وضعیت دشــوار
دعای خیر نخستوزیر را دریافت کردم. میدانستم که رابین از من حمایت میکند و اعتقاد داشتم که او را ناامید
نخواهم کرد.
یک بار دیگر به او اطمینان دادم جوانب احتیاط را رعایت خواهم کرد و من میتوانم شهادت دهم که بر سر قولم ماندم. حتی ربکا، همسرم، که معمولاً چیزی درباره عملیاتهای سری که در آنها شرکت داشتم نمیدانست، برای اولین بار درباره «ماجراجویی گرجستانی» تنها زمانی شنید که نشستم تا زندگینامهام را بنویسم.
۱۵ فوریه ۱۹۹۳، یک روز بارانی و بهخصوص سرد، سوار بر هواپیما در راه مسکو بودم.
در هیئت همراه با من به روسیه پروفسور ایلیا زامزوف، دستیار وزیر سابق علوم، پروفسور یووال نئمان و دوست قدیمیام رهاویا وردای بودند.
باور داشتم که حضور پروفسور زامزوف که به روابط تنگاتنگ با مقامات حکومت در روسیه و گرجستان میبالید، به من کمک خواهد کرد تا برنامهام را به پیش ببرم.
در مسکو فرود آمدیم و بعد از دو ساعت دوباره در آسمان بودیم، این بار در هواپیمای اجارهای که در اختیار ما قرار داشت. ترجیح دادم یک هواپیمای اختصاصی علیرغم هزینه بالا اجاره کنم.
هواپیما در تمام طول دیدار در فرودگاه تفلیس منتظر ما میماند؛ راه گریز سریع در موقع اضطراری.
حقیقت امر این است که برای اینکه هواپیمای اختصاصی اجاره کنم، دلیل دیگری داشتم: داستانهای ترسناکی که درباره شرکت هواپیمایی گرجستان شنیدم.
از جمله آنکه جلیقههای نجات غریق در صندوقی قفل شدهاند مبادا به سرقت روند، هیچ ماسک اکسیژنی وجود ندارد و دستورالعملهای ایمنی از زبان مهماندار هواپیما تنها در دو جمله خلاصه میشود: «لطفاً درهای اضطراری را وقتی که هواپیما در آسمان است باز نکنید.
استعمال سیگار در هر زمان و در هر مکانی مجاز است، [یک] پرواز دلپذیر!»
برای ملاقات در گرجستان پروفسور ولیکوف هم به من پیوست.
بعدازظهر در تفلیس فرود آمدیم. قابل درک بود که از ابتدا مراقب باشیم تا مقامات ارشد دولت را در مورد دیدار و آمادگیمان برای اعطای کمک به آنها آگاهی دهیم.
در فرودگاه دستیار رئیسجمهور شواردنادزه منتظر ما بود.
از آنجا ما را با احترام کامل به سوی مهمانسرای ریاستجمهوری هدایت کردند. تفلیس، پایتخت گرجستان، از برف سفید و عمیق پوشیده شده بود. در هر مکانی نشانههای وضعیت دشوار را میدیدم. تعداد اندکی ماشین در جادهها، اکثرشان از مدلهای قدیمی که در اسرائیل جرأت نمیکنند آنها را روی جاده حرکت دهند.
کنار هر جایگاه سوخت صف طولانی دهها ماشین امتداد داشت که صاحبانشان امید داشتند کمی از این مایع گرانبها را به دست آورند.
داستانهایی را که قبلاً درباره زیبایی و تمول این کشور و پایتختش تفلیس شنیدم به یاد آوردم که گاهی اوقات یکی از شهرهای جالب توجه در اتحاد جماهیر شوروی محسوب میشد.
کلوبهای شبانه و رستورانها تا ساعات پایانی شب پر از آدم بود.
شهری بدون توقف بود. [اما] هر آنچه دیدم، آن روزهای نه چندان دور را برایم یادآوری نکرد.
تقریباً اشخاصی را در خیابانها ندیدم و همراهانم با ناراحتی به من توضیح دادند در ساعات شب، عالم اموات بر خیابانها مستولی میشود و شهروندان ترجیح میدهند خودشان را در خانههایشان محبوس کنند.
شب به میهمانی رسمی در خانه رئیسجمهور دعوت شدیم.
