از خبر شهادت و جانبازی تا اسارت و آزادی
عزیزالله محمدی (امتدادجو)
امروز که در بحبوحه نبرد و کارزار تمامعیار و همهجانبه با جبهه سلطه جهانی و صهیونیسم جهانی قرار داریم، تکلیفمان با توجه به موازین دینی و اعتقادات ملی و میهنی و مذهبی کاملاً مشخص است و تا به تحقق نصرت الهی به پیش خواهیم رفت.
مسلم است در این نبردی که آمریکا و ایادی آن بر ایران عزیز ما تحمیل کردند، ما، علاوه بر تکیه بر توکل الهی و توسل به ائمه معصومین(ع)، از تجربیات متعدد دوران دفاع مقدس هشتساله نیز بهرهمند هستیم که در آن، مؤلفههایی مثل (رهنمودها و راهبردهای امام(ره)، همراهی و همدلی و پشتیبانی مردم، غیرت و حمیت جوانان و رزمندگان و...) همواره گرهگشای پیچیدگیهای جنگ بودند و مشکلات و محدودیتها و نواقص هر کدام تبدیل به کولهباری از تجربه برای دوران بعد از جنگ شدند.
امام خمینی(ره) در سال ۱۳۴۲ در هنگام آغاز نهضت خود، وقتی با پرسشی در خصوص سربازان خود مواجه شد، فرمود: «سربازان من اکنون در گهواره هستند» و تاریخ این جمله ایشان را با عینیت و با صداقت مشاهده کرد که رزمندگان جوان و سربازان خمینی کبیر(ره) در دفاع مقدس هشتساله و پس از آن و حتی در این پیچیدهترین و مدرنترین و فنآورمحوریترین جنگ تاریخ بشر که الان در آن قرار داریم چه کردند.
جنگ علاوه بر شیرینی پیروزی، گاهی تلخی نقطهای و لحظهای را نیز به همراه خود دارد؛ ولی برنده و پیروز، اگرچه شاید در روزگاری با تجهیزات و یا تعداد نیروی انسانی تعریف میشد، اما جنگ هشتساله و جنگ و نبرد بزرگ و سرنوشتساز اکنون، اثبات کرد که قدرت و مؤلفه ایمان میتواند بر عِدّه و عُدّه فائق بیاید و نتیجه را به نفع جبهه حق تغییر دهد.
ما امروز هم مثل پایان دوران دفاع مقدس هشتساله سرافراز و سربلند و پیروز صحنه نبرد هستیم و تمام رسانهها و مردم و کارشناسان جهانی، بهرغم تسلط رسانهای و روانی جبهه سلطه، به این پیروزی مردم ایران اذعان دارند.
شجاعت رزمندگان ما، مثل خلبانانی که در روز اول جنگ چهلروزه به پایگاههای آمریکا در منطقه هجوم بردند، امری بسیار غریب برای مردم و سیاستمداران جهان است، اما آشنا و تفاخرآمیز برای مردم و تاریخ این مرزوبوم است که در جهان همانندی برای آنها وجود ندارد.
این روزها تلاقی خبر اسارت خلبانان ایرانی در قطر که همراه با حاشیههای سیاسی و نظامی است، با سالروز بازگشت آزادگان دفاع مقدس هشتساله، دوباره وجوه شخصیتی و زندگینامه این رزمندگان و آزادگان را بر سر زبانها انداخته و بهحق و شایسته است تا جهت آشنایی نسل جوان و یادآوری رشادتها و صبر و تحمل و ایمان این غیورمردان، به سراغ بعضی از این قهرمانان برویم و از زبان خودشان جویای احوالات امروز و دیروزشان باشیم.
