حاضرم تمام عمرم را بدهم تا به شبهای پیش از عملیات برگردم
در روزهایی که خاطرات دفاع مقدس همچنان میتواند چراغی برای شناخت روحیه ایثار و فداکاری باشد، به سراغ یکی از جانبازان این سرزمین رفتیم؛ مردی که سالهای نوجوانی خود را در جبهه گذراند و با وجود مجروحیتهای متعدد، تا آخرین روزهای جنگ در مناطق عملیاتی حضور داشت. این بار در صفحه «فرهنگ مقاومت» روزنامه کیهان، در مسجد ارک تهران، پای صحبتهای محمدرضا مالمیر، جانباز ۴۵ درصد نشستیم و از خاطراتش از روزهای دفاع مقدس، رفقای شهیدش، معنویت جبههها و نگاهش به امروز شنیدیم.
مالمیر از همان نوجوانی که با دستکاری شناسنامه راهی جبهه شد تا روزهایی که بارها مجروح شد و دوباره به خط بازگشت، روایتی شنیدنی از نسلی دارد که جنگ را فقط در میدان نبرد معنا نمیکرد؛ بلکه خدمت به مردم، دستگیری از خانوادههای رزمندگان و زندگی با شهدا را نیز بخشی از مسئولیت خود میدانست. حالا سالها از آن روزها گذشته، اما خودش میگوید آرزوی شهادت هنوز در دلش زنده است و اگر نیاز باشد، همچنان پای کار کشور ایستاده است.
گفتوگوی ما با این جانباز دفاع مقدس، روایتی است از نوجوانی که برای رسیدن به جبهه شناسنامهاش را تغییر داد، هشت سال دفاع مقدس را با ماهها حضور در جبهه و چندین مجروحیت پشت سر گذاشت و امروز نیز خود را بدهکار این سرزمین میداند، نه طلبکار آن. لازم به ذکر است که این گفتوگو پیش از شهادت رهبر انقلاب انجام شده است.
سید محمد مشکوة الممالک
محمدرضا مالمیر هستم، اهل تویسرکان همدان و متولد سال ۱۳۴۷ کارمند قرارگاه خاتمالانبیا(ص) بودم و از سال ۱۳۶۹ در قرارگاه، در تهران، حوالی سر پیروزی، مشغول به کار شدم.
در دوران انقلاب، کلاس دوم ابتدائی بودم. فقط یادم است که با پدرم به تظاهرات میرفتیم و در راهپیماییها شرکت میکردیم.
ما از مدرسه که تعطیل میشدیم، در روستایمان که امامزاده زید در تویسرکان است، خودمان راهپیمایی راه میانداختیم. بچهها را جمع میکردیم و از مدرسه حرکت میکردیم. هرکس که به سر کوچه خودش میرسید، از جمع جدا میشد و به خانه میرفت و بعضیها هم تا آخر مسیر همراه میآمدند.
همین شعارهای انقلابی را میدادیم؛ مرگ بر شاه میگفتیم و سرود میخواندیم؛ چیزهایی که در عالم بچگی بلد بودیم.
عکس شاه و همسرش را سر و ته میکردیم و به پیشانی الاغ میچسباندیم. الاغ جلو میرفت و ما هم پشت سرش راه میرفتیم.
از راهپیماییهای انقلاب تا جبهه
جنگ را از همان ابتدا متوجه شدم؛ از همان زمانی که شروع شد. اما نخستین بار در هفتم تیر سال ۱۳۶۱ به جبهه اعزام شدم. آن زمان ۱۳ ساله بودم. شناسنامهام را دستکاری کردم و سنم را ۱۴ سال کردم. بعد برای اعزام ثبتنام کردم و به منطقه رفتم.
آن زمان جثه کوچکی داشتم و مسئول اعزام هم متوجه موضوع شد؛ چون چند بار با شناسنامه ۱۳ ساله برای اعزام رفته بودم، اما سال بعد که با شناسنامه ۱۴ ساله مراجعه کردم، متوجه شد که شناسنامهام را دستکاری کردهام. خیلی خواهش کردیم تا بالاخره از ما قبول کرد و ثبتنام کردیم و برای نخستین بار، هفتم تیر سال ۱۳۶۱ به جبهه رفتیم.
