به سریال «رؤیای نیمهشب» افتخار نمیکنم!
محمد محمدی افران
حجتالاسلام مظفر سالاری، نویسنده و پژوهشگر متولد یزد، از چهرههای فعال در حوزه ادبیات کودک و نوجوان است که در کارنامه خود سابقه نگارش داستان، فیلمنامه و نمایشنامه و فعالیت در عرصه مطبوعات و امور فرهنگی را دارد. او که تحصیلات حوزوی نیز دارد، رمان «رؤیای نیمهشب» را در کارنامه ادبی خود ثبت کرده است؛ اثری که پس از انتشار با استقبال مخاطبان و چاپهای متعدد روبهرو شد و سرانجام به یک سریال تلویزیونی به همین نام اقتباس شد.
او معتقد است سریال در جریان اقتباس از رمان فاصله گرفته و بسیاری از شخصیتها، ارزشها و درونمایههای اصلی آن تغییر کردهاند. او میگوید در فرآیند تولید سریال، درباره تغییرات فیلمنامه، گسترش داستان و شخصیتهای جدید با او مشورتی نشده و حتی نسخه نهایی سریال نیز برای او ارسال نشده است. سالاری با اشاره به فاصله میان رمان و سریال میگوید: «حتی در اقتباس آزاد باید شاخصها و ارزشهای اثر ادبی که مورد اقتباس قرار میگیرد، حفظ شود.» او تأکید میکند که نتیجه نهایی بهگونهای بوده که اکنون نمیتواند با افتخار بگوید این سریال بر اساس رمان او ساخته شده است. در ادامه، گفتوگوی تفصیلی ما با این نویسنده را میخوانید:
* از اولین بار که متوجه شدید قرار است از کتاب شما برای تولید یک سریال اقتباس شود، بگویید.
اولین بار که با من راجع به تولید یک سریال بر اساس رمانم موضوعی مطرح شد، از طریق تلفن بود. بچههای سازمان اوج با من تماس میگرفتند و میگفتند که میخواهیم راجع به «رؤیای نیمهشب» با شما حرف بزنیم و بررسی کنیم که آیا امکانش هست یک سریال بر اساس این رمان ساخته شود یا نه. قرار ملاقاتی گذاشته شد. من رفتم ساختمانشان و با نماینده سازمان اوج صحبت کردیم. خوشحال بودم که به هر حال قرار است بر اساس یکی از رمانهای من فیلمی ساخته شود. این به اندازه کافی برای من مهم بود؛ چون «رؤیای نیمهشب» که رکورددار رمان در کشور از نقطهنظر تعداد چاپ است - من تا چاپ ۱۳۷ خبر دارم - حالا فرض کنیم که جمعاً ۱۵۰ هزار نفر این رمان را خوانده باشند، ولی وقتی که تبدیل به فیلم میشود، میلیونها نفر آن را میبینند و آن پیام را دریافت میکنند. بنابراین خیلی دوست داشتم که این اتفاق بیفتد.
اصلاً نوع نگارش من جوری است که تقریباً مثل فیلمنامه آماده است؛ چون من مبتنی بر کنش مینویسم که خیلی پویاست و خیلی از توضیحات و توصیفات خستهکننده سایر رمانها را ندارد و البته همین هم در اینکه این رمان را برای تولید سریال انتخاب کردند مؤثر بود.
به هر حال، جا دارد که همینجا تشکر بکنم از اینکه بچههای سازمان اوج آمدند سراغ یک رمان دینی، یک رمان امامزمانی که بر اساس یک تشرف کار شده و تصمیم گرفتند که سریالی بسازند. این قابل تقدیر است؛ هرچند که در عمل فکر میکنم از رمان من فاصله گرفتند و این موجب دلخوری من شد.
من انتظار داشتم که اینها بیایند و خیلی قویتر از خود رمان، یک سریالی را کار بکنند که متأسفانه حتی در حد خود رمان هم کار نشد. آنچه انجام شده، به نظر من خیلی ضعیف است. گرچه ارادهای که اینها داشتند که یک سریال قوی و خوب بسازند قابل تقدیر است.
مثلاً وقتی که با من صحبت میشد، از طریق همان رابط گفتند که خب این رمانی است که تقریباً ۲۰۰، ۲۵۰ صفحه است. با توجه به ماجراهای این رمان، یک مینیسریال چهار، پنج قسمتی میشود ساخت. آن پولی هم که به من دادند ناظر به همین مسائل بود. یعنی آن موقع ۲۰۰ میلیون به من داده شد و من گفتم که خب به هر حال میلیاردها خرج ساخت فیلم میکنید و همه مبتنی بر داستانی است که از این رمان برداشت میشود. خوب است که مبلغ را بالاتر بگیرید. اینها اصلاً هیچ انعطافی نشان ندادند؛ یعنی جوری که «میخواهی بپذیر، میخواهی نپذیر»؛ ما میرویم سراغ کارهای دیگر. خب، من چون که خیلی اشتیاق داشتم که بر اساس رمانم فیلمی ساخته بشود، به هر حال پذیرفتم!
