سایهات هست تا به روی زمین ای امید جهان چه بهتر از این (چشم به راه سپیده)
به يادت هنوز هستم و هستم
اگر چه آئينه دل چو جام لعل شکستم
ز خون ديده به هر قطره نقش روي تو بستم
از آشيان ندامت چو مرغ آه پريدم
بر آستان ملامت چو گرد راه نشستم
کرا شناسم اگر زين پس ترا نشناسم؟
که را پرستم اگر بعد ازين ترا نپرستم؟
نهان بسايه اندوهم آنچنان که نداني
شب است يا که ندامت فراق يا که منستم
بدوش ناز، نگاهت چو تکيه کرد هماندم
اميد عافيت از دور روزگار گسستم
هنوز نقش وجود مرا به پرده هستي
نبسته بود زمانه که دل بمهر تو بستم
خيال گردش چشم تو بود در سر و مردم
درين خيال که من سرخوشم ز باده و مستم
شب فراق مرا بود ره بدامن محشر
اگر که دامن آه سحر نبود بدستم
گهي شدم همه تاب و بسنبل تو چميدم
گهي شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم
ز من مجوي نشان وفا وگر که بجويي
وفا همينکه به يادت هنوز هستم و هستم
مهرداد اوستا
چه بهتر از این ؟
سایهات هست تا به روی زمین
ای امید جهان چه بهتر از این
قدمِ تو محول الاحوال
نفسِ تو نسیم فروردین
چشم ما با تو میشود روشن
زندگی با تو میشود شیرین
ای که ماه شب چهاردهم
در حضور تو میکند تمکین
ای که خورشید در مقابل تو
قرنها روی خاک، سوده جبین
قاب قوسین ابرویتای نور
بسته بر بام نُه فلک آذین
غنچه غنچه ز شوق خندیدند
سوسن و یاس و لاله و نسرین
هر گلی که محمدی شده است
شده از مقدَمِ تو عطرآگین
هر کجا که تویی بهشت آنجا است
بی خیال بهشت و حورالعین
کهکشان تشنه کرامت توست
ای رهین تو خوشه پروین
با تماشای پرچم سبزت
شده پاییز با بهار، قرین
ما همه غائب و تویی حاضر
ای امامِ غریبِ پردهنشین
موی پر پیچ توست، سوره لیل
شهدِ ناب کلام تو والتّین
جدّهات شرحِ سوره کوثر
جدّ تو کُنهِ سوره یاسین
دست تو دست کیست؟ دست خداست
چشمهای تو چیست؟ عینِ یَقین
شرح توحید ما ولایت توست
ای که آغوش توست حصنِ حصین
پرِ پرواز ماست واعتصموا
نخی از شال توست حبلِ متین
تا به هر کس نظر میاندازی
میشود همنشینِ علّیین
جلوه نور در دلِ ظلمات
رحمتی فی السَّماءِ و الاَرَضین
پرچمت را که بر میافرازی
بیرق کفر میرود پایین
شکرِ بیحد که بود از آغاز
گِلِ ما با محبتِ تو عجین
پس اَعوذُ بِرِبِّکَ یا نور
از شیاطینِ در یسار و یمین
در مَثَل قابل مقایسه نیست
پر گنجشک با پر شاهین
ما اسیر همیشه نفسیم
صاحبِ خانههای دل چرکین
با دعای فرج بزرگ شدیم
حک شده بر لبانمان آمین
ما مسلمان آستان توایم
بهتر از این ندیدهایم آیین
سیصد و سیزده نفر عاشق
عاشقان بدون جایگزین
در رکاب تواند تا محشر
تا گذرگاههای یوم الدین
قسمت این شد که از ازل باشی
بر رکابی پیمبرانه نگین
در پی توست حضرت عیسی
تشنه یوسف است بنیامین
بر سر سفرهی تو میکائیل
مینشیند کنار روح الامین
هست در کوچه باغ هر چه غزل
شعر ناب تو عاشقانهترین
آسمان دور مانده از دستم
پس برایم کمی ستاره بچین
دوستی با تو شادی محض است
بر سر سفرهی دلم بنشین
از قدیم و ندیم میگویند
دل بیدوست، میشود غمگین
کاش هنگام دیدنت در خواب
بر نمیداشتم سر از بالین
مایه شادی کریمان است
به نوایی اگر رسد مسکین
رعد، یعنی زمانِ گریه تو
آسمان سینه میزند، سنگین
هیچ راهی به جز ظهورت نیست
در نگاهِ دلِ حقیقت بین
برگ سبزی برایت آورده
شاعری که نداشت بیش از این
احمد علوی