قبل از آن، از طریق تلویزیون و اخبار متوجه شده بودم که در کشور جنگ شده است. آن زمان خود موشکها و جنگندهها را نمیدیدم و از اخبار میشنیدم که فلان منطقه را بمباران کردهاند یا فلان جا را با موشک و کاتیوشا زدهاند.
پدرم، خدا رحمتش کند، انقلابی بود و از همان ابتدای انقلاب در راهپیماییها و برنامههای انقلابی شرکت میکرد و من را هم با خودش میبرد. من صحنههای برخورد مأموران شهربانی با مردم در خیابانها، از جمله زدن مردم با باتوم و اینگونه برخوردها را میدیدم. من هم همراه پدرم به راهپیمایی میرفتم.
پدرم و خانواده؛ راهنمای مسیر من
هم پدرم و هم همه افراد فامیل و خانواده، انقلابی بودند و در راهپیماییها شرکت میکردند. بنابراین تحت تعلیم و راهنماییهای پدرم بودم. البته خودم هم سرِ پرجنبوجوشی داشتم. مثلاً دوست داشتم در کارهای پرسروصدا شرکت کنم.
در مدرسه بودم و با بلندگو برای کمک جمع کردن برای جبهه صدا میکردند. من از سر کلاس بلند شدم، بدون اینکه به معلمم بگویم، و به شهر آمدم. روستای ما تا شهر، پیاده حدود ۱۰ تا ۱۵ دقیقه راه بود.
شهر را خوب بلد نبودم. تنها جایی که بلد بودم، مثلاً میدانستم در خیابانی که مستقیم میروم، روبهرویش عکاسی است. به آن عکاسی رفتم و آنجا عکس گرفتم. برگشتم و دیگر مدرسه نرفتم.
فردا صبح با یکی از دوستانم که قدبلندتر بود، به بسیج رفتیم تا ثبتنام کنیم. دوستم را ثبتنام کردند، ولی مرا ثبتنام نکردند. گفتند سن شما کم است و باید سال بعد بیایی. هرچه خواهش و تمنا کردیم، قبول نکردند.
بعد رفتیم از شناسنامه کپی گرفتیم، سن را روی کپی تغییر دادیم و دوباره از آن کپی گرفتیم. کپی را به مسئول اعزاممان دادیم. یک پاسدار بود که خیلی آدم خوشمشرب و خوبی بود و فامیلیاش آقای سوری بود. ایشان وقتی التماسهای ما را دید، قبول کرد که برویم.
یکسری فرم داد و ما بردیم و پر کردیم. گفت از پدرت هم باید رضایتنامه بیاوری. رفتیم و به پدرمان گفتیم و پدرم هم رضایتنامه را برایمان امضا کرد. رضایتنامه را بردیم و تحویل دادیم. سه روز بعد، به همدان اعزام شدیم؛ به پادگان آموزشی قهرمان برای آموزش.
یک ماه آموزش دیدیم. بعد از یک ماه آموزش، ما را به پادگان ابوذر در سرپلذهاب بردند. تقسیم شدیم و افتادیم در گردان ۱۵۴، حضرت علیاکبر، از لشکر ۳۲.
رضایت پدر، همراهی مادر
با پدرم صحبت کردم و پدرم راضی بود. وقتی پدرم راضی بود، مادرم هم چیزی نگفت و استقبال هم کردند.
از آن زمان تا آخرین روزهای جنگ، یعنی عملیات مرصاد، در جبهه بودیم. بعد از آن هم به قرارگاه خاتمالانبیا(ص) آمدیم و مشغول به کار شدیم.
در دوران دفاع مقدس، بیش از هشت- نه بار مجروح شدم؛ مجروحیتهای سخت.
در عملیات والفجر ۲، از ناحیه کتف چپ و مچ دست چپ بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم. بعد از اینکه بهبودی پیدا کردم، دوباره به جبهه اعزام شدم. ما را به چنگوله مهران بردند. آنجا دوباره از ناحیه پای چپ مجروح شدم. بعد از مجروحیت پای چپم، حدود دو سال و خردهای دیگر نتوانستم به جبهه بروم؛ اصلاً نمیتوانستم راه بروم.