* دقیقاً در چه موضوعات و زمینههایی از رمان «رؤیای نیمهشب» فاصله ایجاد شده است؟
خب، ابتدا پرسیدم که چه چیزی توی این رمان چشم شما را گرفته است؟ گفتند عشق عفیفانهای که در این رمان جریان دارد، از نظر ما با انواع عاشقانههای دیگری که دیدیم متفاوت است و این خیلی مدنظر ماست. اما جالب این است که در ساخت این سریال اتفاقاً از آن رویکردی که من داشتم کلاً فاصله گرفتند. یک شعری دارد حافظ که «در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری و آن پردهنشین باشد». من هدفم این بود که ریحانه در این رمان مستور باشد، خیلی خودش را نشان ندهد و لذا کاملاً یک دختر مؤمن، متدین، باسواد و عفیفی است که خودنمایی نمیکند، و هاشم بیشتر در صحنه است و با ماجراها درگیر میشود، ولی همهاش تحت تأثیر ریحانه است. اما در سریال میبینیم که نه؛ ریحانه را از آن مستور بودن بیرون آوردند؛ درست مثل هاشم یا همان فتاح در میدان و در صحنه است و خیلی هم عفیف به نظر نمیرسد. چون اولاً چادری ندارد، بعد لباسهایش معمولاً لباسهای درخشان و جذاب است و... این پوشش هم که دارد، خیلی متوجه نمیشویم که حکمتش چیست و چرا جلوی هر نامحرمی که میرسد پوشیه را میزند بالا؟! انگار که پوشیه را زده تا به هر کسی میرسد، بزند بالا! اینها تقریباً در همان قدم اول خلاف آن چیزی است که در رمان بوده. من نظرم این است که حتی در اقتباس آزاد هم باید شاخصها و ارزشهای اثر ادبی که مورد اقتباس قرار میگیرد حفظ شود و تصور من این است که این اتفاق در این سریال نیفتاده است.
مسئله دیگر اینکه وقتی صحبت میکردیم راجع به قرارداد و واگذاری و...، گفتم که خودم هم یک فیلمنامه سریال نوشتم، هم یک فیلمنامه سینمایی و آشنا هستم با سینما و فیلمنامه و اینها. بنابراین پیشنهاد دادم که فیلمنامه را خودم بنویسم. اما گفتند که اگر شما فیلمنامه را بخواهید بنویسید، مبلغی که گفتیم را دیگر بهت نمیدهیم و هرچی که حقالزحمه فیلمنامهنویس باشد بهت میدهیم. خب، این حرف هم به نظر من یک مقدار غیرمنطقی بود؛ چون اصلاً هیچ ربطی به هم ندارد. بالاخره اگر من نمیپذیرفتم که فیلمنامه را بنویسم، همان مبلغ را میگرفتم، باز هم اینها مجبور بودند که با یک فیلمنامهنویس قرارداد ببندند و به او حقالزحمه بدهند. اگر در پی این بودند که اکتفا نکنند به خود رمان که مثلاً حالا به گمان آنها ظرفیت چهار، پنج قسمت را بیشتر نداشته، برای بسط داستان خود من میتوانستم کمک بکنم، چون من درباره آن دوره تحقیقات زیادی کردم و میتوانستم فیلمنامه را با جزئیات تاریخی بیشتری بنویسم.
علتش هم این است که زمانی که من این رمان را نوشتم، قرار بود که ۱۰۰، ۱۵۰ صفحه بیشتر نباشد. لذا با توجه به این مسئله، رمانی که نوشته شد، حالا عملاً شد ۲۵۰ صفحه. اگر مثلاً ممکن بود که یک رمان ۵۰۰ صفحه یا ۶۰۰ صفحهای نوشته بشود، خب یقیناً خود من ایدههایی داشتم برای بسط داستان.
راجع به این هم که قرار بود با اقتباس از این رمان یک سریال با ۲۴ قسمت ساخته شود و چه داستانهای فرعی به آن افزوده شود، هیچ صحبتی با من نشد. یعنی حتی به فیلمنامهنویس گفته نشد که بد نیست با نویسنده رمان، مشورتی کنی؛ شاید بتواند کمک بکند. و واقعاً هم اگر با من مشورت میکردند، من خیلی میتوانستم کمک بکنم. حتی سریال هم که ساخته شد، لازم ندانستند یا به فکرشان نرسید که برای من بفرستند، من هم ببینم. اخلاقاً باید این کارها اتفاق میافتاد که متأسفانه هیچکدام انجام نشده. حتی بعداً یکی از مسئولین از صداوسیما با من تماس گرفت و گفت که شما سریال را دیدید؟ گفتم نه. گفت که به ما گفتهاند شما کار را قبل از پخش دیدهاید! گفتم نمیدانم چه کسی این حرف را به شما زده، اما هر کسی چنین ادعایی کرده، درست نیست. حس میکنم که جدا از مسائل اخلاقی، خیلی هم با رویکرد حرفهای فاصله دارد. البته مطمئنم این مسائل از روی بدخواهی نبوده؛ شتابزدگیهای مربوط به ساخت سریال باعث شده و اینکه وقتی انسان در مسیر اجرای یک کار پر ازدحامی چون تولید مجموعه تلویزیونی قرار میگیرد، خیلی از مسائل ممکن است فراموش
بشود.