بعضی از این آزادگان قهرمان عنوان «شهیدان زنده» را نیز با خود حمل میکنند و حتی در زمان اسارت آنها، علاوه بر برگزاری مجلس ختم و اعلامیه شهادت نیز برایشان منتشر شد. ایشان کماکان دارای همان روحیه قهرمانانه و صبور و تأثیرگذار بر پیرامون خود در وسعت و شعاع اعتقادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و تبیینی هستند و همچنان خود را سرباز روحالله و امام شهید امت حضرت آیتالله خامنهای و رهبر معظم انقلاب آیتالله سیدمجتبی خامنهای میدانند و بیهیچ ادعا و شعاری، بهرغم جراحتهایی که از دوران دفاع هشتساله و دوران اسارت دارند، از پا نمیایستند و هر کجا که احساس کنند میتوانند گرهی بگشایند و یا مانعی را برطرف سازند و محدودیتی را رفع کنند، گام به عرصه حضور و بروز دارند و تحت عنوان تکلیف، ادای وظیفه میکنند.
درست در سالروز بازگشت آزادگان، وجودم را بهت و حیرت اقدام خلبانان ایرانی در حمله به پایگاههای آمریکایی فراگرفته بود، از باب اینکه آنها آگاه به این بودند که امکان بازگشتشان تقریباً کمتر از چند درصد است و به فکر شجاعت، جسارت، اسارت و سرنوشت و لحظههای خاص آنها بودم؛ از سر اتفاق و سعادت و توفیق با یکی از سرداران سرافراز و جانباز دفاع مقدس هشتساله که امروز در کسوت یک مرد جهادی و فعال فرهنگی و اجتماعی است و توأمان افتخار خادمی آستان امام رئوف، امام رضا(ع) را دارد، همکلام شدم و از او خواهش کردم تا دقایقی مختصر از خودش و از دوره اسارت و فعالیتهای امروزش به عنوان یک عضو مؤثر اجتماعی سخن بگوید تا کمی بیشتر، از او رهتوشه چگونه زیستن، درس ایمان، اخلاق و معرفت و عمل را بیاموزم.
«غلامعسگر کریمیان» متولد شهریورماه ۱۳۴۲ در اردبیل است که همزمان پس از پیروزی انقلاب اسلامی و اخذ دیپلم به عضویت سپاه پاسداران درآمد. وجه تسمیه او به این نام، بازمیگردد به روز تولدش که در روز نیمه شعبان به دنیا آمده. غلامعسگر، خدمت در سپاه را نه به عنوان شغل، بلکه موضوعی اعتقادی به مبانی انقلاب و اسلام میداند.
او در عرصه خدمت و مجاهدت، امروز هم همان شوروشوق سالهای آغازین را دارد و لحظهای را به استراحت و عافیتنشینی نمیگذراند؛ چرا که همیشه معتقد است هر کاری برای اعتلای ایران و مردمش انجام بدهیم باز هم کم است. آقای کریمیان بنا به گفته خودش «بیش از یک دوم عمر خود را خارج از اردبیل به دلیل خدمت در شهرهای ارومیه، تبریز، کرمانشاه، قم، تهران، اهواز، اشنویه، پیرانشهر، سردشت، بانه و... گذرانده است. او از جانبازان و آزادگان دفاع مقدس هشتساله با روایتهایی از قصههای چگونه بودن در زمان و مکان اسارت است که شرح شهادت خود و رنج اسارت را چنین میگوید.
***
«قصه اسارت قصه غریبی است؛ چرا که ما زمانی که به جبهه میرفتیم و در عملیاتها شرکت میکردیم، اصلاً به اسارت فکر نمیکردیم. راه پیشرویمان طبق فرمایش امام شهیدمان یا شهادت بود یا پیروزی. البته به زخمی شدن هم فکر میکردیم. اما به اسارت هرگز. چون ما تا آخرین فشنگمان سر پستمان میماندیم و دفاع میکردیم. اما در عملیات خیبر روز پنجم اسفندماه ماجرا جور دیگری رقم خورد.