بعد از بهبودی، دوباره به جبهه رفتم. بعد از دو سه بار رفتن و برگشتن، عملیات کربلای ۴ فرا رسید. در عملیات کربلای ۴، باز هم بهشدت مجروح شدم. رگهای پای چپم از زیر زانو قطع شد و ساق پایم کاملاً پلاتین دارد و همین الان هم پلاتین در آن است.
بعد از کربلای ۴، در منطقهای که بودیم و در گردانی که خدمت میکردیم، به دلیل مشکلی که داشتم، اجازه نمیدادند به خط بروم. مدتی مرا پشت خط نگه داشته بودند و میگفتند: «شما نمیتوانی راه بروی، پایت درد میکند و مشکل داری و نمیتوانی به خط بروی.» به همین دلیل تا عملیات مرصاد به خط نرفتم.
در عملیات مرصاد و در تنگه چهارزبر، به عنوان مسئول گروه بودم که مجروح شدم. همان روز اول عملیات، حدود ساعت سه یا چهار بعدازظهر، از ناحیه گردن مجروح شدم و فک و گردنم شکست.
از تکتیراندازی تا فرماندهی یک گروه
وقتی برای نخستین بار به جبهه آمدم و تقسیم شدیم، در گردان ۱۵۴ افتادیم. ما را به گروهان یک، دسته دو، دادند و به عنوان تکتیرانداز از ما استفاده کردند. مشکلی هم نداشتیم؛ بالاخره قبل از آن یک ماه دوره دیده بودیم و پیش از آن هم در پایگاه بسیج آموزش دیده بودیم و کار با سلاح و اینگونه مسائل را بلد بودیم.
بعد از مدتی تکتیرانداز شدیم، سپس مدتی قناسهچی و بعد هم مدتی آرپیجیزن بودیم. در عملیات مرصاد نیز مسئولیت یک گروه ۱۵ نفره را به ما داده بودند و انجام وظیفه میکردیم.
دفاع مقدس؛ روایتی از جنس عاشورا
دوران دفاع مقدس را میشود با دوران عاشورا مقایسه کرد. در عاشورا ظلمهایی که به اهلبیت(ع) شد، به شکلی دیگر در دفاع مقدس نیز به بچههای ما شد. در عاشورا و کربلا، افراد کمسنوسال، از جمله نوجوان ۱۳ ساله داشتیم؛ در دفاع مقدس همچنین رزمندگانی داشتیم. همانطور که افراد ۷۰ یا ۹۰ ساله در کربلا حضور داشتند، در دفاع مقدس هم رزمندگان سالخورده داشتیم.
نحوه شهادت بچهها، ازخودگذشتگی و ایثار آنها، همه نشان میدهد که دوران هشت سال دفاع مقدس را اصلاً نمیشود با امروز مقایسه کرد. فکر میکنم آن دوران دیگر تکرار نمیشود؛ یعنی زمانی نیست که دوباره بخواهد تکرار شود.
آن زمان، بسیجی تا زمانی که در جبهه بود، در جبهه بود و وقتی هم برای چهار روز مرخصی به شهر میآمد، کار خانوادههای رزمندگان را انجام میداد؛ مثلاً برایشان نفت و آذوقه تهیه میکرد یا اگر زمستان بود و برف روی خانهشان نشسته بود، برفشان را پارو میکرد. کارهایی را که خانوادههای رزمندگان داشتند، انجام میداد.
اینطور نبود که فقط جبهه باشد و وقتی از جبهه برمیگشت، بگوید حالا که خودم در جبهه هستم، دیگر به من ربطی ندارد. ما وقتی از جبهه به مرخصی میآمدیم، به ستادهایی که کمک جمع میکردند میرفتیم و کمک میکردیم. تبلیغات میکردیم، با مردم صحبت میکردیم و کمک جمع میکردیم؛ کمک مالی و ارزاق. تا روزی که در شهر بودیم، با مردم و برای مردم کمک میکردیم، بهخصوص برای خانوادههای رزمندگان.
آن زمان در هر محله و هر کوچه، یک پایگاه بسیج برای مردم وجود داشت و مردم برای حل مشکلاتشان به آنجا مراجعه میکردند؛ مشکلات خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی و حتی مسائل مربوط به تحصیل بچهها و ازدواج. برای کارهایی که میخواستند انجام دهند، با بسیجیها مشورت میکردند. این بچهها خالصانه کار میکردند. کسی به خاطر ماهی دو هزار تومان که میدادند، به جبهه نمیرفت.