* اینکه گفتید برای ساخت سریال با شما مشورت کافی نشده است واقعاً عجیب است! چرا نویسنده در فرآیند اقتباس نقش جدی نداشته است؟
همان اوایل که امتیاز کتاب را برای ساخت فیلم گرفته بودند، چند قسمت اول فیلمنامه سریال را برای من فرستادند. وقتی که من همان اول دیدم که مغولها به داستان اضافه شدهاند و تغییرات خیلی زیاد است، حس کردم از فضای رمان یک مقدار فاصله گرفتهاند. منتظر این بودم که بقیه فیلمنامه را بفرستند یا مثلاً تماس بگیرند، یک بحث جدی بکنیم و بالاخره نقطهنظرهای خودم را منتقل بکنم که دیگر این اتفاق نیفتاد. احساسم این بود که اگر من تماس بگیرم، جالب نیست و این وظیفه آنهاست که بخواهند بازخوردگیری داشته باشند. به هر حال، آنها هم دیگر تماس نگرفتند.
متأسفانه همانجوری که عرض کردم، من حاضر بودم برای اینکه اگر کمکی از دستم بر بیاید، حداقل بهعنوان یک مشاور انجام بدهم. چرا؟ چون هرچه بهتر فیلمنامهاش نوشته میشد و ساخته میشد، به نفع من هم بود و سبب میشد که به هر حال من بتوانم سرم را بالا بگیرم و با افتخار بگویم بله، این سریال بر اساس رمان من ساخته شده؛ احساسی که الان به هیچ وجه ندارم.
* وقتی برای نخستین بار نسخه سریالی «رؤیای نیمهشب» را دیدید، چه احساسی داشتید؟
خیلی شور و اشتیاق داشتم که این سریال را ببینم. مدتها متوقف بود؛ نه در نمایش خانگی پخش شد، نه صداوسیما پخش کرد و من متعجب بودم که چرا سریالی که ساخته شده پخش نمیشود!
در آن مدتی که کار متوقف بود، نسخه نهایی کار را برای من نفرستادند. من هم کسی نیستم که زنگ بزنم بگویم آقا، این فیلم را برایم بفرستید. گفتم اگر خودشان به فکر این مسئله نیستند، من هم نمیگویم.
البته حاضر بودم اگر در سکوهای نمایش خانگی منتشر شد، اشتراک بخرم و ببینم یا مثلاً از صداوسیما تماشا کنم، اما بهطور کلی اصلاً هیچ خبری از چگونگی ساخت این سریال نداشتم! وقتی خبردار شدم که دو، سه نفر از عوامل این سریال غرق شدند و پروژه متوقف مانده بود.
به هر حال، دیگر تا گذشت و گذشت، من یکی، دو سال ماه رمضانها منتظر بودم که شاید پخش بشود از تلویزیون که این اتفاق نیفتاد تا این اواخر که یکدفعه گفتند میخواهد پخش بشود. خیلی خوشحال شدم.
همین که پخش سریال شروع شد، یک صحنه اکشنی به سبک فیلمهای هندی و هالیوودی داشت؛ در آن صحنه، سوبیتا چند نفر را لتوپار میکند و خودش میگریزد و بعد از اینکه میرود توی آب مینشیند تا خودش را شستوشو بدهد، یک نعره عجیب و غریبی میکشد. من از همانجا متوجه شدم که مشت نمونه خروار است و اینها احتمالاً با این شروع، بیشتر دنبال این هستند که فیلم برای گروهی که این نوع فیلمها را میپسندند جذاب باشد و احتمالاً این وسط داستان فدا خواهد شد. مادرخانم خودم نیز همان ابتدا وقتی نشان «+۱۴» را دید، بلافاصله گفته بود که تلویزیون را خاموش کنند، این اصلاً آن داستانی که ما خواندیم نیست! شروع رمان با هاشم است و اول شخصیتها و ارتباط آنها معرفی میشود. اما به نظرم شروع این سریال خیلی شلوغ، سرگیجهآور و گیجکننده است و مخاطب میماند که این همه آدم کیاند؟ همان قسمتهای اول را دیدم که هنوز داستان رمان من شروع نشده بود، متوجه شدم که آن همه امیدی که داشتم بیهوده بوده و اینها رفتند و برای خودشان، به شکلی ضعیف، از نظر من، از داستان اقتباس کردند. وقتی که قسمتهای بعدی را دیدم و متوجه شدم چه بلاهایی به سر داستان من آمده، گفتم با خودم که چه نیازی داشتند که بیایند با من راجع به رمانم حرف بزنند؟
بالاخره تشرف ابوراجح خیلی معروف است و در خیلی از کتابهای معتبر به این تشرف اشاره شده؛ مثل بحارالانوار و...، لذا تقریباً متواتر و معروف است. اینها میتوانستند مستقیماً بروند سراغ همین تشرف و هر جور داستانی که میخواهند بسازند. چه لزومی داشت که بیایند رمان من را بگیرند، در تیتراژ بزنند «اقتباسی آزاد از رمان رؤیای نیمهشب» و بعد این همه بلا به سرش بیاورند؟
متأسف هستیم، اما من ناامید نیستم. یعنی این را یک گام شروع میدانم که آمدند سراغ اینکه راجع به امام زمان(عج) در سریالها کار بشود. خود همین، همانطوری که اول گفتم، بسیار رویکرد مهمی است و باید استقبال بشود. بالاخره هر مسیر تازهای ممکن است که یک آزمون و خطائی هم داشته باشد. حالا گرچه که در مجموع به نظرم میرسد که جای معتبری مثل سازمان اوج که خیلی به کار بها میدهند، احتمالاً باید روی فیلمنامه سرمایهگذاری خیلی ویژهای میکردند که این کار متأسفانه انجام نشده است.