آن روز همه بچهها با تمام وجودشان مقاومت میکردند. من هم از بچههای واحد اطلاعات بودم و میتوانستم طبق برنامه اطلاعات، بعد از رساندن نیروهای گردان به منطقه، برگردم عقب. اما معمولاً این کار را نمیکردیم. آن روز من هم کنار دوستانم در گردان بودیم و با هر چه که دم دستمان بود، میجنگیدیم. تا اینکه گلولهای خورد به صورتم و من از ناحیه صورت و فک بهشدت زخمی شدم. خونریزی شدیدی داشتم و راه ارتباطی هم به خارج از طلائیه نداشتیم. دشمن داشت پیشروی میکرد و جلو میآمد و به هر کس که میرسید، مخصوصاً زخمیها، بدحال تیرخلاص میزد؛ تا اینکه رسید سر ما. ما را از کانال بیرون کشیدند. به رزمندهای که کنارم بود، تیرخلاص زدند. چشمم را بستم و من هم شهادتین را خواندم. دیگر به چیزی فکر نمیکردم. اما افسر بعثی یکهو دست نگه داشت. کاور قطبنما که معمولاً دست بچههای شناسایی اطلاعات بود، به فانسقهام وصل بود. این تصور را در ذهن آنها تداعی کرد که میتوانند از من اطلاعاتی بگیرند. برای همین به من تیرخلاص نزدند.
پیش از این لحظههای نفسگیر، چون شرایط را میدیدم و بهخاطر اینکه اطلاعات من لو نرود، کارت شناساییام را زیر خاک همانجا پنهان کردم که بچههای تفحص لشکر عاشورا این کارت را ۱۳ سال بعد در منطقه طلائیه کشف کردند و دوباره خبر شهادت من پیچید. این دومین بار بود که خبر شهادت من نقل محافل شد که بار اول آن در همان زمان عملیات و مجروحیت بود و اشاره خواهم کرد.
عصر روز پنجم اسفندماه ۱۳۶۲ فصلی جدید در زندگی من گشوده شد. فصلی به نام اسارت که هفت سال به طول انجامید. اسارت برای ما که همه چیزمان را پشت سر گذاشته و آگاهانه راهی میدان نبرد شده بودیم، شاید سخت و طاقتفرسا بود و تن و جسممان را میآزرد؛ اما ما بلد بودیم که روحمان را جز در مقابل خدا به کسی دیگر تسلیم نکنیم.
ما در اردوگاههای دشمن هم با وجود همه کموکاستیها و آزار و اذیتها میتوانستیم مراقب هم باشیم. به داد هم برسیم. در حق هم برادری کنیم و سختی دوران اسارت را با همدلی و همراهی طی کنیم و به زندگی برسیم. اسارت برای ما فصل جدیدی گشوده بود. فصلی به نام زندگی. ما در اسارت جبهه جدیدی در مقابل دشمن گشوده بودیم؛ جوری که افسر استخبارات با صراحت میگفت: «آیا شما اسیرید؟ نه! والله ما اسیر دست شما هستیم» و به اسرا خطاب کرد و گفت: «دیگه شما فقط یه پرچم جمهوری اسلامی کم دارید که وسط اردوگاه بزنید. شما یک جمهوری اسلامی جدید در محل اسارتتان راهاندازی کردهاید!»