آن دو هزار تومان اصلاً ارزشی نداشت که کسی بخواهد به خاطرش جان خودش را به خطر بیندازد. آن زمان هم همان حرفهایی را که بعدها درباره بچههای مدافع حرم زدند، به ما میزدند؛ میگفتند به جبهه میروید و پول میگیرید.
تازه خیلیها همان دو هزار تومان را هم که به یک بسیجی میدادند، نمیگرفتند. اینطور نبود که همه آن را بگیرند. الان اگر با بیشتر بچههای بسیجی صحبت کنید، میگویند مثلاً ۵۰ ماه به جبهه رفتهاند، اما ۱۰ ماه برایشان سابقه ثبت شده است؛ چرا؟ چون نرفتهاند آن دو هزار تومان را بگیرند و سند برگشت برایشان نخورده و آن مدت جبهه برایشان حساب نشده است. مثلاً نزدیک ۳۷ ماه از سابقه جبهه من از بین رفته، چون آن دو هزار تومان را نگرفتم.
هفت مرحله مجروحیت در دفاع مقدس
نخستین بار در عملیات والفجر ۲، در اواخر سال ۱۳۶۱ و در منطقه چنگوله مجروح شدم. در مجموع، هفت مرحله مجروحیت داشتم که یکی از آنها در عملیات کربلای ۴ بود.
در عملیات والفجر ۸ و در منطقه والفجر ۸ شیمیایی شدم و بدنم دچار عوارض شیمیایی پوستی شد.
مجروحیتهای دیگرم از ناحیه گردن، فک و شکم بود. در کمرم هم جای پنج تیر مستقیم وجود دارد. با وجود این همه مجروحیت، خانواده نمیگفتند دیگر کافی است و دینت را ادا کردهای.
دِینی که نیست. ما همین الان هم اگر مشکلی پیش بیاید و ما را ببرند، خیلی اصرار میکنیم که برویم، ولی ما را نمیبرند. الان هم آمادهایم. اصلاً ذرهای برای ما با هشت سال دفاع مقدس فرق نکرده است.
بنده حالا در فضای مجازی مشغول کار فرهنگی هستم و دارم برای شهدا کار انجام میدهم. اسم این گروه «جامانده از شهدا» است. خاطرات شهدا را جمعآوری و در آنجا ارسال میکنم؛ وصیتنامه شهدا و عکس شهدا را هم منتشر میکنم.
کار فرهنگی همچنان ادامه دارد و این گروه حدود ۵۰۰ نفر عضو دارد. هنوز هم این کار را انجام میدهیم.
شما میتوانید درد من را بگیرید؟
در مورد جانبازانی که شیمیایی شدهاند و کسانی که در دفاع مقدس حضور داشتند، چطور میتوان از حقوق آنها دفاع کرد؟ جانباز شدن، چه جانباز بشوی و چه شهید، موضوعی نیست که آدم برای آن انتظار چیزی داشته باشد. سال ۱۳۶۷ یا ۱۳۶۸ بود که برای درمان به تهران آمده بودم. یکی از مسئولان بنیاد تهران برای سرزدن به بیمارستان آمد و با من صحبت کرد. از من پرسید: چه کاری میخواهی برایت انجام بدهم؟
من یک جمله به او گفتم که ایشان گفت: «من این جمله را میروم و با آب طلا مینویسم و سردر بخش رفاهی بنیاد میزنم.» و این کار را هم کرده بود.
به او گفتم: «ما کاری برای کسی انجام ندادیم که بخواهیم چیزی از او بگیریم. شما میتوانی درد من را بگیری؟ اگر میتوانی، دردم را بگیر؛ هیچ چیز نمیخواهم.»
من برای چیزی که نرفته بودم، خود دولت یا مردم باید بدانند که جانباز طلبکار است، اما جانبازها خودشان را طلبکار کسی نمیدانند. ما از هیچ احدالناسی طلبی نداریم؛ اصلاً هیچ طلبی نداریم. من نه از بنیاد حقوق میگیرم، نه امکاناتی میگیرم؛ نه تا الان گرفتهام و نه خواهم گرفت. در حال حاضر بازنشسته قرارگاه خاتمالانبیا(ص) هستم.