ما همچنان از این ناحیه ضربه میخوریم که این ضرورت احساس نمیشود که وقتی شما میخواهید در یک زمان طولانی، با عوامل بسیار فراوان و با خرج میلیاردها، یک سریال بسازید، شرط اولش این است که فیلمنامه قوی باشد؛ چرا که هیچوقت بر اساس یک فیلمنامه ضعیف نمیشود یک فیلم قوی ساخت.
* با وجود اینکه این اثر اقتباسی از رمان شماست، آیا احساس نمیکنید که شخصیتهایی که در سریال میبینیم دیگر هاشم و ریحانه رمان نیستند؟
بله، درست است؛ در میان تفاوتهای بسیار زیادی که این سریال با رمان دارد، دو شخصیت اصلی این رمان هم که ریحانه و هاشم باشند، با آنچه در سریال، فتاح و تلما نام دارند، بسیار متفاوتاند.
من اشاره کردم که ریحانه کلاً با تلما متفاوت است و هاشم هم خیلی متفاوت است. متأسفانه یک رویکردی هم که در سینما و سریال ما وجود دارد، این است که سعی میکنند شخصیتهای اصلی چشمرنگی باشند! شاید یک نوع نگاه به غرب باشد؛ چون خیلی از کسانی که وارد این حیطه میشوند، تحت تأثیر آموزههای غربی و فیلمهای غربی هستند.
در رمان من، بعد از تشرف ابوراجح خدمت امام زمان که مهمترین صحنه رمانم است، به هر حال شرایط جوری رقم میخورد که دیگر هاشم متوجه میشود که ریحانه به او علاقه دارد و او را در خواب دیده بوده؛ مدتها پیش که کنار پدرش ایستاده و تقریباً مطمئن بوده که به هر حال شوهر آیندهاش هاشم است. برای همین است که خیلی برخلاف هاشم دستوپا نمیزند، منتظر تقدیر است؛ اما هاشم که خبر ندارد. این خواب ریحانه در سریال به آن اشاره میشود، ولی استفاده درستی از آن نشده؛ همچنان که در رمان این استفاده شده.
به نظر من چیزهایی که میتوانسته بهعنوان یک تمهید، سبب جذابیت سریال بشود، از دست رفته است. هاشم هم که همانجوری که ملاحظه کردید، تبدیل شده به شخصیت فتاح. خیلی سعی شده که در ابتدای سریال یک شخصیت کاملاً مثبت از او ارائه بشود. مثلاً یک چیزی را از آن پیرزن به قیمت خودش میخرد که پدربزرگش مخالف است یا آن خانم که یک ماجرایی را درست میکند و او را به منزل میکشد و انتظاراتی دارد... در رمان من نیست.
اینها را در ابتدای سریال آوردند که حالا این شخصیت برای مخاطب شیرین و دوستداشتنی بشود و همذاتپنداری با او میسر باشد. این تکنیکی است به اسم «نجات گربه» که شخصیت اصلی در ابتدای فیلم یک گربهای را که رفته بالای درخت و متعلق به یک پیرزن است، نجات بدهد و پیرزن را خوشحال بکند تا همه بینندگان و مخاطبین بگویند آفرین، این چه آدم خوبی است، و به او علاقهمند بشوند.
برخلاف رمان که شخصیت اول مرد ابتدا خاکستری است، در سریال انگار که هیچ عیبی دیگر در آن نیست؛ این از نقطهنظر شخصیتپردازی غلط است. چون شخصیتی که کاملاً مثبت است، در طی سریال قرار است چه تحولی پیدا کند؟ این درحالی است که در شروع داستان باید یک عیب و نقصی در شخصیت باشد؛ حالا ضعف روانشناسی باشد، ضعف اخلاقی باشد، و در طی سریال، در طی رمان، در طی فیلم سعی میکند که آن نقطهضعف خودش را درمان بکند و خودش را بسازد، تحولی در خودش ایجاد بکند تا آن نقص را برطرف بکند.