آنجا هم نشانههای بحران سختی که بر کشور میگذشت قابل مشاهده بود. متعجب شدم [وقتی] دیدم علیرغم سرمای شدید – این یکی از زمستانهای سختی بود که گرجستان میشناخت – وسیله گرمایشی در منزل رئیسجمهور به دلیل صرفهجویی تقریباً کار نمیکرد.
به خاطر افزایش سرمای یخبندان تمام کارکنان محل پالتوهای زمستانی سنگین میپوشیدند. پس از میهمانی، برای دیدار تجاری با رئیسجمهور و نخستوزیر به [یک] ساختمان دولتی در شهر رفتیم.
این اولین ملاقاتم با شواردنادزه بود، اما احساس کردم که من بهخوبی این مرد در سایه را میشناسم با اطلاعاتی که دربارهاش جمع کردم قبل از آنکه به گرجستان پرواز کنم. شواردنادزه که آن زمان مردی شصتوششساله بود، یکی از کانونهای توجه اتحاد جماهیر شوروی در اواخر دهه هشتاد بود، پس از آنکه به عنوان وزیر خارجه در دولت میخائیل گورباچف خدمت کرد.
او همکاری کاملی با سیاستهای جمهوریخواهانه و «گلاسنوست» (فضای باز) گورباچف داشت و به خاطر کمکش به خاتمه جنگهای سرد در پایتختهای جهان بسیار مورد ستایش قرار گرفت.
پیش از آن که به سِمت وزیر خارجه شوروی در سال ۱۹۸۵ منصوب شود، شواردنادزه به مدت سیزده سال به عنوان ریاست کل حزب کمونیست در گرجستان خدمت کرد و عملاً کشوری را که بخشی از اتحاد جماهیر شوروی بود مدیریت کرد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، گرجستان استقلال خود را به دست آورد و به هرجومرج سیاسی و اقتصادی
کشیده شد.
جولای ۱۹۹۲ شواردنادزه کشور را که در آستانه فروپاشی اقتصادی قرار داشت نجات داد.
علیرغم شهرت بسیاری که از آن لذت میبرد، وضعیت گرجستان رو به بهبودی نرفت و کشور برای هر خرده کمکی فریاد میزد.
از اولین لحظهای که با او ملاقات کردم احساس کردم که بین ما سازگاری ایجاد شد. شواردنادزه میدانست چگونه میهمانش را تحت تأثیر قرار دهد.
در مدت هرجومرج اتحاد جماهیر شوروی سابق او یکی از کسانی بود که ثبات و سلامتی روانی را پخش میکرد.
او به نظر من رهبری میرسید که تجارت با او ممکن بود.
اولین ملاقات تا ساعات پایانی شب به طول انجامید. گرجستانیها هرگونه کمک ممکن را درخواست کردند، بهخصوص غذا و دارو.
به آنها اجازه دادیم تا درک کنند که ما آدرس مناسب هستیم[سراغ خوب کسی آمدهاند] و مقرر کردیم تا گفتوگو در انجمن محدودتری ادامه یابد تا در مورد جزئیات تجهیزاتی که میتوانیم برایشان فراهم کنیم و درباره راههای پرداخت آن بحث کنیم. از آنجا به دفتر کار شواردنادزه رفتیم.
به جز من و رئیسجمهور، نخستوزیر تنگیز سیگوا، شهردار تفلیس و دو تن دیگر از مشاوران هم شرکت داشتند.
از طرف من پروفسور زامزوف و رهاویا وردای در جلسه شرکت کردند. برای رئیسجمهور سابقهام به عنوان مستشار ارتش اسرائیل در تهران را نقل کردم. متعجب شدم، خیلی برایش نیاز به یادآوری نبود! مشخص شد که رئیسجمهور گرجستان هم کار اطلاعاتی انجام داده و بهخوبی به بیوگرافی من اشراف دارد.
اما برای هر دو ما مشخص بود که موضوع اصلی بیوگرافی ما نیست، بلکه این است که ما چگونه میتوانیم به یکدیگر کمک
کنیم.
شواردنادزه هدفش را مخفی نکرد: «کشور ما در سختترین وضعیت اقتصادی و سیاسی قرار دارد.
ما هم مثل اسرائیل با کشورهای مسلمان احاطه شدهایم.
اسرائیل و گرجستان میتوانند در زمینههای بسیاری با یکدیگر همکاری کنند. به جز این گرجستان میتواند مانند پلی برای نزدیکی به ایران به اسرائیل
خدمت کند.»