صحبتهای مقدماتی سردار کریمیان گویای آن بود که زمان و مکان در روحیه آدمها میتواند تأثیراتی ایجاد کند و زمینهساز محدودیتهایی شود؛ اما آنچه که انسان را نجات میدهد این است که از کدام پنجره به این موضوع نگاه کند. تسلیم محض بودن در مقابل دشمن، یعنی من یک شکستخورده تمامعیارم. اما وقتی اینچنین مردانه مفهوم و معنای زندگی در اردوگاههای اسرای رژیم بعث جا میافتد، هر دشمنی میتواند احساس شکست و تحقیر را بپذیرد و این روح مقاوم ایرانی و اسلامی است که میتواند دشمن را به ستوه بیاورد. اینها شعار نیست، بلکه لحظاتی است که در اسارت چنین زندگی شده است:
«زندگی در اسارت سختیهای خاص خودش را دارد. فکر کنید از عصر ساعت شش تا صبح فردایش حق رفتن به دستشویی را ندارید و در این شرایط بیمار بشوید. فکر کنید لب و دهن و فک شما آسیب دیده باشد و بدون بیهوشی شروع به بخیهزدن بکنند. فکر کنید هر روز با توهینها و تحقیرهای دشمن بعثی بیدار شوید. فکر کنید غذای مناسب برای خوردن پیدا نکنید. فکر کنید از خانوادهتان بیاطلاع باشید و آنها هم از وجود شما بیخبر...
اینها را گفتم که وقتی از صبر و استقامت و ایمان رزمندهها در اسارت صحبت میکنم، فکر نکنید که فضای گل و بلبلی وجود داشته است. خیر! اصلاً هم فضای آرام و امنی نبود؛ اما ما به کمک هم یاد گرفتیم که این فضا را در ذهن خودمان خلق کنیم. مثلاً اگر کسی بیمار بود و لازم بود غذای بیشتری بخورد تا جان بگیرد؛ هر کدام سهمی از غذای خودمان را به او میدادیم تا او بتواند سر پا بایستد. سرمان را از صبح تا عصر یکجوری گرم میکردیم. کلاسهایی را راه انداخته بودیم که بچهها به همدیگر درس میدادند. زبانهای مختلف خارجی، انگلیسی، فرانسه، حتی آلمانی، عربی را به هم آموزش میدادیم؛ در حالی که نباید از خودکار و کاغذ استفاده میکردیم. اگر توی سولهها اینها را پیدا میکردند، تنبیه شدیدی میشدیم. تعدادی از بچهها شروع کرده بودند به حفظ قرآن یا تفسیر نهجالبلاغه و آموختن زبانهای خارجی و...»
اسرا هر کدام با ظرفیتهای روحی و معنوی و فرهنگی و ملی، خود را نمایندگان ایران در زندانهای رژی م بعث میدانستند و در خاطرات قریب به اکثریت آنها این نکته موجود است که سعی میکردند در آنجا آنگونه که شایسته نام ایران و شایسته رزمنده ایرانی است در اردوگاه و در مواجهه با بعثیها رفتار کنند:
«علت اصلی که بچههای آزاده ما توانستند در اردوگاههای بعثی مقاومت بکنند و در مقابل دشمن ایستادگی داشته باشند؛ ایمان قوی به خدا و وفاداری به رهبر انقلاب و امام عزیز و همچنین قائل به سربازی شایسته برای ایران عزیزمان بودن بود.
ما نمایندگان ایران بودیم و باید بهگونهای شایسته ایستادگی میکردیم که باعث سرافرازی ایران عزیز ما شود؛ نه این که خدای نکرده باعث تحقیر کشورمان شویم؛ به خاطر همین ما با توکل به خدا و با توسل به اهل بیت(ع) و با انسجام و وحدت در کنار هم با معنویت بسیار بالا در مقابل دشمن ایستادگی کردیم؛ به گونهای که وقتی ما آزاد شدیم بعثیها خوشحالتر از ما بودند؛ علتش هم این بود که میگفتند ما از شر شما راحت شدیم. در حقیقت اسرا با صبر و استقامت و ایمانشان دشمن را به سطوح آوردند و تسلیم خودشان ساختند.»
سردار کریمیان عرق ملی و سهم تمامی اقوام و اقشار در دفاع از ایران اسلامی در دوران اسارت را چنین توصیف میکند:
«من اسم اردوگاه خودمان را که کمپ دو یا موصل بود، گذاشته بودم «ایران کوچک» چون که از همه اقوام و زبانها در این اردوگاه اسیر داشتیم. حتی توی کمپ خودمان اسرای پزشک متخصص و دکتر عمومی هم بودند. این عزیزان وقتی کسی بیمار میشد و نیازمند درمان بود، با همه امکانات محدودی که در اختیار داشتند، بچهها را درمان میکردند. چرا که بیماری گوارشی و پوستی به خاطر شرایط بد اردوگاهها بچهها را درگیر میکرد.