اما چنین چیزی را در شخصیت فتاح نمیبینیم. به خاطر همین هم هست که چون نقطهضعفی ندارد و در طی سریال در پی این نیست که این نقطهضعف را برطرف بکند و متحول بشود، خیلی هم بینندگان نمیتوانند با او یا با ریحانه همذاتپنداری بکنند. یعنی مهمترین شاخصه داستان و فیلم که امکان همذاتپنداری است، از این دوتا شخصیت، به نظر من، گرفته شده است!
پایانی هم که برای هاشم در نظر گرفته شده، بسیار پایان ضعیفی است. بعد از اینکه سوبیتای او را میکشد و توی قبر میاندازد و قبر را پر میکند، بعداً میبینیم این قبر خالی است، از جنازه فتاح هم خبری نیست و بعد میبینیم که سوار اسب است و دارد میتازد. اصلاً معلوم نیست چه معنایی دارد!
شاید میخواستند که پایان باز برایش در نظر بگیرند و مثلاً پایان سریال به یک ازدواج کلیشهای کشیده نشود، اما غلط است. به خاطر اینکه مشخص نیست چهکسی این کار را کرده؟ کی میتواند قبری که هیچکس نمیداند کجاست، فقط سوبیتای خبر دارد را خالی بکند، جنازه را بیرون بیاورد، جنازه را زنده بکند!
یک جای دیگر هم داریم که مثلاً امام زمان یکی از آن دوقلوها، دخترهای دوقلو را شفا میدهند. نسبت دادن این تشرفات به امام زمان بدون اینکه سندی داشته باشد، خودش یک غلط خیلی فاحش است؛ یعنی همچین کاری اصلاً توجیهپذیر نیست.
اگر قرار باشد ما در فیلم هر حرف و کاری را به امام معصوم نسبت بدهیم، سنگ روی سنگ بند نمیشود. هیچکس نمیداند چه مقدار از این چیزی که دارند نسبت میدهند مستند است، چه مقدار غیرمستند است. لذا کلاً این کار غلط است.
خوابی هم که ریحانه دیده، به سرانجامی نمیرسد. چرا؟ چون در خواب دیده که پدرش که قیافه جالبی ندارد، بعد از تشرف خیلی زیبا و جوان میشود. اما این در سریال نیست؛ یعنی ابوراجح قبل از تشرف با بعد از تشرف هیچ فرقی ندارد! چون این خوابی که دیده، فکر میکند یک خواب بیاهمیت است و تعبیری نداشته باشد. اما بعداً که میبیند نه، پدرش بعد از تشرف به همان قیافهای درآمده که او در خواب دیده، مطمئن میشود که به هاشم هم خواهد رسید. لذا یکی، دو باری هم که هاشم را یک جایی میبیند، اصلاً به این خوابش اشاره نمیکند؛ چون مطمئن است که آنچه مقدر است خواهد شد.
یکی از شاخصههایی که ما راجع به ریحانه در رمان داریم، این است که بعداً باعث میشود تا همراه هاشم سفر بکنند به کوفه و مادرش را با عزت و احترام بیاورند. متأسفانه این هم در سریال نیامده. یعنی از موضوع مادر هاشم (در سریال فتاح) هیچ بهرهای برده نشده است! نظرم این است که اگر میخواستند داستان را بسط بدهند، این خیلی ظرفیت خوبی داشت؛ آوردن مادر، ارتباط دوباره با مادر یا مسائلی که در کودکی هاشم گذشته میتوانست فلشبک (بازگشت به گذشته) داشته باشد. چطور است که مثلاً سوبیتای و مرجان صغیر، آنچه در ذهن آنها میگذرد را به صورت فلشبک کودکیشان میبینیم، اما راجع به فتاح که شخصیت اصلی است، این اتفاق نمیافتد؟ بله، من به طور کلی نظرم این است که شخصیتهای هاشم و ریحانه در رمان با شخصیتهای فتاح و تلما در سریال بسیار متفاوتاند.
* در فضای رمان شاهد یک عشق آسمانی هستیم، از تفاوتهای عشق در رمان و عشق در سریال بگویید.
همانجوری که اشاره کردید، در رمان، من عشق را خیلی عفیفانه نشان میدهم و از آن شرایط خاصی که در فیلمهای غربی و اینها هست، کارهای من فاصله دارد؛ چون اصلاً میخواهم بگویم که اگر عشقی هم اتفاق میافتد، باید عفیفانه باشد و با توجه به فرهنگ ما باید اتفاق بیفتد. مقدرات الهی هم اگر عشق عفیفانه باشد، کمک میکند. من میخواهم این را به نمایش دربیاورم.
لذا در رمان من، ریحانه، پردهنشین است. او دارد به وظیفه خودش عمل میکند و منتظر مقدرات الهی است و خیلی عفیفانه برخورد شده تا جنبه مثلاً جنسی نداشته باشد.
در حالی که آنچه در سریال اتفاق میافتد کاملاً بهعکس است؛ یعنی همهجا ریحانه حضور دارد، خودش را نشان میدهد و نوع آرایشش جوری است که خیلی جلب توجه میکند.