شیرینترین خاطره؛ ورود به عرصه دفاع
شیرینترین خاطرهای که من از دوران دفاع مقدس دارم، همین بود که توانستم وارد این عرصه شوم. واقعاً برای خودم باعث خوشحالی و افتخار بود که توانستم وارد این عرصه شوم و به جبهه بیایم. درست است که برای رفتن به جبهه کلک زدم، اما این کار را خیلی از بچهها انجام میدادند؛ بیشتر بچههایی که به جبهه رفتند، شناسنامههایشان را دستکاری کردند. برای من، همین موضوع خیلی قشنگ و شیرین بود. تلخترین قضیه هم دقیقاً روزی بود که قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفتند و جام زهر را به امام نوشاندند. آن زمان ما در تنگه چهارزبر بودیم، قبل از عملیات مرصاد. همان روز قرار بود ما را به جنوب ببرند؛ قرار بود عملیاتی در جنوب انجام شود. غروب، هر گردان برای خودش یک حسینیه داشت و فقط یک تلویزیون آنجا بود. بچههای ما در حسینیهای که داشتیم، جمع شده بودند تا متن قطعنامه را ببینند و صحبتهای امام را بشنوند.
همه بچهها گریه میکردند و آه و فغان میکردند که ای وای، ما جا ماندیم و دفاع مقدس تمام شد؛ به آن آرزویی که داشتیم (شهادت) نرسیدیم.
البته یک داستانی هم برای شما بگویم. تمام بچههایی که من میدانم آن روز خیلی سوختند و خیلیگریه کردند، در عملیات مرصاد شهید شدند. ۴۰ نفر از بچههای تویسرکان در عملیات مرصاد شهید شدند. بچههای همدان هم برای کمک رفته بودند؛ گردان ۱۵۳، قاسمبنالحسن(ع)، گردان شهر تویسرکان بود. هر گردانی مربوط به یک شهر بود؛ مثلاً گردان ۱۵۴ برای همدان بود و گردان ۱۵۲ برای نهاوند.
این ۴۰ نفر از بچههای ناب تویسرکان بودند؛ کسانی که همه زندگیشان جنگ و انقلاب بود. بیسواد نبودند؛ در میان آنها دکتر داشتیم، کسی را داشتیم که در رشته پزشکی قبول شده بود و معلم هم داشتیم.
دوستانی که هیچوقت فراموش نمیشوند
پنج نفر از دوستانم که خیلی با آنها صمیمی بودم و شهید شدند، هیچوقت نمیتوانم فراموششان کنم. شهید محمدابراهیم خدابخشی، بچه تویسرکان و عاشق اهلبیت(ع) بود.
شهید مهدی جلالی هم با اینکه سن و سالش از ما خیلی کمتر بود، رزمیکار و ورزشکار بود و خیلی مخلص بود. میرفت از داییاش پول قرض میکرد و با آن پول چراغ علاءالدین، برنج، گوشت و این چیزها میخرید. بعد خانوادههای کمدرآمد را شناسایی کرده بود و به در خانه آنها میرفت، وسایل را میگذاشت و میرفت.
هر دفعه از داییاش پول قرض میکرد و به او میگفت: «من میروم کار میکنم و پول را برایت میآورم.» کار هم میکرد و پول داییاش را پس میداد. کارگری میکرد و پول را به داییاش برمیگرداند.
یک بار با داییاش صحبت کردم و از او پرسیدم شهید مهدی پولهایی را که از او قرض میگرفت، چه کار میکرد. این داستان پول قرض گرفتن را از داییاش شنیده بودم. داییاش گفت که کار میکرد و پولها را به من میداد.
آخرین باری که قبل از شهادتش آمد و از داییاش پول قرض گرفت، داییاش تعقیبش کرد تا ببیند پول را کجا میبرد و چه کار میکند. دید که رفت یک چراغ والور خرید.
آن زمان گاز در شهرستانها نبود و وسایل نفتی بود. چراغ والور را با کارتنش برد و در زیرپلهای که داشتند، قایم کرد.