علاوه بر اینها اسرا از همه طیفها حضور داشتند. از کشاورزی کمسواد یا بیسواد که براساس احساس مسئولیت برای دفاع از وطنش به جبهه آمده بود تا معلم و بازاری و نظامی و دانشجو و حتی دانشآموز. بیشتر اسرا جوان یا نوجوان بودند و در سن آموزش قرار داشتند. برای همین این آموزشها که همیشه دور از چشم مأموران بعثی و بااحتیاط کامل و گذاشتن مأمور مراقب انجام میشد، میل به تکمیل و تکوین شخصیت را بیشتر میکرد. یعنی اینطوری نبودیم که دست روی دست بگذاریم و روزها را بشماریم که چه زمانی آزاد خواهیم شد؟ بلکه به این فکر میکردیم که چطوری روزهایمان را پرمعنا بگذرانیم. چیزی یاد بگیریم تا وقتی به کشورمان برگشتیم دست خالی نباشیم! خیلی از کمسوادها در این مدت توانستند باسواد شوند. یعنی ما اردوگاههای اسارت را تبدیل به مدرسه و دانشگاه کرده بودیم!»
غلامعسگر کریمیان که حالا خودش از فعالان مؤثر فرهنگی و اجتماعی است، فعالیتهای فرهنگی و جمعی در اردوگاهها را عامل بسیار دخیل و مؤثر در زنده ماندن اسرا و تحمل شرایط بازگو میکند:
«در اردوگاه از هر چیزی برای بالا بردن روحیه و فعالیتهای جمعی استفاده میکردیم. این چیزی بود که ما را زنده نگه میداشت. مثل انواع و اقسام بازیها که در محیط اردوگاه انجام میدادیم. وسایل سرگرمی و اینها در اختیار نداشتیم؛ برای همین خودمان بازیهایی را که بلد بودیم انجام میدادیم. یا تعدادی از بچهها سرود میخواندند یا تئاتری را بازی میکردند. همه اینها دور از چشم مأموران بعثی در اردوگاهها صورت میگرفت. چون اگر میفهمیدند تنبیهمان میکردند. تنبیه هم درجات مختلفی داشت. از حبس دستهجمعی توی سولهها بگیر تا ندادن وعدههای غذایی و یا زندان انفرادی و کتک زدن... اما با این همه سعی میکردیم کارهایی را انجام بدهیم که حس کنیم زندهایم و باید زنده بمانیم.»
در اثنای جنگ و تحولات رزمی و نظامی آن، گاهی به دلیل جراحات سنگین و یا مفقودی و اسارت، خبر شهادت رزمندهای به خانوادهاش داده میشد. سردار کریمیان با مرور واقعه اسارت، خبر شهادت خودش را به عنوان یک خاطره ویژه بازگو میکند:
«بعد از آن جراحات شدید من و اخباری که به خانوادهام رسیده بود؛ خانواده من تا حدود یک سال بر این تصور بودند که من شهید شدهام.
ماجرا به این نحو است که من به عنوان مسئول اطلاعات محور در منطقه طلائیه با دشمن درگیر شدم. بعد از مجروحیت شدید در میدان ماندم؛ در حقیقت گفته شده بود که فلانی شهید شده و خبر شهادت من به خانوادهام داده شد. بعد از آن مجلس ختمی برای من میگیرند و فوتنامه هم صادر میکنند که الان آن فوتنامه در دست خودم هست. حدوداً بعد از یک سال صلیب سرخ جهانی مرا در اردوگاه موصل دید و ثبتنام کرد و به این ترتیب بعد از یک سال به خانواده اطلاع دادند که فلانی زنده است.»