* به نظر شما سازندگان برای جذابتر کردن سریال، بخشی از هویت اصلی رمان را تغییر ندادند؟
بله، کاملاً موافقم، اینها به گمان خودشان برای اینکه این سریال جذابتر بشود، خیلی تغییرات در داستان دادند، طوری که کلاً داستان یک چیز دیگری شده که اصلاً بازشناخته نمیشود و ارزشها و شاخصهایی که داستان و رمان داشته، در سریال دیده نمیشود.
من نظرم این است که حتی اگر میخواستند یک اقتباس آزاد باشد، باید از ظرفیتهای خود رمان استفاده میشد. اما رفتند سراغ یک چیزهای دیگر؛ مثلاً مغولها، مثلاً این بحث مقام و کتابت، مسئله اولجایتو و علامه حلی، و مسئله آن خانمی که ادعا میکند همسر امام زمان است، مسئله همسر مرجان صغیر که باردار و خیلی بچگانه وارد حمام میشود که آن طوطی را بگیرد و آنجا با سانحه مواجه میشود که جنینش سقط میشود؛ چرا؟ چون میخواسته که یک جانشین برای مرجان صغیر به دنیا بیاورد و بعد میرود سراغ سفیر، سراغ دختر بزرگتر ابوراجح که او حامله است، فرزند او را بگیرد. ببینید، وقتی که ما به فکر بسط داستان هستیم، اما درست عمل نمیکنیم، کلاً کار ممکن است غیرمنطقی و غلط باشد.
من این را توضیح بدهم که مرجان صغیر حاکم حله است. حله، شهر کوچکی است در عراق؛ یعنی مثلاً اهمیتی که آن موقع کربلا، نجف، کوفه و امثال اینها داشتند، حله نداشته. یعنی معمولاً اینجور بوده که خلیفه یا آن حاکم مرکزی که دارالخلافه داشته، مثلاً استاندارهایی را تعیین میکرده، استانداران میآمدند حاکمان شهرها را تعیین میکردند. این اتفاقی است که الان تقریباً میافتد. بنابراین وقتی که مرجان صغیر حاکم حله است، یعنی ممکن است دو، سه سال حاکم اینجا باشد، بعد او را بردارند بگذارند یک شهر دیگر یا اصلاً شکایاتی برسد که این سوءاستفادههایی کرده، جنایتهایی کرده، بعد بیایند کلاً او را عزلش بکنند و حتی اموالش را مصادره بکنند و گاهی او را بکشند. یعنی کاملاً تابع حکومت مرکزی است. اما در این سریال وانمود شده که او دارای تاج و تخت است و دنبال این است که یک جانشین داشته باشد. که این اصلاً یک تحریف و غلط تاریخی است. و حله جز در یک زمان بسیار کوتاه اصلاً پایتخت نبوده. تازه پایتخت هم باشد، این دلیل نمیشود که یک حاکم بخواهد ساز خودش را مستقلاً بزند.
بنابراین این آوردن مسائل مربوط به تاج و تخت مرجان صغیر کلاً غلط است. و لذا حالا آن چیزی که دنباله این است؛ مثل اینکه حالا خانمش مثلاً میخواهد برایش یک پسر بزاید و این جنین از دست میرود، بعد این تصمیم میگیرد که بچه، یعنی نوه ابوراجح را برای مثلاً خودش بردارد و تا زمانی که او فرزندش به دنیا بیاید، دارد نقش بازی میکند که حامله است؛ همه اینها دیگر غیرمنطقی و غلط خواهد بود. لذا بله، اتفاقی که افتاده این است که بسیاری از چیزهایی که آمده و به داستان چسبانده شده، جذب داستان اصلی و اهداف اصلی نشده.
مثلاً در رمان من، حادثه اصلی که اتفاق میافتد، تشرف ابوراجح است خدمت امام زمان. چرا؟ چون اولاً که تشرف او خیلی تشرف عجیبی است؛ یعنی انسانی که داشته میمرده، با مرگ فاصله نداشته و کلاً درب و داغون بوده و مخصوصاً به صورتش صدمات زیادی وارد شده، یکدفعه خوب میشود، جوان میشود، سالم میشود. این را ما در سریال نمیبینیم؛ یعنی قیافه ابوراجح قبل از تشرف با بعد از تشرف یکی است. و نکته بعدی این است که آن چیزی که من در رمانم به دنبالش بودم، که یکی از درونمایههای اصلی رمان است و خیلی روی آن تأکید داشتم، آثار اجتماعی تشرف است. یعنی تشرف همیشه اینجور نیست که یک مسئله شخصی باشد که امام یکی را شفا بدهند، مثلاً به یکی کمکی بکنند؛ به تأثیرات اجتماعیاش خیلی توجه شده. مثلاً اینجا تشرف ابوراجح علاوه بر اینکه او شفا پیدا میکند، چنان موجی ایجاد میکند که اصلاً میشود یک نقطه عطف؛ صحنه میچرخد، میگردد، ما وارد یک پیچ تاریخی میشویم. یعنی بعد از این نسبت به شیعیان، تغییر نگرشی میدهند. یعنی حتی مرجان صغیر که تا آن زمان پشت به مقام مینشسته، دستور میدهد که تختش را رو به مقام بگذارند. یعنی حتی او هم چنین تأثیری را میگیرد. حتی ابونعیم و هاشم و... شیعه میشوند که همین مسیر را برای ازدواج هاشم با ریحانه باز میکند؛ یعنی یک عشق ممنوع تبدیل میشود به یک عشقی که به سرانجام میرسد.
