيقرار در انتظار وصل يار
چشم انتظارم روز و شب آمال من سوداي من
هر کوي و برزن سرکشم گيرم نشان از کوي تو
کن الفتي اي دلربا با اين دل تنهاي من
خال رخت دل ميبرد جان ناز شستت ميخرد
با يک کرشمه رخ نما اي مه رخ زيباي من
ماه جهانافروز من بنگر نوا و سوز من
از هجر تو دل ميتپد اي مونس شبهاي من
مشکلگشاي دل تويي آن آشناي دل تويي
هجران تو کي سر رسد اي يوسف رعناي من
مهرت سرور جان من اي جان من جانان من
عشق و ولايت در دلم ديدار تو روياي من
گويد حبيبت هر نفس دلداده را فرياد رس
با عاشقان دمساز شو آقاي من مولاي من
حبيبالله نيکخواه