آقای کریمیان با نگرش واقعبینانه به تحولات تاریخی در دوران اسارت، خلق و پدیدار شدن خاطرات را امری اجتنابناپذیر و در راستای تقویت روح انسانی برمیشمارد و از خاطرات تلخ و شیرین آن دوران چنین سخن میگوید:
«خوشترین روزهای اسارت برای بچههای آزاده روزی نبود که خبر آزاد شدن را دادند. بلکه روزهایی بود که رزمندگان ما در جبهههای مختلف پیشروی میکردند و به پیروزی میرسیدند. آن روز برای ما روز افتخار بود. راستش دلمان خنک میشد که رزمندگانمان توانستند جواب دشمنان را در میدان نبرد بدهند. اینگونه حال همهمان بهتر میشد و کیفمان کوک. گرچه وقتی بعثیها در میدان نبرد شکست میخوردند، دق و دلیهاشان را سر اسرا خالی میکردند؛ ولی ما خیلی خوشحال میشدیم که توانستیم اینها را یک مرحله عقبتر برانیم.
اما تلخترین خاطره ما مربوط به چهارده خرداد ۱۳۶۸ بود. مدتی از طریق اخباری که هرازگاهی میشنیدیم، فهمیده بودیم که امام بیمار است. دعا میکردیم که حالش بهتر شود، اما وقتی خبر فوت امام را شنیدیم، دیگر حالمان دست خودمان نبود. ما اصلاً فکر نمیکردیم که زنده باشیم و داغ رفتن امام را ببینیم. فکر میکردیم قبل از امام شهید خواهیم شد. اما نشد... دنیا همینطور است. آن روز حال هیچکس در اردوگاه خوب نبود. ما با فتوای امام توی جبهه حضور پیدا کرده بودیم. او مرادمان بود. حالا باید به روزهای نبودش عادت میکردیم و این برای ما خیلی سنگین و سخت بود!»
روز آزادی اسرا و بازگشت آزادگان از شیرینترین خاطرات جمعی مردم ایران در تاریخ است که قطعاً برای خود آزادگان و خانوادههای آنان شیرینی و حلاوت غیرقابلتوصیف و هزارانچندانی را میتواند خلق کرده باشد.
«بیستوچهارم مرداد سال ۱۳۶۹ از بلندگوی رادیو محل اسارتمان شنیدیم که صدام به رئیسجمهور وقت ایران، پیام داده و نامه نوشته و دقیقاً تصریح کرده که بله شما به همه خواستههای خود در جنگ رسیدید و ما میخواهیم که همه نیروها به مرزهای بینالمللی عقبنشینی بکنند و آتشبس شود و برای این که حسن نیت خودمان را نشان بدهیم، گروه اول اسرا شامل هزار نفر را در روز بیستوششم آزاد خواهیم کرد.
خب! این خبر خوبی بود که بعد از سالها دوباره به آغوش خاک و خانواده خودمان برخواهیم گشت. فکر اینکه پس از سالها خانوادهمان را خواهیم دید، برایمان شیرین بود. برای من هم روز بهیادماندنی محسوب میشد. ما با گروه دوم در بیستوهفتم مردادماه با هماهنگی صلیب سرخ جهانی آزاد شدیم و به آغوش کشور عزیزمان بازگشتیم.
یادم است شبی که وارد ایران شدیم، چشم از آسمان برنمیداشتم. توی این هفت سال اسارت یکی از حسرتهای من این بود که کاش میتوانستم ماه و ستارهها را در دامن شب ببینم. بیشتر اسرا حالی شبیه مرا داشتند و چشم از آسمان برنمیداشتند. بعد از قرنطینه، هر یک از اسرا قرار شد که به شهر خودشان منتقل شود. من هم به اردبیل رفتم. وقتی مادرم را دیدم که سالها غم دوریام را تحمل کرده و مو سفید کرده بود، تازه فهمیدم خانواده ما هم اذیت شدند. مادرم میگفت: «وقتی رفتی و خبر شهادتت را آوردند، بدون اینکه پیکرت را آورده باشند، باورم نشد. برایت مراسم ختم گرفتند. اما من باور نکردم که تو را از دست دادهام، تا اینکه یک سال بعدش نامهات رسید. آن وقت گفتم دیدید دل من راست میگفت.»