خوب، همه تأثیرات اجتماعی تشرف که در رمان بوده، در سریال هدر رفته و خیلی چیزهای دیگر؛ به خاطر شتابزدگی و اینکه سریعاً میخواستند فیلمنامه نوشته بشود، که حتی دیگر فرصت نکردند با نویسنده رمان هم تماسی داشته باشند.
* چقدر با این گزاره موافقید که نباید «اقتباس آزاد» گاهی تبدیل شود به استفاده از نام و اعتبار یک رمان، بدون اینکه واقعاً روح آن منتقل شود؟
البته در کشور ما اینجور نیست که یک رمان بیاید و در سطح کشور معروف بشود. همانجوری که عرض کردم، حداکثر کسانی که رمان «رؤیای نیمهشب» را، با اینکه رکورددار است، احتمالاً مطالعه کردند، بیشتر از ۱۵۰ هزار نفر نیست که این ۱۵۰ هزار نفر در قیاس با ۹۰ میلیون جمعیت کشور، یعنی هیچ.
بنابراین بعید میدانم که یک وقتی یک رمان اینقدر بیاید در بین مردم معروف بشود که تهیهکنندگان در پی این بر بیایند که بخواهند بر اساس آن، برای جلب توجه مردم و استفاده از شهرت رمان، سریالی بسازند. حالا شاید در بعضی کشورهای دیگر اینطور باشد، اما در ایران اینجور نیست. یعنی هر کتابی که شما نام ببرید، یک قشر بسیار محدود احتمالاً آن را مطالعه کردهاند. لذا فکر نمیکنم که سازمان اوج در پی این بوده که از شهرت رمان من بخواهد استفاده بکند.
احتمالاً نقاط قوتی را در خوانش این رمان دیدند و چون دیدند که همه موافقاند؛ تصمیم گرفتند که تبدیل به فیلم بشود. سراغ یک رمان دینی، یک رمان امامزمانی بهنام «رؤیای نیمهشب» آمدند تا ارزشهایش را در فیلم بتوانند برجسته کنند. علیرغم تصمیم درست و خوبی که اول گرفتند، در عمل، از آنجایی که تصمیم گرفتند که بهجای مینیسریال یک سریال ۲۴ قسمتی بسازند و از آنجایی که سعی کردند در بسط داستان، کار را جذابتر بکنند، اما چون از مشاورههای درستی برخوردار نشده و افراد دارای صلاحیت در فرآیند تکوین و تکون فیلمنامه نقش نداشتهاند، و بعد هم مورد ارزیابی درستی قرار نگرفته و خیلی با شتابزدگی رفته به سمت اجرا، متأسفانه آنچه اتفاق افتاده که شرح آن در این مصاحبه رفت!
* اگر اختیار بازنویسی فیلمنامه را داشتید، چه چیزهایی را تغییر میدادید؟
اگر من طرف مشاوره فیلمنامه قرار میگرفتم، به فیلمنامهنویس میگفتم که سعی بکند ارزشها و شاخصهای مثبت رمان را حتماً حفظ بکند و اگر قرار است که داستان بسط پیدا بکند، در مسیر خود این شاخصها و ارزشها و ظرفیتهای پنهانی که توی خود رمان هست، داستان بسط پیدا بکند که متأسفانه این اتفاق نیفتاده. مثلاً مغولها را من اصلاً نمیآوردم. سوبیتای و برادرش را نمیآوردم. چرا؟ چون این دوتا را آوردند که جذابتر بشود؛ اینها میخواهند یک جوری به قدرت برسند که عرض کردم اصلاً همچین چیزی در آن دوره ممکن نبوده.
بنابراین خیلی چیزهایی که الان در سریال هست، غلط است؛ اینکه مرجان صغیر منتظر یک فرزند ذکوری است که جانشینش باشد، اینکه سوبیتای و برادرش میخواهند یک جوری صاحب حکومت بشوند، اینکه آن یهودی و همسر مرجان صغیر میخواهند حتماً یک فرزند ذکور داشته باشند که تربیت یهودی بشود که بعداً حاکم حله بشود و برنامههایی داشته باشند ــ به فرض مثلاً یهودیان را به آنجا مهاجرت بدهند و امثال اینها ــ کاملاً غیرمنطقی و از نظر تاریخی اشتباه است.