شب که شد، چراغ را برداشت، زیر بغلش زد و در تاریکی آخر شب به این کوچه و آن کوچه و پسکوچه رفت. در خانه یک خانه خرابه را زد، جعبه را گذاشت و فرار کرد و آمد سر کوچه ایستاد. نگاه کرد تا طرف آمد و آن را برداشت. بعد از اینکه طرف چراغ را برداشت، سرش را پایین انداخت و رفت. موقع رفتن، داییاش مچش را گرفت و گفت: «چه کار میکنی؟»
گفت: «یک کاری بود بین من و خدا. شما چرا در آن دخالت کردی؟ من که پولت را به تو میدهم. هر دفعه از شما پول قرض گرفتم، بهت میدهم.»
چهارده بار بدرقه یک دوست
شهید عباس مالمیر هم از دوستانم بود. در روستای خودمان بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و خیلی با هم رفیق بودیم.
آخرین باری که هر دو با هم مجروح شده بودیم و او میخواست به منطقه برود، آخرین شب، من و ایشان با هم چهارده بار از در خانه ما تا در خانه آنها رفتیم. من او را بدرقه میکردم و وقتی به در خانه آنها میرسیدیم، او میگفت: «نه، من نمیگذارم تنها بروی.»
دوباره میآمد و مرا تا در خانهمان بدرقه میکرد. بار چهاردهم، در خانه ما برگشت و گفت: «ببین، تو عصا داری. ازت خواهش میکنم، تو دیگر پشت سر من نیا. بگذار من بروم، خودم میروم.»
هر کاری کردم که بروم و بدرقهاش کنم، گفت: «تو الان بیایی، من هم دوباره باید برگردم و دیگر صبح میشود. من هم صبح میخواهم بروم.» رفت و شهید شد.
دوستان خیلی از او تعریف میکردند. با اینکه مسئول بود و جانشین مسئول اطلاعات عملیات لشکر بود، شبها بلند میشد و برای صبح بچهها آب جوش میگذاشت. پوتینهای بچهها را واکس میزد و لباسهای چرک آنها را میبرد، میشست و پهن میکرد.
معنویت؛ جایی که خودت را نمیدیدی
این معنویت جبههها اینگونه بود که آنجا جایی نبود که کسی خودش را ببیند؛ یعنی شرایط بهگونهای شده بود که آدم، طرف مقابل را میدید و خودش برایش ملاک نبود که من الان چهکارهام، چه کاری انجام میدهم یا چه مسئولیتی دارم. اینها اصلاً ملاک نبود.
مثلاً فرمانده گردان، بالاخره فرمانده بود و در حد یک سردار محسوب میشد؛ البته آن زمان درجهای نبود، ولی به هر حال فرمانده گردان بود. همان فرمانده گردان خودش را از یک بسیجی صفر که مثلاً در تدارکات کار میکرد، برتر نمیدانست و خودش را فقط نمیدید.
معنویت، عزاداریها، زیارت عاشورا و دعاهایی بود که بچهها میخواندند. هر شب و هر روز بچهها دعا و مراسم داشتند و خودشان را با معنویت دعا و قرآن ارتقا میدادند. خیلیها وقتی به جبهه آمدند، شاید سواد نداشتند، اما وقتی برگشتند، قاری قرآن شده بودند.
صیاد شیرازی؛ بزرگواری که خودش پنچری گرفت
شهید صیاد شیرازی خیلی بزرگوار بود. در عملیات مرصاد، پشتیبانی هوائی منطقه را بر عهده داشت. من آنجا از نزدیک صیاد شیرازی را ندیدم، اما بعد از جنگ، در منطقهای کار میکردیم و پروژهای داشتیم که چند نهاد در آنجا فعالیت میکردند.
نمیتوانم اسم آنجا را بگویم. یک روز جمعه بود که دیدم یک ماشین شخصی آمد. آنجا هر کسی را هم راه نمیدادند. ماشین شخصی آمد و وقتی میخواست از سربالایی جاده بالا برود و جایی را ببیند، پنچر شد. وقتی صاحب ماشین از آن پیاده شد، متوجه شدم صیاد شیرازی است.
طبیعتاً رفتم که کمک کنم، اما هر کاری کردم، اجازه نداد کمکش کنم. خودش پنچری ماشین را گرفت و کارهایش را انجام داد. بعد هم با ما سلام و احوالپرسی و روبوسی کرد. وقتی میخواست برود، دوباره با ما روبوسی کرد و تشکر کرد؛ با اینکه من کاری هم برایش انجام نداده بودم و خودش اجازه نداده بود کمکش کنم.