او هنوز هم معتقد است تا آخرین لحظه و نفس باید برای این کشور جنگید و به این مردم باوفا خدمت کرد و پس از اسارت هم در سنگرهای مختلف فعالیت میکند؛ عسگر کریمیان کماکان خودش را سرباز نظام اسلامی ایران میداند و میگوید:
«یکی از افتخارات ما این است که آزادگان در صف اول دفاع از کشور هستند؛ هم در جبهه فرهنگی، هم در جبهه اقتصادی و هم در جبهههای نظامی و دفاعی. در گفتوگوهایی که بعد از اسارت با دوستانم داشتم؛ جملگی آنها به این موضوع اشاره داشتند که هر وقت از کار و زندگی خسته میشوند، به یاد شور و شوق مردم و استقبال بینظیر مردم از بچههای آزاده خودشان میافتند، شرمنده از محبت مردم میشوند و بر ادامه مسیر خود اعتقاد بیشتر کسب میکنند.
آنها همیشه تأکید دارند که ما هرچقدر برای این ملت عزیز کار کنیم و زحمت بکشیم و تلاش کنیم، باز هم کم است. بنده هم به عنوان یک آزاده و سرباز این کشور شخصاً قدردان ملت عزیز ایران هستم و افتخار میکنم که سرباز ایرانم و افتخار میکنم که ایرانی هستم. در ادامه هم سالروز بازگشت آزادگان را به آغوش وطن تبریک میگویم و یاد و خاطره شهدای غریب دوران اسارت را گرامی میدارم و امیدوارم هر چه سریعتر خلبانان اسیر ما هم بهزودی به آغوش وطن بازگردند و چشممان روشن شود.»
سردار غلامعسگر کریمیان بعد از بازنشستگی نیز دست از فعالیتهای فرهنگی برنداشته و به عنوان سرباز تبیین در حال روایت همرزمان و دوستان خود است و هر جا که حس میکند میتواند در روایت فرهنگ ایثار و مقاومت قدمی بردارد، بدون هیچ تمنایی گامهایش را محکم برمیدارد. وی در خصوص فعالیتهای فرهنگی خود عنوان میکند:
«پس از بازنشستگی، براساس احساس تکلیف و رسالتی که بر گردنمان هست، فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی را شروع کردم و با بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس همکاری دارم. این همکاریها مخصوصاً در تهیه و تدوین دانشنامه دفاع مقدس به عنوان راوی و به طور اخص برای دانشجویان عزیزی هست که در مناطق راهیان نور حضور پیدا میکنند. همینطور برنامه ویژهای را در صدا و سیمای مرکز اردبیل، شبکه سبلان، تولید میکنیم با عنوان «حماسه مکتبی». همکاری بنده در این برنامه به صورت افتخاری و بدون هیچ تمنایی است و صرفاً جهت ترویج فرهنگ دفاع مقدس است که امام شهیدمان فرمودند باید این کار بشود و صد برابر این باید فعالیت بشود. در عرصه جهاد تبیین، چه در داخل استان و چه در خارج از استان، از شهرهای مختلف دعوت میکنند و در راستای جهاد تبیین که امام شهیدمان فرمودند «واجب عینی است»، شرکت و انجام وظیفه میکنم.»
از طرفی هم مسئولیت مدیریت کانونهای خدمت رضوی استان اردبیل را به عهده دارم و به عنوان نوکر و خادم امام رضا(ع) مشغول کار و فعالیت هستم؛ الحمدلله رب العالمین.»