من سعی میکردم برای بسط داستان، دقیقاً در مسیر ارزشهای خود رمان و ظرفیتها و پتانسیلهای استخراجنشده باشد. عرض کردم، مثلاً یکیاش میتوانست این باشد که نماینده حکومت مرکزی در شهر حله هست که مراقب است و خیلی مرجان صغیر سعی میکند که توجه او را جلب بکند تا گزارشهای درستی مثلاً داده بشود؛ به فرض مثلاً به او رشوه بدهد؛ این خودش یک قصهای میشود. درست است که کودکی و نوجوانی فتاح میتوانست مورد توجه قرار بگیرد. قضیه پدرش، یک مقدار سعی بکند بفهمد که پدرش کی بوده. چون شخصیت فتاح با شخصیت ابونعیم خیلی فرق دارد. ابونعیم شخصیتی است که خیلی طماع و دنبال درآمدهای خودش است، خب، حالا چطور است که فتاح اینقدر با آن فرق دارد؟ آخر چطور امکان دارد که یک بچهای که تحت تربیت ابونعیم بوده، ۱۸۰ درجه با او فرق داشته باشد؟ اینجا میشد مثلاً نقش ابوراجح را در کودکی و نوجوانی فتاح پررنگتر کرد؛ نقش پدرش که بعداً از دنیا رفته، نقش مادرش تا زمانی که پدرش زنده بوده و با هم زندگی میکردند. این را میشود در فلاشبکهای خیلی جذابی آورد و کار کرد.
یکی از شخصیتهای جذاب رمان، دایه هاشم «امحباب» است. من اصلاً متوجه نشدم که به چه دلیل در این سریال امحباب که یک شخصیت طنز خیلی قشنگی هم دارد و یک سری چیزهایی را پیشبینی میکند که هاشم اصلاً توجه نمیکند و بعداً میبینیم که حق با امحباب بوده، را حذفش کردند و به جایش مثلاً ذبیح را آوردند که اصلاً شخصیت دلچسبی
نیست.
تصورم این است که همانطوری که میتوانستم این رمان را به جای اینکه در ۲۵۰ صفحه بنویسم، در ۶۰۰ صفحه بنویسم، خیلی از مسائل را بهطور منطقی و با حفظ وحدت ارگانیک، بسط بدهم و رمان مفصلی بنویسم؛ شاید مثلاً در دو جلد یا سه جلد. خب، من میتوانستم همین کار را برای سریال هم انجام بدهم. نه حتماً بهعنوان فیلمنامهنویس، حداقل بهعنوان یکی از افرادی که میتوانست به فیلمنامهنویس مشاوره بدهد. و واقعاً چون من خیلی برایم حیثیتی بود که این نسخهای که بر اساس رمان من کار میشود موفق باشد، واقعاً حاضر بودم مجانی، بدون هرگونه چشمداشتی، این کار را انجام بدهم که این فرصت هم از من و هم از سریال گرفته شده.
* آیا بعد از دیدن سریال، حاضر هستید رمانهای دیگرتان را برای اقتباس تصویری واگذار کنید؟
از نظر من اقتباس آزاد یک تعریفی دارد. یعنی اینجور نیست که اسمش را بگذاریم اقتباس آزاد و هر کاری دلمان خواست با داستان بکنیم! تا جایی که حتی ارزشها و شاخصهای مهمی که آن رمان داشته، کلاً دگرگون بشود، و یک سری ارزشها بیاید تبدیل به ضد ارزش بشود. مثلاً من راجع به تشرف ابوراجح خدمت امام زمان، همان کلامی که امام به هنگام شفا دادن ابوراجح گفتند، را آوردم و هیچ اضافه نکردم. در رمانهای دیگرم هم راجع به ائمه، به همان چیزی که در تاریخ و اسناد و دادههای تاریخی اشاره شده، همان را فقط میگویم؛ ذرهای کم و زیادش نمیکنم. چون هیچکس نمیتواند به گفته یا کار امام چیزی اضافه کند یا کم کند. اما متأسفانه در این سریال این اتفاق افتاده.
همانطوری که ابتدا گفتم، صرفنظر از ضعفهای عمدهای که در سریال هست و آن هم به فیلمنامه برمیگردد، همین استقبال سازمان اوج از یک رمان دینی و یک رمان امامزمانی، خودش خیلی خوب است. و من آرزو دارم که این اتفاقی که افتاده، در واقع سبب بشود که از آزمونوخطاهای دیگر پیشگیری بشود. از این سریال درس بگیریم. اگر خواستیم که یک کار تاریخی- دینی دیگری انجام بدهیم، حتماً چرخهای که برای تولید در نظر گرفته میشود، از انتخاب کتاب تا نگارش فیلمنامه و مسائل دیگر تا پایان آمادهسازی فیلمنامه، چرخه کاملی باشد و هیچ کجایش ضعیف و ناقص نباشد.
بنابراین اگر باز آمدند دنبال اینکه بر اساس این رمان یک کاری را انجام بدهند یا بر اساس رمانهای دیگر من بخواهند کار بکنند، من حتماً در قرارداد قید میکنم که حداقل تا زمانی که طرح فیلمنامه بهطور کامل به دست میآید و تصویب میشود، خود من هم بهعنوان مشاور حضور داشته باشم و نقطهنظرهای خودم را در اختیار قرار بدهم و مراقبت بکنم که ارزشهای رمانم فراموش نشوند، تغییر نکنند و دچار تحریف نشوند.