با اینکه صیاد شیرازی آدم کمی نبود، خودش پنچری ماشینش را گرفت. این یک نمونه از این است که همه چیزهایی که درباره صیاد شیرازی میگویند، واقعیت دارد؛ بزرگواریها و اخلاصی که داشت. او با اینکه ارتشی زمان شاه بود، اما حضرت آقا میگوید: «من دلم برای صیادم تنگ شده.»
حسرت یک شب حنابندان
حاج قاسم را از نزدیک ندیدم؛ چون ایشان بچه کرمان بود. بعد از جنگ، چند جا در سخنرانیهایشان شرکت کردم و صحبتهایشان را شنیدم، اما از نزدیک ایشان را ندیدم.
وقتی دلم برای حالوهوای جبههها تنگ میشود، حاضرم همه زندگیام را بدهم تا یک شب حنابندان دیگر را ببینم.
حنابندان، شب قبل از عملیات بود. بچهها حنا میگرفتند؛ هر گردان برای خودش حنا درست میکرد و سر، دست و پاهایشان را حنا میگرفتند و آماده میشدند برای فردا شب که قرار بود به منطقه عملیاتی بروند.
برای عملیات خودشان را معطر میکردند. من حاضرم همه زندگیام را بدهم و دوباره یک شب مثل آن شب را ببینم، به خدا.
دلتنگی در کنار شهدا
وقتی دلم برای آن حال و هوا تنگ میشود، به بهشت زهرا(س)، قطعه شهدا میروم.
با شهدا صحبت میکنیم، درد دل میکنیم، حرفهای آن موقع را میزنیم و قولهایی را که به هم داده بودیم، مرور میکنیم. بالاخره ما با یک شهید، مثلاً همین شهید خدابخشی، قرار گذاشته بودیم که هرکدام زودتر رفت، دست آن یکی را هم بگیرد.
حالا اینکه چرا او نتوانست دست ما را بگیرد، حتماً عیب از من بوده، نه اینکه او نخواسته باشد. عیب من باعث شد که او نتواند دستم را بگیرد.
شهید خدابخشی در شهرستان است و من مثلاً هر سه، چهار یا پنج ماه یکبار به شهرستان میروم. همیشه از دور با او و در آلبوم عکسم با او صحبت میکنم و خاطراتمان را مرور میکنم.
هر مشکلی هم که برایم پیش میآید، به بهشت زهرا(س) و سر مزار شهدا میروم.
بعد از مجروحیت هم به جبهه برگشتم
تا عملیات مرصاد در منطقه بودم. بعد از عملیات مرصاد هم حدود سه-چهار ماه درگیر درمان بودم. دندانها و فکم شکسته بود و دهانم را دوخته بودند. سه ماه اصلاً نمیتوانستم غذا بخورم و با سرم تغذیه میشدم. بعد از اینکه توانستم سرپا شوم، دوباره حدود دو ماه به منطقه رفتیم و آنجا بودیم. بعد دیدیم دیگر خبری نیست و جنگ تمام شده است؛ جمع کردیم و برگشتیم.
بعد از اینکه برگشتم، به قرارگاه خاتمالانبیا(ص) آمدم و تقریباً یک سال آنجا بودم. بعد از یک سال ازدواج کردم؛ یعنی سال ۱۳۶۹ آمدم و اواخر سال ۱۳۷۰ ازدواج کردم.
خواستهای از مسئولان نداریم. مسئولان دلسوزانه کار کنند و به فکر مردم و معیشت مردم باشند. ما پشت مسئولان هستیم و هر جایی که بخواهند، ما حاضریم و هستیم. مسئولان صحبتهای امام را در نظر بگیرند؛ ببینند امام چه میخواسته و مقام معظم رهبری چه میخواهد.
در مورد همسرم، تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که از او تشکر میکنم. همه سختیهایی را که در این چند سال به خاطر مجروحیتها و بیماریهای من کشیده، تحمل کرده است.
من ترکش در بغل دارم و گاهی اوقات سه، چهار ماه کمرم میگیرد و اصلاً نمیتوانم از جایم بلند شوم. همسرم در این شرایط زحمتهای زیادی برای من کشیده است. انشاءالله خدا به او اجر بدهد. دو فرزند یک پسر و یک دختر دارم.
آرزوی شهادت هنوز هم در دل من است
الگوی ما شهدا بودند، اما من در دوران دفاع مقدس همیشه سربند «یا اباعبدالله الحسین(ع)» میبستم.
بعد از جانباز شدن هم آرزوی شهادت داشتم و هنوز هم دارم. انشاءالله بتوانیم ادای دینمان را به مملکت انجام دهیم و در خاتمه هم ختم به شهادت شود.
در عملیات مرصاد، بعد از اینکه با قناسه به گردنم زدند و بند شاهرگم قطع شد، خون فوران میکرد. یکی از دوستان کمکم کرد. سرم را پایین میگرفتم، خون میآمد و وقتی سرم را بالا میبردم، خون به دو، سه متر آنطرفتر میپاشید. در حالتی بودم که نمیدانستم خوابم میبرد یا بیدارم. دیدم رفقایم که شهید شده بودند، به استقبال من آمدهاند. تلخترین لحظه زندگی من همینجاست؛ در آن لحظه که دوستان شهیدمان را میدیدم، شاید داشتم شهید میشدم. امام را دیدم و شهدا را دیدم که در صف بودند و به طرف من میآمدند.
بعد یک لحظه با فکر دنیایی همه چیز را خراب کردم. با خودم گفتم: «دیدی ما هم ازدواج نکردیم!» تلخترین جملهای که در عمرم به کار بردم همین است و از این جمله خیلی بدم میآید. چون اگر آن روز این جمله را به کار نمیبردم، شاید سرنوشتم شهادت بود. بدنم واقعاً بیحس شده بود، چشمهایم را به زور باز میکردم و شهدا را میدیدم که آمده بودند به استقبال من، اما این یک جمله کار ما را خراب کرد.
به نظر من اگر کسی بخواهد روحیه شهدا را داشته باشد، باید با شهدا زندگی کند. حاج قاسم میگوید: «تا شهید نباشی، شهید نمیشوی.» خواندن وصیتنامه شهدا و خاطرات شهدا و مأنوس شدن با آنها میتواند ما را در آن راه نگه دارد. خود ما اگر از شهدا ببُریم، ما که رزمنده دفاع مقدس بودیم، معلوم نیست سر راهمان کجا برود. شهدا دارند ما را هدایت میکنند، شهدا دارند ما را در راه میبرند و نمیگذارند در بعضی جاها کم بیاوریم.
تصویری که هیچوقت فراموش نمیکنم
تصویر فراموشنشدنی من از جبهه، شب عملیات کربلای ۴ است؛ در آب اروند، ستارههای پنجپر را با میلگرد درست کرده بودند که سرشان تیز بود. وقتی بچهها در آب میافتادند، اینها وارد بدنشان میشد و بچهها را در آب به شهادت میرساند. اگر کربلا سرمنشأ ماست، ما ایستادهایم تا روزی که آب هم گیرمان نیاید و شاید یک روز اینگونه شود.
به عنوان صحبت آخر میخواهم اینگونه بگویم که همه دشمنان بدانند، ما تا جان داریم رهبری را تنها نمیگذاریم؛ چون این وصیت شهدا به ماست. پرچمی غیر از ولایت برنمیداریم. همانگونه که خود حضرت آقا زیر پرچم ابوالفضل العباس(ع) بودند، ما هم زیر پرچم ابوالفضل عباس(ع)، در لوای مقام معظم رهبری و در کنار و پشت سر مقام معظم رهبری هستیم و اصلاً جایز نمیدانیم که خودمان جلوتر از ایشان حرکت کنیم. اگر میخواهیم موفق شویم، باید نگاهمان به دهان رهبر و انگشت اشاره ایشان باشد که آقا چه میگوید و به آن عمل کنیم. همانگونه که به عمار گفتند شما چگونه در فتنهها راه را گم نمیکنی؟ گفت: «من نگاهم به انگشت اشاره امیرالمؤمنین است.» ما انقلاب کردیم و سر حرفمان هم هستیم. گرانی، قحطی، جنگ و اینها هیچکدام سر راه ما را سد نمیکند که بگوییم حالا دیگر ول کنیم، چون گرانی است. نه؛ ما یک روزی را در نظر داریم که اگر آب هم گیرمان نیامد، ما هم جزو آن ۷۲ نفر باشیم.